eitaa logo
دفاع مقدس
4.9هزار دنبال‌کننده
25.9هزار عکس
16.5هزار ویدیو
1.3هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید حجت‌الاسلام عبدالله میثمی وصیت‌نامه
🔆 روحانی تأثیرگذار جبهه‌ها 🌷۱۲ بهمن ۱۳۶۵-سالروز شهادت حجت‌الاسلام عبدالله میثمی،نماینده حضرت امام خمینی در قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) در عملیات -مصادف با شهادت حضرت زهرا (س) بر اثر اصابت تركش ا🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 ▫️رهبر انقلاب: 🌷شهید میثمى یک اسطوره‌اى شد از لحاظ تأثیرش در رزمندگان به عنوان یک روحانى. اين برادران روحانى‌اى که از جبهه همواره آمدند و رفتند و اينها، وقتی هم ایشان حیات داشتند هميشه مى‌آمدند [درباره‌ی ایشان]مى‌گفتند يعنى واقعاً اسم شهيد ميثمى در زمان زنده بودنش به نيكى در بين كسانى كه مى‌رفتند در جبهه، جوان ها،طلبه‌ها آنچنان رایج شد. واقعاً تأثير ايشان درجبهه فوق‌العاده بود. شهادت ايشان هم ضايعه‌اى بود. ۶۶/۰۹/۰۱ ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ 🌱توصیه‌ای شاد از شهید عبدالله میثمی🙂 هیچوقت عبدالله رو بی‌لبخند نمی دیدی. به دیگران هم می‌گفت: از صبح که بیدار میشین، به همه لبخند بزنین، تا هم دلشون رو شاد کنین و هم براتون حسنه بنویسن وقتی بدنیا اومد، پدربزرگش به قرآن تفأل زد و این آیه اومد: قَالَ‌ إِنِّي‌ عَبْدُ اللهِ‌ آتَانِيَ‌ الْکِتَابَ‌ وَ جَعَلَنِي‌ نَبِيّاً. برا همین اسمش رو گذاشتند عبدالله. وقتی هم شهید شد، سخنرانِ مراسم تشییع (که روحانی بود) می‌گفت: مانده بودم چطور سخنرانی رو شروع‌کنم.تفألی به قرآن زدم و این آیه آمد: قَالَ‌ إِنِّي‌ عَبْدُ اللهِ‌ آتَانِيَ‌الْکِتَابَ‌ وَ جَعَلَنِي‌ نَبِيّاً ا🚩▫️🚩▫️🚩▫️🚩 شهید میثمی این اواخر میگفت: "از خودم بدم می آید.خسته شدم از بس برای مجلس شهدا سخنرانی کرده ام. از وقتی آمده ام جبهه، ماه ها را می شمرم که سر سی ماه جواب و مزد کارهایم را از خدابگیرم
⚪️ برای ملاقات با آیت الله حائری به شیراز رفته بودیم. بعد از این که برنامه‌هایمان را به انجام رساندیم، دیدیم فرمانده سپاه شیراز ماشین خودش را با یک راننده برای برگرداندن ما به اهواز، آماده کرده است.حاج آقا میثمی گفت: «من بلیط اتوبوس گرفته‌ام» فرمانده سپاه شیراز اصرار کرد. حاج آقا میثمی گفت: «اصرار نکنید، اتوبوس دو راننده پایه یک دارد. یکی که خسته شد، دیگری می‌راند. بنابراین لازم نیست یک نفر به خاطر من بی‌خوابی بکشد. از طرف دیگر، من و ۴۰نفر دیگر با یک وسیله نقلیه می‌رویم؛ در استهلاک ماشین و سوخت صرفه‌جویی می‌شود» ▫️بار دیگر، در شوش، از ساعت ۹صبح تا یک بعد از ظهر تلاش کرد تا با تلفن عمومی با خانواده اش تماس بگیرد. گفتم: حاج آقا، سپاه که ۵خط تلفن دارد، از آن‌جا زنگ می‌زنیم، پولش را به حساب سپاه واریز می‌کنیم.گفت: نخیر، می‌خوام از بیت المال بهیچ شکلی استفاده نکنم. اگر خودم کوچک‌ترین استفاده شخصی بکنم، دیگر به آن آقای نوعی نمی‌توانم بگویم از بیت المال استفاده نکن.حتی هر ماه مبلغی از حقوق خود را به حساب سپاه واریز می‌کرد، مبادا از تلفن استفاده کرده باشد و هزینه آن را بیت المال بپردازد 🌹خاطره ای بیاد روحانی شهید عبدالله میثمی 📚کتاب "عبدالله" نویسنده: سردار سید علی بنی لوحی 💠 ▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️ 🕊 شهادت، مزد شهید میثمی ◀️ روزی در جریان عملیات کربلای۵ و چند روز قبل از شهادتش بمن گفت: آقای حاجی صادقی، از بس برای شهادت این فرمانده ها سخنرانی کردم، از خودم بدم اومده. از خدا خواسته ام توی این عملیات، مزد من رو هم بده و می ده
29.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 ۱۲ خرداد ۱۳۳۴ -- سالروز ولادت حجت الاسلام عبدالله میثمی، نماینده ولی فقیه در قرارگاه خاتم / دوران جنگ تحمیلی 🎞 شرح مختصری از زندگی و مبارزات او 👆👆 ↶【به ما بپیوندید 】↷ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ ✅مرجع‌نشرآثارشـ‌هدا و دفاع‌مقدس
👇👇👇 🌷 سالروز ولادت شهید حجت الاسلام عبدالله میثمی، نماینده ولی فقیه در قرارگاه خاتم / دوران جنگ تحمیلی ⚪️ خاطراتی از شهید عبدالله میثمی👇👇 💠 تلافی رنجاندن دل بسیجی‌ها! 🌷عبدالله برای اصلاح موهایش، از آرایشگاه صلواتی قرارگاه نوبت گرفته بود. وقتی وارد شد، دید که بسیجی‌ها در صف نشسته‌اند. بلافاصله برگشت بیرون. کسی علت را پرسید. گفت: من خجالت می‌کشم از این‌که در صندلی اصلاح بنشینم و بسیجی‌ها در صف باشند. گفت: این چه حرفی است؛ نوبت گرفتن یک مسئله عادی است و همه می‌دانند. 🌷بالاخره با اصرار دیگران نشست. وقتی از آرایشگاه بیرون آمد، عینکش افتاد روی زمین و دسته‌اش شکست. عبدالله لبخندی از روی رضایت زد و گفت: خدایا شکرت! این هم به تلافی شکستن دل بچه بسیجی‌ها. خداوند می‌خواست با این کار تلافی کند. 📚 برگرفته از کتاب "تنها سی ماه دیگر" ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ 💠 سفره حاضر بود و چه غذایی.... 🌷مـن بـودم و آقـای میثمی. سـوار قطـار بودیـم و مـی رفتیـم اهواز. داخـل قطـار رزمنـده زیـاد بود. بسیجی، سـپاهی، درجه دارِ ارتش، سـربازو.... ما هم بـا لبـاس بودیم. بچـه هـا وقتـی از جلـوی کوپـه ی مـا رد مـی شدند، سـعی مـی کردنـد رعایـت کنند. سـاکت مـی شـدند و آرام راه مـی رفتنـد. 🌷وقت شام که شد، نه من چیزی داشتم و نه حاجی. گفتم: چه کار کنیم، شام چی بخوریم؟ حاجی گفت: نمی دانم. من هم روزه بودم، سحری هم نخورده ام. گفتم: خوب، پس برویم رستوران قطار، چیزی می گیریم و می خوریم. حاجـی بـا اکـراه قبـول کرد، شـاید بـه خاطـر من. 🌷هـر دو لبـاس هایمـان را مرتـب کردیـم و راه افتادیـم. از سـالن هـای زیـادی گذشـتیم، تا بـه سـالنی کـه رسـتوران قطـار بـود رسـیدیم. دیدیم صـف اسـت. داخل صـف بیشـتر مـردم عـادی بودند، چندتایـی هـم بچـه هـای بسـیج و ارتـش. حاجی تا صف را دید، برگشت. گفتم: حاجی جان عیبی ندارد. ما هم می ایستیم. تازه بچه ها ما را ببینند، می روند کنار، نمی گذارند در صف بایستيم. 🌷....حاجی گفت: دیگه بدتر. اگر بخواهیم در صف بایستیم و غذا بگیریم که.... اگر هم بخواهیم حق دیگران را پایمال کنیم که از آن بدتر. ناچـار برگشـتیم. دقت کردم. حاجـی دارد آهسـته با خودش حـرف مـی زند: خدایـا خـودت مـی دانـی کـه تکبـر نمـی کنم، ولـی سـزاوار نیسـت مـن کـه سـرباز امـام زمان (عج) هسـتم، در صـف بایسـتم و دنبـال غـذا باشـم.... 🌷هنوز بیش از چند قدم جلوتر نرفته بودیم که پیرمرد سیدی جلو ما را گرفت و گفت: شام خورده اید؟ گفتیم: نه، نخورده ایم. سید گفت: خدا را شکر! برای من غذا زیاد گذاشته اند. مانده بودم که این همه غذا را چه کار کنم که اسراف نشود. حاجی دستش را بالا برد و خدا را شکر کرد. بعد دنبال سید رفتیم داخل کوپه اش. سفره انداخته بود و چه غذایی هم.... ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ 💠 رعایت بیت‌المال 🌸 شهید عبدالله میثمی نماینده امام در قرارگاه مرکزی خاتم‌الانبیاء(ص) بود. 🍀 وقتی می‌خواست به جایی دیگر برود، عبای خود را درآورده و زیر بغل می‌گرفت ،تا جلبِ توجه نکرده و کسی او را نشناسد. 🌼 پیاده می‌آمد کنار جاده و سوار ماشین‌های بین راهی می‌شد و تا رسیدن به مقصد، شاید چند بار، ماشین عوض می‌کرد. 🌿 بیشتر رزمندگان که در جبهه سوار ماشین‌های عبوری می‌شدند، پشت وانت تویوتا می‌نشستند و کسی شانس می‌آورد اگر صندلی جلو، خالی می‌بود و در کنار راننده می‌نشست! 🌺 شهید میثمی، خود را مثل بسیجیان دیگر می‌دید و با اینکه می‌توانست با تویوتای استیشن قرارگاه تردد کند، ولی حاضر نمی‌شد از ماشین بیت‌المال استفاده نماید.