eitaa logo
دفاع مقدس
5هزار دنبال‌کننده
26هزار عکس
16.6هزار ویدیو
1.3هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
📅 دوران 📷 حضور در مناطق عملیاتی جبهه ها ✅ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas ✅ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas 🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است🌱
دفاع مقدس
📅 دوران #جنگ_تحمیلی 📷 حضور #آیت_الله_خامنه_ای در مناطق عملیاتی جبهه ها ✅ ایتا http://eitaa.com
⏳ 31 شهریور 1359 - یورش ارتش صدام به مرزهای ایران و آغاز جنگ هشت ساله 📷👆 حضور در مناطق عملیاتی جبهه ها ا▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ 💠💠 امام خمینی: مایه افتخار است که یک روحانی، لباس رزم بر تن کند! ─ خاطره‌ای از آیت‌الله خامنه‌ای:👇 ▫️سال 1359 که گاه به مناطقِ جنگی می رفتم...، هر دفعه هفته ای یک بار، برای نماز جمعه تهران می آمدم و از راه که می رسیدم، خدمت امام می رفتم... ▫️یک بار که خدمت ایشان رفته بودم،. .. لباس کار سربازی به تنم بود. وقتی سوار هواپیما می شدم که به این جا بیایم، قبا می پوشیدم و عمامه سرم می گذاشتم و این لباس هم، آن زیر می ماند. یعنی لباسی نداشتم که عوض کنم و همان طوری هم، خدمت امام می رفتم. ▫️ایشان، وقتی که چشمشان به این لباس نظامی افتاد، تعبیری کردند که احتمال می دهم، در جایی آن را نوشته باشم... اجمالش یادم است. ایشان گفتند: 🔹این،. .. مایه ی افتخار است که یک روحانی، لباس رزم به تنش می کند. و این درست است و همان چیزی است که باید باشد... ------------------------------------------- 𝐣𝐨𝐢𝐧➘:‎‌‌‎ ↶【به ما بپیوندید 】↷ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ 🪴 نشر مطالب،صدقه جاریه است🪴
💠 وقتی لباس نظامی بر تن کردم! ⚪️خاطره رهبر از اولین حضور خود در جبهه👇 🎤 [ما به اتفاق شهید چمران] با هم رفتیم اهواز؛ اولِ رفتن ما به جبهه، به اتفاق رفتیم. توی تاریکی شب وارد اهواز شدیم. همه جا خاموش بود. دشمن در حدود یازده دوازده کیلومتری شهر اهواز مستقر بود. ایشان شصت هفتاد نفر هم همراه داشت که با خودش از تهران جمع کرده بود و آورده بود؛ اما من تنها بودم؛ همه با یک هواپیمای سی - ۱۳۰ رفته بودیم آنجا. به مجردی که رسیدیم و یک گزارش نظامی کوتاهی به ما دادند، ایشان گفت که همه آماده بشوید، لباس بپوشید تا برویم جبهه. ساعت شاید حدود نه و ده شب بود. همان جا بدون فوت وقت، برای کسانی که همراه ایشان بودند و لباس نظامی نداشتند، لباس سربازی آوردند و همان جا کوت کردند؛ همه پوشیدند و رفتند. البته من به ایشان گفتم که من هم می شود بیایم؟ چون فکر نمی کردم بتوانم توی عرصه‌ی نبرد نظامی شرکت کنم. ایشان تشویق کرد و گفت بله، بله، شما هم می شود بیائید. که من هم همان جا لباسم را کندم و یک لباس نظامی پوشیدم و - البته کلاشینکف داشتم که برداشتم - و با اینها رفتیم. یعنی از همان ساعت اول شروع کرد؛ هیچ نمی گذاشت وقت فوت بشود. (نقل خاطره: دوم تیرماه ۱۳۸۹)