🌷شهید اسدالله پازوکی، فرمانده دلاور گردان حمزه (ع)
▫️ولادت ۱۳۳۶ ، پاکدشت ورامین-
او کودکی زرنگ و در عین حال مهربان بود. قبل از گرفتن دیپلم به دلیل مشکلات مادی و معیشتی خانواده در کار کشاورزی به پدر کمک می کرد و همچنین حرفه آهنگری را آموخت. او در ضمن کار، به مطالعه کتب دینی و مذهبی نیز می پرداخت. در جوانی در خدمت نظام درآمد و آموزش تکاوری و چتربازی را فراگرفت ولی خدمت در ارتش طاغوت را بر نمی تافت لذا از آن استعفا داد. با شروع نهضت امام به جریان انقلاب پیوست. پس از پیروزی انقلاب اسلامی به عضویت سپاه درآمد و با شروع ناآرامی های کردستان عازم آنجا شد. او در آنجا در پاکسازی شهرها و روستاها از لوث وجود ضدانقلاب نقش مؤثری ایفا نمود.
سپس تصمیم به ازدواج گرفت و با دختری مؤمن و پاکدامن وصلت نمود. خطبه عقد آنها را نیز حضرت امام (ره) جاری کردند.
او مدتی مسئولیت حفاظت از بیت امام در جماران را به عهده داشت. سپس عازم جبهه شد.
در عملیات والفجر یک در سال ۱۳۶۱ فرمانده گردان صف بود. در همین عملیات بود که از دست راستش قطع شد.
در عملیات خیبر، در زمستان ۶۲ فرماندهی گردان حمزه سیدالشهدا (ع) را به عهده داشت.
پس از عملیات خیبر، مسئولیت آموزش نظامی لشکر۲۷ را عهده دار شد.
در عملیات والفجر ۸ مسئول محور عملیات بود که رشادت های فراوانی در این عملیات سخت از خود نشان داد.
جانباز دفاع مقدس و فرمانده دلیر لشکر۲۷ در ۱۱ اسفند ۱۳۶۴ در همین عملیات در نقطه رهایی: منطقه #فاو ، هنگام اذان ظهر بر اثر اصابت تركش خمپازه به فیض شهادت نایل آمد.
ا▫️▪️▫️▪️▫️
💠 #خاطره : او روزهای حفاظت از بیت امام خمینی در جماران را از شیرین ترین و بهترین دوران زندگیش یاد می کرد و می گفت یك روز كه حضرت امام برای قدم زدن به حیاط منزل تشریف آورده بودند به طرف من آمدند. در آن لحظه بی اختیار جلو رفته و بر دستان مبارکشان را بوسیدم و #تسبیح خود را نیز با دست های آقا متبرک کردم💕
.▫️ گروه واتساپ "دفاع مقدس ۵"
https://chat.whatsapp.com/CDMT6a2iBUgJBCNZAWFI00
تلگرام
https://t.me/Defa_Moqaddas
ایتا
http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 سردار شهید اسدالله پازوکی:
ما فقط مقلد امام هستیم، در مسائل نظامی باید اطاعت محض از رهبری باشد.
تاریخ مصاحبه: ۱۳۶۴/۱/۲
عملیات: عملیات بدر
محل مصاحبه: مقر لشکر حضرت رسول (ص)
ا🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
🌹۱۱ اسفند ۱۳۶۴- سالروز شهادت سردار دلاور و جانباز دفاع مقدس، اسدالله پازوکی - عملیات والفجر۸ - نقطه رهایی: منطقه #فاو
.▫️ گروه واتساپ "دفاع مقدس ۵"
https://chat.whatsapp.com/CDMT6a2iBUgJBCNZAWFI00
تلگرام
https://t.me/Defa_Moqaddas
ایتا
http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
خوشا به او که پساز آن همه جهاد و جنون،
به خون خویش ابوالفضل وار غلطان شد...
۱۱ اسفند ۱۳۶۲، جزیره مجنون
عملیات عاشورایی خیبر
#ابن_الشهید
#شهید_مهدی_شکری
#روحش_شاد_باذکر_یاحسین
💠 یک هفته مانده به شهادت ابراهیم همت
▫️▫️▫️▫️▫️▫️
❇️ روایت جانباز سرفراز رضا نوریان از دیدار با شهید همت
خاطره روبوسی من با شهيد همت در شب يازدهم اسفند ۱۳۶۲ و ۱هفته قبل از شهادت ايشان، همچنان برایم شيرين و لذت بخش است
يك سال و نيم بود که در زمان سخنرانیها و مناسبتهای لشگر ۲۷ محمد رسول الله (ص)، حسرت بوسيدن چهره آرام و زیبای فرمانده را داشتم. ولی زمانیکه میديدم شور و شوق بعضی از رزمندگان لشگر برای روبوسی با فرمانده خود، منجر به ازدحام شدید جمعیت و فشار و اذیت این فرمانده متواضع و خاكی میشود،هر مرتبه از اين كار منصرف میشدم
تا اینکه درجریان عملیات خیبر و زمان رفتن به جبهه طلائيه، این فرصت طلائی برای من هم فراهم شد. در آن عملیات، من بیسیمچی گردان میثم بودم.
زمانی که با ماشينها به پایکار رسیدیم و پياده شديم، در تاريكی شب، صدای دوستداشتنی فرمانده لشگر را شنيدم كه با صدای نسبتا بلند، خطاب به سيد ابراهيم كسائيان فرمانده گردان موضوعی را گفت.
نگاه که کردم،دیدم فرمانده دلها، گوشهای تنها ایستاده.با لباسهایی خاکی و چهرهای خسته، ولی با دلی به وسعت دریا و به زلالی چشمههای کوهسار و ارادهای همچون کوه دماوند!
یک آن متوجه شدم که فرصتی بهتر از این پیدا نخواهم کرد.بدوست نازنینم ابوالفضل عابدينی که با هم بصورت اعزام انفرادی، چندروز قبل خود را از کرج به گردان میثم رسانده بودیم،گفتم بدو، حاج همت اينجاست!
سریع رفتيم پيش ايشان و چند بوسه از فرمانده گرفتيم. هنگام روبوسی هم، شهید همت کلماتی را بیان و ما را دعا کرد. كلمات دعا را در خاطر ندارم، ولی شهيد همت، بسيجیها را همواره «دريادل» خطاب میكرد!
آن چند لحظه کوتاه روبوسی و نرمی ريش شهید همت، بعد از ۳۷ سال همچنان برایم شیرین و خاطرهانگیز است!
بی تو مهتاب شبی، باز از آن جبهه گذشتم!
🌸🌺🌼🌸
بعد از روبوسی با حاج همت وپیاده شدن همه بچههای گردان، به سرعت به خط شدیم و در یک ستون نظامی، از نقطه رهایی، پیاده بسمت جبهه طلائیه به راه افتادیم
سید ابراهیم کسائیان فرمانده گردان در جلوی این ستون نظامی حرکت میکرد و احمد حاجیخانی معاون گردان هم در انتهای ستون بود. بایستی قبل از طلوع آفتاب، مسیر طولانی تا محل درگیری با نیروهای بعثی را طی میکردیم. برای همین، نیروهای گردان با وجود داشتن ادوات و تجهیزات نظامی سنگین، تمام شب را بدون استراحت، به سختی دویدند. یکی از بهترین نمازهایم، یعنی نماز صبح پنجشنبه یازدهم اسفند ۶۲ را هم در همین وضعیت خواندم.
درحالیکه با بیسیم پیآرسی ۷۷ و گوشی به دست نزدیک به شهید کسائیان در حرکت بودیم، به ناگاه صدای دلنشین نقطه رهایی دیشب، باز به گوشم خورد، ولی این مرتبه از طریق بیسیم:
«کساء کساء همت»
«کساء کساء همت»
ابراهیم همت، خود پشت دستگاه بیسیم قرار گرفته بود و
ابراهیم کسائیان را صدا میزد. در شرایط عادی، معمولا بیسیمچی قرارگاه و یا فرمانده لشگر، تماس اولیه را برقرار میکردند، ولی زمان تنگ بود و فرمانده نمیخواست لحظهای را هم در هماهنگی واحدهای نظامی از دست بدهد.
دوباره غرق شادی شدم و از خوشحالی داد زدم: جانم حاجی، به گوشم!
حاج همت نگران زمان بود و در صحبت با کسائیان فرمانده گردان تاکید کرد: «ابراهیم، پشت دستت را نگاه کن» که حاکی از آن بود که حواست به ساعت مچیات باشد که زمان زیادی تا روشنایی روز و تشدید شرایط باقی نمانده است.
گردان میثم به هرصورت خود را به خط مقدم رساند و در پشت جاده خاکی کوتاهی سنگر گرفت. با روشن شدن کامل هوا، نیروهای بعثی پاتک سنگین خود را شروع کردند. علیرغم آنکه، دشمن نسبت به موقعیت ما تسلط داشت و علاوه بر آتش تهیه سنگین خمپاره و ادوات، با مسلسلهای سنگین دوشکا و ضدهوایی کالیبر ۲۳ بصورت تیغتراش و همچنین تانکهای خود، آتش سنگین بدون وقفهای را روی موقعیت ما میریخت، ولیکن بچههای گردان انصافا مقاومت جانانهای کردند. ولی پس از ساعتها مقاومت، بخاطر اینکه تنها راه لجستیکی و پشتیبانی نیروها، کاملا زیر آتش دشمن بود، خودروهای حامل مهمات هم مورد اصابت قرار میگرفتند تا جائیکه من شخصا شاهد بودم، یک آمبولانس هم مورد هدف تانکهای عراقی قرار گرفت.
تعداد زیاد شهداء و مجروحین و تمام شدن مهمات برای تعداد اندک رزمنده باقیمانده گردان، چارهای بجز عقبنشینی برجای نگذاشت. در آن روز، همه بچهها جانانه جنگیدند و فداکاری کردند ولی تهمتن این پهلوانان، احمد حاجیخانی بود که در آن شرایطی که واقعا غیرقابل ترسیم است، مردانه ایستاد تا آخرین نفر هم امکان بازگشت به عقب پیدا کند. در آخرین لحظات هم، احمد حاجیخانی، بجای بازگشت به عقب، راه بالا و رسیدن به جوار رحمت الهی نصیبش شد.
پهلوان اسطورهای ما یعنی حاج همت هم در جریان همان عملیات و در روز چهارشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۶۲ و در حالیکه همچون یک رزمنده عادی، در حال جابجایی نیروها بود، سر به آستان الهی تقدیم کرد!
👇👇👇 ادامه
دفاع مقدس
💠 یک هفته مانده به شهادت ابراهیم همت ▫️▫️▫️▫️▫️▫️ ❇️ روایت جانباز سرفراز رضا نوریان از دیدار با شه
❇️همت رفت ولی مرام و مکتب او باقی ماند.
فرمانده لشگر نظامی پایتخت که در اوج تواضع و فروتنی بود.
واقعیت آن است که بین همت و بسیجیها، به هیچوجه بحث فرمانده و نیروی تحت امر نبود. ابراهیم همت، برادری بزرگتر و به غایت مهربان برای بسیجیها، سپاهیها و کادر فرماندهی لشگر بود. اخلاق بسیار خوب، لبخندهای همیشگی، چشمان نافذ و مهربان، رسیدگیهای مداوم به بچههای لشگر و سایر خصوصیات و ویژگیهای عالی ایشان، شخصیتی از این جوان شهرضا اصفهان ساخته بود که بچههای تهران، دیوانهوار دوستش داشتند.
یکی دیگر از ویژگیهای شهید همت، دانایی و فهم سیاسی وی بود. در سخنرانیهایی که برای گردانها و یا لشگر انجام میداد، صحبتهای ایشان به دو بخش عبادی و سیاسی تقسیم میشد و انصافا در هر دو بخش، همت سخنران ورزیدهای بود. خاطرم هست، ایشان در سخنرانی خود در تابستان ۶۲ در اردوگاه قلاجه کرمانشاه، ارتباط میان عملیاتهای رزمندگان ایرانی در جنگ تحمیلی، با اقدامات و جلسات شورای امنیت سازمان ملل متحد را با مهارت یک استاد سیاسی باتجربه، تشریح کرد.
بنظرم، همت یک فرد نبود. او یک فرهنگ و یک مکتب بود و است. همانند مکتب حاج قاسم سلیمانی. مکتب شجاعت و غیرت ایرانی، بعلاوه اخلاق و رفتار نیکوی اسلامی و همراه با شناخت کامل از تحولات سیاسی و اجتماعی زمان خود.
روح نازنینش شادتر از همیشه!
رضا نوریان
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
❤️ غرق در بوسه 💕
🌸 ريخته بودند دور و برش و سر و صورت و بازوهاش رو ميبوسيدند. هر كار ميكردي، نميتوانستي حاجي را از دستشان خلاص كني. انگار دخيل بسته باشند، ول كن نبودند.بارها شده بود حاجي، توي هجوم محبت بچهها صدمه ديده بود؛ زير چشمش كبود شده بود،حتي يك بار انگشتش شكسته بود
🍀سوار ماشين كه ميشد،لپهايش سرخ شده بود؛ اینقدركه بچهها لپهاش رو برداشته بودند براي تبرّك! بايد با فوت و فن براي سخنراني ميآورديم و ميبرديمش
➖ خب،حالا قِصِر در رفت! يواشكي آوردنش! وقتي خواست بره چي؟
🌼 بين بچهها نشسته بودم و ميشنيدم چي پچ پچ ميكنند. داشتند خط و نشان ميكشيدند. حاجي را يواشكي آورده بوديم و توي چادر قايمش كرده بوديم.بعد كه همه جمع شدند، حاجي براي سخنراني آمد
بعد از اتمام صحبتهاش سريع سوار ماشين كرديمش.تا چند صد متر، ده بيست نفري به ماشين آويزان بودند.آخر سر مجبور شديم بايستيم و حاجي بياد پايين
🌷یاد سردار بیسر ((حاج محمد ابراهیم همت)) به خیر باد!
دوران جنگ تحمیلی
•┈┈┈┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈┈┈┈•
𝐣𝐨𝐢𝐧➘: ↶【به ما بپیوندید 】↷
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
روایتگر صحنه های جنگ و حال و هوای رزمندگان #جبههها در دهه ۶۰
🌱 نشر مطالب،صدقه جاریه است
هدایت شده از کالیگرافی "جوانه🌱"
.
وَ هُوَ شَهرُ رَمَضان♡
.
.
.
.
به مهمانی خدا خوش آمدید🥰
#التماس_دعا
#رمضان_الکریم
#کوفی_بنایی
🌱 @javane_calligraphy
هدایت شده از کالیگرافی "جوانه🌱"
665.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 دعای روز اول
📽 دعای روز اول ماه مبارک رمضان با تصاویری بسیار زیبا و دیدنی از یادمان شهدای بیت المقدس در مناطق جنگی جنوب کشور
🎙بِسْمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمٰنِ ٱلرَّحِيمِ
اللهمَ اجْعلْ صِیامی فـیه صِیـام الصّائِمینَ وقیامی فیهِ قیامَ القائِمینَ ونَبّهْنی فیهِ عن نَومَهِ الغافِلینَ وهَبْ لی جُرمی فیهِ یا الهَ العالَمینَ واعْفُ عنّی یا عافیاً عنِ المجْرمینَ.
🌻ترجمه : خدایا قرار بده روزه مرا در آن روزه داران واقعى و قیام و عبادتم در آن قیام شب زنده داران و بیدارم فرما در آن از خواب بى خبران و ببخش به من گناهم را در این روز اى معبود جهانیان و در گذر از من اى بخشنده گناهکاران...
🙏 التماس دعا
#رمضان
#ماه_خدا
#ماه_بندگی
▫️🌴▫️🌴▫️🌴▫️🌴▫️
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
.
📎رمضان یعنی ...
می شودبه رنگِ خدا هم
زندگی کرد...
ما هم یه 🌷 #عملیات رمضان
داشتیم که همه خدایی ها
توش #خدایی شده بودند...
#رمضان_مبارك 🌙
#التماس_دعا
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄