دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰ 💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۸ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸اسارت در
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰
💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۹
✍ آزاده سرفراز، محمود خدری
🔸دوراهی اسارت يا اعدام
صبح رو رد كرده بوديم
ساعت حدود ٩-١٠ صبح روز ٢٣ تير ١٣٦١ بود
ماه مبارك رمضان، هوا همچنان داغ داغ...
همچنان چشمانمان بسته و بدون اينكه لب مان تكان بخورد مشغول ذكر دعا خاص امام زمان (عج) بوديم و ....
طبق روال گذشته، سربازان پيروز عراقی برای جمع كردن غنيمت سر از پا نمی شناختند و هلهله كنان بطرف هر پيكر پاك شهيدی روانه ميشدند تا بلكه ...
يكی از همان سربازان فاتح نبرد، باخيال راحت بسمت جسم بی تحرك ما می اومد!
صدای كوبيدن پوتين ش بر زمين و نفس كشيدنش رو حس ميكرديم، حس خوبی نبود،
حس اعدام بود، حس مرگ!
ارابه مرگ در قالب هيولای عراقی، نزديك و نزديكتر ميشد،
نفسامون بالا نمی اومد...
و به خيال اينكه من و بهرام كشته شديم بر بالين مان ايستاد!
دمُ و بازدمِ نفس كشيدنش رو كاملاً حس ميكرديم!
نفس هامون رو در سينه حبس كرديم،
هيچ تكاني نميخورديم،
يعنی جرأت تكان خوردن نداشتيم!
تكان يعنی رگبار گلوله ها...
هر دم منتظر كشيدن گلن گدن اسلحه و تيرباران بوديم
زمان به سختی ميگذشت...
دلهره اعدام همچنان مقابل جايگاه ذهنم، درحال رژه رفتن بود...
سخت گذشت!
يكباره سرباز قوی هيكل عراقی لگد محكمی به پای بهرام كوبيد تا بلكه از مُردن قطعی ما اطمينان حاصل كند!
شدت لگد طوری بود كه درد آن باعث گشودنِ چشم و صدای ناله بهرام شد!
صدای آخ بهرام همانا و جهيدن سرباز به طرف عقب هم همانا....
هيولای مرگ خيلی ترسيد، به خيال جسد مرده بالاي سر ما حاضر اما يكباره شاهد زنده بودن مان شد!
حق داشت بترسد!!!
بسرعت گلن گدن رو كشيد و لوله اسلحه ش رو بطرف مون نشانه رفت!
و با صداي بلند فرياد زد:
گُموا... گُموا...
ارفع يدك علي رأسك، هِلاهِلاه!
ارفع ارفع...
سرباز بينوا مست غرور از به اسارت گرفتن دو بسيجی، چنان شادمانی ميكرد كه گويا يك لشكر رو به زنجير گرفته بود!
من و بهرام سريعا بلند شديم و همانطور كه دستور داده بود دست نمان رو به نشانه تسليم بالا برده و مقابلش ايستاديم!
نيم نگاهی انداخت، فلك زده هنوز باورش نشده بود كه ما زنده و سالميم...
با حفظ "ارفع ايديكم علي رؤسكم" ، دستور حركت رو صادر كرد، گفت:
روح ، روح
هذه الطريق
گدام
هلاه هلاه....!
سرعه سرعه
در همان اثنا و در مقابل ديدگان ما، يك سرباز ديگر عراقی به عشق جمع آوری غنيمت، با طمع و ولع قصد ورود به عرصه قتلگاه شهدای مان رو داشت كه به محض پانهادن، مينی منفجر شد كه پای راستش از وسط ساق دقيقاً، بالای پوتين قطع و به گوشه ای پرتاب شد!
ياد شعر معروف و زيبای خاقانی افتادم:
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
بگذريم
طبق دستور، بطرف خاكريز عراقی، دقيقاً همانجايی كه شب قبل، سنگر تيربارچی رو زده بودم راه افتاديم
خيلي بيحال شده بودم!
انرژی و توانی باقی نمانده بود
تشنگی و خونريزی سرم رمقم رو گرفته بود!
همانطور كه درحال رفتن بسمت خاكريز عراقی ها بوديم، آه و ناله آشنايی، توجه ما و سرباز عراقي رو بخودش جلب كرد،
بطرف صدا برگشتم...
چشمم به اسماعيل خورد!
اي بابا،
اسماعيل تويي...!؟
چی شده!؟
كجات زخميه!؟
مظلوميت اسماعيل دشمن زياری، سرباز عراقی رو وا داشت كه با اشاره و ايما بما فهماند كه بلندش كنيد و با خودتون به پشت خاكريز ببريد!
دنبال محل تير يا تركش در بدن اسماعيل مي گشتم
متوجه شدم دقيقاً تير به مچ پای راست ش خورده و ظاهراً كسی يا خودِ اسماعيل بالای زخم رو با بند كفشی محكم بسته تا خونريزی بيشتری نكنه!
اسماعيل خيلي درد داشت، يادمه يك چاقوی تاشوی كوچك بنفش رنگی دستش بود و سعی داشت بند كفش رو پاره كنه و از شدت درد خلاص بشه...
بهرحال
من پايين سمتِ پا، وسط دو زانو و بهرام بالاي سر زير كتف اسماعيل ايستاديم،
دستانم رو زير دو زانو و دست های بهرام زير دو كتف قرارگرفت و ياعلی گفتيم و بلندش كرديم...
چهار پنج قدم برداشتيم اما جثه لاغر و نداشتن توان كافی من و جثه ورزيده و درشت اسماعيل، باعث شد بزمين بخورم و نتونم ادامه بدم كه عراقي به كمك ما اومد و هر طوری بود اسماعيل رو به پشت خاكريز رسانديم...
بدستور سرباز عراقی، اسماعيل رو زمين گذاشتيم و دستور داد ما گوشه ای بايستيم و منتظر بمانيم!
خودش نزد افسر مافوقش رفت و درگوشی چيزهايی بهش گفت و درحين صحبت كردن با اشاره چشم و دست بطرف ما و سرتكان دادن فرمانده، اوضاع رو برايمان دلهره تر ميكرد!
نميدانستيم
عاقبت ما چی خواهد شد!
اسارت يا اعدام صحرايی....
ادامه👇👇
دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰ 💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۹ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸دوراهی اس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰
💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۱۰
✍ آزاده سرفراز، محمود خدری
🔸 خواندن شهادتين
وقتی سرباز عراقی ظاهراً درحال گزارشِ دادن چگونگی اسارت ما به افسر مافوقش بود اسماعيل كماكان درد می كشيد!
درهمين حال عراقی ها دربين مجروحين ايرانی، بدنبال اسيرگرفتن بودند...
ابراهيم همتيان رو درحاليكه سه چهار تير به دست و پايش اصابت كرده بود رو آوردند
پشت سر ابراهيم، بلبلِ گردان اسد نوری زاده بچه اردبيل (سرباز داوطلب نيروی هوايی) رو درحاليكه مجروح بود رو به جمع زخمی ها اضافه كردند
مجروح چهارم هم علی اكبر نريموسا بود كه تير به پايش اصابت و ساق پايش رو خُرد كرده بود
احتمال ميدم ارتش عراق دستور داشت حتی المقدور اسير بگيره تا تعداد اسراشون رو زياد كنه، تا در مقابل به اسيركردن ٢٠ هزار سرباز و افسر عراقی در عمليات يكی دو ماه قبل (بيت المقدس) حرفی برای مردم عراق و تبليغی برای جوامع بين المللی داشته باشه...!
بهرحال
خودروی حمل مجروح ارتش بعث رسيد نه آمبولانس، درب عقب رو باز كردند متوجه شدم چهار تخت بدون تجهيزات پزشكی وجود داره!
دوتا پايين، دوتا بالا!
هر يك از مجروحين را روی يك تخت كه در خودرو تعبيه شده بود خواباندند، درب بسته و بسمت بصره براه افتاد!
از همراهان شنيدم كه در مسير بيمارستان ناگهان اسماعيل شهيد ميشه و عراقی ها جنازه شهيد رو پياده و در بيابان رها كردند...!
بعداز رفتن خودرو و در آن فضای ملتهب، من ماندم و بهرام و چندين سرباز و افسر عراقی...
همان افسر لاغر اندامی كه گزارش سرباز رو گوش ميكرد و مرتب نگاهش بطرف ما بود و همه اش سر تكان ميداد!
بطرف ما اومد و با لحنی خشن و تهديدآميز گفت :
ارجع ...
جيب يدك
هلاه جيب يدك
دستان مان رو پشت كمر روی هم گذاشتيم و نامرد با نهايت توانش، با سيم تلفن دستانمان رو محكم بست!
طوری كه سيم تلفن در لابلای پوست دستمون ناپديد شد، بقول معروف ناجوانمردانه بست!
افسر دستور داد يك جيپ فرماندهی اومد!
(جيپ خاكی رنگ روسی قديمی كه معمولاً در پاسگاههای خودمون زياد ديده بودم)
اسلحه كلت روی كمرش رو امتحان كرد و يك اسلحه كلاشينكوف رو هم با خشاب پر برداشت و با اشاره به ما فهماند كه صندلی عقب بنشينيم!
نشستيم...
خودش هم صندلی جلو بغل راننده اش نشست كه به محض نشستن، سريعاً به سمت ما برگشت و لوله اسلحه كلاشينكوف رو بطرف سينه ما نشانه گرفت،
پيامش اين بود اگر تكان بخوريد، سوراخ سوراخ میشيد!
ما هم سعی كرديم عكس العملی از خودمون بروز نديم تا شاهد آبكش شدن مان باشيم
البته كاری هم نمی تونستيم بكنيم...!
ماشين حركت كرد و بسمت بيابان برهوت براه افتاد!
خيلی مشكوك بود،
اسلحه با خشاب پر از تير، كلت آماده شليك، جيپ فرماندهی، بيابون برهوت، دستان بسته و...
همه علائم تيرباران رو داشت!
يك لحظه فرصت كردم و آروم درِ گوش بهرام گفتم:
ميخوان اعدام مون كنن!
توی بيابون!
اشهدت رو بخون!
اشهدمون رو زير لب خونديم
اشهد ان لااله الاالله
اشهد ان محمد رسول الله
و هر لحظه منتظر توقف جيپ، دستور پياده شدن و تيرباران بوديم!
ماشين با سرعت تمام در دل بيابون حركت ميكرد،
حدود ١٥-٢٠ دقيقه طول كشيد!
در كمال نااميدی، از دور متوجه خاكريز دوم دشمن شديم...
كمی خيالمون راحت شد!
خيلی عجيب بود
اگر خاكريز اول رو مي شكستيم
محال بود بتونيم اين همه مسير رو پياده بيايم!
قرار ما فتح خاكريز دوم و استقرار در همان محل بود،
پيدا بود كه بچه های اطلاعات عمليات ما قوی كار نكرده بودند و گرنه هدف نهايی ما رو سنگرهای سه ضلعی خاكريز دوم تعيين نميكردند! خيلی خيلی با خاكريز اول فاصله داشت.
بگذريم
با ديدن خاكريز دوم نفس راحت و عميقی كشيدم
پيش خودم گفتم: خب، فعلاً از اعدام خبری نيست!
در اصل هدف افسر عراقی از انتقال ما با خودروی فرماندهی، تحويل ما به سربازان خاكريز دوم بوده!
خاكريز دوم بصورت نعل اسبی بود كه از سمت بالا وارد كانون نيم دايره خاكريز شديم
در وهله نخست شش تانك T72 صفر كيلومتر كه سمت ايران صف آرايی كرده بودند، جلب نظر ميكرد
قطع باليقين برای ضد پاتك ما اومده بودند!
يادمه هنوز پلاستيك های روی دوشكای اون باز نشده بود...!
جيپ فرماندهی نزد اولين تانك ايستاد و افسر پياده شد و دستور پياده شدن ما رو هم صادر كرد،
پياده شديم...
دستانمان همچنان محكم بسته بود!
باطراف نگاهی كردم
جالب بود...
عراقی ها هنوز متوجه عمليات ما نشده بودند،
گاهاً با زيرپوش ركابی بودند كه مشخص بود تا اون لحظه خواب و تازه
از سنگر بيرون زده بودند يا اينكه دو سه سرباز عراقی رو با كتری چای، دم در سنگر ايستاده بودند، ديديم.
بهرحال كم كم سربازان دشمن مطلع شده و از سنگرهاشون بيرون اومدند و كه با ديدن ما ميخكوب می شدند،
تازه متوجه شدند
چه خبره!!!!
دو اسير ١٦ ساله ايرانی دست بسته، لاغر اندام با لباس های غيراستاندارد!
مابين جيپ فرماندهی و تانك های رديف شد
ادامه👇👇
دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰ 💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۱۰ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸 خواندن
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰
💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۱۱
✍ آزاده سرفراز، محمود خدری
🔸سان ديدن مقابل ارتش عراق
بيدارباش غيررسمی سربازان و ايستادن درِ سنگر و مهمتر، مات و مبهوت ماندن و خيره شدن آنها انسان رو ياد تئاتر خيابانی می انداخت...
من و بهرام كاهكش هم آماده دستورات بوديم!
آماده كه نه!
مجبور به اجرای اوامر فرمانده عراقی...!
تصور كنيد دورتادور ما بصورت نعل اسبی با فاصله حدود ٢٠٠-٣٠٠ متری سنگرهای سه ضلعی، سربازان عراقی ميخكوب، من و بهرام دست بسته و ايستاده در مركز نيم دايره، سمت چپ ما جيپ با افسر عراقي و راننده اش، سمت راست ما شش تانك T72 آماده رزم و مهمتر، دلهره همگان از عواقب بعدی دستور فرمانده...
سرم رو پايين انداختم...
نميدونستم عاقبت مون چی خواهد شد!
با اتفاقاتی كه افتاد، تصور اعدام كمی در ذهن مون كمرنگ شد اما ترس داشتيم كه مبادا افسر عراقی از ما، در مقابل اين همه سرباز توقع نابجايی داشته باشه!
توقعی كه حاضر بوديم جان مان رو بديم اما از ما نخواهد!
راستش ما اهل توهين به امام و نظام نبوديم، اصلاً مرام مون اينو اجازه نميداد!
نه اينكه معلومات مذهبی و سياسی مون قوی بود، نه اصلاً....
اما از پدر، بزرگان و حتی لوطی های شهرمون ياد گرفتيم، پای عهدمون بمونيم،
آموختيم كه بايد پای عشق و مرام مون ذبح بشيم!
حقيقتاً امام رو با عشق انتخاب كرديم، نه از روی هوا و هوس!
عهدنامه چند ساعت پيش، قبل از اسير شدن، اينكه حاضر نشديم حتی به عكس حضرت روح الله توهين كنند، را امضاء كرديم.
درسته كه ١٦ سال سن داشتيم اما كوله بار عشق مون به امام، روی شانه مان سنگينی ميكرد...
در همون حال دعا كردم:
خدايا، خودت توی كله اين مردك بيانداز از ما نخواد به امام توهين كنيم!
وگرنه، ممكنه مرگ ما شباهتی به خودكشی داشته باشه!
همچنان منتظر مانديم...
چند دقيقه ايی گذشت،
دقايقی كه حس مردانه ای بهمون دست داد!
بسيجيان خمينی كبير با دستان بسته مقابل اين همه سرباز، ارابه های آهنی و تسليحات، قراره از مولا و مرادش دفاع كنند!
در افكارم غوطه ور بودم كه ناگهان افسر عراقی زنگ زورخانه رو بصدا درآورد:
حرّك، حرّك...
روح و گعدوا هناك
بعد دبابة آخر الطريق...
گعدوا مقابل دبابة
(حركت كنيد...
بريد و بعداز تانك آخر بنشينيد
طوری كه روبروی تانكها باشيد)
بخير گذشت خدا رو شكر از شر توهين كردن خلاص شديم!
وقتی دستور حركت اينچنينی صادر شد دوباره تصوّر اعدام در ذهن مان تداعی شد...!
به يقين رسيديم اين بار اعدام ميشيم...
اما نه از نوع تيرباران!
بلكه با له شدن در زير چرخهای آهنين تانك های فوق پيشرفته روسی!
خدايا
اگر قراره اعدام بشيم حداقل دعای مادرمان رو اجابت كن
طوری بكش ما را، كه جنازه ام بدست دستش برسه!
تانكها روشن شده بودند
صدای گاز خوردن موتورشان و دود غليظ اگزوزشان لرزه بر اندام هر شنونده ای می انداخت!
بعداز دستور فرمانده، من و بهرام بسان فرماندهان رده بالای نظامی، كه درحال سان باشند، مقابل ادوات نظامی و تماشاچی ها، با قدمهای استوار بسمت جايگاه مرگ گام برميداشتيم،
شق و رق...
هنگام سان ديدن، سمت راستِ بهرام تانك ها و سمت چپ ش من بودم،
وقتی كه مقابل تانك دوم يا سوم رسيديم راننده تانك بيرون پريد و يك پس گردنی و لگدی محكم به بهرام زد و چند تا فحش نثارمون كرد...!
نامرد نظم سان، رو بهم زد!
پيش خودم گفتم:
مرتيكه نفهم!
الان شير شدی...!؟
برو خدا رو شكر كن كه بچه های اطلاعات عمليات تيپ، ما رو به معبر نرساندند و گرفتار ميدون مين شديم و گرنه الان جنازه ات رو تانك سوخته سوژه عكاسان شده بود!
مثلی هست كه ميگن:
در نبود كلانتر، توی شهرش هفت تير كش شد!
بگذريم
به آخر خط رسيديم،
تانك آخر ...!
ندا اومد:
قفوا، ارجعوا ...
(بايستيد و برگرديد!)
برگشتيم و روبروی افسر عراقی كه اول خط و بغل تانك اول ايستاده بود قرار گرفتيم!
مقابل يكديگر ...
مثل فيلم های كابوی كه قراره دوئل (هفت تير) كنند!
تجسم ذهنی فضای اون لحظه:
دو بسيجی ١٦ ساله
دست بسته،
افسر عراقی روبرو،
سمت راست سربازان تماشاچی،
سمت چپ تانكهای آماده رزم،
هوا بسيار داغ،
تشنه و گرسنه
دوئل شروع شد
اما دوئل يك طرفه!
فقط ايشون حق داشت هفت تير بكشه!
افسر عراقی دست راستش رو بالا برد
با فرياد دوباره دستور داد:
بنشينيد!
نشستيم،
اما كماكان دلواپس انتقام سخت....
برای بار دوم به بهرام گفتم:
اشهدت رو بخون!
اينبار جدیِ جديه!
شهادتين رو خوانديم...
اين بار با اشاره فرمانده عراقی، راننده تانكها پدال گاز رو فشردند،
و ارابه های آهنين رو بحركت درآوردند...
دود سياهی از اگزوز تانكها بآسمان بلند شد،
صدای جيرجير شنی تانك ها وحشتی براه انداخت!
آخرين تانك كه چند متری ما بود،
كمی جلو آمد!
يكباره راننده اش آهنِ غول پيكر متحرك رو بسمت ما چرخاند و ناجوانمردانه هجوم اُورود...
خدايا، چی می بينيم!؟
تا الان موضوع مرگ اي
ادامه👇👇
دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰ 💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۱۱ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸سان ديدن
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰
💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۱۲
✍ آزاده سرفراز، محمود خدری
🔸 پايان تئاتر
نمايش مضحك افسر عراقي باتمام رسيد!
از سربازان تماشاچي تا خودِ ما هم، باورمون شده بود كه قرار بود مايه عبرت بشيم...!
بعداز پايان نمايش تئاتر ناكام، بر همگان مسجل شد كه اعدامي در كار نبوده،
فقط براي ترساندن يا شايد منتظر التماس، التجا و الدخيل ما بودند كه به گور بردند،
مطمئنم تاريخ ايران رو مطالعه نكرده بودند، كه بدانند ما از نوادگان آريوبرزنيم...
قهرمان ايراني كه تا آخرين نفس مقابل سپاه اسكندرِ متجاوز ايستادگي كرد و امان نامه لشكر روميان رو به پشیزي قايل نبود...
حتماً غافل شدند كه ما همان سربازان گهواره اي خميني كبيريم كه بيست سال قبل از جنگ، بشارت اونو داده بود...
بگذريم
بعداز نمايش ناكام، خنده و تبسم بر چهره تماشاچيان نمايان و الحمدالله از حالت منگي و ميخكوب بودن خارج و روال عادي زندگي جنگي رو پيش گرفتند!
اما
من و بهرام در شُك نمايش مسخره هنوز نشسته بوديم!
نميدانستيم بلند شيم يا نمايش ادامه داره!
بلاخره
دستور رسيد بلند شيد!
ياعلي گفتيم و سرپا ايستاديم...
بلاتشبيه مثل گوسفندي كه از آب خارج ميشه و خودشو مي تكونه!
ما هم چون دستمون بسته بود خودمون رو با همان روش تكونديم و خاك و خُل ها رو از خودمون دور كرديم
منتظر اوامر جناب افسرخان بوديم!
متوجه شديم از جناب كارگردان تئاتر خبري نيست!
ظاهراً جناب افسر تشريف برده بودند!
و بقيه نمايش رو به گروهبان عراقي واگذار كرد...!
گروهبان بينوا جلو اومد و با روي خوش و ملايمت ما رو تا نزديك سنگرش راهنمايي كرد...
احساس كرده بود كه خيلي تشنه و گرسنه ايم،
وارد سنگرش شد، بعداز لحظاتي با يك ليوان چاي غليظ عربي و مقداري نان خشك بيرون اومد!
بهمون تعارف كرد!
گفت:
تشربوا...
هذه الشاي عربي
هذه سمون لكما
مو مشكلة
تأكلوا...
امتناع كرديم،
اما اصرار كرد و ما هم قبول كرديم!
درحين صرف چاي غليظ عربي، كجدار مريض و با ايما و اشاره با ما حرف ميزد،
اسم مون رو پرسيد!
گفتيم...
يادمه اسم منو (محمود) خوب و راحت تلفظ كرد، چون اسمم عربي بود، اما اسم بهرام رو با لكنت زبان بيان ميكرد،
نتونست درست اسم بهرام رو بگه...
بقيه سؤالات روزمره...
كارت چيه!؟
چند سال تونه!؟
بزور به جبهه فرستادنتون!؟
و از اين حرفها...!
دقيقاً خاطرم هست كه مابين مكالمه فيمابين، از طرف ايران گلوله توپ يا موشكي شليك و حدود يك كيلومتري ما به بيابون اصابت كه زمين و زمان شون لرزيد!
چنان انفجاري بود كه همه شون توي سنگر خزيده و پناه گرفتند،
خدايش خيلي بهم كيف داد، لذت بردم،
انفجار با عظمتي بود
احساس غرور كردم!
ايكاش درست وسط سنگرهاشون ميخورد!
بعداز اطمينان از امنيت، گروهبانه كه مسئول نگهداري ما بود، بيرون جهيد و با اشاره بسمت انفجار، گفت:
هذه خميني...!
ما هم با تكان دادن سر همراه با غرور، انفجار مهيب رو تاييد كرديم كه بله قربان!
واسه ايران بوده...!
نميدونم چقدر طول كشيد
نيم ساعت، يك ساعت، از دور يك كاميون ايفا ارتشي با سرعت هر چه تمامتر و با بلند كردن گردوغبار از سمت خط مقدم بطرف سنگرهاي نعل اسبي ميآمد...
اومد و اومد تا به سنگر ما رسيد،
راننده و شاگردش پياده شدند و به گروهبان عراقي گفتند:
دستور داريم،
اين دو اسير رو به عقب جبهه برگردانيم!
براي بردن آنها اينجائيم!
گروهبانه اول امتناع كرد برگه مرگه خواست!
اما بلاخره قبول كرد،
ما رو تحويل داد...!
راننده كاميون ايفا با اشاره به ما، دستور داد:
اِركبوا... هِلاه سرعة
سوار شيد، سريع!
من و بهرام به هم كمك كرديم و سوار قسمت بار كاميون شديم
قسمت بار كاميون، كاور (چادر) داشت و داخل اون بخوبي بعلت گردوغبار زياد مشخص نبود!
چند لحظه بعداز سوار شدن، متوجه صداي خِرخِر تنفس دلهره آوري شديم،
صدا وحشتناك بود!
به كف كاميون نگاه كردم
يك نفر كف كاميون روي دو زانو و بحالت سجده، نيمه جان افتاده و دستش رو روي سينه اش گذاشته و بدون آخ و ناله در حالت بسيار بغرنج و عذاب آوري درحال نفس كشيدن است!
بالاي سرش رفتم...
يالله، پرويز (مسلم) حيدري بود!
موج انفجار بدنش رو سوزانده بود بعلاوه تير و تركش هم به ريه اش خورده بود كه صداي خِرخِر كردن، همان ورود و خروج هوا از طريق سوراخهاي ايجاد شده تير و تركش، به ريه اش بوده!
عقلم بهم ميگفت:
كارش تمومه!
پرويز به بيمارستان نميرسه...
پرويز از بچه هاي سپاه اميديه و رامشير و اصالتاً از بچه هاي خوب خرمشهر بود
انساني خوش مرام، متدين و شايسته....!
دوست صميمي نبوديم اما ميشناختمش...
ي زماني مسئول توپ ضدهواي ٥٧ ميليمتري سپاه اميديه بود.
دلم خيلي سوخت...!
عذاب ميكشيديم كه كاري از دستمان برنمي اومد،
فقط نگاهش ميكرديم و غصه ميخوردم كه شاهد پرپر شدن يك رزمنده دلير ايراني بوديم و نميتوانستيم كاري كنيم!
بالاي سرِ پرويز، احمد كعبي تخريب چي گردان هم روي صندلي
ادامه👇👇
دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰ 💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۱۲ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸 پايان ت
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰
💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۱۳ -- بخش پایانی
✍ آزاده سرفراز، محمود خدری
🔸تصميم به اعدام دستجمعي
از كاميون پياده و كنار دوستانم نشستيم...
تازه متوجه شديم بعضي از زخمي ها رو بيمارستان نبردند و زير آفتاب داغ داغ بصره، رها كردند...
واي خداي من،
پرويز حيدري رو گوشه ايي رها كردند و اهميتي نميدادند، چنان از بدنش خون جاري شده كه زير پايش گِلي از خونآبه تشكيل شده بود!
حدود ٤-٥ ساعت همان حالت مانديم،
عذاب آور بود!
تشنگي از يك طرف، آفتاب سوزان از طرف ديگر، بدتر از همه چشم و دست ها بسته!
بچه ها آب درخواست كردند،
با هزار منت مقداري آب گرم با پارچ پلاستيكي آوردند...!
يكي از دوستان عرب زبان به مكالمات عراقي ها دقت كرد، متوجه مشاجره بين سربازان عراقي شد، ظاهراً دو دسته بودند،
عده ايي درخواست تيرباران دستجمعي ما رو داشتند، در مقابلش گروهي مخالفت كرده و اجازه اينكار رو ندادند!
حتي كاميون هايي كه براي انتقال ما به پادگاني در بصره آمده بودند رو برگرداندند!
اونقدر فشار تشنگي و گرسنگي زياد بود كه بنده تا اينجا يادمه...!
متاسفانه از اين محل تا بصره و رسيدن به سوله نگهداري اسرا هيچ چيز يادم نمياد...!
لذا پرونده تا رسيدن به بصره مي بندم...
پایان
AUD-20210726-WA0023.opus
زمان:
حجم:
3.3M
🎙 #خاطره_صوتی پرويز (مسلم) حيدری، فرمانده دسته از گردان انشراح آغاجاری امیدیه خوزستان // دوران جنگ تحمیلی
برادر حیدری، دوست و همرزم «محمود خدری» که خاطرات وی را از عملیات رمضان، مجروحیت ... و دوران اسارت، تکمیل میکند...
#بشنوید 👆👆
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 تصاویری از
روزهای سخت نبرد
در عملیات رمضان
قسمت اول
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
23.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 تصاویری از
روزهای سخت نبرد
در عملیات رمضان
قسمت دوم
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
18.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 صحنههای بی بدیل
از "عملیات رمضان"
حال و هوا و حسرت این صحنهها را فقط رزمندگان میدانند و دلباختگان جهاد
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 مظلومیت نیروها ... و سختی کار
در گرمای ۵۰ درجه عملیات رمضان
#عملیات_رمضان
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
Khamenei.ir14040507_47155_64k.mp3
زمان:
حجم:
4.2M
🎙 صوت کامل بیانات رهبر معظم انقلاب در مراسم بزرگداشت شهدای جنگ تحمیلی اخیر. ۱۴۰۴/۵/۷
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
💠 بیانات مهم رهبر انقلاب در مراسم بزرگداشت شهدای جنگ تحمیلی اخیر:
دین و دانش، ستونهای اقتدار ملی
⚪️ «این جنگ تحمیلی ۱۲ روزه، با همه تلخیها و فقدانها، نشان داد که جمهوری اسلامی ایران در برابر دشمنان ایستاده و استحکام بینظیر پایههای نظام و کشور را به رخ جهان کشید.»
▫️ایشان با اشاره به حضور اقشار مختلف مردم در مقابله با دشمن افزودند:«قدرت، اراده و ایمان ملت ایران بار دیگر موجب افتخارآفرینی شد و نشان داد که این ملت برای دفاع از امنیت و عزت خود کاملاً آماده است.»
#ایران_مقتدر
#شهدای_راه_قدس
#رهبر_معظم_انقلاب
#جنگ_۱۲روزه_تحمیلی
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🗓 ۷ مرداد ۱۳۶۲
⚪️ سالروز عملیات والفجر ۳
▫️ نخستین آزادسازی مهران*
شهر "مهران" پس از گذشت نزدیک به سه سال از آغاز جنگ تحمیلی همچنان در اشغال عراق بود، تا اینکه عملیات "والفجر 3" در 7 مرداد ماه 1362 به انجام رسید و این شهر به دست رزمندگان ارتش و سپاه آزاد شد ...
حمله در ساعت 23 با رمز "یا الله" آغاز و نیروهای خودی از سه محور جاده دهلران - مهران، "زالوآب" در شمال مهران و دشت مهران به سوی دشمن یورش بردند. در این حمله یک تیپ زرهی مستقر در منطقه و یک گردان پیاده از ارتش و 3 لشگر، 2 تیپ، یک تیپ پیاده و یک تیپ زرهی از سپاه به صورت ادغامی وارد عمل شدند ...
در محور جنوبی با توجه به پیشرفت های به عمل آمده از سوی نیروهای ایران، از آنجا که فرصت کافی برای کشیدن خاکریز از یال بلندی های "قالویزان" به سمت روستای "فیروزآباد" در دشت مهران و از آنجا تا روستای "فرح آباد" به دست نیامد، اهداف مورد نظر در این محور به طور کامل تامین نشدند ...
در محور شمالی با توجه به اهمیت بلندی های زالوآب و کله قندی، علیرغم محاصره کامل کله قندی توسط نیروی خودی، عراقی ها تالش فراوان میکردند تا از محاصره خارج و یا منطقه اشغالی را حفظ کنند، بدین منظور تا چند روز به وسیله چرخبال و با "اسلینگ" به نیروهای محاصره شده خود آذوقه و مهمات میرساندند و از جناح دیگر تلاش میکردند که خط ایرانی ها را در "دوراجی" شکسته و به جناح چپ خود ملحق کنند و جدای از شکستن محاصره کله قندی، با محاصره "نمه کلانبو" موقعیت جناح شمالی نیروهای ایرانی را متزلزل کرده و پس از آن در محور میانی، ایرانی ها را از دشت مهران پس برانند، لذا با گذشت 11 شب از آغاز عملیات بارها بر این امیدواری اصرار ورزیدند و به مواضع تازه فتح شده ایران پاتک زدند ...
نهایتا شهید "حاج ابراهیم همت" فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله(ص) با یک گردان وارد عمل شد و همان شب این مشکل هم از سر راه رزمندگان اسلام برداشته شد. فرمانده عراقی این محور (کله قندی) سرهنگ "جاسم یعقوب" بود که به اسارت نیروهای ایرانی درآمده و هنگام انتقال به عقبه به علت شدت جراحات وارده جان باخت ...
در این عملیات راه ایلام - مهران - دهلران، بلندی های زالوآب و نمه کلانبو و دشت مهران به گستره 45 کیلومتر مربع آزاد و ارتباط جبه های میانی و جنوبی از طریق این دو جاده فراهم شد ...
در گزارشی که از شمار خسارات و تلفات و غنایم دشمن گرفته شده بود چنین آمده است :
سقوط 1 فروند هواپیما، 3 فروند چرخبال، انهدام 10 انبار مهمات، 3 دستگاه لودر و بولدوزر، 16 قبضه خمپاره انداز، 60 قبضه تیربار، 33 دستگاه خودرو، 70 دستگاه تانک و نفربر و به غنیمت گرفتن 15 دستگاه خودرو، 5 دستگاه لودر و بولدوزر، 16 قبضه خمپاره انداز، 3 دستگاه تانک، بیش از 1000 قبضه تیربار، 51 قبضه خمپاره انداز 80 و 120 میلیمتری و شماری سلاح و تجهیزات انفرادی ، شمار کشته، زخمی گزارش شده است ...