دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰ 💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۱۰ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸 خواندن
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰
💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۱۱
✍ آزاده سرفراز، محمود خدری
🔸سان ديدن مقابل ارتش عراق
بيدارباش غيررسمی سربازان و ايستادن درِ سنگر و مهمتر، مات و مبهوت ماندن و خيره شدن آنها انسان رو ياد تئاتر خيابانی می انداخت...
من و بهرام كاهكش هم آماده دستورات بوديم!
آماده كه نه!
مجبور به اجرای اوامر فرمانده عراقی...!
تصور كنيد دورتادور ما بصورت نعل اسبی با فاصله حدود ٢٠٠-٣٠٠ متری سنگرهای سه ضلعی، سربازان عراقی ميخكوب، من و بهرام دست بسته و ايستاده در مركز نيم دايره، سمت چپ ما جيپ با افسر عراقي و راننده اش، سمت راست ما شش تانك T72 آماده رزم و مهمتر، دلهره همگان از عواقب بعدی دستور فرمانده...
سرم رو پايين انداختم...
نميدونستم عاقبت مون چی خواهد شد!
با اتفاقاتی كه افتاد، تصور اعدام كمی در ذهن مون كمرنگ شد اما ترس داشتيم كه مبادا افسر عراقی از ما، در مقابل اين همه سرباز توقع نابجايی داشته باشه!
توقعی كه حاضر بوديم جان مان رو بديم اما از ما نخواهد!
راستش ما اهل توهين به امام و نظام نبوديم، اصلاً مرام مون اينو اجازه نميداد!
نه اينكه معلومات مذهبی و سياسی مون قوی بود، نه اصلاً....
اما از پدر، بزرگان و حتی لوطی های شهرمون ياد گرفتيم، پای عهدمون بمونيم،
آموختيم كه بايد پای عشق و مرام مون ذبح بشيم!
حقيقتاً امام رو با عشق انتخاب كرديم، نه از روی هوا و هوس!
عهدنامه چند ساعت پيش، قبل از اسير شدن، اينكه حاضر نشديم حتی به عكس حضرت روح الله توهين كنند، را امضاء كرديم.
درسته كه ١٦ سال سن داشتيم اما كوله بار عشق مون به امام، روی شانه مان سنگينی ميكرد...
در همون حال دعا كردم:
خدايا، خودت توی كله اين مردك بيانداز از ما نخواد به امام توهين كنيم!
وگرنه، ممكنه مرگ ما شباهتی به خودكشی داشته باشه!
همچنان منتظر مانديم...
چند دقيقه ايی گذشت،
دقايقی كه حس مردانه ای بهمون دست داد!
بسيجيان خمينی كبير با دستان بسته مقابل اين همه سرباز، ارابه های آهنی و تسليحات، قراره از مولا و مرادش دفاع كنند!
در افكارم غوطه ور بودم كه ناگهان افسر عراقی زنگ زورخانه رو بصدا درآورد:
حرّك، حرّك...
روح و گعدوا هناك
بعد دبابة آخر الطريق...
گعدوا مقابل دبابة
(حركت كنيد...
بريد و بعداز تانك آخر بنشينيد
طوری كه روبروی تانكها باشيد)
بخير گذشت خدا رو شكر از شر توهين كردن خلاص شديم!
وقتی دستور حركت اينچنينی صادر شد دوباره تصوّر اعدام در ذهن مان تداعی شد...!
به يقين رسيديم اين بار اعدام ميشيم...
اما نه از نوع تيرباران!
بلكه با له شدن در زير چرخهای آهنين تانك های فوق پيشرفته روسی!
خدايا
اگر قراره اعدام بشيم حداقل دعای مادرمان رو اجابت كن
طوری بكش ما را، كه جنازه ام بدست دستش برسه!
تانكها روشن شده بودند
صدای گاز خوردن موتورشان و دود غليظ اگزوزشان لرزه بر اندام هر شنونده ای می انداخت!
بعداز دستور فرمانده، من و بهرام بسان فرماندهان رده بالای نظامی، كه درحال سان باشند، مقابل ادوات نظامی و تماشاچی ها، با قدمهای استوار بسمت جايگاه مرگ گام برميداشتيم،
شق و رق...
هنگام سان ديدن، سمت راستِ بهرام تانك ها و سمت چپ ش من بودم،
وقتی كه مقابل تانك دوم يا سوم رسيديم راننده تانك بيرون پريد و يك پس گردنی و لگدی محكم به بهرام زد و چند تا فحش نثارمون كرد...!
نامرد نظم سان، رو بهم زد!
پيش خودم گفتم:
مرتيكه نفهم!
الان شير شدی...!؟
برو خدا رو شكر كن كه بچه های اطلاعات عمليات تيپ، ما رو به معبر نرساندند و گرفتار ميدون مين شديم و گرنه الان جنازه ات رو تانك سوخته سوژه عكاسان شده بود!
مثلی هست كه ميگن:
در نبود كلانتر، توی شهرش هفت تير كش شد!
بگذريم
به آخر خط رسيديم،
تانك آخر ...!
ندا اومد:
قفوا، ارجعوا ...
(بايستيد و برگرديد!)
برگشتيم و روبروی افسر عراقی كه اول خط و بغل تانك اول ايستاده بود قرار گرفتيم!
مقابل يكديگر ...
مثل فيلم های كابوی كه قراره دوئل (هفت تير) كنند!
تجسم ذهنی فضای اون لحظه:
دو بسيجی ١٦ ساله
دست بسته،
افسر عراقی روبرو،
سمت راست سربازان تماشاچی،
سمت چپ تانكهای آماده رزم،
هوا بسيار داغ،
تشنه و گرسنه
دوئل شروع شد
اما دوئل يك طرفه!
فقط ايشون حق داشت هفت تير بكشه!
افسر عراقی دست راستش رو بالا برد
با فرياد دوباره دستور داد:
بنشينيد!
نشستيم،
اما كماكان دلواپس انتقام سخت....
برای بار دوم به بهرام گفتم:
اشهدت رو بخون!
اينبار جدیِ جديه!
شهادتين رو خوانديم...
اين بار با اشاره فرمانده عراقی، راننده تانكها پدال گاز رو فشردند،
و ارابه های آهنين رو بحركت درآوردند...
دود سياهی از اگزوز تانكها بآسمان بلند شد،
صدای جيرجير شنی تانك ها وحشتی براه انداخت!
آخرين تانك كه چند متری ما بود،
كمی جلو آمد!
يكباره راننده اش آهنِ غول پيكر متحرك رو بسمت ما چرخاند و ناجوانمردانه هجوم اُورود...
خدايا، چی می بينيم!؟
تا الان موضوع مرگ اي
ادامه👇👇
دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰ 💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۱۱ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸سان ديدن
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰
💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۱۲
✍ آزاده سرفراز، محمود خدری
🔸 پايان تئاتر
نمايش مضحك افسر عراقي باتمام رسيد!
از سربازان تماشاچي تا خودِ ما هم، باورمون شده بود كه قرار بود مايه عبرت بشيم...!
بعداز پايان نمايش تئاتر ناكام، بر همگان مسجل شد كه اعدامي در كار نبوده،
فقط براي ترساندن يا شايد منتظر التماس، التجا و الدخيل ما بودند كه به گور بردند،
مطمئنم تاريخ ايران رو مطالعه نكرده بودند، كه بدانند ما از نوادگان آريوبرزنيم...
قهرمان ايراني كه تا آخرين نفس مقابل سپاه اسكندرِ متجاوز ايستادگي كرد و امان نامه لشكر روميان رو به پشیزي قايل نبود...
حتماً غافل شدند كه ما همان سربازان گهواره اي خميني كبيريم كه بيست سال قبل از جنگ، بشارت اونو داده بود...
بگذريم
بعداز نمايش ناكام، خنده و تبسم بر چهره تماشاچيان نمايان و الحمدالله از حالت منگي و ميخكوب بودن خارج و روال عادي زندگي جنگي رو پيش گرفتند!
اما
من و بهرام در شُك نمايش مسخره هنوز نشسته بوديم!
نميدانستيم بلند شيم يا نمايش ادامه داره!
بلاخره
دستور رسيد بلند شيد!
ياعلي گفتيم و سرپا ايستاديم...
بلاتشبيه مثل گوسفندي كه از آب خارج ميشه و خودشو مي تكونه!
ما هم چون دستمون بسته بود خودمون رو با همان روش تكونديم و خاك و خُل ها رو از خودمون دور كرديم
منتظر اوامر جناب افسرخان بوديم!
متوجه شديم از جناب كارگردان تئاتر خبري نيست!
ظاهراً جناب افسر تشريف برده بودند!
و بقيه نمايش رو به گروهبان عراقي واگذار كرد...!
گروهبان بينوا جلو اومد و با روي خوش و ملايمت ما رو تا نزديك سنگرش راهنمايي كرد...
احساس كرده بود كه خيلي تشنه و گرسنه ايم،
وارد سنگرش شد، بعداز لحظاتي با يك ليوان چاي غليظ عربي و مقداري نان خشك بيرون اومد!
بهمون تعارف كرد!
گفت:
تشربوا...
هذه الشاي عربي
هذه سمون لكما
مو مشكلة
تأكلوا...
امتناع كرديم،
اما اصرار كرد و ما هم قبول كرديم!
درحين صرف چاي غليظ عربي، كجدار مريض و با ايما و اشاره با ما حرف ميزد،
اسم مون رو پرسيد!
گفتيم...
يادمه اسم منو (محمود) خوب و راحت تلفظ كرد، چون اسمم عربي بود، اما اسم بهرام رو با لكنت زبان بيان ميكرد،
نتونست درست اسم بهرام رو بگه...
بقيه سؤالات روزمره...
كارت چيه!؟
چند سال تونه!؟
بزور به جبهه فرستادنتون!؟
و از اين حرفها...!
دقيقاً خاطرم هست كه مابين مكالمه فيمابين، از طرف ايران گلوله توپ يا موشكي شليك و حدود يك كيلومتري ما به بيابون اصابت كه زمين و زمان شون لرزيد!
چنان انفجاري بود كه همه شون توي سنگر خزيده و پناه گرفتند،
خدايش خيلي بهم كيف داد، لذت بردم،
انفجار با عظمتي بود
احساس غرور كردم!
ايكاش درست وسط سنگرهاشون ميخورد!
بعداز اطمينان از امنيت، گروهبانه كه مسئول نگهداري ما بود، بيرون جهيد و با اشاره بسمت انفجار، گفت:
هذه خميني...!
ما هم با تكان دادن سر همراه با غرور، انفجار مهيب رو تاييد كرديم كه بله قربان!
واسه ايران بوده...!
نميدونم چقدر طول كشيد
نيم ساعت، يك ساعت، از دور يك كاميون ايفا ارتشي با سرعت هر چه تمامتر و با بلند كردن گردوغبار از سمت خط مقدم بطرف سنگرهاي نعل اسبي ميآمد...
اومد و اومد تا به سنگر ما رسيد،
راننده و شاگردش پياده شدند و به گروهبان عراقي گفتند:
دستور داريم،
اين دو اسير رو به عقب جبهه برگردانيم!
براي بردن آنها اينجائيم!
گروهبانه اول امتناع كرد برگه مرگه خواست!
اما بلاخره قبول كرد،
ما رو تحويل داد...!
راننده كاميون ايفا با اشاره به ما، دستور داد:
اِركبوا... هِلاه سرعة
سوار شيد، سريع!
من و بهرام به هم كمك كرديم و سوار قسمت بار كاميون شديم
قسمت بار كاميون، كاور (چادر) داشت و داخل اون بخوبي بعلت گردوغبار زياد مشخص نبود!
چند لحظه بعداز سوار شدن، متوجه صداي خِرخِر تنفس دلهره آوري شديم،
صدا وحشتناك بود!
به كف كاميون نگاه كردم
يك نفر كف كاميون روي دو زانو و بحالت سجده، نيمه جان افتاده و دستش رو روي سينه اش گذاشته و بدون آخ و ناله در حالت بسيار بغرنج و عذاب آوري درحال نفس كشيدن است!
بالاي سرش رفتم...
يالله، پرويز (مسلم) حيدري بود!
موج انفجار بدنش رو سوزانده بود بعلاوه تير و تركش هم به ريه اش خورده بود كه صداي خِرخِر كردن، همان ورود و خروج هوا از طريق سوراخهاي ايجاد شده تير و تركش، به ريه اش بوده!
عقلم بهم ميگفت:
كارش تمومه!
پرويز به بيمارستان نميرسه...
پرويز از بچه هاي سپاه اميديه و رامشير و اصالتاً از بچه هاي خوب خرمشهر بود
انساني خوش مرام، متدين و شايسته....!
دوست صميمي نبوديم اما ميشناختمش...
ي زماني مسئول توپ ضدهواي ٥٧ ميليمتري سپاه اميديه بود.
دلم خيلي سوخت...!
عذاب ميكشيديم كه كاري از دستمان برنمي اومد،
فقط نگاهش ميكرديم و غصه ميخوردم كه شاهد پرپر شدن يك رزمنده دلير ايراني بوديم و نميتوانستيم كاري كنيم!
بالاي سرِ پرويز، احمد كعبي تخريب چي گردان هم روي صندلي
ادامه👇👇
دفاع مقدس
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰ 💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۱۲ ✍ آزاده سرفراز، محمود خدری 🔸 پايان ت
#خاطرات_جنگ // دهه ۶۰
💠 #آرپیجیزن گروهان ( ۱۳ -- بخش پایانی
✍ آزاده سرفراز، محمود خدری
🔸تصميم به اعدام دستجمعي
از كاميون پياده و كنار دوستانم نشستيم...
تازه متوجه شديم بعضي از زخمي ها رو بيمارستان نبردند و زير آفتاب داغ داغ بصره، رها كردند...
واي خداي من،
پرويز حيدري رو گوشه ايي رها كردند و اهميتي نميدادند، چنان از بدنش خون جاري شده كه زير پايش گِلي از خونآبه تشكيل شده بود!
حدود ٤-٥ ساعت همان حالت مانديم،
عذاب آور بود!
تشنگي از يك طرف، آفتاب سوزان از طرف ديگر، بدتر از همه چشم و دست ها بسته!
بچه ها آب درخواست كردند،
با هزار منت مقداري آب گرم با پارچ پلاستيكي آوردند...!
يكي از دوستان عرب زبان به مكالمات عراقي ها دقت كرد، متوجه مشاجره بين سربازان عراقي شد، ظاهراً دو دسته بودند،
عده ايي درخواست تيرباران دستجمعي ما رو داشتند، در مقابلش گروهي مخالفت كرده و اجازه اينكار رو ندادند!
حتي كاميون هايي كه براي انتقال ما به پادگاني در بصره آمده بودند رو برگرداندند!
اونقدر فشار تشنگي و گرسنگي زياد بود كه بنده تا اينجا يادمه...!
متاسفانه از اين محل تا بصره و رسيدن به سوله نگهداري اسرا هيچ چيز يادم نمياد...!
لذا پرونده تا رسيدن به بصره مي بندم...
پایان
AUD-20210726-WA0023.opus
زمان:
حجم:
3.3M
🎙 #خاطره_صوتی پرويز (مسلم) حيدری، فرمانده دسته از گردان انشراح آغاجاری امیدیه خوزستان // دوران جنگ تحمیلی
برادر حیدری، دوست و همرزم «محمود خدری» که خاطرات وی را از عملیات رمضان، مجروحیت ... و دوران اسارت، تکمیل میکند...
#بشنوید 👆👆
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 تصاویری از
روزهای سخت نبرد
در عملیات رمضان
قسمت اول
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
23.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 تصاویری از
روزهای سخت نبرد
در عملیات رمضان
قسمت دوم
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
18.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 صحنههای بی بدیل
از "عملیات رمضان"
حال و هوا و حسرت این صحنهها را فقط رزمندگان میدانند و دلباختگان جهاد
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 مظلومیت نیروها ... و سختی کار
در گرمای ۵۰ درجه عملیات رمضان
#عملیات_رمضان
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
Khamenei.ir14040507_47155_64k.mp3
زمان:
حجم:
4.2M
🎙 صوت کامل بیانات رهبر معظم انقلاب در مراسم بزرگداشت شهدای جنگ تحمیلی اخیر. ۱۴۰۴/۵/۷
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
💠 بیانات مهم رهبر انقلاب در مراسم بزرگداشت شهدای جنگ تحمیلی اخیر:
دین و دانش، ستونهای اقتدار ملی
⚪️ «این جنگ تحمیلی ۱۲ روزه، با همه تلخیها و فقدانها، نشان داد که جمهوری اسلامی ایران در برابر دشمنان ایستاده و استحکام بینظیر پایههای نظام و کشور را به رخ جهان کشید.»
▫️ایشان با اشاره به حضور اقشار مختلف مردم در مقابله با دشمن افزودند:«قدرت، اراده و ایمان ملت ایران بار دیگر موجب افتخارآفرینی شد و نشان داد که این ملت برای دفاع از امنیت و عزت خود کاملاً آماده است.»
#ایران_مقتدر
#شهدای_راه_قدس
#رهبر_معظم_انقلاب
#جنگ_۱۲روزه_تحمیلی
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🗓 ۷ مرداد ۱۳۶۲
⚪️ سالروز عملیات والفجر ۳
▫️ نخستین آزادسازی مهران*
شهر "مهران" پس از گذشت نزدیک به سه سال از آغاز جنگ تحمیلی همچنان در اشغال عراق بود، تا اینکه عملیات "والفجر 3" در 7 مرداد ماه 1362 به انجام رسید و این شهر به دست رزمندگان ارتش و سپاه آزاد شد ...
حمله در ساعت 23 با رمز "یا الله" آغاز و نیروهای خودی از سه محور جاده دهلران - مهران، "زالوآب" در شمال مهران و دشت مهران به سوی دشمن یورش بردند. در این حمله یک تیپ زرهی مستقر در منطقه و یک گردان پیاده از ارتش و 3 لشگر، 2 تیپ، یک تیپ پیاده و یک تیپ زرهی از سپاه به صورت ادغامی وارد عمل شدند ...
در محور جنوبی با توجه به پیشرفت های به عمل آمده از سوی نیروهای ایران، از آنجا که فرصت کافی برای کشیدن خاکریز از یال بلندی های "قالویزان" به سمت روستای "فیروزآباد" در دشت مهران و از آنجا تا روستای "فرح آباد" به دست نیامد، اهداف مورد نظر در این محور به طور کامل تامین نشدند ...
در محور شمالی با توجه به اهمیت بلندی های زالوآب و کله قندی، علیرغم محاصره کامل کله قندی توسط نیروی خودی، عراقی ها تالش فراوان میکردند تا از محاصره خارج و یا منطقه اشغالی را حفظ کنند، بدین منظور تا چند روز به وسیله چرخبال و با "اسلینگ" به نیروهای محاصره شده خود آذوقه و مهمات میرساندند و از جناح دیگر تلاش میکردند که خط ایرانی ها را در "دوراجی" شکسته و به جناح چپ خود ملحق کنند و جدای از شکستن محاصره کله قندی، با محاصره "نمه کلانبو" موقعیت جناح شمالی نیروهای ایرانی را متزلزل کرده و پس از آن در محور میانی، ایرانی ها را از دشت مهران پس برانند، لذا با گذشت 11 شب از آغاز عملیات بارها بر این امیدواری اصرار ورزیدند و به مواضع تازه فتح شده ایران پاتک زدند ...
نهایتا شهید "حاج ابراهیم همت" فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله(ص) با یک گردان وارد عمل شد و همان شب این مشکل هم از سر راه رزمندگان اسلام برداشته شد. فرمانده عراقی این محور (کله قندی) سرهنگ "جاسم یعقوب" بود که به اسارت نیروهای ایرانی درآمده و هنگام انتقال به عقبه به علت شدت جراحات وارده جان باخت ...
در این عملیات راه ایلام - مهران - دهلران، بلندی های زالوآب و نمه کلانبو و دشت مهران به گستره 45 کیلومتر مربع آزاد و ارتباط جبه های میانی و جنوبی از طریق این دو جاده فراهم شد ...
در گزارشی که از شمار خسارات و تلفات و غنایم دشمن گرفته شده بود چنین آمده است :
سقوط 1 فروند هواپیما، 3 فروند چرخبال، انهدام 10 انبار مهمات، 3 دستگاه لودر و بولدوزر، 16 قبضه خمپاره انداز، 60 قبضه تیربار، 33 دستگاه خودرو، 70 دستگاه تانک و نفربر و به غنیمت گرفتن 15 دستگاه خودرو، 5 دستگاه لودر و بولدوزر، 16 قبضه خمپاره انداز، 3 دستگاه تانک، بیش از 1000 قبضه تیربار، 51 قبضه خمپاره انداز 80 و 120 میلیمتری و شماری سلاح و تجهیزات انفرادی ، شمار کشته، زخمی گزارش شده است ...
دفاع مقدس
🗓 ۷ مرداد ۱۳۶۲ ⚪️ سالروز عملیات والفجر ۳ ▫️ نخستین آزادسازی مهران* شهر "مهران" پس از گذشت نزدیک ب
عملیات والفجر ۳ در ساعت ۱۱ شب ۷ مرداد ماه سال ۱۳۶۲ با رمز مقدس (یاالله، یاالله، یاالله) در جبهه غرب واقع در منطقه عمومی مهران توسط ۳۲ گردان پیاده، زرهی و مکانیزه و چهار گردان توپخانه رزمندگان اسلام آغاز و به مدت دو هفته انجام شد.