26.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جانباز و آزاده سرافراز حاج مهدی کلوشانی
👇👇ادامه
زمان:
حجم:
25.2M
آزاده سرافراز حاج مهدی کلوشانی
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️
✍ رهبر انقلاب در دیدار آزادکان سرفراز فرمودند:
يكی از چيزهايی كه شما را، دل هايتان را زنده نگه میداشت، پر اميد نگه میداشت، ياد آن چهره و روحيه ی پر صلابت امام عزيزمان بود.
آن بزرگوار هم خيلی به ياد اسرا بودند.
حال پدری را كه فرزندانش به اين شكل از او دور شده باشند، راحت میشود فهمید ...
💠 خاطره ای از آزاده سرفراز داوود عباسزاده
📙 برگی از کتاب: «رنج غربت داغ حسرت (خاطرات آزادگان از دوران اسارت)»
محور اصلی کتاب نقش امام و حضور ایشان در جان و دل اسرای ایرانی است.
رنج غربت, داغ حسرت
داوود عباسزاده، نخستین روز پاییز سال 1359 در منطقه سومار به اسارت گرفته شد. مدت 10 سال در رمادیه بود. بخشی از خاطرات وی را در کتاب «رنج غربت داغ حسرت» میخوانیم:
«یادم میآید اوایل اسارت، ما را در سولههایی نگه میداشتند و هنگامی که میخواستند اردوگاهی بسازند، از خود اسرا کار میکشیدند و اردوگاه را با زحمت خود آنها میساختند. هر روز، اسرا بایستی با دستهای خودشان زمین آنجا را صاف میکردند. حدود سی ـ چهل کامیون خاک آورده بودند و ما باید بدون بیل و با دست آنها را صاف میکردیم. روزی در حین کار، یکی از دوستان ما (آقای تقی دهقان) که خیلی آدم شوخطبعی بود، برایمان چیزیهای خندهدار تعریف میکرد و ما سرگرم میشدیم. آن روز که ایشان چیزی تعریف کرد و ما خندیدیم، سربازی که آنجا بود آمد و گفت: چرا میخندید؟ ما گفتیم: برای هم چیزی تعریف کردیم و خندیدیم. او گفت: نباید بخندید! شما به من میخندیدید! گفتیم نه بابا، چرا به شما بخندیم، ما برای خودمان میخندیدیم. او گفت: نباید بخندید، حالا یک پایتان را بالا بگیرید و دستهایتان را هم ببرید بالا.
مدتی به این شکل ایستادیم که آمد و گفت: اگر میخواهید آزادتان کنم باید به خمینی توهین کنید. ما هم گفتیم: ما هرگز به امام توهین نمیکنیم، زیرا او رهبر ماست. او سماجت میکرد و میگفت: این کار را بکنید وگرنه اذیتتان میکنم! و ما میگفتیم ای کار را نمیکنیم. اگر خودتان جای ما بودید به رهبرتان اهانت میکردید؟
او عصبانی شد و چند تا سیلی به ما زد و به دوستمان گفت: بزن به صورت رفیقت! او هم گفت: من این کار را نمیکنم. گفت: به رهبرت که توهین نکردی، توی صورت رفیقت هم سیلی نمیزنی؟ آن وقت به من گیر داد و گفت: تو بزن به صورت او. من هم گفتم: نمیزنم. خلاصه، خیلی عصبانی شد و ما را با چند نفر دیگر از سربازان به زور خواباندند روی زمین و سنگهای بزرگی آوردند و گذاشتند روی سینه ما. شاید حدود هشتاد تا صد کیلو وزنشان بود. ما حدود سه ساعت تمام زیر این سنگ بودیم و بچهها را هم برده بودند داخل سولهها. هرچند دقیقه یکبار، میآمدند و میگفتند: به خمینی توهین میکنید یا نه؟ ما هم به یاری خدا مقاومت میکردیم و میگفتیم: ما آمدهایم اینجا تا جانمان را فدای رهبرمان کنیم و اگر تا سه روز دیگر هم ما را با این وضع اینجا نگهدارید، ما این کار را انجام نمیدهیم. مدتی زیر این سنگ بودیم تا اینکه فرماندهشان آمد و گفت: چرا اینها را اینطوری کردید؟ آنها هم گفتند که: اینها با هم شوخی کردهاند و خندیدهاند. فرماندهشان هم چند تا سیلی به ما زد و گفت: بروید.»