33.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕌 بشتابید انصار حسین(ع)🚩🚩
📽 فیلمی زیبا و خاطره برانگیز از دوران دفاع مقدس و حال و هوای رزمندگان اسلام در جبهه های حق علیه باطل با نوحه ای بسیار شنیدنی از مداح باصفای جبهه ها #حاج_صادق_آهنگران
🎙بشتابید انصارحسین ، از پی دیدار حسین
راهیان کرببلا عازم دربار حسین
می زند از دشت بلا ، سرور احرار جهان
بانگ هل من ناصر حق ، بر شما ای صف شکنان
می زند آوای حسین شعله ها بر جوهر جان
شور و غوغا کرده بپا ، در دل زوار حسین
خیز ایا رزمنده بپا ، ره سپر با لشکر عشق
کوله بارت گیر و به دوش ، جا گزین در سنگر عشق
رو نما در محضر دوست ، نوش و بنما ساغر عشق
پیش و رو تا بوسه زنی ، تربت خونبار حسین
خیمه در صحرا زده است ، لشکر مهدی بنگر
کاروان کوی ولا ، کرده است آهنگ سفر
زمزمه و آهنگ دعا ، از دل شب تا گاه سحر
عطرآگین را کرده فضا ، بوی خوش گلزار حسین
جلوه گاه معرفت است گوشه گوشه جبهه ی نور
عده ای در راز و نیاز ، قلب ها در اوج حضور
چهره ها رخشان چو ملک ، جمله دلها غرق سرور
خوش بود آن دم که زنند بوسه در و دیوار حسین...
شب جمعه ؛
رحمةالله به عشاق اباعبدالله
به یاد بسیجی دلاور، قهرمانی از استان البرز که در ۲۹ خرداد ۱۳۶۵ در آخرین لحظات شهادت در حالیکه رمقی برایش نمانده بود بر تکه روزنامهای که در کنارش بود، با خون قلب خود با دست نوشت:
«السلام علیک یا ابا عبدالله (ع)»
#شهید_علیمحمد_فلاحنژاد
#روحش_شاد_با_ذکر_یاحسین
دفاع مقدس
خوابی چنین
میانۀ میدانم آرزوست
که خواب باشی امّا،
بیدارتر از آنچه که بیدار ...
صبح عملیات نصر ۷
سردار سیدمحمود حسینی
از فرماندهان گردان عمار لشکر ۲۷
در حال استراحت در قله دوپازا که
از متجاوزین بعثی پس گرفته شد.
۱۴ مرداد ۶۶
دوران جنگ تحمیلی
𝐣𝐨𝐢𝐧➘: ↶【به ما بپیوندید 】↷
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas
▪️ تلگرام https://t.me/DefaeMoqaddas2
✅ مرجعنشرآثارشـهدا و دفاعمقدس
🪴 نشر مطالب،صدقه جاریه است🪴
50.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 #عملیات_نصر_۷
💠 قسمت اول
📽 فیلمی بسیار دیدنی و خاطره برانگیز از لحظه اعزام رزمندگان حماسه ساز #استان_زنجان به مناطق عملیاتی برای آغاز عملیات نصر هفت با نوایی شنیدنی از مداح باصفای جبهه ها #حاج_صادق_آهنگران و بیاناتی زیبا از سید شهیدان اهل قلم #شهید_مرتضی_آوینی
🎙سبکبالان خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند
سواران لحظه ای تمکین نکردند
ترحم بر من مسکین نکردند
اسیر و زخمی و بی دست و پا من
رفیقان این چه سودا بود با من؟
اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر قبض و بسط روح بودم
در باغ شهادت را نبندید
به ما بیچارگان زان سو نخندید
رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند
رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم...
🌸 یاد باد یاد مردان مرد...
🇮🇷 #عملیات_نصر_۷ در تاریخ ۱۳۶۶/۵/۱۴ با رمز مبارک یا فاطمه الزهرا (س) در محور قلعه دیزه - ارتفاع دوپازا به صورت نیمه گسترده به فرماندهی سپاه انجام شد که منجر به تصرف چند ارتفاع مهم و خسارات و تلفات سنگین به ارتش بعث عراق گردید.
46M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 #عملیات_نصر_۷
💠 قسمت دوم
📽 فیلمی بسیار دیدنی و خاطره برانگیز از لحظه اعزام رزمندگان حماسه ساز #استان_زنجان به مناطق عملیاتی برای آغاز عملیات نصر هفت با آهنگی شنیدنی از استاد شهرام ناظری و گفتاری بیادماندنی از سید اهل قلم #شهید_مرتضی_آوینی
🎙میگذرد کاروان ، روی گل ارغوان
قافله سالار آن ، سرو شهید جوان
در غم این عاشقان ، چشم فلک خون فشان
داغ جدایی به دل ، آتش حسرت به جان
خورشیدی ، تابیدی ای شهید
در دل ها ، جاویدی ای شهید
میگرید در سوگت آسمان
میسوزد از داغت شمع جان...
🌸 یاد باد یاد مردان مرد...
🇮🇷 #عملیات_نصر_۷ در تاریخ ۱۳۶۶/۵/۱۴ با رمز مبارک یا فاطمه الزهرا (س) در محور قلعه دیزه - ارتفاع دوپازا به صورت نیمه گسترده به فرماندهی سپاه انجام شد که منجر به تصرف چند ارتفاع مهم و خسارات و تلفات سنگین به ارتش بعث عراق گردید.
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 #کلیپ | عملیات نصر ۷
⏳ ۲۲ مرداد ۶۶ - آخرین مرحله از انجام عملیات نصر ۷
این عملیات در ۱۴ مرداد ۱۳۶۶ با رمز مبارک یا فاطمه الزهرا (س) در محور منطقه عمومی سردشت، قلعه دیزه (ارتفاع دوپازا، بلفت) به صورت نیمه گسترده توسط سپاه انجام شد.
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
https://eitaa.com/DefaeMoqaddas
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 تنی چند از شهدای عملیات نصر ۷ از گردان کمیل، لشگر ۲۷
🌷 شهید حمید کرمانشاهی، فرمانده گروهان شهید مدنی و . . .
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
https://eitaa.com/DefaeMoqaddas
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 سردار شهید حمید کرمانشاهی، فرمانده گروهان شهید مدنی، گردان کمیل
🌱 متولد: ۱۳۴۵
🕊 شهادت: ۱۳۶۶/۵/۱۴ - عملیات نصر ۷ ، ارتفاعات دوپازا
🌿 مزار: مامازن ورامین - ده امام
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
https://eitaa.com/DefaeMoqaddas
👇👇
🌷 رزمنده بسیجی «شهید حمید داماد»
محل تولد: تهران
شهادت: در سن ۲۱ سالکی در قلاویزان مهران
بر اثر اصابت گلوله
دفاع مقدس
🌹 حمید داماد
🔹از زبان شهید حمید کرمانشاهی
بخش 1 از 2
می خوام جریان داماد رو بگم. داماد کیه؟ داماد اسمش حمیده. اونم تو دورۀ 44 بسیج با ما همرزم بودش. با همدیگه پیش آقا شریعت بودیم.
حمید آقا، حمید آقای داماد، شهید شد. البته قبل از شهادتش گفته بودش شهید می شه؛ هم به ما که دوستش بودیم، هم به داداشش، هم نمی دونم شاید اونهایی که محرم رازش بودن، گفته بود. بله، گفته بود که شهید می شه.
یک روز که تو کردستان بودیم، پاس بخش بودم؛ رفتم تو سنگر حمید چون که دوست بود بهش سر بزنم و بیشتر از این که پیش بچه های سنگرا باشم، پیش حمید آقا که دوست مون بود دوست داشتم باشم. تا رفتم پیشش وارد سنگر که شدم، اومدم که بنشینم، دیدم صحبت می کنه. یه دفعه متحیر شدم.
گفتم ببینم صحبتاش چیه؟ چی چی می گه؟ شاید با منه؟ دیدم نه روش هم به من نیست. متوجۀ اومدن من هم نشد. گوشه سنگرش رو نگاه می کرد. سنگرمون تو کردستان سنگرای بلوکی بود مثِ یک اتاقک خیلی کوچیک. گوشه سنگر رو همین طور نگاه می کرد، بدون این که اصلاًً احساسی بکنه که ما وارد شدیم، یا این که اهمیتی به ما که دوستش بودیم نشون بده.
با گوشۀ سنگر همین طورصحبت می کرد. من براتون می گم گوشۀ سنگر اما نه، گوشه سنگر نبود؛ در گوشۀ سنگر چیزی بود که با اون چیز صحبت می کرد. بله در گوشه سنگر چیزی بود که چشم کور ما قادر دیدن اون رو نبود، توانایی دیدنش رو نداشت. چشم ما که چشم نیست، کوره!
حمید آقا با اون صحبت می کرد. یه صحبتایی می کرد خارج صحبتای دنیا. آدم آتیش می گرفت. من گفتم شاید حمید دیوونه شده. وحشت وَرم داشت. صحبت هایی که حمید می کرد با گوشه سنگر، بدون اهمیت با ما، خیلی جدی بود. اون موقع هم که شب بود، همه اینها که با هم جمع می شد، حسابی ما رو ترسونده بود.
گفتم: حمید جون، بی خیال.
دیدم نه نشون نمی ده که ما رفیقشیم، فقط دوست داره با اون صحبت کنه. از هر راه دوستی، هر اخلاق دوستی که داشتیم، دو سه نمونه وارد شدم که دیگه از این کارش دست ور داره، اما حمید هنوز با حالت متین و جدی صحبت هایی که می کرد با گوشه سنگر، من رو مضطرب کرد. من رو ترسوند. با این که حمید خیلی رفیقم بود، اما دیگه می ترسیدم پیشش وایستم.
اسلحه رو ور داشتم، سریع از سنگرش دور شدم. یک رفیق جون جونی داشت تو سنگر اجتماعی. بقیه پُست ها رو رفتم عوض کنم، به اون جون جونیه گفتم:
- برو پیش حمید مثِ این که کارت داره. برو ببین چی می گه. حرف باهات داره.
گفتم بره پیش حمید تا شاید اون بتونه از اوضاع و احوال حمید باخبر بشه.
این موضوع گذشت، ما هیچی نفهمیدیم. دنباله اش رو هم نگرفتیم. فکر می کردیم این مسئله تموم شده. یکی دو نمونه که یادم اومد، به حمید گفتم جریان چی بود؟
خنده های تلخی می کرد، که دیگه ما هم انتظار نداشتیم دیگه جواب بشنویم. مسئله تموم شد.
بعد چندین بار جبهه رفتن و اینها چندین تسویه کردن و دوباره اعزام شدن به جبهه، یک دفعه برحسب تصادف حمید رو تو (پایگاه) مالک اشتر دیدم. قرار شد که با هم به جبهه بریم. با هم به جبهه رفتیم. حمید خیلی باصفا بود. با این که هر کی می دیدش، شاید اگر مقداری خودش رو برادر خطاب می کرد، یا دیگران رو با اون لحن های خشک یا این که ... اما نه حمید این جوری نبود. حمید واقعاًً باصفا بود. باصفا شده بود. چی جوری بگم برات، حمید رُک بود. حمید صاف و بی پرده بود. داماد صاف شده بود صاف. هر چی که داشت، صاف می گفت. حُقه نداشت، کلک نداشت، کسی رو بازیچه قرار نمی داد. مثِ یه آسمون صاف شده بود. عمل هاشَ هم خیلی باحال بود. عملاش همه خیر اندر خیر.
ادامه 👇👇