eitaa logo
دفاع مقدس
5.3هزار دنبال‌کننده
30.1هزار عکس
20هزار ویدیو
1.5هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿 پهلوان مرتضی 🌷 سردار شهید مرتضی حمزه دولابی فرمانده گردان حضرت قاسم علیه السلام، لشکر۱۰ ولادت: ۱۳۳۷ شهادت: ۸ اسفند ۱۳۶۲ عملیات خیبر - جزیره مجنون مزار: جاوید الاثر ا🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱 دستور بود که مرتضی با گردانش به عقب برگرده. من رفتم که به مرتضی این دستور رو برسونم . وقتی مرتضی را دیدم داخل یک سنگر حفره روباهی بود و زانویش را با سیم محکم بسته بود. گفتم پاهات رو برای چی بستی؟!! گفت یعنی این که نشسته ام! یعنی این که من اینجا هستم، تا زنده هستم ، اینجا هستم. به مرتضی گفتم : دستور را باید اجرا کنی. اون گفت: دستور امام (ره) این است که جزایر باید حفظ بشه پس حکم ولی بالاتر از حکم فرمانده است. می دونم فرمانده درست می گه اما تا این شهدا اینجا هستند من هم اینجام و از این جا تکان نمی خورم. هر وقت نیروهای من عقب اومدن من هم عقب میام💕 (راوی: حاج محسن سوهانی) ا🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱 ✅ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
💠 دو شهید هم‌نام، هم‎محله و هم‌سن : 🌷شهید "مرتضی زارع دولابی" در سال ۱۳۳۷ در محله دولاب تهران چشم به جهان گشود. 🌷شهید "مرتضی حمزه دولابی" در سال ۱۳۳۷ در محله دولاب تهران چشم به جهان گشود. ⚪️ مرتضی زارع دولابی فرمانده گردان حضرت قاسم(ع) لشگر ۱۰ حضرت سیدالشهدا (ع) 🕊🕊 شهادت: ۱۲ مرداد ۱۳۶۲ — عملیات والفجر ۲ - منطقه حاج عمران- بر روی قله ۲۵۱۹ ⚪️ مرتضی حمزه دولابی فرمانده گردان حضرت قاسم (ع) لشکر ۱۰ حضرت سید الشهدا (ع) 🕊🕊شهادت: ۸ اسفند ۱۳۶۲ — عملیات خیبر- جزیره مجنون آنها هر دو در اوایل و اواخر سال ۶۲ ، فرمانده گردان حضرت قاسم (ع) - لشگر ۱۰ بودند . . . اما تفاوتشان در اینست که شهید حمزه دولابی، تا کنون مفقود الاثر و گمنام بوده ... و شهید زارع دولابی ، آرمیده در بهشت زهرا (س) تهران است: قطعه ۲۸، ردیف ۱۳۴، شماره ۱۱ ✅ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas ✅روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas ✅تلگرام https://t.me/Defa_Moqaddas https://chat.whatsapp.com/C2cmirle7r2I68ULVJglLk 📡گروه واتساپ دفاع مقدس 🌱انتشار مطالب کانال ، بدون ذکر منبع نیز آزاد است🌱
🍁 پاییز سال ۶۲ ارتفاعات لَری کردستان عراق - دشت شیلر تیپ سیدالشهدا (ع) گردان حضرت قاسم (ع) پس از عملیات والفجر چهار ایستاده از راست : شهید عبدی بیسیم چی گروهان هجرت ، شهید رسول رستمی پیک گروهان ، حاج علی درویش فرمانده گروهان ، حاج محمدرضا کلهر معاون گروهان. و برادر سید میرشفیعی از فرماندهان دسته نشسته : یکی از بسیجیان که بعدا در عملیات خیبر به شهادت رسید ، حاج عباس قهرودی معاون گردان حضرت قاسم (ع) ، شهید مرتضی حمزه دولابی فرمانده دلاور گردان حضرت قاسم و یکی دیگر از بسیجیان عزیز که اهل ورامین بودند... ا🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱 ✅ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas ✅روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas ✅ تلگرام https://t.me/Defa_Moqaddas https://chat.whatsapp.com/C2cmirle7r2I68ULVJglLk 📡گروه واتساپ دفاع مقدس
شب از راه رسید. نام و پلاک شهدای باقی مانده را به عقب فرستاد. مجروحین را هم با بقیه بچه ها راهی کرد. خودش آخرین نفر بود. همان موقع تیر به پای او اصابت کرد. با این حال و با آن بدن قوی یکی از مجروحین را برداشت و به سمت ساحل هور حرکت کرد. در کنار ساحل بدنش از سرما می لرزید. خون زیادی از او رفته بود. همان لحظه گلوله تیربار دشمن به سینه اش اصابت نمود. مرتضی همانجا کنار آب بر زمین افتاد و روحش به سوی کربلا پر کشید🕊🕊🕊 دیگر از این فرمانده شجاع هیچ خبری نشد. فراموش نمی کنم مرتضی همیشه عاشق زیارت عاشورا بود. به خصوص وقتی به عبارت انی سلم لمن سالمکم و ... می رسید چند بار تکرار می کرد و در فکر فرو می رفت. چند ماه بعد از شهادت، تنها دختر مرتضی به دنیا آمد. سردار جاویدنشان شهید مرتضی حمزه دولابی متولد تهران و محله دولاب بود که در ۲۵ سالگی آسمانی شد ا🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱 ✅ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
🌷 سردار شهید مرتضی حمزه دولابی ❇️ به روایت برادر هادی معماری:👇 در سپاه حفاظت تهران فرمانده گردان بود. همکار هم بودیم. از برادر به من نزدیکتر بود. مدتی که گذشت بیشتر او را شناختم. انسان فوق العاده ای بود. همه صفات اولیای الهی در او جمع شده بود. ایمان، تقوا، توسل، جوانمردی، حیا و.... به این صفات باید پهلوانی و شجاعت را اضافه کرد. در مسابقات شنا هیچکس حریف او نبود. در دومیدانی همیشه اول بود. در کشتی بی نظیر بود. بسیاری از پهلوانان و قهرمانان آن زمان را شکست داده بود. در مسابقات انتخابی ارتش ها با تیم سپاه شرکت کرد. قهرمان شد. برای مسابقات جهانی و نزوئلا انتخاب شد. اما چون عملیات دیگری آغاز شده بود به سوی جبهه شتافت. روحیه او بسیار بالا بود. هرکس یک بار با او برخورد داشت شیفته اش می شد. همیشه سخت ترین کارها را انجام می داد. از روز اول جنگ در همه صحنه ها حضور داشت. با پایان عملیات به تهران می آمد و فرماندهی گردان حفاظت را ادامه می داد. قبل از عملیات خیبر در مسجد او را دیدم. با اینکه همیشه چهره اش ملکوتی بود اما این بار فرق می کرد. دوباره صحبت از جبهه بود. اینکه عملیات دیگری در راه است. مرتضی گفت: تو این عملیات ما می ریم کربلا! ما هم که منظور او را نمی فهمیدیم گفتیم: ای بابا این چه حرفیه! معلوم نیست تو این عملیات راه کربلا باز بشه! اما او دوباره با قاطعیت گفت: ما می رویم کربلا! با اعزام او موافقت نمی شد. رفتیم دفتر سپاه حفاظت. با فرمانده صحبت کردیم. حرف زدن مرتضی عجیب بود. همه حس کرده بودند که مرغ روح مرتضی دیگر در این عالم نمی گنجد. بالاخره برگه اعزام را گرفت. همانجا پشت در گفت: هادی، این آخرین اعزام من است. دیگر بر نمی گردم. یا زیارت است یا شهادت! در منطقه همه او را خوب می شناختند. قسمتی از کار شناسایی منطقه مجنون به عهده او بود. قبل از عملیات، مسئولیت گردان حضرت قاسم از لشگر 10 سیدالشهدا (ع) به او سپرده شد. فراموش نمی کنم. در توجیه فرماندهان لشگر همه نشسته بودند حتی شهید زین الدین فرمانده لشگر 17 هم حضور داشت. مرتضی منطقه را برای آنها تشریح می کرد. به ریز ترین مسائل دقت داشت. خیلی خوب فرماندهان را توجیه کرد. حرکت نیروها آغاز شد. گردان مرتضی با هلی کوپتر راهی جزایر شد. او یک موتور تریل را با خودش آورد. این هم نشانه دقت عمل او بود. در جزایر هیچ خودرویی وجود نداشت. این موتور بهترین وسیله ارتباطی شده بود. سه روز در منطقه حضور داشتیم. پاتک های سنگین دشمن آغاز شد. در حالی که نیروهای بیشتر لشگرها مجبور به عقب نشینی شده بودند اما مرتضی و نیروهایش محکم و استوار مانده بودند. به همه بچه ها روحیه می داد. با او کسی احساس تنهایی نمی کرد. جوان خوش سیمایی آمد و سراغ مرتضی را گرفت. با او کمی صحبت کرد و رفت. بعدها فهمیدم مهدی زین الدین فرمانده لشگر مجاور ما بود. مرتضی نیروها را حرکت داد و جلو رفت. این کار او فشار عراق را بر لشگرهای مجاور کم کرد. سه روز در منطقه جزایر مجنون بودیم. برای ما از کربلا می گفت. از صبر حضرت زینب (ع) و.... دستور عقب نشینی صادر شد. مرتضی با حاج کاظم رستگار فرمانده دلاور لشگر دو صحبت کرد. با توجه به شرایط منطقه از او خواست تا شب صبر کند. با تاریکی هوا بیشتر نیروهایش را به عقب فرستاد. اما بقیه نیروها ماندند. ظهر روز بعد مرتضی پرسید وقت اذان شده؟ بعد با خاک داخل کانال تیمم کرد. او مشغول نماز شد. آنقدر عاشقانه و خالصانه نماز خواند که اشک همه را جاری کرد. بی اختیار به یاد ظهر عاشورا افتادیم. حلقه محاصره تنگ تر شده بود. همه گلوله های آر پی جی ما شانزده عدد بود. بیست تانک عراقی به سمت کانال ما می آمدند. مرتضی مرتب جای خود را عوض می کرد و شلیک می کرد. من هم شمارش می کردم. شش تانک را منهدم کرد. تانک ها عقب رفتند. بچه ها دوباره روحیه گرفتند. اما این بار هلی کوپترهای عراقی آمدند! مرتضی همیشه می گفت: توکل بر خدا فراموش نشود. این بار هم با توکل بر خدا و با همان سلاح های ساده مشغول شلیک بود. تقریبا هیچ کس مثل او توان جنگیدن نداشت. همه خسته بودیم. باور کردنی نبود. یکی از گلوله ها درست به هدف اصابت کرد. هلی کوپتر در جا آتش گرفت! بقیه آنها هم فرار کردند. شب از راه رسید. نام و پلاک شهدای باقی مانده را به عقب فرستاد. مجروحین را هم با بقیه بچه ها راهی کرد. خودش آخرین نفر بود. همان موقع تیر به پای او اصابت کرد. با این حال و با آن بدن قوی یکی از مجروحین را برداشت و به سمت ساحل هور حرکت کرد. در کنار ساحل بدنش از سرما می لرزید. خون زیادی از او رفته بود. همان لحظه گلوله تیربار دشمن به سینه اش اصابت نمود. مرتضی همانجا کنار آب بر زمین افتاد و روحش به سوی کربلا پر کشید🕊🕊🕊
🌷 ‌ پُست و مقام شهدا! ⏳ اسفند 1362 قبل‌ از عملیات‌ خیبر، در تیپ ، گردان شهید بهشتی به فرماندهی سردار شهید "فرامرز ملایری"، گروهان شهید رجایی، دسته یک ایمان، مرد سن‌داری‌ بود که‌ خیلی ‌مؤدب‌ بود. در عین‌ مؤدب‌ بودن‌، لبانش‌ به‌ خنده‌ باز بود و با بچه‌ها می‌کرد. از تهران‌ و این‌که چه‌کاره‌ است‌ هیچی‌ نمی‌گفت‌. به‌قول‌ بچه‌ها می‌ترسید بفهمند چه‌کاره‌ است‌ آن‌وقت در تهران‌ آویزانش‌ شوند! البته ‌شوخی‌ می‌کردند. پابه‌پای‌ بچه‌ها، توی‌ رزم‌های‌ شبانه‌ می‌آمد. سینه‌ خیز می‌رفت‌، آموزش‌های‌ سخت‌ نظامی‌ را می‌دید و حرف‌های‌ فرماندهان‌ گردان‌، گروهان‌ و حتی‌ دسته‌ را موبه‌ مو اجرا می‌کرد. حتی‌ وقتی‌ که‌ رفت‌ از تدارکات‌ اسلحه‌ بگیرد، نگفت‌ که‌ سلاحی‌ نو و تروتمیز به‌ او بدهند. اسلحه‌ای‌ داغون‌ مثل‌ بقیه‌ گرفت‌. شب‌ عملیات‌ هم‌ کسی‌ نفهمید او چه‌کاره‌ است‌. پابه‌پای‌ بچه‌ها جلو آمد. جنگید و شهید که‌ شد‌، پیکرش‌ جاماند. می گفتند چند روز بعد رادیو عراق‌ با افتخار پیروزی‌ خود را اعلام‌کرد: "یکی از مسئولین رده بالای جمهوری اسلامی ایران را در جبهه‌ کُشتیم‌." تازه شناختیمش. آن روز، "مصطفی حیدرنبا" تهران و ، همراه برادرخانمش "شیخ الاسلامی" به جبهه آمد و هر دو در به شهادت رسیدند. پیکر حیدرنیا هیچ وقت برای خانواده اش بازنگشت. شهید "مصطفی حیدرنیا معاف" متولد: چهارشنبه 8 اسفند 1324 شهادت: چهارشنبه 1 فروردین 1363 عملیات خیبر در طلائیه.مزار یادبود: بهشت‌زهرا (س) قطعه 24 ردیف 76 ش 46
33.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📁جلساتی كه نه ميز داشت... نه صندلی آنچنانی . نه پذيرایی با انواع شيريني و ميوه و نوشيدني... نه آدم‌هاي پر مدعا... اما بازدهي داشت در حد اعلا!🌷 . ⚪️ زمستان ۱۳۶۴ عملیات والفجر هشت فرماندهان در چاله ای گرد هم جمع آمدند‌. شهید احمد کاظمی , حسین خرازی، مرتضی قربانی عزیز جعفری ..‌.. ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
هوا سرد است و آتشِ نگاهتان روشن ... ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ https://eitaa.com/DefaeMoqaddas
💕 شهید بروجردی، محبوب دل‌ها❣️ 💠 سال 1361 در کوران نبرد آزادسازی جاده پیرانشهر به سردشت بودیم. خاطرم هست آن سال سرمای سختی منطقه را فرا گرفته بود. در محل استقرار نیروها، اتاقی اختصاص داشت به فرماندهان عملیات: شهید محمد بروجردی فرمانده قرارگاه حمزه، شهید محمود کاوه، فرمانده تیپ شهدا، شهید عبدی و ... که ده دوازده نفری می‌شدیم. اینجا هم اتاق طرح‌ریزی عملیات و جلسه مشورتی با فرماندهان بود و نیز محل صرف غذا و استراحت. 🔹 هنگام خواب، به دلیل سرمای شدید و برف و سرمای شدید هر کسی جای مناسب و گرمی را در اتاق برای استراحت انتخاب می‌کرد از جمله خود من! 🔸درست در همین موقع شهید بروجردی که فرمانده ارشد ما بود از اتاق بیرون می‌رفت. به او می‌گفتیم: حاج آقا کجا؟ حالا که وقت بیرون رفتن نیست! یه کم نجنبید دیگر جایی در اتاق برای خوابیدن پیدا نمی‌کنید!! ▪️ولی او اتاق را ترک می‌کرد و در محوطه و در سرمای سخت و استخوان‌سوز قدم می‌زد تا اینکه همه می‌خوابیدند. سپس وارد شده و در دم درب اتاق که سوز و سرما می‌آمد می‌خوابید. او نمی‌خواست نیمه‌های شب که برای تهجد و اقامه نماز شب برمی‌خواست،کسی را بیدار کند! 🔺این نمونه‌ای از صفات برجسته شهید بروجردی بود که همه را مفتون و شیفته خود ساخته بود، از بسیجی‌ها و رزمندگان گرفته تا مردم بومی کُرد ─ (راوی: جواد نظامپور، همرزم شهید کاوه و از مسئولین لشکر ویژه شهدا) دوران ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ ✍در این سرمای سخت زمستان، یادی کنیم از حاج احمد متوسلیان، هم او که(به گفته شهید همت)خود را مرید بروجردی می‌دانست و شیفته سلوک و معنویت این سردار بزرگ بود 👇👇👇
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆🎥 ❄️ در این سرمای جانسوز زمستان، یادی کنیم از دشواری های نبرد با دشمن در فصل برف و سرما 🌧 🔹 دوران و مبارزه با جریانات مزدور و جدایی‌طلب📛 ⚪️ تمرینات سخت حاج احمد متوسلیان به نیروها در ارتفاعات پربرف کردستان🌧 🔺زمانی که می بایست جان برکفان وطن در سه جبهه می‌جنگیدند: نبرد با ارتش تا دندان مسلح عراق، درگیری با گروهک‌های ضدانقلاب و مبارزه با سرمای طاقت‌فرسا و استخوان سوز ❄️ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
به یاد شهدای کوهستان از شانه‌های برفی آناهیتا تا بلندی‌های ماووت ... ❄️ ذهنت یخ می زند گاهی... وقتی بخش‌هایی از خاطرات جنگ را می‌شنوی که سرمای سختی‌اش، سینه‌ات را می فشرد...! انگار خودمان بادگیر به تن کرده‌ایم و شال گردن و کلاه هم بسته ایم تا در پیچ‌وخم‌های عملیات بیت‌المقدس۲ ، با پای لرزان و در سرمای ماووت راه برویم. خودمان را پوشانده‌ایم شاید که سردمان نشود اما سرمای واقعیت‌های جنگ و سختی هایش گاهی جانسوزتر از این حرف هاست! دندان هایمان گاهی از ترس، گاهی از فشار و گاهی از سرمای استخوان سوز بهم میخورد شاید خیال می‌کنیم اندکی از حال آن روزهایِ رزمندگان‌مان را درک کرده ایم اما... سخت در اشتباهیم! تصور بستن جنازه و بدن یخ زده شهدا بر روی قاطر و شکستن استخوان هایشان، چیزی نیست که قابل درک هر ذهنی باشد!... فکر می‌کنیم ای‌کاش دروغ‌بود این سختی‌هایی که رفت بر آن‌ همه نوجوان و جوان!... بر آن همه مجروح و شهید ... و بر بدن‌های زیر پا مانده...‌! همچون سیدالشهداء...! لا یوم کیومک یا اباعبدالله ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
👇👇 ❄️ ▫️میانگین سن بچه‌ های اردوگاه هفده تا بیست سال بود، اما همه چهره‌ ها تکیده و شکسته. جوان هفده ساله، گویی پیرمردی است هشتاد ساله. صبح که از آسایشگاه بیرون می‌زدیم، در حیاط هواخوری کسی حق نداشت پا به آفتاب بگذارد. در زمستان، آفتاب و در تابستان، سایه ممنوع بود. باید تمام روز را در کنار دیوارهای بلند، زیر سایه سرد قدم می‌زدیم. روزها در حیاط هواخوری، همه دور هم جمع می‌شدیم و چنان به‌ هم می‌چسبیدیم که سرمای کشنده تکریت، درونمان نفوذ نکند. ▫️آن‌هایی که بیمار و کم‌ توان بودند را زیر پر و بال خود می‌گرفتیم. بیمارترها را وسط دایره قرار می‌دادیم و مرتب خودمان را تکان می‌دادیم که بیشتر گرممان شود. هر روز بیش از چهار ساعت را به ‌این‌ صورت در حیاط هواخوری، سیر می‌کردیم. اینطور برای چند ساعتی بدن‌ها انرژی می‌گرفت و داغ می‌شد تا بتوانیم سرمای داخل آسایشگاه را تحمل کنیم. ▫️آسایشگاهی که شصت نفر ظرفیت داشت، ١٨٠ تا ٢٠٠ اسیر را در خود جا داده بود. سهم هر نفر پنجاه سانتی ‌متر مربع، یا دو تا موزائیک بود. وقتی به پهلو دراز می‌کشیدی، نفر كنارى باید برعکس تو می‌خوابید؛ یعنی پاها سمت سر می‌افتاد. اگر اینطور نمی‌خوابیدیم، همان یک‌ ذره جا هم نصیبمان نمی‌شد. چند نفری هم باید ایستاده و تکیه به دیوار می‌خوابیدند. ▫️کم‌ غذایی و شکنجه، شانه‌ های عریض را شکسته و کوچک و اندام‌ ها را نحیف کرده بود. این خود اقبال بلندی بود که فضای بیشتری داشته باشیم. از بوی‌ ترشح زخم‌ ها، تهوع، بوی بد استخر‌های دستشویی که مجاور پنجره‌ها بود، حالت تهوع می‌گرفتیم. ▫️صبح یک روز سرد زمستانی، یک سرباز عراقی به مسئول آسایشگاه ٣ عدد تیغ داد و گفت: من یک ساعت دیگر برمی‌گردم؛ باید در این یک ساعت، همه صور‌تشان را تراشیده باشند. ١٥٠ نفر باید با ٣ عدد تیغ صورتشان را بتراشند؟! یک نفر که دستهای قوی داشت و بچه ‌ها به او لقب تیغ‌ تراش داده بودند، صورتها را می‌زد. ▫️اول نوبت آنهایی بود که ریش بلندتری داشتند. مثل یک قصابی که همیشه کف آن خون پاشیده باشند، کف آسایشگاه همیشه وقت صورت‌ تراشی خونابه بود. فقط چند نفر اول صورتشان را راحت می‌ زدند و بقیه باید رنج تیغ‌ های کُند‌ شده را تحمل می‌کردند. تمام صورتها، سرخ و خونی می‌شد و تیغ به‌ شدت صورت را می‌خراشید. ▫️یک اسیر بلند قامت با چهره بور در آسایشگاه ما بود. موهای صورتش خیلی دیده نمی‌شد. صورتش بور بود و از دور، اینطور به‌ نظر می‌رسید که انگار ریش ندارد. فکر می‌کرد، عراقیها که برای بازرسی می‌آیند، متوجه نمی‌شوند. سرباز عراقی که وارد آسایشگاه شد، همه را برانداز کرد و یک مرتبه با انگشت به همان اسیر بور اشاره کرد و گفت: تعال تعال لنا. ▫️اول صبح، در‌ اوج سرمای زمستان، همه را از آسایشگاه بیرون کشیدند. یک استخر وسط محوطه بود، برای شنای تابستان خودشان که آبش هم دیگر یخ بسته بود. آن اسیر را پرت کردند توی آب یخ‌ زده استخر. بنده خدا در آب یخ‌ زده دست و پا می‌زد و فریاد می‌کشید. اشک‌مان جاری شده بود. خدایا این نامرد‌ها با ما چه می‌کنند؟! ▫️....کم‌ کم صدایش خاموش شد و رفت زیر آب و یخ زد. شد مثل نعش ماهی مرده روی آب. وقتی بیرونش آوردند، تمام ماهیچه‌ ها و بدنش منجمد شده بود. بردندش به درمانگاه و توی وان آب گرم گذاشتند تا کم‌ کم یخش باز شد. بعد که برش گرداندیم به آسایشگاه، بیمار شد. بی‌ رمق و بی‌ حس شده بود و تا مدتی نمی‌توانست از جایش بلند شود. ﴿راوى: آزاده سرافراز غلامعلی نسائی﴾ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄