🌷 وصیتنامه شهید حبیب الله افتخاریان
✍️ ...ای آنکه وصیت نامه ام را می خوانی بدان که از کودکی آرزوی بسیار داشته ام و آن هم تنها رسیدن به لقاءالله و جهاد فی سبیل الله بوده و هست.
دوست داشتم که در جنگ مانند حسین (ع) شهید شوم، هرچند که در آن زمان نبودم به ندای حسین لبیک بگویم اما اکنون هستم، می توانم به ندای حسین لبیک بگویم و گفته ام و به آرزوی خود نیز که شهادت است رسیدم و چون که باید زمینه ای برای شیفتگان الله فراهم کنیم تا بتوانیم از آن عبور نماییم.
خواهران وبرادران مسلمانم قدر رهبر کبیر امامت امت را بدانید و روحانیون مبارز و همیشه در صحنه را حامی باشید، به نماز جمعه و جماعت و دعای کمیل و توسل و … اهمیت دهید، نماز شب را بپا دارید، جبهه های نبرد حق علیه باطل را یاری کنید، در جبهه ها شرکت کنید چون که امام واجب شرعی اعلام فرموده اند.
خواهران حجاب خود را رعایت کنید، که دشمن از همین حجاب شما می ترسد و بدن آنان به لرزه می افتد، خواهرم حجاب تو از خون سرخ من افضل است، از منافقین کوردل می خواهم که دست از این اعمال زشت و کثیف خود بردارند و به اسلام عزیز روی آورند.
🌷 سالروز شهادت سردار شهید حاج حبیب الله افتخاریان
▪️ایتا
http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
دفاع مقدس
🌷 وصیتنامه شهید حبیب الله افتخاریان ✍️ ...ای آنکه وصیت نامه ام را می خوانی بدان که از کودکی آرزوی ب
حبیب الله افتخاریان، دانشجوی مبارز و انقلابی که در آلمان در رشته دندانپزشکی اشتغال به تحصیل داشت. با شروع انقلاب و همزمان با اقامت امام در نوفل لوشاتو، سفری کرد از فرانکفورت به پاریس و به دیدار امام خمینی شتافت.
از توانست دقایقی را رو در رو با امام ملاقات کند:
امام به ایشان فرمود: اهل کجایید؟
عرض کرد: بهشهرِ مازندران.
امام: زن و بچه داری؟
افتخاریان: زن و یک بچه دارم.
امام: اسم بچه ات چیست؟
افتخاریان: آقا جان! من دوست دارم سرباز شما باشم. در این موقعیت به درس ام ادامه بدهم یا برگردم ایران؟
امام فرمود: …
اولاً سرباز اسلام باش، نه سرباز من. در ثانی، الان در ایران زلزله ای رخ داده. موقع زلزله، حضورتان در ایران مهم تر از درس خواندن در اروپاست.
اینگونه بود که پس از نظر مشورتی رهبر انقلاب، مسیر خدمت به کشور در بحبوحه نهضت را به تحصیل در آلمان ترجیح داد.
دفاع مقدس
🔸بانو سراجیان همسر شهید ابوعمار: «وقتی پسرمان، سه چهار ساله بود، همسرم حبیبالله اکثر نیمهشبها از خانه بیرون میرفت. برایم سوال شده بود که او کجا میرود؟ یک شب که از او پرسیدم، گفت: میخواهی به تو بگویم؟ گفتم: بله. گفت: فقط اگر آمدی، نترس. بعد، یک شب با هم به یکی از قبرستانهای نزدیکمان رفتیم. در آنجا برق نبود؛ فضایی بزرگ و تاریک بود. دیدم که او، در انتهای قبرستان، برای خودش یک قبر کنده بود، که به داخل آن میرفت و با اشک و زاری از خدا طلب مغفرت میکرد.