14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 کلیپ | بمنایسبت ورود آزادگان سرفراز به خاک میهن
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آزادگان، مفاخر ایران خوش آمدید
ارکان استقامت و ایمان خوش آمدید
ای از قفس رهاشدگان، طائران قدس
بر طَرْف این شکوفه گلستان خوش آمدید
☀️ ۲۶ مرداد ۱۳۶۹ #سالروز_بازگشت_آزادگان به میهن اسلامی
-------------------------------------------
🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است🌱
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌روزی که وطن نفس کشید؛لحظاتی از بازگشت آزادگان
🔸۲۶ مردادماه یادآور بازگشت سرافرازانه آزادگان به میهن اسلامی در سال ۱۳۶۹ و فرصتی برای مرور رشادتهای این غیور مردان است.
🔹آن روزها را هنوز از یاد نبردهایم...
روزهایی که کوچهها با پرچمها و گلها آذین شده بود،و دلهایمان بیقرارِ دیدار عزیزانی که سالها در بند اسارت بودند.
▪️اتوبوسها یکییکی میآمدند.صدای هلهله در فضا میپیچید، مادرانی با گل در دست به استقبال میرفتند،پدرانی که قامتشان از انتظار خمیده بود، دوباره قد راست میکردند.
▫️فرزندانی که پدر را تنها در قاب عکس دیده بودند،با چشمانی اشکآلود در آغوشش آرام میگرفتند.
□آن روز، روز اشک و لبخند بود؛اشک از رنجِ سالهای جدایی،و لبخند از شیرینیِ آزادی.
🔻آزادگان آمدند؛با لباسهای ساده، اما با قلبهایی بزرگتر از دنیا.آنان نه تنها جسم خود، که عزت و ایمان وطن را نیز از پشت میلههای اسارت به خانه آوردند.
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 #فیلم_زیرخاکی | مصاحبه با تنی چند از آزادگان در بدو ورود به خاک میهن و بیان احساس خود از رهایی از بند دشمن
۲۶ مرداد ۱۳۶۹ - سالروز بازگشت آزادگان سرافراز به دامن پر مهر وطن فرخنده باد🌹
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
🔷 ۲۶ مرداد سالروز آزادی اسرا و آغاز مرحله دیگر از ترویج فرهنگ استقامت در کره زمین گرامی باد.
🔹یک روز ظهر در مقر سپاه چهارم عراق و در شهر المیمونه از توابع استان میسان عراق پس از بازجویی من را به محل برگزاری صبحگاه آوردند. پایم تقریباً قطع شده بود و به چند پوست باریک و استخوان کوچک آویزان شده بود و بچهها آن را برایم محکم بسته بودند!
🔹 فرمانده عراقی گفت او تحمل شکنجه بدنی را ندارد و شکنجه او این است که ۴ ساعت با چشمان کاملاً باز به خورشید نگاه کند! آنها این کار را با من کردند و اگر لحظهای چشمم را ی بستم با کابل محکم به کمرم میزدند!
🔹من یک نوجوان ۱۶ ساله بودم و در آن لحظات افسر شکنجهگر عراقی با خنده به من گفت: «خمینی سرباز کم آورده بود که سن سربازی را پایین آورد؟» من که میخواستم واقعیت ماجرا را بگویم با خنده به او گفتم: «خیر، خمینی سن عاشقی را پایین آورده است!»
🔸منبع: خاطرات آزاده قهرمان آقای سید ناصرحسینی، کتاب «پاییی که جا ماند.»
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 لحظاتی با آزادگان
از زندان تا آزادی
°࿐༅●༅࿐°
🔸 یادش بخیر
یاد صلوات بلند در رمادی! با همه ممنوعیتها
یاد آن "عجل فرجهم"ی که دنبالش فریاد زدید!
یاد قدم زدن ها در پشت سیم خاردار!
یاد مظلومانه خبردار ایستادنتان در مقابل دشمن!
یاد لحظات شنیدن خبر آزادی!
یاد سینه خیز رفتن در مرقد امام (ره)
و یاد شور و شوق دیدار با رهبری در حسینیه امام خمینی (ره)
یاد همه آن لحظات بخیر
به مناسبت یوم الله ۲۶ مرداد سالروز آغاز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 پس از حمله ارتش بعث عراق به کویت و گذشت دو سال از قبول قطعنامه آتش بس، صدام طی نامهای خطاب به مقامات ایران، خواستار مذاکرات در جهت آزادی اسرا شد. این در حالی است که مطابق بند ۳ قطعنامه ۵۹۸ سازمان ملل و بر اساس کنوانسیون سوم ژنو مصوب ۱۲ اوت ۱۹۴۹، پس از اتمام جنگ تمام اسرا، می بایست بدون فوت وقت اسیران جنگی مبادله می شدند که این امر به دلیل کارشکنی عراق تا دو سال محقق نشد.
📄 طی مکاتبات و مذاکرات صورت گرفته بین نمایندگان ایران و رژیم بعث، نامهای از سوی صدام رئیس جمهور وقت عراق به اکبر هاشمی، رئیس جمهور وقت با مضمون «مبادله فوری و همه جانبه اسرای جنگ به هر تعدادی که در عراق و ایران به سر میبرند، از طریق مرزهای زمینی و از راه خانقین ـ قصرشیرین و راههای دیگری که مورد توافق قرار میگیرد، صورت خواهد گرفت»، ارسال شد.
🔺 نخستین اسرای جنگ تحمیلی ۲۶ مرداد ماه ۱۳۶۹ وارد کشور شدند. این تبادلات تا ۲۴ شهریور ماه همان سال نیز ادامه یافت.
بنا بر این گزارش، پیکر ۵۷۰ اسیر ایرانی که در اردوگاه های بعثی به شهادت رسیده بودند، ۳۱ تیر ماه ۱۳۸۱ تحت عنوان شهدای غریب، به ایران تحویل داده شد و طی مراسم باشکوهی تشییع و به خاک سپرده شدند. طی ۲۲ سال تبادل اسرا میان ایران و عراق، ۹۷ هزار و ۴۷۲ اسیر در ۱۸۳ مرحله تبادل شدند.
------------------------------------------
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
💢 مرجعنشرآثارشـهدا و دفاعمقدس
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️صحنه های آخرالزمانی از اسارت سخت و طاقت فرسای سربازان جبهه حق در زندانهای صدام با سرودی زیبا که بلاشک اشک همه ما را در میآورد و در قلبمان علم افتخار به ایرانی بودن و شیعه بودن را بلند می کند!
🔸صحنههایی که انعکاس این روایت امام موسی کاظم (ع) است که فرمودند: «مردی از اهل قم قیام و مردم را به سوی حق دعوت میکند و قومی گرداگرد او جمع میشوند به صلابت پارههای فولاد، تندبادهای روزگار آنها را به لرزه درنمیآورد و از جنگ خسته نمیشوند و ترس به خود راه نمیدهند و بر خدا توکل میکنند و سرانجام، پیروزی از آن متقین است.» (علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج ۵۷، ص ۲۱۶)
🔷 ۲۶ مرداد سالروز آزادی اسرای قهرمان ایران و ذکر خاطره ای از اسرای شهید و حُرِّ ارتش بعث!
🔹یک جیپ عراقی از پشت به سمت ما آمد. آنقدر نزدیک بود که فرصتی برای تصمیمگیری باقی نگذاشت! بچهها سریع به سمت آن شلیک کردند. بعد از لحظاتی به سمت خودرو عراقی حرکت کردیم. یک افسر عالیرتبه و راننده او کشته شده بودند. فقط بیسیمچی آنها مجروح روی زمین افتاده بود. گلوله به پایش خورده بود و مرتب آه و ناله میکرد.
🔹یکی از بچهها با اسلحهاش به سمت او رفت. جوان عراقی مرتب میگفت: الامان الامان. شهید ابراهیم هادی ناخودآگاه داد زد: میخوای چیکار کنی؟! گفت: هیچی، میخوام راحتش کنم. ابراهیم جواب داد: رفیق، تا وقتی تیراندازی میکردیم او دشمن ما بود، اما حالا که اومدیم بالای سرش، اون اسیر ماست!
🔹بعد هم به سمت بیسیمچی عراقی آمد و او را از روی زمین برداشت و روی کولش گذاشت و حرکت کرد. همه با تعجب به رفتار ابراهیم نگاه میکردیم! یکی گفت: آقا ابرام، معلومه چیکار میکنی!؟ از اینجا تا مواضع خودی ۱۳ کیلومتر باید توی کوه راه بریم! ابراهیم هم برگشت و گفت: این بدن قوی رو خدا برای همین روزها گذاشته!
🔹در پایین کوه کمی استراحت کردیم و زخم پای مجروح عراقی را بستیم بعد دوباره به راهمون ادامه دادیم. پس از هفت ساعت کوهپیمایی به خط مقدم نبرد رسیدیم. در راه ابراهیم با اسیر عراقی حرف میزد. او هم مرتب از ابراهیم تشکر میکرد. موقع اذان صبح در یک محل امن نماز جماعت را خواندیم. اسیر عراقی هم با ما نمازش را به جماعت خواند و آنجا بود که فهمیدم او هم شیعه است!
🔹بعد از نماز،کمی غذا خوردیم. هرچه که داشتیم بین همه حتی اسیر عراقی به طور مساوی تقسیم کردیم. اسیر عراقی که توقع این برخورد خوب را نداشت، خودش را معرفی کرد و گفت: من ابوجعفر، شیعه و ساکن کربلا هستم و اصلاً فکر نمیکردم که شما اینگونه باشید!
🔹هنوز هوا روشن نشده بود که به غار«بانسیران» در همان نزدیکی رفتیم و استراحت کردیم. رضا گودینی برای آوردن کمک به سمت نیروها رفت. ساعتی بعد رضا با وسیله و نیروی کمکی برگشت و بچهها را صدا کرد. پرسیدم: رضا چه خبر!؟ گفت: وقتی به سمت غار بر میگشتم یکدفعه جا خوردم! جلوی غار یک نفر مسلح نشسته بود! اول فکر کردم یکی از شماست. ولی وقتی جلو آمدم با تعجب دیدم ابوجعفر، همان اسیر عراقی در حالی که اسلحه در دست دارد مشغول نگهبانی است!
🔹به محض اینکه او را دیدم رنگم پرید. اما ابوجعفر سلام کرد و اسلحه را به من داد. بعد به عربی گفت: رفقای شما خواب بودند. من متوجه یک گشتی عراقی شدم که از این جا رد میشد. برای همین آمدم مواظب باشم که اگر نزدیک شدند آنها را بزنم! با بچهها به مقر رفتیم. ابراهیم به خاطر فشاری که در مسیر به او وارد شده بود راهی بیمارستان شد. چند روز بعد ابراهیم برگشت. همه بچهها از دیدنش خوشحال شدند.
🔹ابراهیم را صدا زدم و گفتم: بچههای سپاه غرب آمدهاند از شما تشکر کنند!
با تعجب گفت: چطور مگه، چی شده؟! گفتم: تو بیا متوجه میشی! با ابراهیم رفتیم مقر سپاه، مسئول مربوطه شروع به صحبت کرد: ابوجعفر، اسیر عراقی که شما با خودتان آوردید، بیسیمچی قرارگاه لشکر چهارم عراق بوده! اطلاعاتی که او به ما از آرایش نیروها، مقر تیپها و راههای نفوذ داده بسیار بسیار ارزشمنده، تمام اطلاعاتش صحیح و درسته! از روز اول جنگ هم در این منطقه بوده و حتی تمام راههای عبور عراقیها، تمامی رمزهای بیسیم آنها را به ما اطلاع داده! برای همین اومدیم تا از کار مهم شما تشکر کنیم.
🔹ابراهیم لبخندی زد و گفت: ای بابا ما چی کارهایم، این کار خدا بود. فردای آن روز ابوجعفر را به اردوگاه اسیران فرستادند. ابراهیم هرچه تلاش کرد که ابوجعفر پیش ما بماند نشد. ابوجعفر گفته بود: خواهش میکنم من را اینجا نگه دارید. میخواهم با عراقیها بجنگم! اما موافقت نشده بود.
🔹مدتی بعد شنیدم جمعی از اسرای عراقی به نام گروه تَوّابین به جبهه آمدهاند و همراه رزمندگان تیپ بدر با بعثی ها میجنگند. عصر بود، یکی از بچههای قدیمی گروه به دیدن من آمد و با خوشحالی گفت: خبر جالبی برایت دارم! ابوجعفر همان اسیر عراقی در مقر تیپ بدر مشغول فعالیت است! بعد از عملیات به همراه رفقا به محل تیپ بدر رفتیم. گفتیم: هر طور شده ابوجعفر را پیدا میکنیم و به جمع بچههای گروه خودمان ملحق میکنیم.
🔹قبل از ورود به ساختمان تیپ، با صحنهای برخورد کردیم که باورکردنی نبود! تصاویر شهدای تیپ بر روی دیوار نصب شده بود و تصویر ابوجعفر هم در میان شهدای آخرین عملیات تیپ بدر مشاهده میشد! سرم داغ شد! حالت عجیبی داشتم! مات و مبهوت به چهره اش نگاه کردم! تمام خاطرات آن شب در ذهنم مرور میشد. حمله به دشمن، فداکاری ابراهیم، بیسیمچی عراقی، اردوگاه اسراء و تیپ بدر و بعد هم شهادت، خوشا به حالش!
🔸منبع: کتاب «سلام بر ابراهیم، صفحه ۱۱۲