eitaa logo
دفاع مقدس
5هزار دنبال‌کننده
26.1هزار عکس
16.6هزار ویدیو
1.3هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
دفاع مقدس
قسمت پنجم اين آزمايش اتاق ارتفاع، هر سه سال يكبار بايد تكرار شود چون در هر سه سال، نشانه هاي بروز ك
قسمت ششم این سرداري و ارجح بودن ايران به عراق به اين صورت بود كه مثلاً با ورود همزمان دو كشتي ايراني و عراقي به دهانه جنوبي اروند، ابتدا شناور ايراني مي بايست حركت نمايد، يا مثلاً اگر يك كشتي ايراني قصد ترك بندر خرمشهر را داشت و مي خواست وارد آب هاي خليج فارس شود و همزمان يك كشتي عراقي با نزديك شدن به دهانه جنوبي اروند، قصد حركت به سمت داخل اروند رود را داشت، مي بايستي دو تا سه ساعت صبر كند تا كشتي ايراني از اروند خارج شود تا به اين ترتيب نوبت به آن كشتي برسد. همين موضوع باعث شد كه با بروز انقلاب و ضعيف شدن نيروهاي مسلح، بهترين فرصت و بهانه براي صدام و بعثي ها به وجود آيد. *با اين مقدمه جالب و زيباي شما، ورود بهتري به جنگ خواهيم داشت؛ از روز نخست جنگ بگوييد؟! -بله! ظهر سی و یک شهريور، در حال صرف ناهار بوديم كه با صدار مهيبي، شيشه ها شكست و زمين زير پايمان تكان خورد. معطل نكردم! به سرعت به طرف گردان پرواز حركت كردم و با علم به اينكه هواپيماهاي عراقي دست پيش گرفته و حمله غافلگيرانه را صورت داده اند و ما نيز مي بايست جوابي شايسته به آنها مي داديم، در ذهن داشتم كه با رسيدن به گردان به عنوان نخستين خلبان حاضر در گردان در آن ساعت تعطيلي خدمت، به سرعت كار طرح ريزي و بررسي نقشه را انجام دهم كه با نزديك شدن به محوطه گردان خشكم زد! همانطور كه عرض كردم، با شنيدن صداي انفجار، لحظه اي درنگ نكرده بودم اما وقتي وارد محوطه جلوي گردان شدم، ديدم شير ميادين نبرد، معلم بزرگ اف-چهار و خلبان دلاور و بسيار با سواد نيروي هوايي، شهيد والامقام «ناصر دژپسند» نقشه را روي زمين پهن كرده و در حال بررسي مسيرهاي ورودي به خاك عراق است! لذتي كه از ديدن اين صحنه بردم وصف ناشدني بود؛ از اينكه ديدم يكي از خلبانان كابين جلوي گردان، جلوتر از همه در خط مقدم نبرد ايستاده و سينه اش را جلوي دشمن متجاوز سپر كرده، شور عجيبي در من ايجاد شده بود. سلامي به اين بزرگمرد كردم و با هم مسيرها را بررسي كرديم كه در ادامه، بتدريج، ديگر همرزمان هم به ما ملحق شدند. حدود یک ساعت پس از اين حمله بود كه دستور حمله تلافي جويانه در بعدازظهر همان روز به ما ابلاغ شد كه با توجه به طراحي و توجيه عملياتي بودن خلبانان، بدون معطلي، چهار فروند فانتوم كه بنده هم افتخارداشتم به عنوان كابين عقب جناب دژپسند در اين مأموريت شركت كنم، به پرواز در آمدند. در آن پرواز روز نخست، كه به فاصله چند ساعت از حمله عراق به كشورمان انجام شد، آقايان «ياسيني»، «دژپند»، «سپيد موي آذر» و «ابن يمين» به عنوان خلبانان كابين جلو حضور داشتند. طي آن پرواز، ما به سمت پايگاه هوايي شعيبه عراق پرواز كرديم و به خدمت آشيانه ها و تمام هواپيماهاي جنگنده اي كه در بيرون آشيانه ها در حال آماده سازي براي حمله فردا بودند، رسيديم. *از شهيد والامقام «ناصر دژپسند» يادي كرديد؛ اين دلاور، اينطور كه از زبان ديگر خلبانان نيروي هوايي شنيده ايم، در زمان حيات خودشان، خلبان بسيار شجاع و با سواد و معلم با آوازه اي بود؛ اما با همه اين اوصاف جايي، نامي از اين مرد برده نمي شود و بسيار گمنام مانده است؟! -دقيقاً همينطور است؛ ناصر دژپسند، انسان بسيار والا و وارسته اي بود. خلبان شجاع و بي باك، معلم خلبان فانتوم و بسيار با سواد بود. وي نه تنها در رده پرواز، شخص سرشناسي بود، از لحاظ شخصيت هم فرد كاملاً برجسته اي بود. با ادب و احترام بالايي در عين رعايت سلسله مراتب با نفرات پايين دست خود برخورد مي كرد. اين مرد بزرگ، چهار برادر معلول ذهني داشت كه هر از گاهي از خانه خارج شده و راه برگشت را گم مي كردند. وي از بوشهر به بومهن تهران مي آمد، يكي يكي آنها را پيدا مي كرد، تحول مادر مي داد و برمي گشت. ناصر با درجه سرواني، بعلت همين تعهدي كه نسبت به برادرانش حس مي كرد، ازدواج نكرده بود و به مشكلات آنها رسيدگي مي كرد. حالا در ادامه، درباره جوانمردي و شجاعت «عباس دوران» هم با شما خواهم گفت. اما دژپسند را از نظر شجاعت و دلاوري، حتي از دوران و ياسيني هم بالاتر مي دانم. همانطور كه عرض كردم، من خودم را با شتاب، در حالي به گردان رساندم كه ناصر دژپسند، قبل از همه ما، مرد و مردانه، نقشه را روي زمين پهن كرده بود و دو سانتيمتر، دو سانتيمتر تا اهداف اطراف بصره خط كشيده و مسير را مشخص كرده بود. 👇👇
دفاع مقدس
قسمت ششم این سرداري و ارجح بودن ايران به عراق به اين صورت بود كه مثلاً با ورود همزمان دو كشتي ايران
قسمت هفتم در ديد شما، اين كار ناصر شايد در نگاه اول كار آنچنان فوق العاده اي نباشد اما زماني كه مي بيني جنگ شروع شده، ساعت خدمت تمام شده، دستوري از طرف ستاد نيرو يا ستاد فرماندهي پايگاه ابلاغ نشده و خلبان كابين عقب يا جلوي ديگري در گردان حضور نداشته تا همفكري صورت گيرد، با اين اوضاع بيايي و نقشه بكشي و طرح بريزي براي حمله به دشمن، اينجاست كه مشخص مي شود ناصر دژپسند كيست! انرژي و توان اين ابرمرد تمام نشدني بود. ناصر به مدت شش روز تمام، بي امان و يك نفس با دشمن جنگيد و الحق عجب مأموريت هاي درجه يك و بي نقصي براي اين مملكت انجام داد. دژپسند، مردانه زندگي كرد، مردانه جنگيد و مردانه به شهادت رسيد. يادم نمي آيد، در همان مدت كوتاه، روزي نبود كه تعدادي از خلبانان را از دست ندهيم و ناصر را لحظه اي غمگين، افسرده و كم انرژي ديده باشم. پرونده زندگي دنيوي اين خلبان بزرگ، در روز هفتم مهرماه، در حاليكه از يك مأموريت برون مرزي بر مي گشت، با مورد اصابت قرار گرفتن پرنده اش بسته شد و ناصر دژپسند به همراه كابين عقبش «عليار محمدي» به درجه رفيع شهادت نائل شدند. ﴿پایان بخش اول مصاحبه با سرتیپ خلبان مسعود اقدام﴾ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
دفاع مقدس
🟡واکنش سریع ♦️ساعت ۲ بعدازظهر ۳۱ شهریورماه بود که صدای چند انفجار در پایگاه به گوش رسید. کسی دقیقاً
جنگنده بمب‌افکن F_4 به کارگیری شده توسط نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران 🌿دوران جنگ تحمیلی
دفاع مقدس
⚪️روایت مردان پروازهای سنگین برون مرزی 🎤 #بخش_اول // مصاحبه با امیر سرتیپ خلبان مسعود اقدام قسمت:ا
روایت مردان پروازهای سنگین برون مرزی 🎤 // مصاحبه با امیر سرتیپ خلبان مسعود اقدام قسمت:اول ﴿درباره Give Up گفتيم و در قسمت قبل با آن آشنا شديم. در اين قسمت اما مي پردازيم به آن روي سكه! به مرداني كه شايد سه روز مثل «ناصر دژپسند»، شايد یک ماه مثل «علي اقبالي»، شايد شش سال مثل «فريدون ذوالفقاري» و شايد هشت سال مثل «مسعود اقدام»، خار چشم دشمن بودند و پوتينشان روي خرخره متجاوز! اين رادمردان، كساني بودند كه «كتاب دستورالعمل پرواز» جنگنده شان، با آن پيچيدگي و حجم را از بر بودند اما درك پديده اي ساده به نام Give Up عاجز! آنها، پا پس كشيدن برخي از همرزمان بعلت همان Give Up را ديدند اما نه تنها خللي به اراده شان وارد نشد، كه به خود نهيب زدند، «حالا كه اين نفرات از ليست خلبانان عملياتي پروازهاي برون مرزي كسر شده اند، بايد تلاش و كوشش بيشتري كنم تا نبود آنها جبران شود!» براستي مگر فريدون ذوالفقاري خانه و خانواده نداشت كه با درجه سرهنگ تمامي، پاي ثابت پروازهاي برون مرزي شناسايي بود. مگر منوچهر محققي همسر و فرزند نداشت كه بي مهابا و بي ادعا، هشت سال خون به دل دشمن كرد. مگر محمود اسكندري چشم به راهي نداشت كه بارها و بارها، در دنيايي از آتش و خون، شاهرگ ارتش عراق را زد و مگر داريوش نديمي اميدي به ادامه زندگي نداشت كه مرد و مردانه، مثل يك ستوان دو جوان، قهرمان پروازهاي برون مرزي بود. نام اين مردان پر آوازه لحظات حساس نبرد را آورديم تا به يكي از همرزمان دلاورشان اشاره كنيم. كسي كه صد و بیست بار با دست پر به نيت ملاقات صدام رفت اما به مدت هشت سال وي را از سعادت ديدار محروم ساخت و برگشت تا باري ديگر با هديه اي ديگر، در نقطه اي ديگر، به مهماني عراقي ها برود. حقيقت اينست كه شجاعت، مردانگي، ايثار و دشمن ستيزي اين ابر مردان ريشه در علل روانشناختي پيچيده اي ندارد. تنها علتش اين است كه آنها، شهيد يا زنده، خود را پيروز ميدان مي دانند. اعتقادي كه باعث شد، صدام با همه نفرتي كه از ذوالفقاري و براتپور و منصور محمدي آزاد و محمد دانشپور و همرزمانشان داشت به احترام شجاعت، تهور و مردانگي شان،خبردار بايستد!﴾ 🎤خوب! تا اينجا، مأموريت روز سی و یک شهريور، به عنوان مأموريت تلافي جويانه را توضيح داديد. برويم به سراغ صبح روز بعد، و حمله صد و چهل فروندي جنگنده –بمب افكن هاي نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران به خاك دشمن! با توجه به اينكه شما جزو خلبانان فعال پايگاه هوايي بوشهر بوديد و اين پايگاه هم الحق، چه در حمله صد و چهل فروندي و چه در تمام طول جنگ، خوش درخشيد و حماسه ها آفريد، بايد خاطرات جالبي از روز يكم مهرماه داشته باشيد؟ *از حمله روز دوم مهرماه برايمان بگوييد؟ 💢 بله! روز دوم مهرماه، صبح اول وقت وارد گردان شدم و دستور حمله به پالايشگاه بصره را ديدم. اين مأموريت شايد يكي از مأموريت هاي پرماجراي ما در روزهاي اول جنگ بود. براساس دستور، چهار فروند جنگنده بمب افكن اف-چهار مسلح به بمب هاي ناپالم، مي بايست پالايشگاه بصره را بمباران مي كرديم. 👇👇
دفاع مقدس
روایت مردان پروازهای سنگین برون مرزی 🎤 #بخش_دوم // مصاحبه با امیر سرتیپ خلبان مسعود اقدام قسمت:اول
قسمت دوم *از حمله روز دوم مهرماه برايمان بگوييد؟ -بله! روز دوم مهرماه، صبح اول وقت وارد گردان شدم و دستور حمله به پالايشگاه بصره را ديدم. اين مأموريت شايد يكي از مأموريت هاي پرماجراي ما در روزهاي اول جنگ بود. براساس دستور، چهار فروند جنگنده بمب افكن اف-چهار مسلح به بمب هاي ناپالم، مي بايست پالايشگاه بصره را بمباران مي كرديم. هفت نفر خلبان توسط شير ميدان نبرد، رهبر دسته، سروان خلبان «ناصر دژپسند»، توجيه عملياتي شده و پس از بررسي حالات اضطراري حين پرواز، به سمت پرنده هايمان رفتيم. در آن پرواز جالب و پرماجرا، مفتخر به كابين عقبي دژپسند بودم. خلاصه ما به عنوان فانتوم شماره يك و سه فروند ديگر در بال هايمان، در سكوت كامل راديويي، بوشهر را ترك كرده و براساس توجيه قبلي، بدون كمترين دردسر، به آسمان پالايشگاه بصره رسيديم. كابين جلوهاي آن پرواز، آقايان دژپسند به عنوان رهبر دسته پروازي و سپيد موي آذر، فعلي زاده و عابدين هم در بال فانتوم شماره يك كه ما بوديم حضور داشتند. براساس توجيه قبل از پرواز، ابتدا عابدين مي بايست حمله را آغاز مي كرد. ما پشت سر او، آرايش گرفته و هركدام نقطه اي از پالايشگاه را براساس بررسي عكس هاي هوايي زير نظر گرفتيم. با پرتاب بمب توسط عابدين، چنان آتشي به آسمان بلند شد كه مجبور شديم براي زدن پالايشگاه، ارتفاع هواپيماهايمان را زياد كنيم تا وارد آتش نشويم! با عبور از آتش، دژپسند شيرجه زد و ما بمب هاي ناپالم زير هواپيما را روي سر دشمن متجاوز خالي كرديم. با توجه به ارتفاع پايين پروازي، تمام صحنه هايي كه اتفاق مي افتاد، با وضوح بالايي برايمان ترسيم مي شد. پس از پرتاب بمب ها، اتفاق بسيار غيرمنتظره اي رخ داد؛ در حاليكه ما گردش مي كرديم تا از پالايشگاه دور شويم، ناگهان مشاهده نمودم از لهيب آتش بوجود آمده از انفجار ناپالم ها، حدود دویست و پنجاه نفر لباس شخصي كه بعدها متوجه شديم براي بازديد به آن پالايشگاه آمده بودند، هر كدام مثل گلوله آتش، در حال دور شدن از محل برخورد بمب با زمين هستند. بمب ناپالم كه در وسط آن مواد سوختني ژله مانند منفجر شده بود، باعث آتش گرفتن آنها گرديده بود. اين ژله در اندازه هاي كوچك و بزرگ، مثل قير، به هر آنچه كه برخورد مي كرد، مي چسبيد! يك مقدار كم از اين مواد شعله ور اگر روي آهن مي ريخت، تا آن آهن را خاكستر نمي كرد، خاموش نمي شد، چه رسد به بدن انسان! در آن پرواز، هر هشت نفر خلبان دسته پرواز، از نزديك، بلايي كه بر سر آن نفرات آمد را مشاهده كرديم. من و تعدادي از خلبانان دسته كه اين صحنه را ديده بوديم، تا چند روز پس از اين ماجرا، نمي توانستيم غذا بخوريم. در آن چند ثانيه كوتاهي كه از پرتاب بمب تا دور شدن ما از صحنه انفجار گذشت، ديدم كه آن بيچاره ها به هر چيزي براي خاموش كردن آتش بدنشان چنگ مي انداختند اما چه فايده! اين عمليات را كه ما ناخواسته، آن نفرات را از بين برديم، با عمليات هاي بمباران عمدي مناطق مسكوني توسط هواپيماهاي عراقي مقايسه كنيد. آنها وقيحانه روي شهرهاي ما پرواز كرده و غيرنظاميان را از بين مي بردند. من به جرأت به شما مي گويم كه اگر ما از ورود آن بازديد كننده ها به پالايشگاه بصره اطلاع داشتيم، هرگز آن مأموريت را در آن ساعت بخصوص انجام نمي داديم! اين است تفاوت ما با بعثي هاي عراق؛ ما نماينده يك فرهنگ بوديم و خلبان يا سرباز عراقي هم نماينده يك فرهنگ و هيچ كس نمي تواند بگويد «من مأمور بودم و معذور!» حالا اگر آن خلبان عراقي هم بمباران شهرها را انجام مي داد و توجيهش همين معذور بودن بود، آيا اين مأموريت از آسمان به وي ابلاغ شده بود يا يك فرمانده رده بالاتر منشأ صدور اين دستور ددمنشانه و وحشيانه بود؟! در مقابل اين اقدامات بعثي ها، ما نيز خلباناني داشتيم كه شرافتمندانه و پاك جنگيدند؛ براي مثال، خلبان دلاور نيروي هوايي، جناب «فريدوني» در يكي از مأموريت هايش با رسيدن به يكي از پل هاي راهبردي دشمن، مشاهده كرد تعداد زيادي خودروي شخصي در حال عبور از روي آن هستند. وي خطر بالاي مورد اصابت قرارگرفتن توسط پدافند مستقر در كنار پل را به جان خريد و با عبور ارتفاع پايين از روي پل، خودروها را مجبور به ترك سريع پل نمود و در گردش بعدي، آن پل را مورد اصابت قرار داد. در هر صورت، آن مأموريت هم با موفقيت پايان يافت و ما موفق به انهدام پالايشگاه بصره و از كار انداختن آن شديم. *روز سوم مهر؟! -بله! در آن روز، در رايد (نوبت) اول پرواز مي بايست صبح آن روز انجام مي داديم، مأموريت ما انهدام نيروگاه برق «كوت» بود. اين را عرض كنم كه من بزرگ شده انديمشك هستم و وجب به وجب خطه خوزستان را مي شناسم. 👇👇
دفاع مقدس
قسمت دوم *از حمله روز دوم مهرماه برايمان بگوييد؟ -بله! روز دوم مهرماه، صبح اول وقت وارد گردان شدم
قسمت سوم با توجه به چند سال خدمت در بوشهر، از زمان انتقال از همدان به اين پايگاه تا زمان آغاز جنگ، از آسمان نيز اشراف بسيار خوبي نسبت به خاك مادري ام (استان خوزستان) پيدا كردم كه آن شناخت زميني، كمك زيادي نمود براي اين شناخت هوايي ام. در آغاز جنگ با عراق، همه همرزمانم در بوشهر اذعان داشتند كه هيچ كس مثل «اقدام»، منطقه خوزستان را نمي شناسد. با توجه به همين اشراف، دوستان به من لطف داشتند و طراحي مأموريت ها از لحاظ مسير رفت و برگشت را در پروازهايي كه خود من هم در آن شركت داشتم، به بنده محول مي كردند. در مأموريت روز سوم مهر كه هدف نيروگاه برق كوت بود، من مسير را طوري برنامه ريزي كردم كه تا جايي كه جا داشت، با دوري جستن از مكان هاي راهبردي دشمن، مسير كم خطري را تا هدف داشته باشيم. به اين منظور، روي نقشه، مسير را مشخص كردم به اين صورت كه با حركت به سمت جنوب آبادان، طوري وارد خاك عراق مي شديم كه بندر ام القصر در سمت راست و بندر فاو در سمت چپ ما قرار مي گرفت. با گذر از اين دروازه ام القصر- فاو كه دود ناشي از سوختن پالايشگاه بصره از حمله ديروز، يكي از نقطه نشاني هاي ما براي ادامه مسير بود، جاده اي كه از سمت فاو به طرف بصره كشيده شده بود، در مقابل مان پديدار مي شد. در مسير اين جاده، كابل هاي فشار قوي مثل تار عنكبوت در همه جا تنيده شده بود و اگر دقت مي كرديم، قابل مشاهده بودند؛ با توجه به ارتفاع پس پروازي فانتوم هاي بوشهري، اين كابل هاي بي انتها، خطري بسيار جدي براي ما به حساب مي آمدند. خطري كه دامن شهيد والامقام «بيژن حاجي» را گرفت و هر دو خلبان را به شهادت رساند. خطري كه دامن زنده ياد «سفيد پي» را گرفت و هر دو خلبان را به اسارت كشاند. اين جاده و حركت در امتداد آن، نقطه نشاني ما براي رسيدن به نيروگاه كوت محسوب مي شد. زماني كه دسته پروازي ما، در امتداد اين جاده قرار گرفت و تازه مي خواستيم در ارتفاع پايين، سمت و سرعت مناسب براي دستيابي به كوت را بگيريم، ناگهان متوجه وجود چاله هاي بسيار بزرگ بتوني به اندازه يك تانك در حاشيه شرقي جاده فاو- بصره شديم. تقريباً همه اين چاله هاي مجهز يك توپ سنگين را كه لوله هايش به طرف آبادان نشانه رفته بود، در خود جاي داده بود. با ديدن اين صحنه، دود از كله مان بلند شد! تا آن روز، بارها از نقاط مختلف آبادان، و بخصوص پالايشگاه، از ما درخواست مي كردند توپخانه اي كه يك نفس همه چيز را در آبادان زير آتش خود گرفته را نابود كنيم. آنها درست مي گفتند اما ما در مسير رفت و برگشت كه تمام حواس خود را معطوف پيدا كردن اين توپخانه نامريي مي كرديم، تا آن لحظه، هیچ اثري از آن پيدا نكرده بوديم. اگر چه هدف اصلي ما برق كوت بود اما بايد اين يگان توپخانه را كه موي دماغ آبادان شده بود، به سزاي عمل خود مي رسانديم. ساعت یک بعد از ظهر و اين پرواز دومين نوبت پرواز برون مرزي ما در روز سوم مهرماه بود. در اين پرواز چهار فروندي كه من كابين عقب شهيد والامقام «ياسيني» بودم، جناب «منوچهر محققي» رهبر دسته پرواز بود. جالب اينكه ما طوري در جاده فاو- بصره ادامه مسير داده بوديم كه درست از روي سر محل استقرار اين توپخانه رد شديم و اگر مثل پروازهاي روز قبل، دویست متر اين طرف يا آن طرف جاده پرواز كرده بوديم، به علت استتار بسيار عالي توپ ها، مطمئناً هيچ چيز خاصي را مشاهده نمي كرديم. تقريباً همه نفرات حاضر در دسته پروازي، متوجه وجود اين توپخانه كذايي شدند. جناب محققي،خ به ما دستور داد: «شما به خدمت اينها برسيد؛ ما مي رويم كوت! موقعيت شان را ثبت كرديم تا در پرواز بعدي، به صورت دسته جمعي حسابشان را برسيم!» در آن ساعت، نفرات آن يگان، همگي در نقطه اي كه مشخصاً ديگ غذا بود، جمع شده بودند. با عبور دسته چهار فروندي فانتوم كه همگي تا آخرين ظرفيت، زير بدنه شان بمب بسته بودند، از روي سر نفرات، پخش و پلا گرديده و سينه خيز شدند. با دستور محققي، جناب عليرضا ياسيني مقداري ادامه مسير داد تا علاوه بر ايجاد ميدان عمل براي تصحيح سمت و موقعيت جنگنده به منظور حمله به يگان توپخانه، از بهترين زاويه، به نفرات عراقي هم بفهماند كه هدف اصلي ما آنها نبودند و ما فقط از روي سر آنها رد شده ايم و كاري به آنها نداريم! روش ياسيني خدا وكيلي بي نقص بود! نفرات توپخانه عراقي كه ديگ غذا، هوش و حواسشان را برده بود، همگي دوباره به خط شدند و در يك صف حدوداً سیصد نفري، دوباره جلوي ديگ صف كشيدند. 👇👇
دفاع مقدس
قسمت سوم با توجه به چند سال خدمت در بوشهر، از زمان انتقال از همدان به اين پايگاه تا زمان آغاز جنگ،
قسمت چهارم با همان مهارتي كه از ياسيني سراغ داشتم، در همان ارتفاع پايين، هواپيما را در راستاي صف سربازان عراقي قرار داد و هواپيماي فانتوم مثل صاعقه روي محل استقرار دشمن ظاهر شد. آنقدر ارتفاع پايين، سرعت بالا و حركت ياسيني حساب شده بود كه با رسيدن ما به برد تيراندازي، سربازان عراقي مثل اينك مار ديده باشند! از ترس، در جاي خودشان ميخكوب شدند و در واقع ما فرصت هرگونه عكس العملي را از آنها گرفتيم. شهيد عليرضا ياسيني، يادش گرامي؛ عجب خلبان متعهد، دلاور و وطن پرستي بود؛ در كسري از ثانيه، توپ هواپيما را روي «نرخ آتش بالا» تنظيم نمود و معطل نكرد! صحنه شگفت انگيزي رقم خورد؛ گوشت و استخوان عراقي ها بود كه مثل فواره بالا مي آمد! آنقدر ارتفاع پرواز ما پايين بود كه اين فوران گوشت و استخوان به همراه باران خون، همينطور روي كانوپي (كابين) و بدنه جنگنده مي پاشيد! به جرأت مي گويم كه هر كس در آن صف و اطراف آن بود، جان سالم به در نبرد و ما با افتخار، تلافي خون تمامي كساني را كه با آتش ناجوانمردانه اين نامردها در آبادان به خون خود غلطيده بودند را گرفتيم. وقتي در بوشهر به زمين نشستيم، تقريباً از رنگ استتار بدنه در قسمت دماغه چيزي مشخص نبود؛ همه جاي دماغه، خون و تكه هاي زيادي از گوشت هاي ريز خشك شده بود كه بر اثر وزش باد، به نوك جنگنده چسبيده بودند! مدت زيادي نگذشت كه جناب محققي هم مثل هميشه دست پر آمد و خبر انهدام نيروگاه برق كوت را با خود آورد. فرداي آن روز، با توجه به شناخت زمين، بدون زحمت، با هدف از بين بردن آن يگان توپخانه، دوباره در يك دسته چهار فروندي، روي سر آنها ظاهر شده و با يك بمباران سنگين، با قيمانده نفرات و تجهيزات آن يگان توپخانه بعثي ها را از بين برديم. *خوب! روز چهارم مهر را هم به خاموش كردن توپخانه عراق كه روي آبادان آتش مي ريخت اختصاص داديد. از پرواز روز پنجم و روزهاي بعد برايمان بگوييد؟ - قبل از اينكه خاطره روز پنجم را برايتان بگويم، مقدمه اي عرض مي كنم كه به وقايع روزهاي قبل بر مي گردد. با آغاز جنگ در روز 31 شهريور، نيروي هوايي ما، يك توان عمده اي را به نابودي صنعت نفت دشمن اختصاص داد كه اگر چه همه پايگاه ها، سهمي از حمله به پالايشگاه ها و تلمبه خانه هاي نفت عراق براي خود داشتند، با اينحال، پايگاه هوايي تبريز، با توجه به نزديكي به مناطق نفت خيز راهبردي عراق، و بخصوص كركوك و موصل، و با داشتن خلبانان شجاع اف-پنج نظير جوادپور، آغاسي بيك، اقبالي، ظريف خادم و ديگر همرزمان، مهلك ترين ضربه را بر بدنه صنعت نفت دشمن وارد كردند به طوري كه به يك هفته نكشيد كه نيروي زميني عراق خطر كمبود سوخت و روغن را كاملاً احساس كرد. فرماندهي پشتيباني ارتش عراق با وجود پول، امكانات و حمايت همه جانبه و بين المللي كه داشت، بي درنگ، واردات سوخت از كشورهاي همسايه را در اولويت گذاشت تا حركت نيروي زميني اش دچار اختلال نشود. فكر مي كنم روز چهارم بود كه نيروهاي اطلاعاتي ما در خاك عراق گزارش دادند، كاروان هاي عظيم كاميون هاي تانكر سوخت، بين منطقه «صفوان» در مرز مشترك عراق و كويت و ايستگاه هاي سوخترساني در نزديكي خطوط پشتيباني نيروي زميني عراق در حال تردد هستند. با اطلاعاتي كه از نفرات اطلاعاتي گرفته بوديم، كار روي نقشه و طرح ريزي حمله را آغاز كرديم. صفوان، در جنوبي ترين نقطه عراق و چسبيده به مرز كويت، وسط بيابان و جايي بود كه يك محلي شبيه به پمپ بنزين احداث شده و كاميون هاي نفتكش به صورت كاروان صف كشيده و به ترتيب، سوخت را پر كرده و به سمت مرز ايران حركت مي نمودند. با توجه به تعدد بالاي كاميون هاي ورودي به صفوان و براي جلوگيري از تجمع و اختلال حركت، قهوه خانه اي در نزديكي محل سوختگيري ساخته بودند تا رانندگان تازه وارد شده به منطقه، تا زماني كه نوبت سوختگيري شان سر برسد، در آن قهوه خانه استراحت كنند و پذيرايي شوند. در آن پرواز هم كه چهار فروندي رفته بوديم، از خلبانان كابين جلو، فقط آقايان «محققي» و «سپيد موي آذر» را به خاطر دارم. براساس برنامه و توجيه رهبر دسته پروازي سه فروند مي بايست به سراغ پمپ بنزين و تانكرهاي حاضر در صف اين پمپ رفته و فروند چهارم كه ما بوديم، وظيفه روشن كردن تكليف قهوه خانه، رانندگان در حال استراحت و نفتكش هاي پارك شده را به عهده داشتيم! سه فروندي كه مي بايست پمپ بنزين و اطرافش را منهدم مي كردند، از ما فاصله گرفته و كمي جلو افتادند. 👇👇
دفاع مقدس
قسمت چهارم با همان مهارتي كه از ياسيني سراغ داشتم، در همان ارتفاع پايين، هواپيما را در راستاي صف سر
قسمت پنجم جناب محققي رهبر دسته، ابتدا روي پمپ بنزين شيرجه زد و پمپ بنزين و هر آنچه درونش بود را هدف گرفت. شما بازي «دومينو» را در تلويزيون ديده ايد كه قطعات كوچكي را با فاصله كم كنار هم مي چينند و با افتادن مهره اولي روي مهره دوم، اين زنجيره افتادن قطعات تا آخرين قطعه ادامه پيدا مي كند؛ دقيقاً شده بود مثل بازي دومينو! همين كه بمب هاي رهبر دسته پروازي به پمپ بنزين اصابت كرد، نفتكش هاي درون پمپ بنزين منفجر شدند و از شدت انفجار آن نفتكش ها، به ترتيب، ديگر نفتكش هاي مستقر در صف نيز منفجر گرديدند و آتش مهيبي كل منطقه را فرا گرفت! با اينحال، به اين زنجيره انفجارها اكتفا نكرديم و دو فروند ديگر هم بمب هاي خود را دقيقاً به كانون آتش و انفجار پرتاب كردند. هنوز كار آنها تمام نشده بود كه ما روي سر قهوه خانه ظاهر شديم. براي اينكه خواب شيرين و استراحت آرام افراد موجود در قهوه خانه را به خواب ابدي تبديل كنيم و فرصت هرگونه فرار را از آنها بگيريم، به جاي نفتكش هاي پارك شده كنار قهوه خانه، ابتدا به سراغ خود قهوه خانه رفتيم. قهوه خانه بزرگ و محكمي به نظر مي رسيد اما دو عدد بمب پانصد پاوندي، قهوه خانه را با خاك يكسان كرد! با بمب هاي باقيمانده به سراغ نفتكش هاي پارك شده رفتيم و آنها را هم از بين برديم. تنها مشكلي كه پيش آمده بود و ما تا زمان بازگشت و فرود در بوشهر به آن پي نبرده بوديم، وجود چند پدافند، زير معدود نخل هاي اطراف پمپ بنزين و قهوه خانه بود كه به علت استتار مناسب، حتي نيروهاي اطلاعاتي هم از وجودشان بي خبر بودند. اگر چه آن توپ هاي پدافندي و خدمه شان در اثر انفجار بمب و سوختن بنزين، قطعاًخاكستر شده بودند، اما به هر كدام از فانتوم ها حداقل پنج-شش گلوله اصابت كرده بود! همين كه بدانيم، بخش اعظم سوخت جنگي مورد نياز عراق از اين مبداء تأمين مي شد، به عظمت سوخت موجود در آن مركز، و اهمين اين عمليات پي مي بريم. خوشبختانه، شاهرگ واردات سوخت از كويت به عراق، با آن نياز ضروري جنگي دشمن به آن سوخت را قطع كرديم. راديو بی بی سی بلافاصله خبر حمله بمب افكن هاي نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران را اعلام كرد و گفت: «شدت آتش سوزي به حدي است كه تمام آتش نشاني هاي موجود در كويت به منطقه گسيل شده اند اما بعيد به نظر مي رسد كه آنها تا بیست و چهار ساعت آينده، قادر به خاموش كردن اين آتش مهيب باشند!» دقيقاً ده روز بعد، همين راديو بی بی سی اعلام كرد: «آتش سوزي كه با حمله بمب افكن هاي ايراني در مخازن سوخت صفوان به وقوع پيوسته بود، امروز و با تلاش مشترك آتش نشان هاي عراق و كويت خاموش شد!» شما ببينيد كه با همان يك حمله، چه ضربه اي به دشمن وارد كرديم و چه تواني از آن متجاوزها به تحليل برديم! *روز هفتم؟! -بله! در عمليات روز هفتم، مأموريت ما، درون خاك ايران بود؛ نيروهاي اطلاعاتي نفوذي مان اطلاع داده بودند كه نيروي زميني عراق براي ارسال مهمات و آذوقه (بخصوص مهمات)، اقدام به احداث يك كانال روباز كرده؛ به اين ترتيب، با حفر اين كانال عميق، كاميون هاي حامل مهمات، بدون ترس از ديده شدن در سطح زمين، با يك استتار خوب، خود را به يگان هاي خط مقدم مي رساندند. حالا بگذريم از اينكه بخش مهندسي نيروي زميني ارتش عراق، با چه ماشين آلات عجيب و غريبي اين كانال را درست كرده بودند. اين كانال به محض ورود به خاك ايران، از مرز شلمچه شروع مي شد و تا «تلمبه خانه مارد» و «دارخوين» ادامه پيدا مي كرد. عمده حركت كاروان هاي مهمات عراقي در شب صورت مي گرفت اما در روز هفتم مهرماه كه باران سيل آسايي در حال باريدن بود، اين كاميون ها از صبح، حركت خود را شروع كردند. آنها خيال مي كردند كه در آن آب و هواي بسيار نامساعد، ما توان انجام عمليات را نداريم! اما نمي دانستندكه هواپيماي اف-چهار، جنگنده ايست براي همه گونه شرايط جوي. توجيه عملياتي صورت گرفت و چهار فروند فانتوم به ابتداي باند آمديم. در ابتداي باند و قبل از شروع پرواز كه نقطه انجام چك نهايي جنگنده است، هر سه فروند دسته پروازي، هر كدام به عللي، نقص فني اعلام كرده و به آشيانه برگشتند! خدا رحمت كند شهيد والامقام «عباس دوران» را؛ به من فرمود: «اقدام! تك فروندي برويم؟!» گفتم: «برويم جناب سروان! به اميد خدا، هدف را هم پيدا مي كنيم.» اگر چه هواپيماي اف-چهار توانايي پرواز در همه نوع شرايطي را داراست اما اصل قضيه، پيدا كردن هدف و بمباران صحيح آن بود كه در آن هواي باراني و ابري اصلا كار آساني نبود. با توجه به قرار قبلي در حين توجيه، وارد خاك عراق شده و از پشت به هدف نزديك شديم. 👇👇