#بخوانید 👇👇
❄️ #سرماى_کشنده_تکريت_در_اسارت
▫️میانگین سن بچه های اردوگاه هفده تا بیست سال بود، اما همه چهره ها تکیده و شکسته. جوان هفده ساله، گویی پیرمردی است هشتاد ساله. صبح که از آسایشگاه بیرون میزدیم، در حیاط هواخوری کسی حق نداشت پا به آفتاب بگذارد. در زمستان، آفتاب و در تابستان، سایه ممنوع بود. باید تمام روز را در کنار دیوارهای بلند، زیر سایه سرد قدم میزدیم. روزها در حیاط هواخوری، همه دور هم جمع میشدیم و چنان به هم میچسبیدیم که سرمای کشنده تکریت، درونمان نفوذ نکند.
▫️آنهایی که بیمار و کم توان بودند را زیر پر و بال خود میگرفتیم. بیمارترها را وسط دایره قرار میدادیم و مرتب خودمان را تکان میدادیم که بیشتر گرممان شود. هر روز بیش از چهار ساعت را به این صورت در حیاط هواخوری، سیر میکردیم. اینطور برای چند ساعتی بدنها انرژی میگرفت و داغ میشد تا بتوانیم سرمای داخل آسایشگاه را تحمل کنیم.
▫️آسایشگاهی که شصت نفر ظرفیت داشت، ١٨٠ تا ٢٠٠ اسیر را در خود جا داده بود. سهم هر نفر پنجاه سانتی متر مربع، یا دو تا موزائیک بود. وقتی به پهلو دراز میکشیدی، نفر كنارى باید برعکس تو میخوابید؛ یعنی پاها سمت سر میافتاد. اگر اینطور نمیخوابیدیم، همان یک ذره جا هم نصیبمان نمیشد. چند نفری هم باید ایستاده و تکیه به دیوار میخوابیدند.
▫️کم غذایی و شکنجه، شانه های عریض را شکسته و کوچک و اندام ها را نحیف کرده بود. این خود اقبال بلندی بود که فضای بیشتری داشته باشیم. از بوی ترشح زخم ها، تهوع، بوی بد استخرهای دستشویی که مجاور پنجرهها بود، حالت تهوع میگرفتیم.
▫️صبح یک روز سرد زمستانی، یک سرباز عراقی به مسئول آسایشگاه ٣ عدد تیغ داد و گفت: من یک ساعت دیگر برمیگردم؛ باید در این یک ساعت، همه صورتشان را تراشیده باشند. ١٥٠ نفر باید با ٣ عدد تیغ صورتشان را بتراشند؟! یک نفر که دستهای قوی داشت و بچه ها به او لقب تیغ تراش داده بودند، صورتها را میزد.
▫️اول نوبت آنهایی بود که ریش بلندتری داشتند. مثل یک قصابی که همیشه کف آن خون پاشیده باشند، کف آسایشگاه همیشه وقت صورت تراشی خونابه بود. فقط چند نفر اول صورتشان را راحت می زدند و بقیه باید رنج تیغ های کُند شده را تحمل میکردند. تمام صورتها، سرخ و خونی میشد و تیغ به شدت صورت را میخراشید.
▫️یک اسیر بلند قامت با چهره بور در آسایشگاه ما بود. موهای صورتش خیلی دیده نمیشد. صورتش بور بود و از دور، اینطور به نظر میرسید که انگار ریش ندارد. فکر میکرد، عراقیها که برای بازرسی میآیند، متوجه نمیشوند. سرباز عراقی که وارد آسایشگاه شد، همه را برانداز کرد و یک مرتبه با انگشت به همان اسیر بور اشاره کرد و گفت: تعال تعال لنا.
▫️اول صبح، در اوج سرمای زمستان، همه را از آسایشگاه بیرون کشیدند. یک استخر وسط محوطه بود، برای شنای تابستان خودشان که آبش هم دیگر یخ بسته بود. آن اسیر را پرت کردند توی آب یخ زده استخر. بنده خدا در آب یخ زده دست و پا میزد و فریاد میکشید. اشکمان جاری شده بود. خدایا این نامردها با ما چه میکنند؟!
▫️....کم کم صدایش خاموش شد و رفت زیر آب و یخ زد. شد مثل نعش ماهی مرده روی آب. وقتی بیرونش آوردند، تمام ماهیچه ها و بدنش منجمد شده بود. بردندش به درمانگاه و توی وان آب گرم گذاشتند تا کم کم یخش باز شد. بعد که برش گرداندیم به آسایشگاه، بیمار شد. بی رمق و بی حس شده بود و تا مدتی نمیتوانست از جایش بلند شود.
﴿راوى: آزاده سرافراز غلامعلی نسائی﴾
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
❄️ برف سنگین و سرمای استخوان سوز زمستان نیز نمی توانست بسیجیان دریادل را از رفتن به جبهه های حق علیه باطل بازدارد.
برف سنگین زمستان و سرمای ارتفاعات کردستان، شاهد حضور بسیجیان صف شکنی بود که، راحتی و گرمای خانه را رها کرده و به خطوط مقدم جبهه می شتافتند. قدرت ایمان آنها بر سرمای زمستان چیره می شد، از اینرو هیچ گاه جبهه ها از نیروهای متعهد و دلسوز خالی نمی شد.
🌗 در این شبهای سرد یادی کنم از خاطرهای که در عملیات والفجر ۴ برایم پیش آمد❄️🌧
{[در دوران جنگ، متاسفانه نیروی رزمی نبودم، بجز در مقطع کوتاهی که در تیپ ۲۷ محمد رسول الله (ص) همراه حاج احمد متوسلیان و فرماندهانی چون؛ حاج همت، وزوایی، موحد دانش، دستواره و ... در عملیات بیت المقدس (آزادسازی خرمشهر) شرکت داشتم.
در آن دوره، در بخش پشتیبانی رزم اشتغال داشتم و کار ما برقراری ارتباطات راه دور بین عقبه و خطوط مقدم جبهه، اعم از تیپها، لشگرها ... و قرارگاهها بود.}}
✍ مقرمان در قرارگاه «دره تفی» در آن سوی دریاچه زریوار مریوان بود. هدایت عملیات از اینجا انجام میشد و فرماندهان و مسئولین رده بالا در آنجا تردد داشتند.
سنگر فرماندهی در سینهکش ارتفاع محل قرارگاه قرار داشت و باید بسختی بالا رفته تا به آنجا میرسی!! یادم هست یک روز برادر محمد باقری، نیروی اطلاعات و عملیات (برادر شهید حسن باقری و سرلشگر و رئیس ستاد کل ن.م فعلی) با موتور تریل که از شناسایی منطقه بازگشته بود با سرعت این مسیر سربالایی را طی کرد و خود را کنار سنگر ف رسانید، کاری دشوار که نشان از مهارت او بود.
نیروهای اط.ع از بس در کوه و کمر و کورهراههای پر پیچ و خم و خطرناک تردد داشتند، به موتورسواری مسلط میشدند، ... خود ما هم در طی این ۸-۷ سال جنگ، در سن نوجوانی، دائم پشت فرمان تویوتا بودیم و پیوسته در جادههای کوهستانی غرب و شمالغرب تردد داشتیم که قاعدتاً رانندگی در جادههای صعبالعبور و بعضا در مسیرهای ناامن، موجب کسب مهارت در رانندگی ماشین میشد.
⚪️ #خاطره
▫️بهر حال در پایان هر روز که از مأموریت منطقه بازمیگشتیم برای استراحت و تأمین وسایل مخابراتی, شب را در قرارگاه می گذراندیم.
یک شب نیاز به آب پیدا کردیم!!
در آنجا نه حمامی بود و نه آب گرم...
صبح زود، بستر گرم, را ترک کرده، قبل از طلوع آفتاب، وانت را روشن نموده و خود را به شیار درهای در آن حوالی رساندیم.
❄️ آب برفهای مذاب از بالای ارتفاع در آنجا جریان داشت, به صورت جوی بزرگ💦
در آن قسمت، با سنگچین، مانعی در مسیر جریان آب ایجاد کرده بودند که در نتیجه حوضچهای در آنجا درست شده بود. منصور شیرانینژاد(برادر مهدی شیرانی، از مسئولین مخابرات قرارگاه جنوب) نیز با من بود. یک چفیه همراه داشتم. بخاری ماشین را روشن کرده و تا درجه آخر گذاشتم. در آن دمدمای صبح سرد, لباسها را کنده و پریدم توی آب یخ!!🤔
منصور شیران که اورکت پوشیده و کلاه کاموایی هم به سر داشت، از شدت سرما میلرزید و با دیدن آن حرکت من، بُهتش زده بود !!
بهر ترتیب به قول بچهها که به شوخی بهم میگفتند: «غسل میکنم، غسل پشه، میخواد بشه، میخواد نشه!!» با سر رفتم تو حوضچه آب برف❄️ ... و برای آنکه سنکوب نکنم، بدنم را تند تند حرکت داده و تکان میخوردم ...
فوری از آب پریدم بیرون و بدو بدو 🏃رفتم سمت ماشین ... و پریدم رو صندلی، چسبیدم به بخاری!! چقدر کیف میداد😊
خودم را با چفیهای که همراهم بود، خشک کردم،... آمدم بیرون و در کنار ماشین، قامت بستم. خلاصه در آن روز سرد و یخبندان نگذاشتیم نماز صبح قضا شود!!
... البته عادت به سرما هنوز هم در ما هست، بطوری که میتوانم در زمستان با یک پیراهن هم بیرون بیایم🤔
زمان جنگ هم یادم هست، کمتر اورکت میپوشیدم و ... لباس گرم و کاموایی که اصلا هیچ!!
💢 لذا اگر کسی بگوید: چرا در آن سرما داخل حوض آب یخ رفتی؟ ... باید بگویم: شرایط سخت آب و هوایی کردستان در آن موقع، انگار طبع ما را عوض کرده بود و تحمل سختیها آسان بود!! ... و یا بگویم لذتبخش!!!
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
💠 خاطرهای دیگر از دشواریهای زمان جنگ تحمیلی 👇👇
البته ممکن است تکراری باشد ولی خواندن دوباره آن خالی از لطف نیست.
ملاحظه کنیم که پیشبرد کار جنگ در دهه ۶۰ با چه سختیهایی همراه بود و نیروها با چه رنج و مشقتی ارتباطات مورد نیاز مناطق جنگی را تأمین میکردند.
(البته حقیر با اکراه، خاطرات تلخ و شیرین خودم را از آن دوران در «کانال دفاع مقدس» بیان میکنم--- خدمات را برادران دیگر انجام دادهاند و بنده فقط به عنوان اینکه رویدادهای دفاع مقدس در تاریخ بماند، سعی میکنم اگر خدا بخواهد برخی از آنها را بی کم و کاست روایت نمایم.
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
⚪️ خاطرهای دیگر از #ادمین
👇👇👇