دفاع مقدس
⚪️ عملیات کربلای ۲ ... و شهادت محمود کاوه🕊🕊 به روایت: سید مجید ایافت 🎙عراق در بهارسال ۶
شمخانی گفت:«نه، ان شاالله مشکلی پیش نمیاد. شما خیالتان راحت باشه و برید عمل کنید».
محمود گفت: «باشه من رفتم»
موقع آمدن جواد حامد بلند شد و به محمود گفت:«محمود جان دستت درد نکنه،»
محمود با حال خاصی جواب داد، «من از تو توقع ندارم، هنوزم که هنوزه من فکر میکنم تو جزو لشکر مایی، برای چی اطلاعات لشکر رو به اینا میدی»
حامد گفت:«حرف بدی نزدم»
محمود با توپ پری که داشت گفت:اصلا نباید به این موضوع اشاره میکردی،این جزو اسرار لشکره!!
حامد گفت:محمود این گردانها هیچکدام تجهیزات ندارند من از موقعیت استفاده میکنم و از نیرو زمینی امکانات میگیرم
خب اگر اینجا تجهیز بشن بکار خودتون میان»
محمود دوباره سربالا جواب داد و گفت:خیرت قبول تو کاری بکار ما نداشته باش، نمیخواد برای ما دلسوزی کنی، این را که گفت:من ناراحتی را در چهره حامد دیدم،بهرحال خداحافظی کردیم و آمدیم
موقع برگشت محمود خیلی ناراحت بود، هرکاری کردیم جلو بشیند قبول نکرد،و رفت و عقب وانت نشست. من و منصوری که عقب نشسته بودیم از یک طرف میخواستیم ناراحتی او را کم کنیم، و از طرف دیگر این دغدغه تمام ذهن مان را به خود مشغول کرده بود که با جلو رفتن او در عملیات چه کنیم.
ما دستور اکید داشتیم که نگذاریم محمود شخصا در عملیات جلو برود
مطمین بودیم که او خودش امشب وارد عملیات میشود «باید مانعش میشدیم».
منصوری پیش دستی کردو گفت:«خب حالا مشکلی نیست،شناسایی ها رو که کردیم،الحمد الله نیرو هم داریم،اماده شون میکنیم، بجای شهدا هم نیرو جایگزین میکنیم.بچه ها هم که دیشب به خط زدند و آشنا هستند من خودم هستم مجید هست،میرزاپور و صلاحی و سهرابی و فرمانده گردان هم همه هستند».
«ان شاالله میزنیم»
منظور منصوری این بود که یعنی ما میزنیم بخط ونیازی نیست شما شخصا وارد عملیات شوید
محمودساکت بود و حرفی نمیزند
هم من هم منصوری صحبتهای زیادی کردیم، چون محمود ساکت بود بخیال خودمان موفق شدیم.
اما در یک لحظه او تمام رشته های ما را پنبه کرد
«لازم نکرده نیازی به این حرفها نیست،من خودم امشب میرم جلو، یا ارتفاع رو میگیرم یا پیش همون بچه ها می مونم
هرچه تلاش کردیم ازتصمیمی که گرفته منصرفش کنیم موفق نشدیم.
بقرارگاه لشکر که رسیدیم محمود بدون فوت وقت گفت:مجید برو بچه های اطلاعات محورامون رو بگو بیان،رفتم سراغشان همه درب و داغون بودن و بعضا باسروصورت خونی،پیغام محمود را که دادم،بعضی حاضر به آمدن نشدند،معتقد بودند که هیچ منطق نظامی اجازه عملیات برای امشب را نمیدهد.میگفتند چطور میشه بایک لشکر لت و پار،توی همچین منطقه ایی دوباره عملیات کرد؟اینکار شدنی نیست
من اصلا به آنچه درجلسه قرارگاه و جریان نارضایتی محمود گذشته بود اشاره ایی نکرده وگفتم این حرفها رو نزنید و روحیه دیگر بچه ها رو تضعیف نکنید بحول و قوه الهی امشب بخط میزنیم
و تعدادی از آنها را با خودم بقرارگاه تاکتیکی لشکر در تپه شهیدعباسی بردم
🕊🕊حرکت کاوه بسوی شهادت
در قرارگاه کماکان بامحمود برسر جلونرفتن چانه میزدیم و او قبول نمیکرد
اما ناگهان درکمال ناباوری نظرش برگشت و گفت باشه قبول،من جلو نمیرم و توی قرارگاه میمانم
منصوری!تو هم نمیخواد بری
مجید!تو هم همینجا بمون
خود فرمانده گردانها میرن توی محور هاشون عملیات رو انجام میدن
نفس راحتی کشیدیم،انگار دنیا را بما داده بودند،خیالمان راحت شد
محمود همه لشکرما بود و اگر اتفاقی برایش می افتاد لشکر ازهم میپاشید. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و باحالی خوش به اوگفتم،همینکه نمیری جلو، عملیات برای من پیروز شده بحساب میاد.
دیگر فکرم آزاد شد،آستینهایم را بالازدم و از سوله فرماندهی بیرون زدم،کنار یکی از تانکرها نشستم و مشغول گرفتن وضو شدم، حین وضو چندنفررا درحال بیرون آمدن از قرارگاه دیدم. چآنها بطرف خط حرکت کردند
تاریکی شب اجازه نداد چهره شان را تشخیص بدهم.اما از آنتنهای بیسیم هایشان حدس زدم،مسئول محورها هستند.
داخل سوله شدم منصوری نشسته بود نمازمغرب را شروع کردم،درحین نماز صدای محمودرا که از گوشی بیسیم بیرون می آمد شنیدم
حسابی حواسم را پرت کرد،اصلا نفهمیدم نمازرا چطور تمام کردم،سلام را گفته و نگفته بمنصوری نهیب زدم،«محمود کجاست مرد حسابی؟»عاجزانه گفت:رفت!!
حالم خراب شد،با تشر گفتم «کی. آخه چرا گذاشتی بره؟
مگه قرار نبود نره جلو؟اینها را که گفتم منصوری از کوره دررفت و دادزد
مگه کسی از پس این آدم برمیاد؟هرکاری کردم نره فایده ایی نداشت،
دیدم وضع او از من بدتره
تازه شصتم خبردار شد که چه رودستی خوردیم.
محمود برای آنکه ما زیاد پاپیچش شده بودیم،سرکارمان گذاشته بود.آن چندنفر هم که من در تاریکی دیدم محمود و چندتا بیسیمچی بودند، مثل یخ در زمین وا رفتم، کار از کار گذشته بود،محمود بمحور «گردان امام سجاد»رفته بود وحالا در نوک پیکان عملیات و حمله قرار داشت...
راوی: سید مجید ایافت, از مسئولین لشگر
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌗 #آخرین_شب
آخرین شبی که قرارگاه تاکتیکی جنگ و لشکر ویژه شهدا، حضور و وجودِ محمود کاوه را بخود دید. در تماس بیسیم با شمخانی میگوید ادوات تمام شده....
لحظاتی بعد به جهت گره خوردن عملیات، و پیش نرفتن نیروها، شهید کاوه از قرارگاه خارج شده و روانه خط مقدم درگیری بر روی ارتفاع ۲۵۱۹ میشود.
#شهید_کاوه
به روایت حاج علی چناری
🎙درباره شهادت شهید محمود کاوه باید عرض کنم تاکنون جز یک بار آنهم در یک جلسه همایش با حضور سرلشکر ایزدی، جای دیگری بیان نکرده ام،... و البته یادم هست که آن زمانی که نقل خاطره کردم سرلشکر ایزدی رو به آقای شمخانی کردند و گفتند آقای چناری شما را در واقعه شهادت برادر محمود مقصر میداند!!
⚪️ به هر ترتیب بنده فقط یک مرتبه با شهید کاوه به عملیات اعزام شدم و آنهم همین عملیات کربلای ۲ بود که اولین و آخرین عملیات ما با هم بود که نهایتا منجر به آن شد که شهید کاوه در حالیکه کنار هم روی بلندای قله بودیم بشهادت رسید.🕊🕊
ماجرای عزیمت بنده به کردستان هم خودش داستانی دارد و آن اینکه شهید کاوه بعلت مجروحیت، در بیمارستانی در مشهد بستری بودند که بنده به عیادت ایشان رفتم.
آنجا شهید کاوه به من فرمود، فکر نمیکنی کردستان به گردن ما حق دارد،عرض کردم بنده همیشه در جنوب جنگیدم و گمانم اینست که بیشتر آماده نبرد در منطقه جنوب هستم که ایشان فرمود به کردستان بیا و خمس و زکات جهادت را بپرداز و سوال پرسیدند که چه زمانی به کردستان می آیی؟؟
گفتم هر زمان که بفرمایید خدمت میرسم.
این گذشت تا آنکه قبل از عملیات کربلای ۲ با بنده تماس گرفتند و شهید کاوه گفتند عملیات نزدیک است پاشو بیا و بنده هم اطاعت امرش کرده و راهی جبهه کردستان شدم.
🌷درباره شب شهادت کاوه که دومین شب از عملیات کربلای۲ بود باید بگویم که بنده شب اول هم جز نیروهای عمل کنند بودم و در شب دوم به هیچ عنوان قصد نداشتم دومرتبه وارد عملیات شوم و در سنگر نشسته و گفتم بالای قله نمی آیم و برای اینکار خود هم دلائل و ادله کافی داشته و دارم که فعلا جای بازگو کردنش نیست.
همینطور که در سنگر بودم و گردان های عمل کننده قصد حرکت و عزیمت داشتند، فرستاده ای از سوی فرمانده محمود آمد و گفت: برادر کاوه شما را کار دارد،بلافاصله بلند شده بسمت او رفتم،ایشان فرمود: شنیدم نمی خواهی بچه ها را همراهی کنی، و دلیل را جویا شد، من هم دلایل را یکی یکی خدمتش عرض کردم و ایشان هم تمام و کمال گوش دادند و بعد گفتند؛تمامش را قبول دارم و من هم این مطالب را به آقایان گفتم ولی اینها اصرار دارند که امشب نیروی عمل کننده باشیم.
بعد جمله ای فرمود،به این مضمون که: اگر من هم امشب همراه شما بیام روی قله چی؟ بازهم نمی آیی؟
نگاهی به ایشان انداخته و گفتم،اگر شما خودتون قصد دارید امشب شخصأ وارد خط بشید موضوعش فرق میکنه و من هم همراه شما می آیم .
🌗 آن شب تنها کسی که تا آخرین لحظه که برادر محمود به شهادت رسید در کنارش بود، بنده بودم.
( که البته بعضأ روایاتی از قول بنده یا دیگران نقل میشود که صحیح نمی باشد)
به هر ترتیب, لشکر ویژه با سه گردان در شب دوم عملیات کربلای ۲، نیروی عمل کننده بود و من و شهید کاوه از محور اصلی خط حمله، همراه گردان برادر سهرابی بودیم و سردار صلاحی هم از محور دیگر به سمت قله حرکت کردند.
و خاطرم هست تقریبأ بالای قله که رسیدیم شهید کاوه چون من شب قبل هم تا نزدیکی تیربار عراقی ها رفته بودم و بخوبی اطلاعات داشتم به یکی از بچه ها که نامش را نمیبرم گفتند: پاشو همراه چناری برو بالا وضعیت رو بررسی کن که این فرد تمرد کرد و گفت:من بالای قله نمیروم (که البته قصد ندارم خیلی از مسایل که در آن زمان چه در قرارگاه و یا بعدش بوجود آمد را عنوان کنم چرا که برخی دردها باید در سینه محفوظ بماند حتی تا زمان مرگ!!)
▫️به هر ترتیب، شهید کاوه بلافاصله خودش بلند شده و فرمود خودم همراهت می آیم، پاشو بریم جلوتر .... و ما همراه یک بیسیم چی از صخره ای که در کنارش بودیم حرکت کرده و نزدیک دژ عراقی ها رسیدیم که یک تیربار بسیار فعالی آنجا داشتند و به شهید کاوه درباره این تیربار که سر یک پیچ، روی قله کار گذاشته بودند و شب قبل، اذیتمان کرده بود، توضیح دادم ... و ایشان از من نظر خواست که چگونه این تیربار را خاموش کنیم؟
من مشغول توضیح و ارائه نظر بودم، در حالیکه به دیواره یک صخره تکیه داده بودم و شهید کاوه هم روبروی من نشسته بود و این زمانی بود که هنوز رمز عملیات گفته نشده بود .... که ناگهان یک گلوله خمپاره حدود پنج شش متری ما خورد زمین که من سینه خیز شدم. گرد و خاک که خوابید و اوضاع آرامتر شد، دیدم برادر محمود روی زمین افتاده و یک ترکش به پشت گردنش اصابت کرده و خون فواره میزند.
به این ترتیب بود که بعد از چند لحظه، ایشان به شهادت رسید🕊🕊
این را هم بگویم که شهید کاوه رضوان الله تعالی علیه خیلی مظلوم بود و مظلومانه در حالیکه از همه نیروهایش به دشمن نزدیکتر بود بشهادت رسید.🌷
راوی: رزمنده علی چناری
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقدیم به همه یاران با وفا و با مرام سردار رشید اسلام
همه آنها که دریک رنگی و مردانگی نمونه اند، و راه و رسم حسینی دارند و یاد و نام فرمانده دلها شهید محمود کاوه را در دل میپرورانند.
تقدیم به یاران شهید کاوه سردار حاج محمود باقرزاده، سردار حاج علی صلاحی ،حاج رضا ریحانی، حاج علی اکبر کاشانی،،حاج حسین رضوانی، حاج محمد یزدی،کربلایی حسن خرمی، حاج علی چناری و...
28.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و او مانند امشبی برای همیشه ما را تنها گذاشت
شهادتت مبارک شهید کاوه
شهید کاوه اقیانوس بی ساحل بود و دریای معرفت، اگر کوه بود محکم و استوار بود و اگر آسمان بود سخاوت داشت.
نثار روح بلند پرواز شهید محمود کاوه فاتحه و صلوات قرائت بفرمایید.
35.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهادتت مبارک
شهید کاوه عزیز
پایان حماسه یک اسطوره در دفاع مقدس
سرآغاز حکومت بر قلبها با شهادت
امام خامنه ای:محمود موقع انقلاب شاگرد ما بود، اما حالا(بعد از شهادت) استاد ما شد
44.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙آخرین صداهایی که از شهید عزیز آقا محمود کاوه در این دنیای خاکی ضبط شده است.
شهید کاوه و شهید محراب از قرارگاه، در حال خروج هستند.
📢خودتان بهتر است گوش کنید
ما هر چه در این کانال میگذاریم عین مستندات دفاع مقدس است
نه چیزی بیش و نه چیزی کم، از
ساعاتی پس از این صوت شهید محمود کاوه ما رو برای همیشه تنها میگذارد و به شهادت میرسد🌷
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌿 یاد و خاطره شهدای عملیات کربلای ۲ گرمی باد
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌿 آخرین لحظات از زندگی حماسی و سرتاسر قهرمانانه و مجاهدانه شهید محمود کاوه، فرمانده لشکر ویژه شهدا
👆🎞 تصاویر قرارگاه فرماندهی لشکر ویژه شهدا و سپس حرکت نیروها به سمت خط حمله در قله رفیع ۲۵۱۹
....و پیکر پاک و مطهر شهید محمود کاوه🌷
🎥 یکی از حماسی ترین فیلم های دفاع مقدس
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس