دفاع مقدس
🌷مصطفای جبههها 🎙به روایت رزمندگان
🕊 مرغ بهشتی که ره صد ساله را یک شبه طی کرد!
🌷 شهید ردانیپور در کنار صداقت و سادهزیستی مثال زدنی خود، ارادت ویژهای به حضرت زهرا (س) داشتند، به طوری که آخرین بار که از جبهه به شهرشان آمدند، مقداری پول قرض کرده و به آرزوی محرمیت با حضرت زهرا (س) با دختری سیده ازدواج کردند و پس از چند روز نیز به شهادت رسیدند.
💐 او یک مرغ بهشتی بود که در این عالم بیگانه بود. با چیزی انس نمیگرفت و منتظر بود وقتش بشود و پرواز کند.🕊🕊
🌴 این از همان مصادیق کسانی است که ره صد ساله را یک شبه طی میکنند.
۹۰/۱۲/۲۰
علامه مصباح یزدی
▫️▫️▫️▫️▫️▫️🚩🚩🚩
📷 👆شهید #مصطفی_ردانی_پور شاگرد آیتالله بهاء الدینی و بهجت و دلاورمرد جبهه های جنگ، جانشین شهید خرازی، فرمانده لشکر مقدس امام حسین (ع) و فرمانده قرارگاه عملیاتی فتح
دفاع مقدس
🕊 مرغ بهشتی که ره صد ساله را یک شبه طی کرد! 🌷 شهید ردانیپور در کنار صداقت و سادهزیستی مثال زدنی خ
452K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیت الله مصباح یزدی از شاگردشان میگویند: اگر در قیامت مرا به عنوان نوکر آقای ردانی پور حاضر کنند و بگویند به صدقه سر آقای ردانیپور تو را آمرزیدیم، افتخار خواهم کرد.
#طلبه_شهید_مصطفی_ردانی_پور
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞😭 بغض و نالههای شهید #مصطفی_ردانی_پور در شب قدر
▫️▫️▫️▫️▫️▫️🚩🚩🚩
▫️از احوالات شهید ردانی پور نقل شده:
در آخرین ماه رمضان عمرش بسیار گریه و انابه می کرد و تنها آرزویش شهادت در راه خدا بوذ.
هر سی شب رمضان به دعای ابوحمزه میرفت. وقتی دعا را می خواندند، توی حال خودش نبود، ناله می زد،
داد می کشید ، استغفار می کرد ،
از حال می رفت.
از دعا که بر می گشت، گوشه ی حیاط، می ایستاد نماز شب می خواند. زیر انداز هم نمی انداخت، هنوز دستش خوب نشده بود؛ نمی توانست خوب قنوت بگیرد، با همان حال، العفو می گفت، گریه می کرد، میگفت:
« ماه رمضون که تموم بشه،
من هم تموم می شم ...»
🌷یک ماه از رمضان نگذشته بود که دعایش مستجاب شد و در تیرماه ۶۲
در عملیات واالفجر ۲ در منطقه "حاج عمران" به شهادت رسید.
هق هق گريه میكرد؛ نفسش بالا نمیآمد. تا آن روز بچهها حاج حسين خرازی را آن طور نديده بودند. همه میدانستند كه سينة مصطفی ردانی پور مأمني بوده براي دلتنگیهای حاج حسين. زمانی كه قلب حسين از آماج تير هجران ياران و دوستان شهيدش فشرده میشد، تنها آغوش مصطفی میتوانست آرام بخش لحظههای سرد و سنگينش باشد. آن شب همه گريه میكردند. بچهها ياد شبهايی افتاده بودند كه مصطفی برايشان دعا میخواند. هركس يك گوشهای را گيرآورده بود، برايش زيارت عاشورا يا دعای توسل میخواند.
❣️حاج حسين بچهها را فرستاد بروند جنازهها را بياورند. سری اول صد و پانزده شهيد آوردند. مصطفي نبود. فردا صبح بيست و پنج شهيد ديگر آوردند باز هم نبود. منطقه دست عراقیها بود. چند بار ديگر هم عمليات شد اما از او خبري نشد. جنگ هم كه تمام شد دوستانش رفتند دنبالش روی تپههای برهانی؛ توي همان شيار. همه جاي تپه را گشتند، نبود! سه نفر همراهش را پيدا كردند اما از خودش خبري نشد. مصطفی برنگشت كه نگشت.