eitaa logo
دفاع مقدس
5هزار دنبال‌کننده
26.1هزار عکس
16.6هزار ویدیو
1.3هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
📝دست نوشته ای که میخوانید، شرح حال رزمندگان گردان خط شکن یارسول الله(ص)، قبل از عملیات والفجر8 است که توسط هنرمندشهید محمدعلی معصومیان به رشته تحریر در آمد : . جبهه را نمی توان وصف کرد؛ چون که آفریدنی است. رشادت را نمی شود تعریف کرد؛ چون که کسب کردنی است. ایمان را نمی توان به قلم آورد؛ زیرا که چشیدنی است... در غروب 12 بهمن، تمامی برادران غواص را در یک اتاق بزرگ جمع کردند. یکی از برادران با مداحی و نوحه سرایی، ما را به فیض می رساند. بعد از آن، فرمانده محترم گردان، «حاج حسین بصیر» که واقعاً انسان نمی داند از این ها چگونه یاد کند، با آن چهره نورانی، از جا بلند شد و یک نگاه پرمعنایی به بچه ها کرد. وقتی که به چهره ی او نگاه می کنم، جداً گریه ام می گیرد. وقتی به چهره ی او نگاه می کنی، قشنگ می توانی تصویر یکی از یاوران اباعبدالله را ببینی. همگی به چهره ی مبارکش چشم دوختیم. لبان مبارکش را از هم گشود. فرمود: «یاران! روز موعود نزدیک است. امام عزیز، منتظر است. امام حسین منتظر است. مولا علی در خواب یک پدر شهید، پیغام فرستاده که من با شما هستم. شماهایی که در این گروه (غواص) هستید، چشم لشکر به شماست. الان روز عاشورا است و شما به ظهر عاشورا نزدیک می شوید.» بغض گلویش را گرفت و رزمندگان به گریه افتادند. الله اکبر! چه لحظه های باصفایی! اصلاً نمی توانی به قلم بیاوری! همگی سرها را به زانو انداختند و های های گریه کردند. سخن را ادامه داد که: «شما پیروزید...» اما گریه راه نداد. خیلی عاشقانه حرف می زد. می فرمود: «سرنوشت اسلام، آبروی اسلام با شماست...»
💢 ▪️بچه های لشکر ۲۵ کربلا تو هفت تپه ، در زیر چادرها ساکن بودند.سال ۶۴ و ۶۵ هفت‌تپه بمباران‌های زیادی شد و بچه‌های زیادی به شهادت رسیده بودند ، از جمله سردار شهید حاج جعفر شیرسوار‌.حاج حسین بصیر برای گرفتن تسهیلات ساخت سنگر بتونی جهت ایمن ساختن به هر دری میزد و جواب نمی‌گرفت. . ▪️وقتی که از مسئولین وقت نا امید شد به فکر فروش مغازه خود افتاد و این تصمیم را گرفت که مغازه آلمینیوم سازی خود را برای جبهه بفروش بگذارد‌!!! فرشته بصیر فرزند حاج حسین تعریف میکرد : دم غروب بود که بابا اومد خونه.مادرم تو آشپزخونه مشغول آشپزی بود.بابا اومد پیشش و گفت آمنه راستش یه مسئله ای رو میخام باهات در میون بزارم ،مادرم گفت چی شده ؟ بابا گفت : بچه ها تو هفت تپه زیر چادر زندگی میکنن ، سر پناهی ندارن خیلی بهشون سخت میگذره ...میخام مغازه ام به فروش بزارم تا بتونیم با پولش سوله های بتنی خریداری کنیم ، شما مشکلی نداری ؟؟؟مامان گفت : راضیم به رضای خدا... . 🔖آری آن روز هم بودند مسئولین بی دردی که به فکر جیب و منافع خودشان بودند و در شهر پشت میز نشینی را برگزیده بودند ، اما آن طرف حاج حسین بصیر قائم مقام لشکر ویژه ۲۵ کربلا با هفت سال حضور در جبهه ها و شرکت در بیش از ۲۱ عملیات نه تنها از جانش ؛ بلکه از کل سرمایه و داراییش که یک مغازه در فریدونکنار بود گذشت ؛ تا بتواند با پولش سوله های بتنی سنگر رزمندگان را فراهم کند...او هم از مالش گذشت و هم از جانش....
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️مردی به نام حاج حسین بصیر .... . ♦️اسفند ۱۳۶۵ که دامادش شهید مرتضی جباری بشهادت رسید خودش خبرش رو آورد و به دخترش فرشته خانم تو پایگاه شهید بهشتی اهواز گفت... تو مراسمش تو فریدونکنار میکروفون و گرفت و گفت : مردم من نه تو مراسم عقد دخترم بودم نه تو شادیشون امروز هم نیومدم واسه مراسم دامادم ، امروز اومدم بگم ما تو جبهه نیرو میخوایم ، مرد میدان میخوایم ، بسم الله.....( تصاویری کمتر دیده شده از فرمانده شجاع لشکر ویژه ۲۵ کربلا سردار شهید حسین جان بصیر....) .
💢 تو مراسم ختم داماد شهیدش ( شهید مرتضی جباری🌷) که تو فریدونکنار برگزار شد ، رفت پشت میکروفون و گفت : . 🎙مردم ، من نیومدم اینجا که مثلا بخام تو مراسم ختم دامادم شرکت کنم ، یا بخام سخنرانی کنم ، نه !!! من اومدم بگم جبهه نیرو میخاد...هر کس میاد جبهه موقع برگشت با من بیاد ...بسم الله . . 🦋بیاد ویژه ۲۵ حاج حسین ....
29.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غروب عاشورا بدنیا اومد... نامش را حسین جان گرفتند. زمان گذشت و حسین شد فرمانده ی شجاع لشکر ویژه ۲۵ کربلا. .
💢 . ▫️روایتی از حاج کمیل از روزهای سخت کربلای پنج و سردار حاج حسین ... . ▪️ عملیات کربلای پنج کانال پرورش ماهی اغلب نيروهاي ما شهيد و يا مجروح شده بودند و دشمن هم شروع به پيشروي كرد ،مقاومت بسيار سخت شد و هيچ اميدي براي حفظ كردن آن منطقه و حتي زنده ماندن نداشتيم، من يكباره صداي دلنشين و گرم حاج بصير را از آن سوي بي سيم شنيدم كه مي گفت: «📞فلاني من دارم ميام» من وقتي صداي حاجي را شنيدم چنان روحيه گرفتم كه اصلاً فراموش كردم از ايشان سؤال كنم با چند تا نيرو مي آيد؟! . ▪️يعني به محض شنيدن صداي حاجي، قوت گرفتم و ناخودآگاه با صداي بلند به بچه ها گفتم: «حاج بصير داره مي ياد»بچه ها خوشحال شدند.مدتي نگذشت كه حاجي از راه رسيد اما نيروي زيادي همراهش نبود.جنگ به نبرد نارنجك تبديل شده بود. من سريع منطقه را براي حاجي توجيه كردم و حاج بصير وقتي در جريان اوضاع قرارگرفت رو به نيروها كرد وگفت: «به نام مقدس ۵تن آل عبا(ع)، ۵تن نيرو مي خواهم. . ▪️هنوز حرف حاجي به پايان نرسيده بود كه پنج تن از بچه ها از جمع نيروهايي كه در اطراف ما بودند، بلند شدند و پشت سر حاجي كه ذكر مقدس يا فاطمة الزهرا(س) بر لبش جاري بود نيم خيز از داخل كانال رو به سوي دشمن حركت كردند. ۱۵دقيقه نگذشته بود كه حاجي به همراه آن ۵ نفر بخشي از خط سمت راست ما، كه به اشغال دشمن درآمده بود را تصرف كردند و بعد از مدتي كل خطي كه ما از دست داده بوديم را مجدداً پس گرفتن و ۲۳تن از نيروهاي دشمن را به اسارت درآوردند و فریاد الله اکبر بچه ها طنین انداز شد.
دفاع مقدس
💢 . ▪️حاج کمیل کهنسال : حاج بصیر همیشه بیم داشت که مبادا به شهادت نرسد. یکبار به او گفتم: «حاجی! ناراحت نباش، حتماً یک مصلحتی است که خداوند شما را نگه داشته، در حال حاضر جنگ به وجود شما نیازمند است.» اما حاجی باز هم نگران بود، تا اینکه بعد از مدتی متوجه شدم که حاجی مثل قبل اظهار نگرانی نمی کند .مراسم دعا تمام شد. حاج بصیر گفت: . - «خداوندا! به رزمندگان ما طول عمر با عزت عنایت فرما! به من هم طول عمر عنایت کن تا بیشتر بمانم و بیشتر خدمت کنم.»پس از شنیدن این صحبت ها تعحب کردم و از حاجی پرسیدم: - «حاجی! شما همیشه اظهار نگرانی می کردید که چرا از دوستان شهیدت عقب مانده ای و به شهادت نرسیده ای و همیشه آرزوی شهادت می کردی اما مدتی است که می بینم آن نگرانی سابق را نداری بلکه دعا می کنی بیشتر زنده بمانی.» ▪️حاجی که منظور مرا متوجه شده بود، نگاهی عمیقانه به من انداخت و گفت: «راستش مدتی قبل در عالم رویا سراغ امام حسین(ع) را گرفتم، به اردوگاه آن حضرت(ع) رفتم و از اصحاب ایشان سراغ خیمه حضرت(ع) را گرفتم. نزدیک خیمه شدم و از فردی که از خیمه آقا محافظت می کرد، اجازه ورود خواستم. آن شخص گفت: آقا هیچ کس را به حضور نمی پذیرند. ناراحت شدم و دوباره گفتم: فقط یک سوال از ایشان دارم. او گفت: هر سوالی داری آن را مکتوب بنویس تا از آقا برای تان جواب بگیرم. من در برگه ای خطاب به امام حسین(ع) نوشتم: آیا من شهید می شوم؟ آقا در جواب نوشتند: بله شما حتماً شهید می شوید. حال بعد از دیدن آن خواب، مطمئن شدم به شهادت می رسم. دوست دارم بیشتر زنده بمانم تا در جنگ خدمت بیشتری کنم.
💢تصویر منتشرنشده از دو چریک قهرمان و بصیر خمینی...( یادی از علمداران خمینی سرداران شهید «سیدمجتبی هاشمی و حاج حسین بصیر» .