👆🔴 عراقِ دوران صدام // اردوگاه موصل ۴
📷 از راست:
▫️محمود خدري «راوی خاطره»
﴿نیروی آرپیجیزن گردان انشراح آغاجاری امیدیه﴾
▫️حشمت راکی
▫️عبدالله کاویانی
▫️علی بلال زاده
▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️
#خاطره برادر محمود خدری:👇👇
🌱🌺🌱🌺🌱🌺🌱
نحوه ی لو رفتن دو آزاده
🎙وقتي اسير شديم
ما رو وارد سوله كردند
بمرور و كم كم اسرا رو از خط مقدم وارد سوله ميكردند
يادمه
يك نفر رو وارد كردند
اتفاقاً رديفي نشسته بوديم
من آخر بودم
اومد پيشم نشست
بهش گفتم
اعزامي از كجاييد؟
گفت
اصفهان
گفتم
چكاره بودي؟
گفت
نيروهاي مردمي كه جهاد مياورد!
يادمه گفت كمك لودر بودم
بهرحال
همون موقع عراقي ها بنام صداش زدند
رفت
در حين رفتن بهش گفتم
مگر ميشناسنت؟
گفت
آره
باهاش رفيق شدم
همين اقا در اردوگاه سردسته جاسوسان شده بود
فكر ميكنم كار خودش بود
متوجه شده بود علي فرمانده بود و عيسي روحاني!
از قضا روزي در اردوگاه، تورج الماسي و محمدخاني بردنش توي حمام...!
و حسابي از خجالتش در اومدند
طوري كه اسم بچه هاي آغاجاري مي اومد
در مي رفت!😄
(راوی: آزاده سرفراز، محمود خدری)
دوران جنگ تحمیلی
دفاع مقدس
👆🔴 عراقِ دوران صدام // اردوگاه موصل ۴ 📷 از راست: ▫️محمود خدري «راوی خاطره» ﴿نیروی آرپیجیزن گردان
💠 خاطرهای دیگر از آزاده سرفراز، برادر محمود خدری👇👇
🎙 بعداز ده روز عذاب آور در سوله بدتركيب و بدقواره در پادگاني در بصره، اتوبوس هاي صفر كيلومتر خاكي رنگ تشريف آوردند
براي اعزام اسراي عملیات رمضان به اردوگاه!!!چ
يكي يكي سوار اتوبوسها شديم...
خيالمون راحت شد كه بلاخره از خان اولِ عذاب، بسلامتي گذشتيم!
بعداز ده روز خوابهاي ناخوش روي سيمان سوله و پرازدحام اسرا، روي صندلي نسبتاً راحت اتوبوس نشستيم
تكيه مغرورانه ايي زديم و آماده حركت بسمت اردوگاه و بسمت راحتي تن و جسم !!
اما اتوبوس ها حركت نكردند
حسم ميگفت خبر بدي در راهست
به بيرون نگاه كردم
ديدم عراقي ها درحال پچ پچ كردن هستند،
گفتم:
خدايا چي شد دوباره!؟
عراقي يكي يكي توي اتوبوس وارد ميشد و خارج ميشد
نوبت اتوبوس ما شد
سربازبعثي به اتوبوس ما وارد شد
نفس در سينه ها حبس شد!
به یکباره داد زد:
وُن علي رضا محمدرضا بلال زاده
وُن عيسي غلامحسين نرميسا
مُوجُود اَوْ لا...!؟
وِن؟
هاكو او لا؟
علي زخمي بود!
دو تركش ناميمون به رانش اصابت كرده بود و لنگ لنگان راه مي رفت!
علي و عيسي توي اتوبوس ما بودند
اول شك كردند كه بگن يا نه!؟
چهره خشن و غضبناك سربازه، انصافاً لكنت زبان مي اُورد!
بعداز درگيري وجداني، هر دو دستشان رو بلند كردند
عراقي خوشحال داد زد:
هالا انزل، انزل من سيارة...
انزلوا
علي و عيسي پياده شدند
بقيه عراقيها با فرياد و خوشحالي سرباز بطرف اتوبوس ما اومدند
نيم نگاهي به هيكل و قدوقواره علي و عيسي انداختند
و اونا رو دعوت كردند وارد محوطه بازتر بشن!
نامردا هر دو رو دوره كردند
حدود ده دوازده عراقي، با حقد و كينه !
علي و عيسي رو انداختند وسط رينگ!
هر كس تونست با مشت و لگد به صورت، شكم و كمر و ... اين دو اسير كوبيدند!
زدند و زدند
ده پانزده دقيقه طول كشيد
هر دو نقش زمين شدند و غرق در خون!
دستور رسيد:
كافي، كافي لاتضربونهم
دو جسد بيحال در وسط ميدون افتاده بودند
با هزار زور و زحمتي كه بود روي دو پا بلند شدند و بطرف اتوبوس اومدند!
مجدداً سوار اتوبوس شدند
ما هم جز حسرت و اشك راهي ديگر جهت همدردي نداشتيم
علي و عيسي شانس آوردند چون اسامي شون چند ساعت قبل به مسئولين بالاتر استخبارات عراقي ارسال شده بود
و گرنه الان جزء شهداي جاويدالاثر بودند.
(راوی: محمود خدری)
دفاع مقدس
💠 خاطرهای دیگر از آزاده سرفراز، برادر محمود خدری👇👇 🎙 بعداز ده روز عذاب آور در سوله بدتركيب و بدقو
💠 عملیات رمضان // ۲۳ تیرماه ۶۱
یک روز قبل از اسارت محمود خدریی
آرپیجیزن گردان انشراح آغاجاری امیدیه
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
📷 تصویر سمت: محمود خدری، ایستاده در وسط
یک روز قبل از عملیات رمضان
⚪️💠⚪️💠⚪️💠⚪️💠⚪️
#خاطراتِ خود نوشت برادر عزیز آزاده، محمود خدری که بصورت دنباله دار ﴿۱۳ قسمتی﴾ راجع به #عملیات_رمضان در تابستان ۶۱ و ماجرای اسارتشان توسط نیروهای ارتش صدام، تقدیم حضور مخاطبین گرامی میگردد:👇👇👇
دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰
💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۱
✍ آزاده سرفراز، محمود خدری
#عمليات_رمضان // ٢٣ تير ۱۳۶۱
(ماه مبارك رمضان)
✍ ... از عمليات بزرگ بيت المقدس سالم به شهرمون برگشتيم!
استراحت مختصری و آماده برای عمليات بعدی...
جمع كردن سريع گردان در مدرسه شهيد قاسم اتابك
و آماده اعزام به پادگان آموزشی،
بوی عمليات می آمد!
آموزش مجدد و آمادگی جسمانی رو در دره عباس (پادگان آموزشی) گذرانديم...
بعداز آمادگی نسبي، وارد مدرسه ای در زيباشهر اهواز (سعدی) شديم،
چند روزی بوديم و مانديم...!
دوستان تداركات برای تحويل اسلحه به انبار تسليحات رفتند...
و با دست پر اومدند.
فرمانده دسته ما، دوست و رفيقم كورش شيربابادی بود
جوانی خوش هيكل، زيبا رو، شجاع و مرد ميدان...
باهاش ندار بودم!
به هم قول داديم اگر عملياتی بشه با هم باشيم!
و قص علی هذا...
هنگام رفتن برای تحويل اسلحه، به كورش گفتم:
كورش خان، اگر از من تانك سوخته و انفجار سنگر تيربار و كشتار سربازان دشمن رو بخواهی!
بايد ی آرپیجی صفر كيلومتر برام بياری!
بلانسبت من آرپی جی زن دسته ات هستم!!!
كورش رفت...
بعداز سه چهار ساعت معطلی به تعداد نفرات اسلحه آورد!
يكی يكی اسلحه ها رو تحويل داد
تا رسيد به من...
گفت:
اين اسلحه شما صفر صفر...!
اولش فكر كردم شوخی میكنه
اما وقتی آرپی جی رو تحويل داد
متوجه شدم واقعاً صفر و خشكه،
بدون كاركرد!
بهم گفت:
اين وعده ما، ببينم شب عمليات چكار ميكنی؟
فقط تانك سوخته و انهدام سنگر تيربار ازت میخوام...
خوشحال و سرحال
اسلحه رو تحويل گرفتم
پر از گريس و روغن بود!
دو دسته جارو شكوندم تا تونستم گريس های توی لوله اش رو پاك كنم
خيلی زيبا بود.
رنگ قسمت چوبش فندقی، بدنه مشكی متاليك، بدون خط و خش حتی سپرها و...
عصر عمليات فرا رسيد
كورش بچه های دسته رو يك بار ديگر داخل سنگر برای توجيه نقشه عمليات جمع كرد!
دپوی عراق رو نشون داد
استقرار تانكها، سنگرهای فرماندهی، سنگر تيربار، دپوهای سه ضلعی و ... همه و همه رو طبق نقشه گفت...!
آخرش نگاهم كرد و به شوخی گفت :
و اما... آر پی جی صفر كيلومتر !
سنگر فرماندهی و تانكهای اطرافش واسه شما... ياعلی.
عصر ٢٢ تير با ندای پيك گردان، بچه ها لبيك گويان سوار بر كاميونها شده تا به خط مقدم حركت كنيم.
در يگانهای نظامی برای هر آر پی جی زن دو كمك در نظر گرفته ميشه!
كمك آرپیجی ام، كاكايار كيانپور و احمدآقای جوكار بودند(اهل شيرازی)
فرمانده دسته ما كورش شيربابادی، خيلی اصرار داشت نيروها تحت امرش، منظم و منضبط باشند
آخه خودش همينطوری بود...
عصر ٢٢ تير همراه با كاكايار و احمد (كمك آرپیجی) در چادر محل استقرارمون درحال استراحت بوديم كه پيك گردان با موتور تريلش وارد محوطه چادرها شد و فريادزنان اعلام می كرد:
گردان آماده رفتن به خط مقدم بشن!
امشب عمليات داريم.
سريع باشيد سريع!
سريعاً تجهيزات نظامی شخصی مون رو آماده كرده و به خودمون آويزون كرديم!
بندحمايل، نارنجك، كوله پشتی گلوله آرپیجی، بسته كمك اوليه، قمقمه آب و...
شور و شوق وصف ناشدنی بين بچه ها حاكم شد!
شوخیهای بامزه، گرفتن عكسهای يادگاری و... حكايت از نشاط بچه ها بود،
اندكی بعد بخط و گروه گروه سوار كاميونها شديم...
ياعلی حركت.
ادامه 👇👇
دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰ 💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۱ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری #عمليات_رم
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰
💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۲
✍ آزاده سرفراز، محمود خدری
راه افتاديم ...!
در جاده آسفالت خرمشهر اهواز چند كيلومتری ادامه مسير داديم كه به سه راهی حسينيه رسيديم،
پيچيديم سمت راست، پيش بسوی جبهه، نقطه صفر مرزی!
ياعلی
زديم به جاده خاكی!
زديم به بيابان كويری،
بيابان برهوتی كه شاهد بی كسی عمليات بود...
از بدو ورود به جاده خاكی تا خط مقدم، دنيا و مافیها بوی مظلوميت میداد،
بوی غربت علی در محراب كوفه،
بوی ماه رمضان بی علی...
بوی نااميدی!
هيچ نوع سلاح سبك و سنگينی جهت حمايت و پشتيبانی تدارك ديده نشده بود!
گويا عده ای بيگناه بدون حمايت، بايد به مسلخ عشاق می رفتند،
و اين قرعه،
به اسم شهدای مظلوم عمليات رمضان و گردان ما (انشراح) رقم خورد...!
به خط رسيديم
آفتاب درحال غروب كردن بود
بچه ها در سنگرها، موقتاً جاگير شدند
فرمانده دسته ها، نقشه را يك بار ديگه با نيروهاشون مرور كردند
فرمانده دلاور ما، (كوروش) بچه های دسته رو جمع كرد.
نقشه رو مجدداً توجيه و بعداز اون شوخیهای متداول شروع شد:
اون تانك واسه من،
سنگر فرماندهی برا تو،
تيربارچی سهم شما،
راستی فلانی نورانی شدی،
شفاعت ياد نره...
و...
مغرب شد!
نماز آخر هم خوانده و عهدنامه شهادت برای عشاق همانجا امضاء شد...!
بعداز نماز...
روبوسی، بغل گرفتن ها و حلالیت طلبیها، انسان رو متحول میكرد
معلوم نبود فردا كداميك از بچه ها مسافر بهشت خواهد بود...
عشقبازی عارفانه يك ساعتی طول كشيد!
ديد و بازديدهای عاشقانه تمام شدنی نبود،
نمیشد در صحنه باشيد و بتوان جلوی اشكها را گرفت !
از بچه های دسته تك تك حلاليت گرفتيم
از كورش، علی، كاكايار، احمد، حميد و...
بچه ها خيلی روحيه داشتند!
اجازه ديدار اخويم رو گرفتم
رخصت صادر شد!
به محض گرفتن رخصت،
بغض عجيبی گلويم را فشرد...!
راه افتادم،
سنگر به سنگر
برای ديدار برادر...
بين راه با اشاره، سراغ برادرم منصور را میگرفتم،
بيسيم چی گروهان سينا بود،
چون سنش كم بود،
با دست بردن در كارت شناسايی، تاريخ تولدش را سال ٤٤ اعلام كرده بود!
١٤ ساله بود.
اما جثه ورزيده ای داشت.
سنگرش با ما فاصله داشت
سراغش را از بچه های گروهانشان گرفتم
سنگرش را نشونم دادند
سنگری روباز!
بر ديواره سنگر لم داده بود و درحال گپ و گفت با دوستانش...
تا ديدمش،
بی اختيار گريه ام گرفت،
گريه ای با لرزش تمام وجودم...!
دليلش را نفهميدم،
شايد ديدار آخر بود
شايد!!!
مرا که ديد...
از سنگر پريد بيرون، همديگر را بغل كرديم
او می خنديد و نويد پيروزی میداد و من همچنان گريه...
چندين دقيقه گذشت
بعد، قلباً و بی كلام جدا شديم،
و همان ديدارمان شد تا قيامت...
برگشتم سنگر...
سردار عليرضا بلال زاده فرمانده و سردار رحمان خدری معاون گروهان ربذه، با صدای رسا همه گروهان را برای حركت، بخط كردند...
بسم الله
گروهان، دسته دسته از خاكريز سرازير و بطرف نقطه صفر مرزی (خط دشمن) با گامهای استوار حركت را آغاز كردند،
در دلِ تاريك شب ...
گردان با سه منور رنگارنگ از سمت دشمن مورد استقبال واقع شد....
ساعت ١٢ شب گردان با استتار كامل ادوات، از دپوی خودی بطرف خط دشمن حركت كرد،
دسته دوم گردان انشراح با فرماندهی كورش پيشقراول گردان انشراح بود !
اول گروهان ربذه به فرماندهی علی آقا بلال زاده، پشت سر گروهان ربذه، گروهان سينا و بعداز اون هم، گروهان نينوا...آهسته و بيصدا بسمت قتلگاه كربلای رمضان ياعلی گويان براه افتادند!
با بدو ورودمون به منطقه، دشمن با منور سبز پيام اهلاً و سهلاً رو مخابره كرد!
يك قطار رزمنده در دل شب تاريك قرارست تا لحظاتی ديگر دشمن را تارومار كرده و بزانو دربياورند...
اواسط مسير منور زردی آسمان ظلمات رل روشن كرد و دوباره پيام انتظار را دادند!
گويا دشمن رجزخوانيش را به رخ مان می كشاند!!!
كورش همپای ما درحال حركت بود،
نزديك شد،
احوال آر پی جی خوشگله رو گرفت...!
گفتم:
آماده و قبراق...!
براه مان ادامه داديم
كم كم به خط دشمن نزديك می شديم،
قدم هایمان را آهسته تر كرديم
دولا شديم و راه رفتيم كه مبادا دشمن در دل تاريك شب، از خط افق زمين و آسمون سوء استفاده كرده، شَبه ما را رصد كند...
دسته كورش پيشقراول گردان...
و آرپی جی صفر كيلومتر هم اولين های دسته...
ساعت به كندی میگذشت
تپش قلبها شديدتر شد...
يکدفعه منور قرمز آسمان و زمين را روشن كرد!
گردان سريع روی زمين درازكش شد
همه كف زمين خوابيدند!
ناگهان تيربار عراقی شروع به تيراندازی كرد،
منتظرمان بودند
دقيقاً وقتی پشت ميدلن مين رسيديم تيربارها شروع كردند!
خدايا چی شد!
قراربود از ميدان مين رد بشويم
بعد به خط بزنيم...!
چرا الان؟
ادامه👇👇
دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰ 💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۲ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری راه افتادي
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰
💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۳
✍ آزاده سرفراز، محمود خدری
تيرهای كاليير٥٠ و رگبار گلوله ها بود كه زمين رو جارو میكرد،
تيربار همسطح زمين تنظيم شده بود،
ميزد و درو ميكرد!
بچه ها يكی يكی روی زمين می افتادند و پرپر میشدند!
همين حين، خدمه ام كاكايار كيانپور تير خورد و شهيد شد!
غافلگير شديم...
در وِلوِله آتش و خون و هياهو صداي سفير گلوله و خمپاره ها، صدای آشنا بگوشم رسيد!
صدای كورش بود،
داد ميزد:
محمود كجايی!؟
بزنش! بزن...
بنده خدا، از آرپی جی صفر انتظار معجزه داشت البته حق هم داشت!
ياد كُر كُری های مدرسه زيباشهر افتادم!
شوخی شوخی، همه چيز جدی شد...
گلوله در آر پی جی
آماده بود،
سينه خيز خود را به سنگر تانك كه به فاصله چند متری بود
رساندم!
نگاهی ملتمسانه به آر پی جی كيلومتر انداختم!
گفتم:
خودتو نشون بده مرد!
حداقل دو دسته جارو خرجت كردم!
نيم خيز لبه سنگر تانك نشستم،
هدف! سنگر تيربار كاليبر ٥٠ نشونه گيری شد...
وقت ريسك كردن نبود
تيربار بايد خاموش میشد
ماشه چكانده شد!
و خداوند موشك آرپی جی را در دل سنگر تيربار خواباند!
دوباره صدای الله اكبر بچه ها جايگزين صدای تيربار شد!
بلاخره آرپی جی صفر كيلومتر اولين ماموريتش را به خوبی انجام داد!
با خاموش شدن تيربار، مشت ها رو گره كرده و با فرياد الله اكبر بطرف خاكريز دشمن يورش برديم،
غافل از اينكه مابين ما و خاكريز دشمن، ميدان مينی به طول هزار متر و با عرض حدوداً ١٠٠ متری وجود داشت!
با خيز اول ورودم به ميدان مين، پايم به سيمی برخورد كرد كه يهويی از دو طرفم صدای انفجاری بلند شد!
بالتبع اون مشعلی نورانی بسان پرژكتور روشن شد،
مين منور...!
بسم الله
اين كجا بود!
ظاهراً ورودی ميدون مين بوديم و خودمان بی خبر!!!
يا خدا، قراربود از معبر رد بشيم...
نقشه اين را می گفت!
ميدان مين چرا !؟
بعدها متوجه شديم بچه های راه بلد (اطلاعات گردان) ما را چند متری آنطرفتر از معبر هدايت كرده كه دقيقاً مقابل ميدان مينی ظاهر شديم كه خنثی نشده بود،
يعنی ورود به قتلگاه....!
وقت فكركردن نبود تا تيربارچی خاموش بود بايد ميدان مين رو رد ميكرديم و ميزديم به خط دشمن!
نميدانم چه اتفاقی افتاد كه ناخودآگاه و ناخواسته بسمت چپ محور ميدان چرخيدم و حدود سی چهل متر در امتداد طولی ميدان مين دويديم!!!
راستی يادم رفت بگم:
وقتی خدمه ام، كاكايار كيانپور با شروع عمليات بواسطه همان تيربار به شهادت رسيده بود
رفيق شفيقی همراهم بود كه در طول عمليات از آغاز تا انتها بدون ذره ای خستگی و دليرانه پای ركاب بود...
با دو سه گلوله آرپی جی با سرعت خودش رو بهم رسوند و طبق وعده اش در پادگان عمل كرد،
با ذوق جلو اومد و داد ميزد:
فلانی، كجايی!؟
اومدم...
گلوله هم آوردم!
بهرحال
سه نفری، بهمراه ديگر خدمه ام كه سرباز نيروی هوايی و اهل شيراز بود،
ادامه مسير داديم
من و دو خدمه آرپی جی!
برگرديم به ميدون مين...
وقتی وارد مبادی ميدان نشدم و بسمت چپ يا بطرف جنوب چرخيديم
رفيقم بهرام كاهكش و احمد جوكار پشت سرم دويدند!
سی چهل متری از مين های منور دور شديم
دوباره زديم به ميدان مين!
وارد ميدان شديم و بسمت خاكريز با عجله دويديم...
"بين خودمون باشد آن موقع حقيقتاً نميدانستم كه آنجا كه پا گذاشتيم كجاست!؟
ميدان مينه، يا...!!!"
اواسط ميدان مين خدمه شيرازيم احمداقا جوكار فرياد زد:
آخ پام...
تركش خوردم!
ايستاديم،
بررسی شد،
متوجه شدم تركش ريزی زير مچ پایش خورده!
گفتم:
احمد، اگر نميتوانی ادامه بدهی، برگرد!
گفت:
چيزی نيست ادامه ميدم.
مجدداً راه افتاديم يعنی دوباره دويديم به عشق فتح خاكريز دشمن...
خدا رو شكر فاتحانه به آخر ميدان مين رسيديم...!
(لازمه بگم كل اتفاقات مذكور در عرض حدوداً ٧-٨ دقيقه طول كشيد و شايد كمتر)
بهرحال
انتهای ميدان مين كه رسيديم با مشكل جديدی روبرو شديم،
خندق ...!
دوباره بسم الله...
اين يكی هم توی نقشه نبود يا نگفتند يا اينكه نديدند كه بگن!
نميدانم!
عراقی ها جهت استحكام مواضع شان ميدان را با انواع مين كاشته، بعداز كشت مين، خندق يا كانالی به طول سرتاسر جبهه و به عرض سی چهل متری كنده بودند بعداز كانال سيم خاردار و عاقبت دژ مستحكمی كه وسط آن را راهرویی بعنوان سنگر يكپارچه طراحی كرده بودند،
كاملاً مهندسی نظامی طرح ريزی شده بود!
ادامه 👇👇
دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰ 💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۳ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری تيرهای كال
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰
💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۴
✍ آزاده سرفراز، محمود خدری
به كانال رسيديم
به ارتفاع حدوداً دو سه متر...
پريديم پايين، كف كانال !
از سمتی كه وارد ميدان مين شديم متوجه دو شبنما كوچك كه بطرف ايران در اول و آخر ميدان كاشته بودند، شديم!
آنجا بود فهميديم مسيری كه ما ناخواسته آمده بوديم معبر میدان مین است!
سمت راست ما، به فاصله سی چهل متری، جايی كه گردان، مقابل ميدان مين خنثی نشده، وارد عمل شده بودند بچه های خط شكن گروهان ربذه و كلاً بچه های گردان انشراح يكی يكی به مسلخ عشق رفتند و مهمان مين ها شدند چه مهمانی!
خوشا بحالشان...
با علم به موجوديت ميدان مين، با خود و خدای خود عهد بستند همانند يك سرباز وطن وارد نبردی مردانه شوند و بجنگند!
عرض بيست يا سی متری كانال را طی كرديم تا به سيم خاردار رسيديم...
سينه خيز زير سيم خادار رفتم تا بتوانم با انداختن نارنجك در سنگرهای دشمن، رجز رگبار كلاش هاشان را خاموش كنم...
اما
يهویی رزمنده ايی در تاريكی شب (يادم نيست كی بود) پايم را گرفت و من را متوجه خودش كرد!
برگشتم و نگاهش كردم
گفت:
حالم ناخوشه!
ميخوام برگردم...
(خدايش مريض شده بود)
بهش گفتم:
اختيار با خودته، دوست داری برگرد!
همين مكالمه يك دو دقيقه ای باعث شد از فكر انداختن نارنجك بیخيال بشم...!
و دوباره سينه خيز برگشتم!
نميدونم چرا ...!!!
رفتم بسمت راست كانال، برای كمك به بچه ها، از سمتی كه گردان درحال خروج از ميدان مين و ورود به كانال بود
خدايا چه خبره!؟
همه داغون و آش و لاش...
اوضاعی بود!!!
عده قليلی با جسمی خسته توانستند از ميدان مين سالم يا زخمی رد بشوند و خودشان را به كانال برسانند و بقيه بچه ها در كف ميدان مين شهيد يا زخمی درحال وداع از اين دنيای فانی بودند...
و عاقبت همه ماندگان در ميدان مين پرواز كردند و رفتند.
بچههای گردان انشراح تا سالها بعداز جنگ، در همان ميدان مين ماندند تا حريم منطقه امن، ايرانم را با اجساد مطهرشان ضمانت كنند...
ماندند تا بمانيم!
🔹گرفتار در تله دشمن
ديدن هم گردان ها در اون وضعيت، اسفناك بود!
همه آمده بودند تا كار دشمن رو در خاك خودش يكسره كنند
اما
يك اشتباه كوچك بچه های واحد اطلاعات عمليات يا همان راه بلدان، قوه محركه گردان رو از كار انداخت!
بجای اينكه ما رو به معبر رسانده و عبور دهند دقيقاً وارد ميدان مين كردند!
انفجار پی در پی مين ها نفس گردان رو گرفت ...
عموم نيروهای گروهان خط شكن ربذه شهيد يا زخمی شدند
بعداز گروهان ربذه، گروهان سينا و بعداز اون هم، گروهان نينوا عمل كردند
اما نيروهای گروهانهای بعدی وقتی اوضاع رو نابسامان ديدند با تمام قوا وارد نشدند...
و عاقبت ما مانديم با نیروهای زخمی و داغون!
فرمانده گروهان ما عليرضا بلال زاده كه در عملياتهای قبلی، سابقه درخشانی در نبرد تانكها در كارنامه خود ثبت كرده بود با چند تركش ناقابل مين به ران پايش، عملاً ايشون رو زمين گير كرده بود!
بچه های دلاور گردان بعداز رد كردن ميدان مين، وارد كانال شدند
كانالی با موقعيتی خطرناك!
به تعبيری تله مرگ...
پشت سر...
ميدان مين و بيابان كفی قابل تيرس تك تيراندازان دشمن
مقابل...
سيم خادار و خاكريز يا دژ مستحكم با تيربار و تانكهای آماده پاتك
باقيمانده گردان وسط تله ای بنام خندق (كانال)...
مابين ميدان مين و خاكريز دشمن، سيم خادار و انباشتی از نيروهای زخمی و گاهاً سالم كه بانتظار نيروهای پشتيبانی لحظه شماری ميكردند!
نبرد تا صبح ادامه داشت
ميزديم
اونا هم ميزدند!
بچه ها در قسمتهای مختلف پخش شدند
كه مبادا دشمن از طرفين نفوذ كرده تا همين ته مانده گردان رو هم لت و پار كنند...
در نيمه های شب، حين جست و خيز يهوو سرم داغ شد
اول احساس كردم بعلت فعاليت بدنی و بالا و پايين رفتن ها باشد،
اما كمی بعد، متوجه مايع سيالی در قسمت سر و صورتم شدم،
منور زدند...
زمين و آسمون روشن شد،
از فرصت استفاده كرده، دستی بصورتم كشيدم، در روشنايی قرمز منور، متوجه قرمزی رنگ خون شدم!
ای بابا...
چه وقت تركش خوردن بود!
خدارو شكر، تركش با معرفت بدون اذن، وارد جمجمه نشد...،
نصف تركش، مهمان جمجمه، نصف ديگرش بيرون!
با ناخنم تركش رو سريع بيرون كشيدم به محض كنده شدن، خون ريزی بيشتر شد
بهرام با ديدن خون، با عجله و شايد از ترس كشته شدنم، دو باند زخم بزرگ تهيه و دور سرم پيچاند!
دقيقاً شبيه به عمامه شده بود...
بزور منو لابلای كلوخ های خشن و بيرحم كانال خواباند...
تا استراحت كنم!
شايد رمقی باشه برای ادامه نبرد...!
در همان حال، بهرام دستم رو می فشرد و كمی بی تابی ميكرد، مرتب بالای سرم باهام حرف ميزد!
بنده خدا، خون رو كه ديد احتمال ميداد لحظات آخر عمرمونه!
فكر ميكرد شايد فقط امشب مهمان باشيم
اما غافل از اينكه بادمجون بد آفت نداره....!
تقدير براين شد كه باشيم و بمانيم،
و مانديم...
با انبوه
ادامه👇👇
دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰ 💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۴ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری به كانال ر
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰
💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۵
✍ آزاده سرفراز، محمود خدری
فرمانده علی بايد تصميم میگرفت...
موقعيت خيلی حساس شده بود
نيروها تحليل رفته بودند، مهمات رو به اتمام بود، زخمی هم زياد!
نبود آب، فشار رو دوچندان كرده بود...
خدا هميشه بود
بايد ازش طلب ياری كرد...
خدايا كمك مان كن.
فرمانده علی جهت سلامت نيروها، تلويحاً به تسليم شدن راضی شد اما ترس از مخالفت نيروها كمی اونو دچار شك و ترديد كرده بود
بعداز كلی من من كردن، اعلام كرد:
آماده بشيد....!
حميد مياح و غلامرضا توده خرمن بهمراه تعدای از بچه ها سريعاً آرم سپاه رو با دست و دندان از روی جيب پاسداران كنده و لباسها رو از تن علی بلال زاده، حسين صالحی، پرويز حيدری خارج و حتی كارتهای شناسايی شان رو در دل خاك مدفون كردند كه مبادا دست دشمن بيافتد اما علی موسویخاص فرصت اينكار رو نداد و خودش رو به عقب كشاند و گفت:
من برای بدست آوردن اين آرم زحمت زيادی كشيدم براحتی از دستش نميدم!
اسير نميشم...
من برميگردم!
بچه ها از علی موسوی خاص خواستند از تصميمش منصرف بشه...
اما از اون اصرار و از رفقا التماس...!
مظلوميت و اصرارِ علی، بر التماس رفقا غلبه كرد و عاقبتِ خواهش همرزمانش چاره ساز نشد!
علی موسوی خاص جثه ورزيده ای داشت و در تاكتيك زبل و زرنگ بود...
اسلحه اش رو برداشت، گارد دويدن گرفت
ياعلی گفتو رفت توی دل ميدون...
با سرعت زياد دويد!
مقابل تيربارچی،
و در وسط ميدان مين!
سرعت بالا و دويدن زيگ زاگ تونست تيربارچی رو گيج و مبهوت تاكتيك خود كند...
ميدون رو رد كرد!
قدم آخر انتهای ميدون، يك قدم مانده تا خودش رو به سنگر تانك قبل از ميدون برسونه كه تك تيرانداز عراقی وارد معركه شد و در لحظات آخر آهوی خوش قامت گردان رو شكار كرد...
وای خدااااا
با شليك گلوله به سر علی، پيكر پاكش رو نقش بر زمين كرد!
با صورت شكافته و غرق درخون، بر خاك گرم كربلای خوزستان بوسه زد!
حيف از بين مان رفت و آسمانی شد.
ياايتهاالنفس المطمئنة ارجعي ....
ديدن صحنه شهادت علی، روحيه مقاومت رو افزايش داد اما كار رو بر فرمانده علی دشوارتر كرد!
برخی نيروها داوطلب شدند، دست به انتحار بزنند.
اما فرمانده وساطت كرد و مقابل شجاعت تعدادی از نيروهای داوطلب ايستاد و مانع كارشان شد...
دست عيسی نريميسا رو گرفت و درِگوشش گفت:
شجاعت و دلاوريت بر ما مسجّله، اما كشتن چندين عراقی يا انهدام تانكهايشان، باعث قتل عام همه خواهد شد، سالم و زخمی....
عيسی دلاوری مجرب با سوابق جنگ شهری در خرمشهر و ديگر عملياتهای بزرگ بود،
اكثر نيروهای گردان با جسارت و روحيه شهادت طلبی ايشون آشنايی داشتند...
استقبال از شهادت بهمراه كشتن نيروهای دشمن هدف برنامه ريزی شده عيسی بود!
فرمانده خوب ميدانست، نميشه با چريك سابقه داری مانند عيسی هنگام محاصره دشمن مذاكره كرد!
با احتياط و با لحنی محبت آميز عيسی رو آروم و منصرف كرد...
فرمانده همچنان با تنی مجروح درحال رصد دشمن بود
به علی شريفات دستور شليك آرپی جی رو داد تا عكس العمل عراقی رو برانداز كنه!
به محض شليك موشك آرپی جی، عراقيها از همه سمت با تيربار و گلولهِ خمپاره پاسخ و اعلام حضور كردند!
فرمانده مصمم تصميمش رو علنی كرد:
آماده اسارت بشيد!
كسی شليك نكنه...
يكی از نيروها بدستور فرمانده درحال گره زدن زير پوش سفيد بر نوك آنتن بيسيم بود كه ناگهان بسيجي دلاور اردشير مطلق نيم خيز شده و گفت:
منم اسير نميشم!
بايد برگردم...
خدايا چی شد دوباره !
التماس و التجاه همرزمان، مانعی بر تصميم اردشير نشد...
خيلی سريع و قبل از هر اقدامی، اسلحه اش رو برداشت و بسمت ميدون مين دويد...
حسين صالحی فرياد زد:
اردشير كجا ...!؟
برگرد، برگرد!
قول ميدم.....
قبل از اينكه جمله فرمانده اش حسين تموم بشه
گلوله های تيربار كالبير ٥٠ بر بدن نحيف اردشير قفل شد!
بيش از ٦٠-٧٠ تير به جسم نازنينش اصابت كرد
شليك ممتد گلوله ها بر بدن اردشير برای چندين لحظه باعث معلق ماندن پيكر پاكش در آسمون و زمين شد!
اردشير اسلحه بدست روی كمر بر زمين افتاد، هنگام جدا شدن روح پاكش از جسم، پای راستش رو اندكی بالا آورد در همان لحظه بيش از ٤٠-٣٠ تير به پايش شليك كردند و عاقبت...
اردشير هم پر كشيد!
و اندوهی از غم و غصه رو بر دلِ بچه ها نهاد!
فرمانده متوجه شد اگر دير بجنبد نصف نيروهای باقيمانده با تير مستقيم تك تيراندازها و تيربارچی ها به شهادت خواهند رسيد...
ناچاراً با اشاره چشم دستور بالا رفتن پرچم سفيد صادر شد....
زيرپوش سفيد بر آنتن بيسيم گره زده شد و از تپه بالا رفت....!
ادامه👇👇
دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰ 💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۵ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری فرمانده عل
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰
💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۶
✍ آزاده سرفراز، محمود خدری
دويدن از اين طرف به اونطرف، درحال اتمام بود
صبح شد
هوا هم روشن!
تيراندازی مداوم تيربارها بهمراه صدای خشن شنی تانك های جديد و پيشرفته تی ٧٢ روسی از پشت خاكريز عراقی ها، امان رو از تحرك نيروها بريده بود!
تكان میخوردی،
خمپاره ٦٠ و رگبار تيرهای كاليبر ٥٠ به استقبالت می اومدند...!
وقتی تانك ها گاز ميدادند تا خودشون رو بالای خاكريز بكشونند و آماده شليك شوند كاملاً ميشد تشخيص داد كی بالای دژ يا همان خاكريز می رسند!
علی رغم تصور اصحاب فيلم و هنر، تانكهای عراقی در ضد حمله، بسيار كارآمد و موفق عمل ميكردند!
خدا نكنه سه چهار تانك بعداز حمله با هم هماهنگ بشن!
دمار در می آوردند...
در واپسين لحظات نبرد، بفكر شكار اون لعنتی افتادم
قبل از اينكه آنتن بيسيم با پرچم سفيد بالا بره!
بايد كاری كرد...!
صدای خشن شنی و گاز خوردن موتور وحشی تانك روح و روان مان رو خط خطی كرده بود...
تنهايی نميشد، يك نفر ديگر نياز بود!
نياز به يك آرپیجی زن سرحال داشتيم،
كی حاضر ميشه، لحظات آخر همراهی كنه!؟
لحظات نفس گيری كه همه به فرمانِ فرمانده جهت كاهش كشته ها آماده اسارت بودند!
دل رو ب ِدريا زده و با شناخت به شهامت بچه های گردان، مطمئن بودم اگر بحث دفاع از كيان كشور باشه دست به هر كاری ميزنند!
با دلی قرص و محكم
سراغ تجمع نيروهای پشت تپه كه فرمانده علی بهمراه تعدادی از بچه ها اونجا مستقر بودند، رفتم...!
اميدوار گفتم:
كسی داوطلبِ زدن تانك هست، همراهی كنه !؟
وقت نداريم...
صدای گازدادن تانك هر لحظه بيشتر ميشه!
رسيد بالا، بايد بزنيمش!
يك نفر زودتر از بقيه بلند شد!
شق و رق، با سينه ستبر، همراه آرپی جی و كوله اش!
پيش خودمون بمونه،
انتظارش رو نداشتم!
تريپِ اخراجی ها راه می رفت...
اما پيدا بود دل شير داره
خدايش كيف كردم!
محمدعباسی جلو اومد و گفت:
ياعلی، بريم...!
پرسيد:
خدمه ام لازمه باشِش!؟
دلاور مردی ديگر، بدون تعارفات رايج، قبراق ايستاد...
با صلابت و بدون معطلی گفت:
منم هستم...!
نيم نگاهی بهش كردم
حقيقتاً توی گردان ديده بودمش، گهگاهی فوتبال دوگل كوچيك بازی ميكرد، بازيش عالی بود!
توی بازی بهش می گفتند: ممدعلی!
اما الان بايد بهش گفت:
محمدعلی خان گوجانی...
شديم ٤ نفر....!
يا علی
نيم خيز خودمون رو زير يكی از سنگرها كه نزديك صدای شنی تانك بود، رسانديم!
نوبتی باشه، اول نوبت پيشنهاد دهنده است!
با كمك بهرام كاهكش، گلوله رو توی قبضه گذاشتم...
بايد خيلی احتياط ميكردم،
اگر بحالت عادی برای شليك می ايستادم قطعاً هدف تك تيراندازها واقع می شدم
لذا بايد خيلی سريع در حد ٣-٤ ثانيه قيام، هدف و شليك...
سكوت و دلهره...
گوشمون رو تيز كرديم!
صدای شنی و گازدادن
تانك هر لحظه بيشتر و بيشتر ميشد،
با صدای زياد اون لعنتی آماده شديم،
ضامن رو كشيدم!
با شدت صدای گازدادن تانك، لوله توپ تانك از پشت خاكريز پيدا شد بعد هم هيولای تی٧٢!
سه سوته...
قيام، هدف و شليك! و نشستم...
راننده تانك عراقی به محض ديدن مان، بسرعت برگشت!
اووووووه
موشك به فاصله اندكی از كنار برجك تانك عبور كرد و....
و آه بر دل !
نوبت محمدعباسی شد
محمدعلی موشك رو از قبل آماده و در اسلحه محمد شارژ كرده بود
محمد عباسی هم سه سوته و با سرعت هر چه بيشتر سه حالت قيام، شليك و نشستن رو انجام داد
شليك محمد هم از كنار برجك رد شد و اصابت نكرد!
عراقی ها بلافاصله محل رو شناسايی و زير رگبار گلوله و خمپاره بی صدای ٦٠ قرار دادند!
از بدِ روزگار يكی از گلوله های خمپاره ٦٠ بغل محمدعلی منفجر شد
صدای آخ محمدعلی آسمون رو شكافت!
فرياد ميزد:
دستم... دستم قطع شد!
سريع كنارش نشستم
متوجه قطع شدن دستش از بالای بازو نزديك كتفش شدم!
خدايا چی شد!؟
سعی كردم آرومش كنم،
دنبال دستِ بريده روی زمين می گشتم كه اونو با مقداری از پوست كه به بدنش متصل شده بود پشت كمرش پيدا كردم!
اونو جلو اُورده و روی سينه اش گذاشتم!
گفتم:
دستت قطع نشده!
محكم با دست راستت نگهش دار !
محمد بهمراه محمدعلی با ناله و درد بسمت بچه ها پشت تپه اولی رفتند
من و بهرام نيم خيز خودمون رو بسمت تپه دومی كه چند نفر از نيروها اونجا تجمع كرده بودند و به فاصله چند متری از تپه اول بود، رسانديم...
ادامه👇👇