eitaa logo
دفاع مقدس
4.9هزار دنبال‌کننده
25.9هزار عکس
16.5هزار ویدیو
1.3هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰ 💠 #آرپی‌جی‌زن گروهان ( ۶ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری دويدن از ا
// دهه ۶۰ 💠 گروهان ( ۷ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸اسارت در قتلگاه هوا كاملاً رو به گرمی ميرفت! تيرماه ١٣٦١ ماه مبارك رمضان و هوای داغ جنوب... بطرف تپه دوم رفتم در ميان پستی و بلندی های خندق، دو تپه بيشتر از بقيه جلب توجه ميكرد تپه اول يا اصلی پناهگاه فرمانده علی و بازماندگان گردان شده بود و تپه دوم هم كه شش يا هفت نفر پشت اون سنگر گرفته بودند خيلی خطرناك بود... خطرناك تر از اون، تردد مابين دو تپه كه در تيرس دشمن بود و با يك حركت اشتباه كارنامه حيات بسته ميشد... سراغ تپه دوم رفتم متوجه دلواپسی بچه ها شدم! گفتم: چاره ای نيست بايد خودمون رو به تپه اول، پيش بقيه بچه ها برسانيم و منتظر دستورات فرمانده بشيم! چون ماندن اينجا، باعث تشويق و تحريك عراقی ها برای شليك خمپاره و كشتن ما ميشه! ظاهراً عراقی ها متوجه استيصال ما شده بودند، در واقع ما در تله گرفتار شديم، نه راه پس داشتيم نه راه پيش! و دشمن سعی داشت همه رو يكجا با هدايت تك تيراندازهاش، جمع كنه تا هنگام اسيركردن تسلط بيشتری داشته باشه... بعداز صحبت با بچه ها، در توجيه پيوستن به بقيه بازماندگان گردان، يكی يكی آنها رو روانه تپه اول كردم... ترا خدا بدويد! پشت سرتون هم نگاه نكنيد! بدويد فقط بدويد. خوشبختانه همه به جمع بازماندگان تپه اول، بدون تلفات ملحق شدند... خدارو شكر بسلامت رسيدند. فقط دو نفر مانديم من و بهرام! به بهرام گفتم: تو هم بدو... با سرعت هر چه تمامتر! فقط بدو كه تير نخوری! بهرام ادای دين رفقات رو بجا آورد و گفت: تا تو نری! منم نميرم... اول تو بعد من! كتف م رو از باب تاييد، بالا انداختم و گفتم: باشه، من اول ميرم! آماده دويدن شدم، تا گام اول رو برای دويدن برداشتم، ... يهوو نصيحت مادرم جلو چشم و ذهنم رژه رفت! "مادر، اگر شهيد شدی جايی باشی كه جنازه ات رو بدستمون برسونن!!!" مادرم قبل از عمليات رمضان، همانند فاتحان جنگ، بادی به غبغب انداخت و گفت: دا، مو ميدونُم اين يكی رو برای خُمون نيری به جنگ! آخه، تموم خاك مون آزاد شده! كجا ميری!؟ خرمشهر رو گرفتيم بستان و هويزه هم آزاد شدند پس برا چی ميری!؟ يا لبنان ميری يا جايی ميری كه ديگه برنميگردی! حالا كه شما دو تا (من و برادرم شهيدم منصور) حرف منو گوش نمی‌كنيد حداقل طوری شهيد بشيد كه جنازه تون دستمون برسه! برگشتم به بهرام گفتم: من نميرم! تو برووووو.... پرسيد: چرا ...!؟ گفتم: ميخوام برگردم عقب! گفت: خب منم باهات ميام... باهم بر ميگرديم! مقاومتی نكردم، گفتم: باشه، آماده باش! بجای اينكه بطرف تپه اول برم رفتم بسمت ايران! منظور جهت حركتم بسمت ايران شد... سربالايی ملايم خندق رو اندكی بالا اومديم! محاسبه كوچيكی انجام شد موانع رو در نظر گرفتم و به اين نتيجه رسيدم كه تا شب بين شهدا دراز بكشم و شب از تاريكی هوا استفاده كرده و ياعلی.... دِفرار! به همين سادگی... عجب من می‌بايست تا شب زير تابش آفتاب سوزان خوزستان، بدون آب و سايه، طاقت می آوردم و بعلاوه اگر اگر اگر توانش رو داشتم بايد ميدون مين رو رد ميكردم و.... كه محال بود! بهرحال دل رو بدريا زديم و اول ميدون مين دراز كشيديم و بخيال مون، خودمون رو به مُردن زديم! تا بلكه تا شب... بهرحال هر چه باشه فرار يا كشته شدن يا حتی اعدام بهتر از اسارته ...! در مقابل ديدگان ما، پشت تپه اول بازماندگان گردان قرار گرفته و طبق شواهد آماده تسليم بودند! يا مرگ يا تسليم... اگر مرگ يعنی انتحار انتخاب ميشد هيچ دستاوردی نداشت اكثراً زخمی، مهمات بسيار محدود، تشنگی مفرط، عدم پشتيبانی نيروی كمكی و نبود آتش توپخانه و.... پس بهترين گزينه انتخاب شد، تسليم در قتلگاه رمضان...! ادامه👇👇
دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰ 💠 #آرپی‌جی‌زن گروهان ( ۷ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸اسارت در
// دهه ۶۰ 💠 گروهان ( ۸ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸اسارت در قتلگاه در سربالايی خندق بطرف ورودی ميدون مين، بهمراه بهرام درازكش شديم... با دست مقداری خاك جمع كرده و مقابل سرمان كه بطرف خاكريز عراقی ها بود، يك خاكريز كوچولو درست كرديم كه از شليك تير تك تيراندازان در امان باشيم! در جيب پيراهنم، عكس حضرت امام و وصيتنامه ام كه پشت برگه كوچك ماموريت نوشته، گذاشته بودم...! عكس امام رو درآوردم و بعداز بوسه زدن بر تمثال مبارك، در دل خاك پنهان كرده كه مبادا به فرمانده ام اهانتی شود...! خط اندكی آروم شد... به اطرافم نيم نگاهی انداختم وقتی عراقی ها پرچم سفيد رو بالای تپه اول ديدند به خودشون جرأت دادند با احتياط كامل بطرف تپه هجوم بيارن... اسلحه هاشون رو بطرف بازماندگان گردان نشانه گرفتند و با زبان عربی فرياد ميزدند: ارفع يدك علي رأسك... قموا... ارفع ايديكم علي رؤسكم دست ها بالا رفت! متاسفانه صحنه اسارت بچه های گردان رو نظاره گر بودم می ديديم يكی يكی دوستانم به اسارت گرفته شدند! درهمان حال، افسوس ميخوردم افسوس از اينكه ديگه بچه های گردان رو نخواهم ديد! اسرا يكی يكی بطرف خاكريز عراقی ها هدايت شدند و عراقی ها هم هلهله كنان و با نواختن تير هوايی و يزله (رقص عربی) خوشحالی خودشون رو به نمايش گذاشتند، عراقی ها رقص كنان بالای سر شهدای ما آمدند تا غنيمت جنگی جمع كنند، با لگدزدن به اجساد از زنده يا كشته شدنش مطلع می‌شدند! اونا چقدر لذت ميبردند، اما ما چرا بايد بخاطر نابلدی بچه های اطلاعات و عمليات، ذلت و سنگينی بار اسارت رو به دوش ميكشيديم...! در حال و هوای خودم بودم كه به بهرام گفتم: فلانی، دعا معایی بلدی!؟ گفت: نه، هيچی يادم نمياد! گفتم يادته توی دوی صبحگاهی گردان، رحمان خدری دعای امام زمان رو ميخوند!؟ اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن صلواتك عليه و..... بهرام برق سه فازش پريد و گفت: آره يادم اومد! چشم هامون رو بستيم و آروم آروم، زير لب و آهسته دعا رو زمزمه كرديم: اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن صلواتك عليه و علي آبائه في هذا الساعة و في كل ساعة.... عجب دعايی شد! ادامه👇👇
دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰ 💠 #آرپی‌جی‌زن گروهان ( ۸ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸اسارت در
// دهه ۶۰ 💠 گروهان ( ۹ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸دوراهی اسارت يا اعدام صبح رو رد كرده بوديم ساعت حدود ٩-١٠ صبح روز ٢٣ تير ١٣٦١ بود ماه مبارك رمضان، هوا همچنان داغ داغ... همچنان چشمانمان بسته و بدون اينكه لب مان تكان بخورد مشغول ذكر دعا خاص امام زمان (عج) بوديم و .... طبق روال گذشته، سربازان پيروز عراقی برای جمع كردن غنيمت سر از پا نمی شناختند و هلهله كنان بطرف هر پيكر پاك شهيدی روانه ميشدند تا بلكه ... يكی از همان سربازان فاتح نبرد، باخيال راحت بسمت جسم بی تحرك ما می اومد! صدای كوبيدن پوتين ش بر زمين و نفس كشيدنش رو حس ميكرديم، حس خوبی نبود، حس اعدام بود، حس مرگ! ارابه مرگ در قالب هيولای عراقی، نزديك و نزديكتر ميشد، نفسامون بالا نمی اومد... و به خيال اينكه من و بهرام كشته شديم بر بالين مان ايستاد! دمُ و بازدمِ نفس كشيدنش رو كاملاً حس ميكرديم! نفس هامون رو در سينه حبس كرديم، هيچ تكاني نميخورديم، يعنی جرأت تكان خوردن نداشتيم! تكان يعنی رگبار گلوله ها... هر دم منتظر كشيدن گلن گدن اسلحه و تيرباران بوديم زمان به سختی ميگذشت... دلهره اعدام همچنان مقابل جايگاه ذهنم، درحال رژه رفتن بود... سخت گذشت! يكباره سرباز قوی هيكل عراقی لگد محكمی به پای بهرام كوبيد تا بلكه از مُردن قطعی ما اطمينان حاصل كند! شدت لگد طوری بود كه درد آن باعث گشودنِ چشم و صدای ناله بهرام شد! صدای آخ بهرام همانا و جهيدن سرباز به طرف عقب هم همانا.... هيولای مرگ خيلی ترسيد، به خيال جسد مرده بالاي سر ما حاضر اما يكباره شاهد زنده بودن مان شد! حق داشت بترسد!!! بسرعت گلن گدن رو كشيد و لوله اسلحه ش رو بطرف مون نشانه رفت! و با صداي بلند فرياد زد: گُموا... گُموا... ارفع يدك علي رأسك، هِلاهِلاه! ارفع ارفع... سرباز بينوا مست غرور از به اسارت گرفتن دو بسيجی، چنان شادمانی ميكرد كه گويا يك لشكر رو به زنجير گرفته بود! من و بهرام سريعا بلند شديم و همانطور كه دستور داده بود دست نمان رو به نشانه تسليم بالا برده و مقابلش ايستاديم! نيم نگاهی انداخت، فلك زده هنوز باورش نشده بود كه ما زنده و سالميم... با حفظ "ارفع ايديكم علي رؤسكم" ، دستور حركت رو صادر كرد، گفت: روح ، روح هذه الطريق گدام هلاه هلاه....! سرعه سرعه در همان اثنا و در مقابل ديدگان ما، يك سرباز ديگر عراقی به عشق جمع آوری غنيمت، با طمع و ولع قصد ورود به عرصه قتلگاه شهدای مان رو داشت كه به محض پانهادن، مينی منفجر شد كه پای راستش از وسط ساق دقيقاً، بالای پوتين قطع و به گوشه ای پرتاب شد! ياد شعر معروف و زيبای خاقانی افتادم: ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری بگذريم طبق دستور، بطرف خاكريز عراقی، دقيقاً همانجايی كه شب قبل، سنگر تيربارچی رو زده بودم راه افتاديم خيلي بيحال شده بودم! انرژی و توانی باقی نمانده بود تشنگی و خونريزی سرم رمقم رو گرفته بود! همانطور كه درحال رفتن بسمت خاكريز عراقی ها بوديم، آه و ناله آشنايی، توجه ما و سرباز عراقي رو بخودش جلب كرد، بطرف صدا برگشتم... چشمم به اسماعيل خورد! اي بابا، اسماعيل تويي...!؟ چی شده!؟ كجات زخميه!؟ مظلوميت اسماعيل دشمن زياری، سرباز عراقی رو وا داشت كه با اشاره و ايما بما فهماند كه بلندش كنيد و با خودتون به پشت خاكريز ببريد! دنبال محل تير يا تركش در بدن اسماعيل مي گشتم متوجه شدم دقيقاً تير به مچ پای راست ش خورده و ظاهراً كسی يا خودِ اسماعيل بالای زخم رو با بند كفشی محكم بسته تا خونريزی بيشتری نكنه! اسماعيل خيلي درد داشت، يادمه يك چاقوی تاشوی كوچك بنفش رنگی دستش بود و سعی داشت بند كفش رو پاره كنه و از شدت درد خلاص بشه... بهرحال من پايين سمتِ پا، وسط دو زانو و بهرام بالاي سر زير كتف اسماعيل ايستاديم، دستانم رو زير دو زانو و دست های بهرام زير دو كتف قرارگرفت و ياعلی گفتيم و بلندش كرديم... چهار پنج قدم برداشتيم اما جثه لاغر و نداشتن توان كافی من و جثه ورزيده و درشت اسماعيل، باعث شد بزمين بخورم و نتونم ادامه بدم كه عراقي به كمك ما اومد و هر طوری بود اسماعيل رو به پشت خاكريز رسانديم... بدستور سرباز عراقی، اسماعيل رو زمين گذاشتيم و دستور داد ما گوشه ای بايستيم و منتظر بمانيم! خودش نزد افسر مافوقش رفت و درگوشی چيزهايی بهش گفت و درحين صحبت كردن با اشاره چشم و دست بطرف ما و سرتكان دادن فرمانده، اوضاع رو برايمان دلهره تر ميكرد! نميدانستيم عاقبت ما چی خواهد شد! اسارت يا اعدام صحرايی.... ادامه👇👇
دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰ 💠 #آرپی‌جی‌زن گروهان ( ۹ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸دوراهی اس
// دهه ۶۰ 💠 گروهان ( ۱۰ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸 خواندن شهادتين وقتی سرباز عراقی ظاهراً درحال گزارشِ دادن چگونگی اسارت ما به افسر مافوقش بود اسماعيل كماكان درد می كشيد! درهمين حال عراقی ها دربين مجروحين ايرانی، بدنبال اسيرگرفتن بودند... ابراهيم همتيان رو درحاليكه سه چهار تير به دست و پايش اصابت كرده بود رو آوردند پشت سر ابراهيم، بلبلِ گردان اسد نوری زاده بچه اردبيل (سرباز داوطلب نيروی هوايی) رو درحاليكه مجروح بود رو به جمع زخمی ها اضافه كردند مجروح چهارم هم علی اكبر نريموسا بود كه تير به پايش اصابت و ساق پايش رو خُرد كرده بود احتمال ميدم ارتش عراق دستور داشت حتی المقدور اسير بگيره تا تعداد اسراشون رو زياد كنه، تا در مقابل به اسيركردن ٢٠ هزار سرباز و افسر عراقی در عمليات يكی دو ماه قبل (بيت المقدس) حرفی برای مردم عراق و تبليغی برای جوامع بين المللی داشته باشه...! بهرحال خودروی حمل مجروح ارتش بعث رسيد نه آمبولانس، درب عقب رو باز كردند متوجه شدم چهار تخت بدون تجهيزات پزشكی وجود داره! دوتا پايين، دوتا بالا! هر يك از مجروحين را روی يك تخت كه در خودرو تعبيه شده بود خواباندند، درب بسته و بسمت بصره براه افتاد! از همراهان شنيدم كه در مسير بيمارستان ناگهان اسماعيل شهيد ميشه و عراقی ها جنازه شهيد رو پياده و در بيابان رها كردند...! بعداز رفتن خودرو و در آن فضای ملتهب، من ماندم و بهرام و چندين سرباز و افسر عراقی... همان افسر لاغر اندامی كه گزارش سرباز رو گوش ميكرد و مرتب نگاهش بطرف ما بود و همه اش سر تكان ميداد! بطرف ما اومد و با لحنی خشن و تهديدآميز گفت : ارجع ... جيب يدك هلاه جيب يدك دستان مان رو پشت كمر روی هم گذاشتيم و نامرد با نهايت توانش، با سيم تلفن دستانمان رو محكم بست! طوری كه سيم تلفن در لابلای پوست دستمون ناپديد شد، بقول معروف ناجوانمردانه بست! افسر دستور داد يك جيپ فرماندهی اومد! (جيپ خاكی رنگ روسی قديمی كه معمولاً در پاسگاههای خودمون زياد ديده بودم) اسلحه كلت روی كمرش رو امتحان كرد و يك اسلحه كلاشينكوف رو هم با خشاب پر برداشت و با اشاره به ما فهماند كه صندلی عقب بنشينيم! نشستيم... خودش هم صندلی جلو بغل راننده اش نشست كه به محض نشستن، سريعاً به سمت ما برگشت و لوله اسلحه كلاشينكوف رو بطرف سينه ما نشانه گرفت، پيامش اين بود اگر تكان بخوريد، سوراخ سوراخ می‌شيد! ما هم سعی كرديم عكس العملی از خودمون بروز نديم تا شاهد آبكش شدن مان باشيم البته كاری هم نمی تونستيم بكنيم...! ماشين حركت كرد و بسمت بيابان برهوت براه افتاد! خيلی مشكوك بود، اسلحه با خشاب پر از تير، كلت آماده شليك، جيپ فرماندهی، بيابون برهوت، دستان بسته و... همه علائم تيرباران رو داشت! يك لحظه فرصت كردم و آروم درِ گوش بهرام گفتم: ميخوان اعدام مون كنن! توی بيابون! اشهدت رو بخون! اشهدمون رو زير لب خونديم اشهد ان لااله الاالله اشهد ان محمد رسول الله و هر لحظه منتظر توقف جيپ، دستور پياده شدن و تيرباران بوديم! ماشين با سرعت تمام در دل بيابون حركت ميكرد، حدود ١٥-٢٠ دقيقه طول كشيد! در كمال نااميدی، از دور متوجه خاكريز دوم دشمن شديم... كمی خيالمون راحت شد! خيلی عجيب بود اگر خاكريز اول رو مي شكستيم محال بود بتونيم اين همه مسير رو پياده بيايم! قرار ما فتح خاكريز دوم و استقرار در همان محل بود، پيدا بود كه بچه های اطلاعات عمليات ما قوی كار نكرده بودند و گرنه هدف نهايی ما رو سنگرهای سه ضلعی خاكريز دوم تعيين نميكردند! خيلی خيلی با خاكريز اول فاصله داشت. بگذريم با ديدن خاكريز دوم نفس راحت و عميقی كشيدم پيش خودم گفتم: خب، فعلاً از اعدام خبری نيست! در اصل هدف افسر عراقی از انتقال ما با خودروی فرماندهی، تحويل ما به سربازان خاكريز دوم بوده! خاكريز دوم بصورت نعل اسبی بود كه از سمت بالا وارد كانون نيم دايره خاكريز شديم در وهله نخست شش تانك T72 صفر كيلومتر كه سمت ايران صف آرايی كرده بودند، جلب نظر ميكرد قطع باليقين برای ضد پاتك ما اومده بودند! يادمه هنوز پلاستيك های روی دوشكای اون باز نشده بود...! جيپ فرماندهی نزد اولين تانك ايستاد و افسر پياده شد و دستور پياده شدن ما رو هم صادر كرد، پياده شديم... دستانمان همچنان محكم بسته بود! باطراف نگاهی كردم جالب بود... عراقی ها هنوز متوجه عمليات ما نشده بودند، گاهاً با زيرپوش ركابی بودند كه مشخص بود تا اون لحظه خواب و تازه از سنگر بيرون زده بودند يا اينكه دو سه سرباز عراقی رو با كتری چای، دم در سنگر ايستاده بودند، ديديم. بهرحال كم كم سربازان دشمن مطلع شده و از سنگرهاشون بيرون اومدند و كه با ديدن ما ميخكوب می شدند، تازه متوجه شدند چه خبره!!!! دو اسير ١٦ ساله ايرانی دست بسته، لاغر اندام با لباس های غيراستاندارد! مابين جيپ فرماندهی و تانك های رديف شد ادامه👇👇
دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰ 💠 #آرپی‌جی‌زن گروهان ( ۱۰ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸 خواندن
// دهه ۶۰ 💠 گروهان ( ۱۱ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸سان ديدن مقابل ارتش عراق بيدارباش غيررسمی سربازان و ايستادن درِ سنگر و مهمتر، مات و مبهوت ماندن و خيره شدن آنها انسان رو ياد تئاتر خيابانی می انداخت... من و بهرام كاهكش هم آماده دستورات بوديم! آماده كه نه! مجبور به اجرای اوامر فرمانده عراقی...! تصور كنيد دورتادور ما بصورت نعل اسبی با فاصله حدود ٢٠٠-٣٠٠ متری سنگرهای سه ضلعی، سربازان عراقی ميخكوب، من و بهرام دست بسته و ايستاده در مركز نيم دايره، سمت چپ ما جيپ با افسر عراقي و راننده اش، سمت راست ما شش تانك T72 آماده رزم و مهمتر، دلهره همگان از عواقب بعدی دستور فرمانده... سرم رو پايين انداختم... نميدونستم عاقبت مون چی خواهد شد! با اتفاقاتی كه افتاد، تصور اعدام كمی در ذهن مون كمرنگ شد اما ترس داشتيم كه مبادا افسر عراقی از ما، در مقابل اين همه سرباز توقع نابجايی داشته باشه! توقعی كه حاضر بوديم جان مان رو بديم اما از ما نخواهد! راستش ما اهل توهين به امام و نظام نبوديم، اصلاً مرام مون اينو اجازه نميداد! نه اينكه معلومات مذهبی و سياسی مون قوی بود، نه اصلاً.... اما از پدر، بزرگان و حتی لوطی های شهرمون ياد گرفتيم، پای عهدمون بمونيم، آموختيم كه بايد پای عشق و مرام مون ذبح بشيم! حقيقتاً امام رو با عشق انتخاب كرديم، نه از روی هوا و هوس! عهدنامه چند ساعت پيش، قبل از اسير شدن، اينكه حاضر نشديم حتی به عكس حضرت روح الله توهين كنند، را امضاء كرديم. درسته كه ١٦ سال سن داشتيم اما كوله بار عشق مون به امام، روی شانه مان سنگينی ميكرد... در همون حال دعا كردم: خدايا، خودت توی كله اين مردك بيانداز از ما نخواد به امام توهين كنيم! وگرنه، ممكنه مرگ ما شباهتی به خودكشی داشته باشه! همچنان منتظر مانديم... چند دقيقه ايی گذشت، دقايقی كه حس مردانه ای بهمون دست داد! بسيجيان خمينی كبير با دستان بسته مقابل اين همه سرباز، ارابه های آهنی و تسليحات، قراره از مولا و مرادش دفاع كنند! در افكارم غوطه ور بودم كه ناگهان افسر عراقی زنگ زورخانه رو بصدا درآورد: حرّك، حرّك... روح و گعدوا هناك بعد دبابة آخر الطريق... گعدوا مقابل دبابة (حركت كنيد... بريد و بعداز تانك آخر بنشينيد طوری كه روبروی تانكها باشيد) بخير گذشت خدا رو شكر از شر توهين كردن خلاص شديم! وقتی دستور حركت اينچنينی صادر شد دوباره تصوّر اعدام در ذهن مان تداعی شد...! به يقين رسيديم اين بار اعدام ميشيم... اما نه از نوع تيرباران! بلكه با له شدن در زير چرخهای آهنين تانك های فوق پيشرفته روسی! خدايا اگر قراره اعدام بشيم حداقل دعای مادرمان رو اجابت كن طوری بكش ما را، كه جنازه ام بدست دستش برسه! تانكها روشن شده بودند صدای گاز خوردن موتورشان و دود غليظ اگزوزشان لرزه بر اندام هر شنونده ای می انداخت! بعداز دستور فرمانده، من و بهرام بسان فرماندهان رده بالای نظامی، كه درحال سان باشند، مقابل ادوات نظامی و تماشاچی ها، با قدمهای استوار بسمت جايگاه مرگ گام برميداشتيم، شق و رق... هنگام سان ديدن، سمت راستِ بهرام تانك ها و سمت چپ ش من بودم، وقتی كه مقابل تانك دوم يا سوم رسيديم راننده تانك بيرون پريد و يك پس گردنی و لگدی محكم به بهرام زد و چند تا فحش نثارمون كرد...! نامرد نظم سان، رو بهم زد! پيش خودم گفتم: مرتيكه نفهم! الان شير شدی...!؟ برو خدا رو شكر كن كه بچه های اطلاعات عمليات تيپ، ما رو به معبر نرساندند و گرفتار ميدون مين شديم و گرنه الان جنازه ات رو تانك سوخته سوژه عكاسان شده بود! مثلی هست كه ميگن: در نبود كلانتر، توی شهرش هفت تير كش شد! بگذريم به آخر خط رسيديم، تانك آخر ...! ندا اومد: قفوا، ارجعوا ... (بايستيد و برگرديد!) برگشتيم و روبروی افسر عراقی كه اول خط و بغل تانك اول ايستاده بود قرار گرفتيم! مقابل يكديگر ... مثل فيلم های كابوی كه قراره دوئل (هفت تير) كنند! تجسم ذهنی فضای اون لحظه: دو بسيجی ١٦ ساله دست بسته، افسر عراقی روبرو، سمت راست سربازان تماشاچی، سمت چپ تانكهای آماده رزم، هوا بسيار داغ، تشنه و گرسنه دوئل شروع شد اما دوئل يك طرفه! فقط ايشون حق داشت هفت تير بكشه! افسر عراقی دست راستش رو بالا برد با فرياد دوباره دستور داد: بنشينيد! نشستيم، اما كماكان دلواپس انتقام سخت.... برای بار دوم به بهرام گفتم: اشهدت رو بخون! اينبار جدیِ جديه! شهادتين رو خوانديم... اين بار با اشاره فرمانده عراقی، راننده تانكها پدال گاز رو فشردند، و ارابه های آهنين رو بحركت درآوردند... دود سياهی از اگزوز تانكها بآسمان بلند شد، صدای جيرجير شنی تانك ها وحشتی براه انداخت! آخرين تانك كه چند متری ما بود، كمی جلو آمد! يكباره راننده اش آهنِ غول پيكر متحرك رو بسمت ما چرخاند و ناجوانمردانه هجوم اُورود... خدايا، چی می بينيم!؟ تا الان موضوع مرگ اي ادامه👇👇
دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰ 💠 #آرپی‌جی‌زن گروهان ( ۱۱ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸سان ديدن
// دهه ۶۰ 💠 گروهان ( ۱۲ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸 پايان تئاتر نمايش مضحك افسر عراقي باتمام رسيد! از سربازان تماشاچي تا خودِ ما هم، باورمون شده بود كه قرار بود مايه عبرت بشيم...! بعداز پايان نمايش تئاتر ناكام، بر همگان مسجل شد كه اعدامي در كار نبوده، فقط براي ترساندن يا شايد منتظر التماس، التجا و الدخيل ما بودند كه به گور بردند، مطمئنم تاريخ ايران رو مطالعه نكرده بودند، كه بدانند ما از نوادگان آريوبرزنيم... قهرمان ايراني كه تا آخرين نفس مقابل سپاه اسكندرِ متجاوز ايستادگي كرد و امان نامه لشكر روميان رو به پشیزي قايل نبود... حتماً غافل شدند كه ما همان سربازان گهواره اي خميني كبيريم كه بيست سال قبل از جنگ، بشارت اونو داده بود... بگذريم بعداز نمايش ناكام، خنده و تبسم بر چهره تماشاچيان نمايان و الحمدالله از حالت منگي و ميخكوب بودن خارج و روال عادي زندگي جنگي رو پيش گرفتند! اما من و بهرام در شُك نمايش مسخره هنوز نشسته بوديم! نميدانستيم بلند شيم يا نمايش ادامه داره! بلاخره دستور رسيد بلند شيد! ياعلي گفتيم و سرپا ايستاديم... بلاتشبيه مثل گوسفندي كه از آب خارج ميشه و خودشو مي تكونه! ما هم چون دستمون بسته بود خودمون رو با همان روش تكونديم و خاك و خُل ها رو از خودمون دور كرديم منتظر اوامر جناب افسرخان بوديم! متوجه شديم از جناب كارگردان تئاتر خبري نيست! ظاهراً جناب افسر تشريف برده بودند! و بقيه نمايش رو به گروهبان عراقي واگذار كرد...! گروهبان بينوا جلو اومد و با روي خوش و ملايمت ما رو تا نزديك سنگرش راهنمايي كرد... احساس كرده بود كه خيلي تشنه و گرسنه ايم، وارد سنگرش شد، بعداز لحظاتي با يك ليوان چاي غليظ عربي و مقداري نان خشك بيرون اومد! بهمون تعارف كرد! گفت: تشربوا... هذه الشاي عربي هذه سمون لكما مو مشكلة تأكلوا... امتناع كرديم، اما اصرار كرد و ما هم قبول كرديم! درحين صرف چاي غليظ عربي، كجدار مريض و با ايما و اشاره با ما حرف ميزد، اسم مون رو پرسيد! گفتيم... يادمه اسم منو (محمود) خوب و راحت تلفظ كرد، چون اسمم عربي بود، اما اسم بهرام رو با لكنت زبان بيان ميكرد، نتونست درست اسم بهرام رو بگه... بقيه سؤالات روزمره... كارت چيه!؟ چند سال تونه!؟ بزور به جبهه فرستادنتون!؟ و از اين حرفها...! دقيقاً خاطرم هست كه مابين مكالمه فيمابين، از طرف ايران گلوله توپ يا موشكي شليك و حدود يك كيلومتري ما به بيابون اصابت كه زمين و زمان شون لرزيد! چنان انفجاري بود كه همه شون توي سنگر خزيده و پناه گرفتند، خدايش خيلي بهم كيف داد، لذت بردم، انفجار با عظمتي بود احساس غرور كردم! ايكاش درست وسط سنگرهاشون ميخورد! بعداز اطمينان از امنيت، گروهبانه كه مسئول نگهداري ما بود، بيرون جهيد و با اشاره بسمت انفجار، گفت: هذه خميني...! ما هم با تكان دادن سر همراه با غرور، انفجار مهيب رو تاييد كرديم كه بله قربان! واسه ايران بوده...! نميدونم چقدر طول كشيد نيم ساعت، يك ساعت، از دور يك كاميون ايفا ارتشي با سرعت هر چه تمامتر و با بلند كردن گردوغبار از سمت خط مقدم بطرف سنگرهاي نعل اسبي ميآمد... اومد و اومد تا به سنگر ما رسيد، راننده و شاگردش پياده شدند و به گروهبان عراقي گفتند: دستور داريم، اين دو اسير رو به عقب جبهه برگردانيم! براي بردن آنها اينجائيم! گروهبانه اول امتناع كرد برگه مرگه خواست! اما بلاخره قبول كرد، ما رو تحويل داد...! راننده كاميون ايفا با اشاره به ما، دستور داد: اِركبوا... هِلاه سرعة سوار شيد، سريع! من و بهرام به هم كمك كرديم و سوار قسمت بار كاميون شديم قسمت بار كاميون، كاور (چادر) داشت و داخل اون بخوبي بعلت گردوغبار زياد مشخص نبود! چند لحظه بعداز سوار شدن، متوجه صداي خِرخِر تنفس دلهره آوري شديم، صدا وحشتناك بود! به كف كاميون نگاه كردم يك نفر كف كاميون روي دو زانو و بحالت سجده، نيمه جان افتاده و دستش رو روي سينه اش گذاشته و بدون آخ و ناله در حالت بسيار بغرنج و عذاب آوري درحال نفس كشيدن است! بالاي سرش رفتم... يالله، پرويز (مسلم) حيدري بود! موج انفجار بدنش رو سوزانده بود بعلاوه تير و تركش هم به ريه اش خورده بود كه صداي خِرخِر كردن، همان ورود و خروج هوا از طريق سوراخهاي ايجاد شده تير و تركش، به ريه اش بوده! عقلم بهم ميگفت: كارش تمومه! پرويز به بيمارستان نميرسه... پرويز از بچه هاي سپاه اميديه و رامشير و اصالتاً از بچه هاي خوب خرمشهر بود انساني خوش مرام، متدين و شايسته....! دوست صميمي نبوديم اما ميشناختمش... ي زماني مسئول توپ ضدهواي ٥٧ ميليمتري سپاه اميديه بود. دلم خيلي سوخت...! عذاب ميكشيديم كه كاري از دستمان برنمي اومد، فقط نگاهش ميكرديم و غصه ميخوردم كه شاهد پرپر شدن يك رزمنده دلير ايراني بوديم و نميتوانستيم كاري كنيم! بالاي سرِ پرويز، احمد كعبي تخريب چي گردان هم روي صندلي ادامه👇👇
دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰ 💠 #آرپی‌جی‌زن گروهان ( ۱۲ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸 پايان ت
// دهه ۶۰ 💠 گروهان ( ۱۳ -- بخش پایانی ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸تصميم به اعدام دستجمعي از كاميون پياده و كنار دوستانم نشستيم... تازه متوجه شديم بعضي از زخمي ها رو بيمارستان نبردند و زير آفتاب داغ داغ بصره، رها كردند... واي خداي من، پرويز حيدري رو گوشه ايي رها كردند و اهميتي نميدادند، چنان از بدنش خون جاري شده كه زير پايش گِلي از خونآبه تشكيل شده بود! حدود ٤-٥ ساعت همان حالت مانديم، عذاب آور بود! تشنگي از يك طرف، آفتاب سوزان از طرف ديگر، بدتر از همه چشم و دست ها بسته! بچه ها آب درخواست كردند، با هزار منت مقداري آب گرم با پارچ پلاستيكي آوردند...! يكي از دوستان عرب زبان به مكالمات عراقي ها دقت كرد، متوجه مشاجره بين سربازان عراقي شد، ظاهراً دو دسته بودند، عده ايي درخواست تيرباران دستجمعي ما رو داشتند، در مقابلش گروهي مخالفت كرده و اجازه اينكار رو ندادند! حتي كاميون هايي كه براي انتقال ما به پادگاني در بصره آمده بودند رو برگرداندند! اونقدر فشار تشنگي و گرسنگي زياد بود كه بنده تا اينجا يادمه...! متاسفانه از اين محل تا بصره و رسيدن به سوله نگهداري اسرا هيچ چيز يادم نمياد...! لذا پرونده تا رسيدن به بصره مي بندم... پایان
AUD-20210726-WA0023.opus
زمان: حجم: 3.3M
🎙 پرويز (مسلم) حيدری، فرمانده دسته از گردان انشراح آغاجاری امیدیه خوزستان // دوران جنگ تحمیلی برادر حیدری، دوست و همرزم «محمود خدری» که خاطرات وی را از عملیات رمضان، مجروحیت ... و دوران اسارت، تکمیل می‌کند... 👆👆
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 تصاویری از روزهای سخت نبرد در عملیات رمضان قسمت اول ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ ✅ مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس
23.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 تصاویری از روزهای سخت نبرد در عملیات رمضان قسمت دوم ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
18.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 صحنه‌های بی بدیل از "عملیات رمضان" حال و هوا و حسرت این صحنه‌ها را فقط رزمندگان می‌دانند و دلباختگان جهاد
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 مظلومیت نیروها ... و سختی کار در گرمای ۵۰ درجه عملیات رمضان ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄