eitaa logo
دفاع مقدس
4.9هزار دنبال‌کننده
25.9هزار عکس
16.5هزار ویدیو
1.3هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
33.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚪️ 📽 فیلمی بسیار زیبا و خاطره برانگیز از ورود اولین گروه از آزادگان سرافراز به ایستگاه راه آهن زنجان در تابستان ۱۳۶۹ با نوحه ای شنیدنی از مداح باصفای جبهه ها 🎙ای از سفر برگشتگان کو شهیدان ما کجا شدند غرق به خون دوستان شما بودند آن رزمندگان ، یاوران حسین آن آرزومندان بودند عاشقان حسین در اعتلای دین حق جانشان شد فدا از خونشان گلزار دین آبیاری شده اسلام از این خونهای پاک پایداری شده ایثار کردند جان خویش از برای خدا آنان شدند نزد خدا تا ابد سرفراز در کوی جانان داده سر عاشقان پاک باز از تنگنای قید تن ، جانشان شد رها...
🔴 دیدار با یک اعدامی! ▫️اوایل انقلاب ( اول بهمن ۱۳۵۸) ✍ یکی از شب‌ها، من و رضا با موتور محمد عازم ستادانتخاباتی "صادق قطب‌زاده" شدیم. مقابل پمپ‌بنزین بالای پل کریم‌خان، اول کوچه‌ای در سمت چپ، جلوی آپارتمانی موتور را پارک کرده، از دری که باز بود داخل ساختمان شدیم. کل محوطه‌ی پارکینگ پر بود از پوسترهای بزرگ قطب‌زاده. پوسترها و کارت پستال‌هایی با کیفیت عالی چاپ کرده بودند که عکس قطب‌زاده در کنار امام داخل هواپیمایی که از پاریس به تهران می‌آمد، بود. سرگرم گرفتن عکس‌ها بودیم که مسئولین ستاد بیش‌تر پوستر می‌دادند و ما درخواست کارت پستال داشتیم؛ ولی او ترجیح می‌داد با توجه به این‌که فرصت چندانی برای تبلیغات نمانده بود، پوسترها را ببریم و بچسبانیم. ناگهان متوجه شدیم صادق قطب‌زاده از درِ ساختمان وارد شد. تا آن زمان او را از نزدیک ندیده بودم. تیپ جذاب و قشنگی داشت. بلوز آستین‌کوتاه و شلوار آبی رنگ لی برتن داشت. با دیدن ما که پوسترهای او را در دست داشتیم، جلو آمد و با تک‌تک‌مان دست داد و روبوسی کرد. خیلی بشاش و خوش برخورد بود. درحالی که مشغول روبوسی با او بودم، چشمم افتاد به خانمی ‌که پشت‌سر او وارد پارکینگ شد. زنی تقریبا بیست - سی ساله، درحالی کاملا بی‌حجاب بود، پیراهن آستین ‌حلقه‌ای و دامن بسیار زننده‌ای هم برتن داشت. جلو آمد و با خنده‌ای جلف، با ما سلام و احوال‌پرسی کرد. باورم نمی‌شد این‌ زن، همراه قطب‌زاده باشد. قطب‌زاده به ما خسته نباشید گفت و امید داد که تلاش‌مان بی فایده نخواهد بود. سه - چهار جوان ریشویی که محافظ او بودند، پهلوی ما ماندند و قطب‌زاده درحالی که می‌خندید، همراه زن، دونفری از پله‌ها بالا رفتند. من‌که شنیده بودم قطب‌زاده زن ندارد و مجرّد است، شوکه شدم. جلو رفتم و به یکی از محافظانش گفتم: - ببخشید برادر ... این خانم همسر آقای قطب‌زاده است؟ که ابروانش را درهم کشید و با عصبانیت گفت: - به‌تو چه بچه، کار خودت رو بکن زود برو. بدجوری خورد توی حالم. قطب‌زاده که این‌گونه عکس خودش را با امام چاپ کرده بود، این کی بود که همراهش بود؟ پوسترها و کارت پستال‌ها را که برداشتیم، به‌زور خندیدیم و درحالی که سه ترکه سوار موتور شدیم، با اعضای ستاد خداحافظی کردیم و راه افتادیم طرف لانه‌. در کوچه‌ای محمد موتور را پارک کرد و نیّتی را که به‌خاطر آن به ستاد انتخابات قطب‌زاده رفته بودیم، عملی کردیم. همه‌ی پوسترها را از وسط تا کردیم و بریدیم. تصاویر قطب‌زاده را با عصبانیت و ناراحتی داخل جوی آب ریختیم و عکس‌های امام را که خنده‌ای زیبا بر لب داشت، لوله کردیم. کارت پستال‌ها را نمی‌شد همین‌طور پاره کرد؛ نیاز به تیغ یا قیچی بود. آنها را به سه قسمت تقسیم کردیم. همراه محمد که همیشه تا میدان امام حسین (ع) می‌رفت، من و رضا هم رفتیم. آن‌ شب در خانه، هنگامی ‌که خط‌کش را بین امام و قطب‌زاده ‌گذاشتم و عکس‌ها را نصف ‌کردم، از این‌که دیده بودم یکی از همراهان امام و مسئولین جمهوری‌اسلامی که می‌خواهد رئیس‌جمهوری هم بشود، این‌گونه بی‌بند و بار باشد، حالم به‌هم خورد. صادق قطب‌زاده متولد 1314 در تهران، به جرم ارتباط با بیگانگان و طراحی کودتا، بازداشت و محکوم به اعدام شد که رای صادره چهارشنبه 24 شهریور 1361 اجرا شد. وی درآخرین لحظات اجرای حکم اعدامش، در جمع زندانیان اوین سخنرانی کرد و ضمن اعتراف به کودتا علیه جمهوری‌اسلامی، از اقدامات خود اظهار پشیمانی و ندامت نمود. نقل از کتاب "چادر وحدت" حمید داودآبادی
25.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 | اعتراف تلویزیونی صادق قطب زاده
🔴 ۲۴ شهریور ۱۳۶۴ -- سالروز شهادت شهید «محمدرضا رویایی» مسئول اطلاعات سپاه بانه/ کردستان 🔹در شرایطی که دیار مظلوم کردستان بسیار ناامن بود و حمله‌های شدیدی توسط گروه‌های ضد انقلاب به آنجا انجام می‌شد، محمدرضا داوطلبانه راه مبارزه را در پیش گرفت. در ابتدا به سرپل ذهاب و سپس به «پادگان ابوذر» اعزام شد. اما او فعالیت اصلی خود را اوایل سال62 در فضای ناامنی شهر «بانه» آغاز کرد و به عنوان «مسئول اطلاعات» در سپاه بانه مشغول به فعالیت شد. محمدرضا با کار اطلاعاتی جدی توانست گروهک‌ها، عوامل و شگردهای عملیاتی آن‌ها را شناسایی کند و اقدامات لازم را جهت جلوگیری از انجام عملیات توسط گروهک‌ها یا نابودی آنها انجام بدهد. این سرباز گمنام به این مسئله پی برده بود که تمام کارها در غرب کشور تنها با برخورد نظامی پیش نمی‌رود از این رو با استفاده از شگردهای اخلاقی و فرهنگی و کار مطالعاتی و اطلاعاتی سعی در جذب افراد می‌کرد. وی یکی از نیروهای شاخص منطقه بود که عموم مردم شهر ایشان را می‌شناختند و مردم منطقه بانه به شدت مجذوب شخصیت و کمالات او شده بودند. اما عوامل حزب دمکرات به دلیل ضرباتی که از این رزمنده خورده بودند و کینه‌ای که از او در دل داشتند و با شناختی که از رویایی پیدا کرده بودند، برای سر وی جایزه تعیین کردند که در نهایت دو گروه سه نفره از عوامل حزب دموکرات که از مدت‌ها پیش او را تحت نظر داشتند و درباره‌اش تحقیق می کردند، در شب بعد از عقد شهید با کمک عوامل نفوذی محلی، محمدرضا را در کوچه‌ای فرعی در شهر بانه ترور و به شهادت رساندند، درست شب بعد از عقد ازدواجش!!