🩸سجده خونین
... نصیب سجادترین شهید اروندکنار شد🌊🌷
🌴 قبل از عملیات والفجر هشت منطقه اروندکنار فقط یک جاده با فاصله ١/٥ کیلومتر از خود اروند وجود داشت، با این اوصاف برای رفتن به کنار اروند باید از لبه نهرها و داخل نخلستان ها عبور می کردیم. برای شروع عملیات هم لازم بود این جاده ترمیم شود و هم جاده های آنتنی به سمت اروند کشیده شود تا برای پشتیبانی عملیات دچار کمبود نباشیم، برای این کار ما نیاز به کامیون ها و دستگاه های سنگین مهندسی مثل لودر و بولدزر داشتیم.
🌿 از آن جایی که تقریباً در مرحله شناسایی قرار داشتیم تمام این تحرکات باید مخفیانه انجام شود، برای همین برای پنهان ماندن از دید دشمن و نبودن در تیر مستقیم آنها لازم بود دیواره ای را در لبه اروند ایجاد کنیم. جاده ای در این نقطه نبود و به دلیل جزر و مد اروند، خاک منطقه به شدت باتلاقی بود و عبور و مرور کامیون ها و ادوات سنگین ممکن نبود.
☘️ کامیون ها، خاک را در همان جاده قدیم خالی می کردند و رزمندگان با دوش، این خاک را به جلو برای احداث دیوار می بردند، به دلیل سرّی بودن منطقه و عملیات، از هر گردان چند نفر نیروی داوطلب داشتیم که هیچ گونه تقاضای مرخصی هم نمی کردند، آنها هیچ کدام تا پایان کار درخواست مرخصی نکردند و الحق و الانصاف سنگ تمام گذاشته بودند، روزی را که برای سرکشی کار رفته بودم از یاد نمی برم....
🌼 حوالی ساعت ١١:٣٠ بود، می دیدم این نیروها در حالی که کم با هم صحبت می کنند، کیسه های شن را روی دوش دارند و به سمت دیواره حرکت می کنند، تقریباً همه شان لباس هايشان از ناحیه کتف و شانه پاره بود. در ادامه مسیر پاهایم در محیط باتلاقی آن جا فرو رفت، موقع نماز شده بود، بچه هایی که همیشه وقت اذان برای خواندن نماز جماعت عجله می کردند این بار رغبت چندانی به نماز جماعت خواندن از خود نشان نمی دادند....
🌸 ....تعجب کردم، با کمی دقت متوجه شدم هر کس زیر نخلی می رود و در آنجا طوری که دیگران مطلع نشوند، لباسشان را که خونی است در می آورند و کمی آب می زنند و آویزان می کنند و مشغول عبادت می شوند. فهمیدم هیچ کدام نمی خواهند دیگران از کتف های خونی شان مطلع شوند و چقدر زیبا بود با سرشانه های زخمی سجده به درگاه دوست بردن.
🌴 در میان آنها جوان خوش سیمایی بود که تعقیبات نمازش را چنان از عمق جان می خواند و محو نیایش بود که گویا پرنده ها تکان نمی خوردند. این جوان بعضی وقت ها تا نیم ساعت در سجده می ماند، این حالت سجده ماندنش باعث شده بود دوستان بدون این که نام وی را بدانند، سجاد صدایش کنند.
🌻 در یکی از شب هایی که مشغول حمل کیسه بود ترکش خمپاره ای به وی اصابت کرد و سجاد با گونی خاک با حالت سجده بر زمین افتاد، بچه ها که از کنارش می گذشتند تصور می کردند یک نفر از خستگی گونیاش را انداخته. بعد از مدتی متوجه شدند سجاد نیست، به گونی افتاده در مسیر دقت کردند و گونی را کنار زدند، دیدند سجاد در حالت سجود به شهادت رسیده و سر از این سجود بر نمی دارد....
—(راوى: علی جان میرشکار)
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
💠 شهیدی که سجاد لشکر ثارالله بود و در حالت سجده به شهادت رسید🌷🌷
🌷 شهید یوسف شریف شب قبل از عملیات پیش حاجقاسم نشسته بود.
😭 گریه میکرد التماس میکرد که اجازه بدهد وارد عملیات شود.
🌱 صبح روز بعد توی نخلستان قشله دیدمش که به حالت سجده افتاده بود.
🔸با دست کتفش را آرام تکان دادم تا بتوانم از صورتش عکس بگیرم.
☀️ یوسف، نورانی و آرام با تیری که به قلبش خورده بود، به شهادت رسیده بود.
⚪️ بیش از یک ماه بعد وقتی فیلم و عکسهای عملیات را سر و سامان میدادم حاجقاسم به واحد تبلیغات آمد.
📷 همین که عکس یوسف را نشانش دادم گفت: توی سجده بود
؟ ... جوابم مثبت بود.
... حاج قاسم خیلی ناراحت شد که چرا یوسف را تکان دادهام و از حالت سجده خارج شد!!
گفت یوسف همیشه آرزو داشت در حالت سجده شهید بشود یوسف سجاد لشکر ما بود.
پانزده روز از شهادتش گذشته بود وقتی جنازهاش را دیدم خودم را انداختم روی سینهاش.
🌿 بوی عطر و گلاب میداد و صورتش تازه و نورانی بود مثل این که تازه شهید شده باشد مردم التماس میکردند به سردخانه نبرندش تا همه بیایند و صورت نورانیاش را ببینند.
💢کتاب: «سجده تا بهشت», خاطرات شهید یوسف شریف
(راوی: همرزم شهید)
#شهید_یوسف_شریف
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✍عکس ماندگار سردار شهید یوسف شریف و جانباز حاج علی اسماعیلی...
🔹لازم نبود که فریاد بزند بچه ها نماز را به جماعت بخوانید یا در نماز اخلاص داشته باشید.
🔸زیرا وقتی نیروها می دیدند این بزرگوار با آن اخلاص غیر قابل توصیف سر به سجده می گذارد و در رکوع میگوید انا لله و انا الیه راجعون با شوق و رغبت خاصی برای مخلص شدن تلاش می کردند.
🔹آنها به خوبی می دانستند کلام بنده ای را می شنوند که ذره ای به دنیا وابسته نیست.
🔸شهید یوسف شریف در عملیات هایی چون رمضان خیبر و بدر شرکت داشت و سرانجام در آخرین عملیات خود والفجر ۸ در منطقه فاو ۲۱ بهمن ۱۳۶۴ در حالی که سجده بر پیشانی خاک نهاده بود به فیض شهادت نائل شد...
🔹وصیت شهید یوسف شریف بازماندگانم گریه اگر برای خدا باشد خیلی ارزش دارد و باعث می شود که زنگار قلب کنده شود و قلب را روشن نماید.
🔸گریه بر شهید هیچ منبعی ندارد و شما اگر به توصیه هایم جامه عمل میپوشید از شما می خواهم که به هیچ عنوان بر سر نعش و قبرم اشک نریزید زیرا امام عزیزم برای فرزند گرامی اش گریه نکرد...
🔹بگویید اگر گریه می کنم به خاطر این است که گریه گنه کاران نزد تو بی نهایت ارزش دارد.
🔸برای شکرگزاری از نعمت های خدا خاضعانه در مقابل خالق خود زانو زده و گریه کن...
#شهید_یوسف_شریف
▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️
👆📷 شهید سیدمحمدعلی ابراهیمی, جانشین مخابرات لشکر ثارالله ... و. دوست دوران جنگ ما
#ادمین
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
خداوندا من در مقابل آن گلگون کفنانی که اثری از اجساد مطهرشان نیست خجالت زده هستم از بازماندگانم می خواهم با قامتی راست و گامی استوار پوزه دشمن را به خاک بمالند و این را بدانند که حقیقتاً شهیدان زنده اند ولی انسان های معمولی کوچکتر از آن هستند که آن ارواح بزرگ را ببینند خداوند ارواحشان را با ارواح شهدای کربلا محشور گرداند که حقیقتاً این چنین هستند.
👆 فراری از وصیتنامه
#شهید_یوسف_شریف
🌷شهید «سید علی اکبر صادقی»
🌿 فرمانده گردان امام سجاد علیه السلام
🌷به یاد سردار شهید «علی اکبر صادقی »
🌱در سال ۱۳۳۸ در محله ارسور در شهر خوانسار از پدر سید و مادر سیده متولد شد.
پدرش ارادت خاصی به حضرت امام خمینی(ره) داشت
و دارای پنج پسر و دو دختر بود. او عکس امام را زیر قرآن مخفی کرده بود و بچه هایش از سال42 آن عکس را میدیدند.
سیداکبر فرزند دوم بود وشبیه به پدر، خوش چهره و از همه مهمتر
خوش اخلاق. دبستانش را بامعدل ۲۰ تمام کرد. دبیرستان را در هنرستان فنی نجف آباد ، در رشته ماشین آلات کشاورزی گذراند . سپس به سربازی رفت وطبق پیام امام با لباس سربازی، پادگان ارتش زمان شاه را ترک کرد و در راهپیمایی ها شرکت میکرد. بعدها فرمانده سپاه خوانسار شد.
در آن دیار خیلی ها دوستش داشتند و اخلاق و اعتقاداتش آدمها
را دوروبرش جمع میکرد. با همان بچه های خوانسار یک گردان در لشکر
امام حسین(ع) به نام گردان یا زهرا(س) راه انداخت. این آخری ها هم حاج
حسین خرازی فرمانده لشکر امام حسین(ع) او را به فرماندهی گردان حضرت سجاد(ع) گماشت. خیلی ها دوست
داشتند دنبالش بروند. شاید به این دلیل که سید اکبر خیلی هوایشان را
داشت. حواسش به مشکلات نیروهایش بود. مرخصی که می آمد ، دنبال این
بود ببیند چه کسی مشکل دارد ،گرفتار است ،کمکش کند. میگفت مرد این
خانه دارد توی جبهه میجنگد، باید خیالش از زن و بچه هاش راحت باشد. سید
اکبر فرمانده همین گردان بود که در عملیات کربلای پنچ شهید شد. همان
طور که خودش بارها گفته بود ،بی سر،مثل جدش اباعبدالله)ع(.
او در 25 دیماه 1365 به همراه 24 شهید دیگر خوانسار تشییع شد. روز
25 دی ماه 1365 به دلیل تشییع 25 شهید عملیات کربلای 5 به عنوان روز
خوانسار نام گذاری شد و مردم این روز را گرامی م یدارند.
بخشی از وصیتنامه شهید:
خدا میداند من جز برای خدا و رضای او دست به این کار نزدم و به
قول حضرت علی)ع(،هستی ام را جز به بهای بهشت نخواهم داد. از خداوند
میخواهم که اگر در این راه ،قصور و کم کاری وتکبر ونخوت و عجب در هر
جایی مرا گرفت، از این فقیر و ناتوان بگذرد و همگی را به بزرگی و عظمت
خودش ببخشد…
مادرم! صبر کن. غم مدار از گرفتاریها، از سختیها، از محنت ها. همه ی
اینها امتحان است. خداوند تورا به این بلاها امتحان میکند. اگر صبر کنی،
اجر و ثواب دارد. اگر تحمل کنی و هر وقت به یاد سختی ها افتادی، به یاد
سختی هایی که اولیاء خدا در این راه کشیدند و تحمل کردند و صبر کردی
همچون آنها، همچون فاطمه)س(، همچون زینب)س(، خداوند گناهانت را
میبخشد و شما را در ردیف رهروان آنها و در ردیف صالحان و مخلصان و
اولیاءقرار میدهد. اگر نتوانستم وظیفه فرزندی خود را نسبت به شما انجام
بدهم، مرا ببخشید. من وظیف های بالاترداشتم و آن خدا و اسلام و جنگ بود.
امیدوارم که برادرانم این وظیفه را بهتر انجام دهند. انشاءالله
شهدا ...
آخر تیپیولوژی بودن
یه تیپی زدن ،
که خدا نگاهشون کرد
#شهید_سردار_زال_یوسف_پور
#فرمانده_گردان_امامسجاد
#لشکر۱۴_امامحسین (ع)
ا▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️
ولادت : 13/تیر/1339
شهادت : عملیات آزادسازی بیت المقدس
یکی از 23 گردان لشکر امام حسین علیهالسلام
در عملیات بیت المقدس، گردان امام سجاد علیهالسلام بود که فرماندهی آن را شهید ˈزال یوسف پور،ˈ معاون آموزشی پادگان غدیر دانشکده افسری امام حسین(ع) اصفهان برعهده داشت
شهید خرازی، فرمانده تیپ امام حسین(ع) در باره شهید زال گفت:
«شجاعت اين شهيد، ستودني بود و از همه شجاع تر بود بطوري كه لشكر امام حسين در هر عمليات سختي كه قصد ورود داشت بخاطر شجاعت شهيد زال از ايشان استفاده مي كرد و او هميشه جزو اولين ها بود».
خاطره ای از شهید:
قبل از رفتن به جبهه، براي عمليات بيت المقدس همان عملياتي كه در آن شهيد شد، به من گفت: مي خواهم به جبهه بروم اما مبلغي بدهي دارم و خيالم از اين بابت آسوده نيست، گفتم: به من بگو خودم حل مي كنم، گفت: نه خودم بايد اين مساله را حل كنم، ژياني داشت كه تنها دارايي اش بود كه آن را هم با شهيد 'جلال افشار' بطور شراكت خريده بودند. آن را خريدم، وقتي بدهي هايش را برايم گفت، دقيقا با قيمت ژيان برابري مي كرد با اين كار خيالش راحت شد و با خاطري آسوده، به سوي بارگاه احديت رهسپار شد.
_راوی: همرزم شهید)