eitaa logo
دفاع مقدس
4.9هزار دنبال‌کننده
25.9هزار عکس
16.5هزار ویدیو
1.3هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
📹 حزب الله اهل ولایت است و اهل ولایت بودن دشوار است... شهیدان بر شهادت خنده کردند به عطـرِ خود بهاران زنده کردند به زیر لب بگفتا لاله این حرف شهیدان لاله را شرمنده کردند ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ 👆📷 فرماندهان در پشت خاکریز - در حال مشورت ⚪️ در تصویر شهید محمدعلی شاهمرادی قائم مقام لشکر44قمر بنی هاشم-ع) و شهید علی زاهدی فرمانده لشکر44 نیز دیده می شوند 🌿 در جمع فرماندهان، شهید خرازی، شهید شوشتری، شهید غلامرضا صالحی و عزیز جعفری نیز دیده می شوند.. دوران جنگ تحمیلی ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
23.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 | مصاحبه‌ای کوتاه از شهید زاهدی در دوران دفاع مقدس 📷 به همراه تصاویری کمتر دیده شده از شهید زاهدی، شهید خرازی، شهید شاهمرادی و ...
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙 مکالمه شهید محمدرضا زاهدی در عملیات آزادسازی خرمشهر 🔸 در سالروز حماسه آزادسازی خرمشهر صوتی از مکالمه شهید زاهدی (علی زاهدی) در این عملیات منتشر شده که این فیلم روایتگر این گفتگو است. در این مکالمه، اسم مستعار شهید زاهدی، نام «مهدی» می‌باشد.
💕 در آرزوی شهادت🕊🕊 🌷سردار شهید محمدرضا زاهدی(علی زاهدی) تعریف می‌کرد: ▫️با شهید ردانی پور، راننده‌اش برادر کاظمینی، شهید سید محسن زاهدی که مسئول مخابرات لشگر امام حسین (ع) بود و یک بنده خدایی دیگه که الان یادم نیست، داشتیم از عملیات برمی‌گشتیم. گفتیم یکی دو روزی بریم قم زیارت و برگردیم. رسیدیم قم،رفتیم حرم حضرت معصومه (س). از کنار ضریح که اومدیم بیرون، یه گوشه‌ای نشستیم برادر ردانی‌پور زانوهاشو تو بغل گرفته بود و به گنبد حضرت نگاه می کرد و آروم آروم اشک می ریخت یه دفعه آروم صدام زد و گفت: علی! 🌷محمدرضا جعفرپیشه 🌷محمد کدخدایی 🌷منصور رئیسی 🌷مهدی نصر 🌷علیرضا ملاقلی 🌷مهدی سلیمان‌پور 🌷امرالله گرامی 🌷سید حمید عقیلی 🌷بشیر ابراهیمیان 🌷علی عمرو 🌷رضا رضایی 🌷رضا عسکری 🌷عباس فنایی 🌷محمود پهلوان نژاد 🌷حسین بالایی 🌷احمدرضا خدیوپور 🌷علی عابدینی زاده 🌷عبدالرزاق زارعان 🌷سعید آزادی فر 🌷سید محمود ضابط زاده 🌷نعمت الله صفری 🌷احمد صداقت و... گفت و گفت... آخرش با یک اشک و بغضی توی گلو گفت: «علی خیلی‌ها رفتن. من جا موندم!»😭 «دعا کن تا جنگ تموم نشده شهید بشیم. بعد جنگ معلوم نیست سرنوشت هر کدوم از ماها چی بشه.» «کی می‌خواد جواب خون این بچه ها رو بده؟» هی حرم رو نگاه می‌کرد و های‌های اشک می‌ریخت...😭 📿 شادی روح شهدا صلوات الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ 👆📷 فرد ایستادۀ قدبلند در کنار شهید ردانی‌پور, شهید سیدمحسن زاهدی‌، دوست زمان جنگ ما و مسئول مخابرات ل ۱۴ نشسته،سمت چپ:شهید علی زاهدی نشسته،سمت راست:رزمنده محمد صافی کانال دفاع مقدس
🌿 یادش بخیر ⚪️ اسکله های در دل هور و حال و هوای وصف ناشدنی‌اش. جبهه‌ای که زمینش یونولیت بود و سقفش، آسمان بی کران و دیوارهایش نیزاری به تراکم چندین کیلومتر بهم چسبیده. اینجا یادخدا هم پررنگتر بود و دست یافتنی‌تر. این چهره‌های نورانی، اعجوبه‌هایی بودند از اعتقاد و باور به راه، که چون کوه در برابر تیرهای گداخته ایستادند و جنگیدند و پرواز کردند. روز قبل از عملیات بدر، به اینجا رسیده بودیم و برای شنیدن دستور حرکت به سمت دشمن، بی‌تابی می کردیم. در این عکس، شهید عبدالرحمن سلیمان پور،  شهید حسین پویا،  شهید گل پلیچی و مدافع حرم، شهید حبیب جنت مکان دیده می‌شوند که برای هر کدام دنیایی سخن ناگفته باقی‌ست.
🔴 صدام، در خاطرات شاه اردن دکتر "الجنابي" محقق عراقی ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ 💢 شاه حسين که به صورت ذليلانه‌ای درگذشت و پس از تحمل سرطانی شديد، در يک شب کودتا، فرزندش عبدالله را جانشين برادر خود کرد، دستخط‌های محرمانه‌ای دارد که برخی از آنها، گويای استيصال صدام، ارتجاع عرب منطقه و استکبار جهانی در رويارويی با ایران در سال‌های جنگ تحميلی است. او برخی از اين دستخط‌ها را برای صدام خوانده بود و صدام نيز در يادداشت‌های روزانه خود که منشی‌هايش برايش تهيه می‌کردند، به اين خاطرات اعتراف نموده است. شاه حسين در بيان آغاز جنگ تحميلی‌ می‌گويد، صدام با افتخار، تلفنی به من گفت: "من (صدام) به کمک هيچ کشور عربی برای فتح ايران نياز ندارم". او به حسين اردنی گفته بود:" روح سعد بن ابی وقاص در من حلول کرده است و بار ديگر، با اقتدار شکستی تاريخ‌ساز را عليه فارس‌ها آغاز خواهم کرد." حسين اردنی همچنین  يادآور شده است که صدام از هر گونه توهين به ملت بزرگ ايران دوری نمی‌کرد و همواره در ديدارهايش با وی و سران خود فروخته عرب به اين مسايل اشاره می‌کرد. در بخش‌های ديگری از اين ناگفته‌های دوران جنگ تحميلی، نقل می‌کند که، صدام پس از روبه‌رو شدن با نيروهای ايرانی در آغاز جنگ تحميلی از مقاومت سنگين آنها در تعجب بوده و در نخستين ديداری که صدام با پادشاه اردن در بغداد داشته است، به حسين اردنی گفته است،"  در محاسباتش دچار اشتباه شده، اما می‌کوشد آنها را رفع کند".
💠 اولین امداد غیبی قسمت اول 🔅 گزیده ای از کتاب ناگفته‌های جنگ فتح خرمشهر (شهید صیاد شیرازی) ✍ رفتیم به اتاق جنگ. اعضای ستادمان رفتند و من و فرمانده سپاه تنها شدیم. حالت عجیبی پیدا کرده بودیم؛ از بس فشار روحی و روانی به ما وارد شده بود. لشکرهایی که در اختیار داشتیم، اسمشان لشکر بود، ولی از رمق افتاده بودند. در اینجا، خداوند یک امداد عظیم نصیب ما دو نفر کرد. برای من، این امداد از امدادهای بسیار بزرگ است که در سراسر مدتی که در جبهه بودم، از آن بالاتر را احساس نکردم. در این امداد، به یک طرح رسیدیم. وقتی که با هم در میان گذاشتیم، بین ما یک ذره بحث در نگرفت. دیدگاه متفاوت نداشتیم اصلاً دو مسئولی بودیم که یک فکر و یک طرح واحد داشتیم. صحبت که می‌کردیم، نشان می‌داد یاری خداوند نصیبمان شده است؛ البته به برکت سعی و اخلاص رزمندگان اسلام. چون ما پشت سر آن‌ها بودیم و جلویشان نبودیم. چشم‌هایمان از خوشحالی درخشید. مثل اینکه کار تمام شده بود. حالت جالبی است که فرماندهی مطمئن باشد طرحی که می‌خواهد با اجرا دربیاورد، به طور یقین پیروزی است. یعنی ما پیروزی را در آن جرقة ذهنی که به وجود آمد، دیدیم. دو تایی با هم صحبت کردیم. مشکل کار در این بود که این طرح را چطور به فرماندهان ابلاغ کنیم. با آنان بحث‌های دیگر کرده بودیم و حالا ناگهان می‌خواستیم این طرح را مطرح کنیم. در ذهنمان بود که حتماً می‌گویند مشورت‌هایمان چطور شد؟ مخصوصاً بچه‌های سپاه، اهل بحث و مشورت و این چیزها بودند و فکر می‌کردیم اگر یک موقع چیزی را فی‌البداهه بگوییم، ممکن است برایشان سنگین باشد. خداوند یاری کرد و گفتم: «من این را ابلاغ می‌کنم.» یعنی مسئولیت ابلاغش را به عهده گرفتم. آقای محسن رضایی هم قبول کرد و گفت: «اشکالی ندارد. از طرف من هم شما به سپاه و ارتش ابلاغ کنید.» ادامه👇👇
دفاع مقدس
💠 اولین امداد غیبی قسمت اول 🔅 گزیده ای از کتاب ناگفته‌های جنگ فتح خرمشهر (شهید صیاد شیرازی)
💠 اولین امداد غیبی قسمت دوم 🔅 گزیده ای از کتاب ناگفته‌های جنگ فتح خرمشهر(شهید صیاد شیرازی) این یک دستور است! از قرارگاهمان، که در شرق کارون بود، به طرف غرب کارون رفتیم و خودمان را به قرارگاه جلویی رساندیم که نزدیکی‌های خرمشهر بود. قرارگاه موقتی بود. به فرماندهان ابلاغ کردیم که سریع جمع شوند. آمدند و جمع شدند. این جلسه، از تاریخی‌ترین جلسات است. از نظر نظامی، چون آشنا بودم، می‌دانستم که برای ارتشی‌ها مشکل نیست. منتها بچه‌های سپاه، چون نظامی‌های انقلابی جدید بودند، باید ملاحظه می‌شدند. برای اینکه آن‌ها هم کنترل شوند، مقدمه را طوری گفتم که احساس کنند فرصتی برای بحث نیست و به عبارت دیگر، دستور ابلاغ می‌شود و باید فقط برای اجرا بروند. چون وقت کم بود و اگر می‌خواست فاصله بین عملیات بیفتد، طرح خراب می‌شد. گفتم: «من مأموریت دارم ـ این طور گفتم که خودم را هم به عنوان مأمور قلمداد کنم ـ که تصمیم فرماندهی قرارگاه کربلا را به شما ابلاغ کنم. خواهش می‌کنم خوب گوش کنید و اگر سؤال داشتید بپرسید تا روشن‌تر توضیح بدهم. مأموریت را بگیرید و سریع بروید برای اجرا.» اینکه چه بود، مسئله فرعی بود. حالت جلسه مهم بود. محکم مأموریت را ابلاغ کردم. در یک لحظه، همه به هم نگاه کردند و آن حالتی که فکر می‌کردیم، پیش آمد. اولین کسی که صحبت کرد، برادر شهیدمان ـ که ان‌شاء‌‌الله جزء ذخیره‌ها مانده باشد ـ احمد متوسلیان، فرماندة تیپ 27 حضرت رسول(ص) بود. ایشان در این زمینه‌ها خیلی جسور بود. گفت: «چه جوری شد؟! نفهمیدیدم این طرح از کجا آمد؟» منظورش این بود که اصلاً بحثی نشده، ناگهان شما تصمیم گرفتید و طرح را ابلاغ کردید. من گفتم: «همین طور که عرض کردم، این دستور است و جای بحث ندارد.»   تا آمدیم از ایشان فارغ شویم، شهید خرازی صحبت کرد. احتمالاً احمد کاظمی هم صحبت کرد. من یک خرده تندتر شدم و گفتم: «مثل اینکه متوجه نیستید. ما دستور را ابلاغ کردیم، نه بحث را. از آن ته دیدم آقای رحیم صفوی با علامت دارد حرف می‌زند. توصیه به آرامش می‌کرد. خودش هم لبخندی بر لب داشت و به اصطلاح می‌گفت مسئله‌ای نیست. هم متوجه بود که این طور باید گفت و هم متوجه بود که این صحنه طبیعی است، باید تحملش کرد. آنچه مرا بیشتر ناراحت کرد، گفته‌های یک سرهنگ ارتشی بود؛ به نام سرکار سرهنگ محمدزاده. از عناصر ستاد خودمان هم بود؛ از استادان دانشکده فرماندهی و ستاد. استاد خوبی بود. ایشان گفت: «ببخشید جناب سرهنگ، ما راهکارهای زیادی برای عملیات دادیم. این جزء هیچ یک از راهکارها نبود.» فی‌البداهه خداوند به زبانم چیزی آورد که به درد این ارتشی بخورد و به زبانی باشد که او بفهمد. گفتم: «من از شما تعجب می‌کنم که استاد دانشکدة فرماندهی و ستاد هستید و چنین سؤالی می‌کنید. مگر نمی‌دانید تصمیم فرمانده در مقابل راهکارهایی که ستادش به او می‌دهد، از سه حالت خارج نیست؟ یا یکی از راهکارها را قبول می‌کند و دستور صادر می‌کند. یا تلفیقی از راهکارها را به دست می‌آورد و آن را ابلاغ می‌کند. یا هیچ یک از آن‌ها را انتخاب نمی‌کند و خودش تصمیم می‌گیرد. چون او بایستی به مسئولان بالا و خدا جواب بدهد. فرمانده ملزم به تصمیم‌گیری و اتحاذ تدبیری است که پیش خدا جواب‌گو باشد، نه پیش انسان‌های دیگر. این حالت سوم است.» من غافل شده بودم. ولی در اثر برخورد روانی برادر رحیم صفوی، کمی تحمل خودم را بیشتر کردم. داشتم ناامید می‌شدم و فکر می‌کردم این جلسه به کجا می‌انجامد. به خودم گفتم: «در نهایت، به تندی دستور را ابلاغ می‌کنم. بالاخره باید اجرا شود. میدان جنگ است و بایستی یک خرده روح و روان هم آماده باشد.» خداوند متعال می‌فرماید: «فان مع العسر یسرا. (سورة الانشراح، آیة 4)» او ما را کشاند تا نقطة اوج سختی و ناگهان آسانی را نازل کرد؛ بدون اینکه خودمان نقش زیادی داشته باشیم. جریان جلسه ناگهان برگشت. برادر احمد متوسلیان گفت: «من خیلی عذر می‌خواهم که این مطلب را بیان کردم. ما تابع دستور هستیم و الان می‌رویم به دنبال اجرا. هیچ نگران نباشید.» برادر خرازی هم همین طور. همه‌شان با هم هماهنگ کردند و شروع کردند به تقویت فرماندهی برای اجرای دستور. این طور که شد، گفتم: «بسیار خوب، این قدر هم وقت دارید. سریع بروید برای عملیات آماده شوید و اعلام آمادگی کنید.» ادامه👇👇
دفاع مقدس
💠 اولین امداد غیبی قسمت دوم 🔅 گزیده ای از کتاب ناگفته‌های جنگ فتح خرمشهر(شهید صیاد شیرازی)
💠 اولین امداد غیبی قسمت سوم 🔅 گزیده ای از کتاب ناگفته‌های جنگ فتح خرمشهر (شهید صیاد شیرازی )  دنبال محاصره بودیم آن‌ها که رفتند، غبار غمی دل مرا گرفت. در دل گفتم: «خدایا، با این قاطعیتی که در ابلاغ دستور نشان دادم، با این شرایطی که توی جلسه به وجود آمد و بعد هم خودت حلش کردی، حالا اگر این طرح نگرفت، آن وقت چه کار کنیم؟ دفعة بعد، توی اتاق‌های جنگ، نمی‌شود این طور دستور داد. چون یاد صحنه‌های قبلی می‌کنند.» آن طرحی که به عنوان جرقة امید و امداد الهی در ذهن خود احساس کردیم، این بود که گفتیم درست است ما بیست و پنج روز است در حال جنگیم و فرماندهان می‌گویند که بریده‌ایم و نیروهایمان باید بازسازی شوند، این را نمی‌توانیم نادیده بگیریم که اگر قرار باشد خونین‌شهر آزاد شود، الان باید آزاد شود. این را هم می‌دانیم که نیرویش را نداریم که آزادش کنیم. ولی حداقل می‌توانیم خونین‌شهر را محاصره کنیم. یعنی از یک جایی برویم بین خونین شهر و شلمچه. آن دفعه نتوانستیم از شلمچه برویم. از یک جای دیگر می‌رویم که آسان‌تر باشد و اعلام کنیم خونین‌شهر را محاصره کرده‌ایم. همین باعث می‌شود که نیروها بیشتر و زودتر به جبهه بیایند و ما تقویت شویم. آنچه به ذهن آمده بود، این بود. تصویری از آزادسازی نبود. بلکه محاصره خونین‌شهر بود تا در قدم بعدی شهر آزاد شود. محور را انتخاب کردیم. بهترین و سهل‌الوصول‌ترین محور برای چنین حرکتی، جاده خرمشهر به اهواز و شرق آن یعنی رودخانه عرایض بود. باید از رودخانه هم رد می‌شدیم. عمق عملیات چهار پنج کیلومتر بیشتر نبود. نیروها باید عبور می‌کردند و خودشان را به اروند می‌رساندند و ما اعلام می‌کردیم که خونین‌شهر را محاصره کرده‌ایم. در حالی که این محاصره کامل نبود. یک بخش از خونین‌شهر ـ جنوب شهر ـ را اروندرود تشکیل می‌داد که آن طرفش دشمن بود. دشمن می‌توانست به راحتی، با توپخانه، از آن طرف بکوبد. همه آتش‌ها هم می‌رسید؛ از خمپاره گرفته تا توپ‌خانه. یعنی نیازی نداشت توپ‌خانه‌اش را ببرد آن طرف. با داشتن جزایر ام‌الرصاص و سهیل، خیلی راحت می‌توانست پشتیبانی‌هایش را هم انجام دهد. ولی ما همین را هم پیروزی می‌دانستیم. باید نیروها را انتخاب می‌کردیم. گفتیم از بین لشکرهای ارتش و سپاه، نیروهایی که توانشان بالاتر است، انتخاب می‌کنیم. دیگر نمی‌گوییم قرارگاه فلان بجنگد. ببینیم توی لشکرها، کدام واحدها وضعشان بهتر است؛ آن را که سالم‌تر است به کار می‌گیریم. 🔅 متوسلیان داد و بیداد می کرد محور سمت راست و چپ اصلی بودند. محور وسط فقط یک مقدار تعرض می‌کرد. سمت راست و سمت چپ با دشمن تماس داشتند. ولی وسطی فقط از جلو با دشمن تماس داشت و به آب می‌خورد. قرار شد با هم تک کنند و این کار را انجام دهند. شب، عملیات شروع شد. از همان اول شب، محور سمت راست به سرعت برید و رفت جلو. شکاف را ایجاد کرد و رفت جلو ولی آن قدر جلو رفت که دادش درآمد. می‌گفت: «هنوز سمت چپ من آزاد است. من دارم، هم از راست می‌خورم و هم از سمت چپ.» برادر احمد متوسلیان داد و بیداد می‌کرد. دو محور دیگر جلو نمی‌رفتند. ما داشتیم ناامید می‌شدیم. تا صبح هر چه راهنمایی و هدایت شدند، پیش نرفتند. حدود نماز صبح بود. یادم هست که بچه‌ها همه از حال رفته بودند و از خستگی افتاده بودند. تعداد قلیلی توی اتاق جنگ بودیم. نماز را خواندم. چشم‌‌هایم باز نمی‌شدند. می‌خواستم بخوابم. ولی دلم نمی‌آمد از کنار بی‌سیم کنار بروم. در همان اتاق جنگ، زیر نورافکن، ملحفه‌ای پهن کردم. دراز کشیدم تا کمی آرامش پیدا کنم. بلافاصله خواب سید عالی‌قدری را دیدم که با عمامه مشکی آمد داخل قرارگاه ما. صورتش را گرفته بود. چهره‌اش گرفته و غمناک بود. آمد و نگاهی به همه‌مان کرد. همه به احترام بلند شدیم. ایشان، مثل اینکه کارش را انجام داده باشد و کار دیگری نداشته باشد، برای من هم طبیعی بود، گفت: «می‌‌خواهم بروم. کسی نیست مرا راهنمایی کند.» بلافاصله دویدم جلو و گفتم: «من آمادگی دارم.» رفتم ایشان را راهنمایی کردم تا از قرارگاه بیرون بروند. از آنجا هم خارج شدیم. یک‌دفعه این طور به نظرم آمد که حیف است این سید عالی‌قدر راه برود، بهتر است که ایشان را بغل کنم و روی دست خودم بگیرم. همان کار را کردم و ایشان را روی دست گرفتم تا راه نرود. همان طوری که روی دست‌های من بودند، با حالت تبسم، به من نگاه کردند. اظهار محبت کردند. این اظهار محبت، خیلی من را متأثر کرد و به گریه افتادم. گریه‌ام آن قدر شدت داشت که از خواب پریدم.  بیست دقیقه از زمانی که خوابیده بودم، گذشته بود ولی انگار اصلاً خوابم نمی‌آمد. حالت خاصی را احساس کردم. همان موقع، توی بی‌سیم داشتند تکبیر می‌گفتند. دو محور که گیر کرده بود، باز شده بود و رسیده بودند به اروند. یعنی سه محور با هم رسیده بودند به اروند. تمام مشکلات ما در پیشروی حل شده بود. پایانی👇👇
دفاع مقدس
💠 اولین امداد غیبی قسمت سوم 🔅 گزیده ای از کتاب ناگفته‌های جنگ فتح خرمشهر (شهید صیاد شیرازی )
خدا ان‌شاء‌الله با بزرگان بهشت محشورشان کند. برادر خرازی با کد و رمز اطلاع داد وضعیت ما خوب است و گفت: «توانسته‌ایم حدود هفتصد نفر از نیروها را متمرکز کنیم. اگر اجازه بدهید، از اینجایی که دشمن خط محکمی ندارد، بزنم به خط دشمن، توی خونین‌شهر.» تمام
36.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 فرزندان ؛ پایانی جز ندارند🕊🕊 🎥 یاد امام و 🎞 مزین به تصاویر و لشکر ویژه ۲۵ ... 🌿 دوران جنگ تحمیلی ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄