eitaa logo
دفاع مقدس
4.9هزار دنبال‌کننده
25.9هزار عکس
16.5هزار ویدیو
1.3هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 سفره حاضر بود و چه غذایی.... 🌷مـن بـودم و آقـای میثمی. سـوار قطـار بودیـم و مـی رفتیـم اهواز. داخـل قطـار رزمنـده زیـاد بود. بسیجی، سـپاهی، درجه دارِ ارتش، سـربازو.... ما هم بـا لبـاس بودیم. بچـه هـا وقتـی از جلـوی کوپـه ی مـا رد مـی شدند، سـعی مـی کردنـد رعایـت کنند. سـاکت مـی شـدند و آرام راه مـی رفتنـد. 🌷وقت شام که شد، نه من چیزی داشتم و نه حاجی. گفتم: چه کار کنیم، شام چی بخوریم؟ حاجی گفت: نمی دانم. من هم روزه بودم، سحری هم نخورده ام. گفتم: خوب، پس برویم رستوران قطار، چیزی می گیریم و می خوریم. حاجـی بـا اکـراه قبـول کرد، شـاید بـه خاطـر من. 🌷هـر دو لبـاس هایمـان را مرتـب کردیـم و راه افتادیـم. از سـالن هـای زیـادی گذشـتیم، تا بـه سـالنی کـه رسـتوران قطـار بـود رسـیدیم. دیدیم صـف اسـت. داخل صـف بیشـتر مـردم عـادی بودند، چندتایـی هـم بچـه هـای بسـیج و ارتـش. حاجی تا صف را دید، برگشت. گفتم: حاجی جان عیبی ندارد. ما هم می ایستیم. تازه بچه ها ما را ببینند، می روند کنار، نمی گذارند در صف بایستيم. 🌷....حاجی گفت: دیگه بدتر. اگر بخواهیم در صف بایستیم و غذا بگیریم که.... اگر هم بخواهیم حق دیگران را پایمال کنیم که از آن بدتر. ناچـار برگشـتیم. دقت کردم. حاجـی دارد آهسـته با خودش حـرف مـی زند: خدایـا خـودت مـی دانـی کـه تکبـر نمـی کنم، ولـی سـزاوار نیسـت مـن کـه سـرباز امـام زمان (عج) هسـتم، در صـف بایسـتم و دنبـال غـذا باشـم.... 🌷هنوز بیش از چند قدم جلوتر نرفته بودیم که پیرمرد سیدی جلو ما را گرفت و گفت: آقایان شام خورده اید؟ گفتیم: نه، نخورده ایم. سید گفت: خدا را شکر! برای من غذا زیاد گذاشته اند. مانده بودم که این همه غذا را چه کار کنم که اسراف نشود. حاجی دستش را بالا برد و خدا را شکر کرد. بعد دنبال سید رفتیم داخل کوپه اش. سفره انداخته بود و چه غذایی هم.... 🌹خاطره اى به ياد شهید حجت الاسلام عبدالله میثمى
🌺 توصیه‌ای شاد از شهید عبدالله میثمی🙂 💠 متن خاطره : هیچ وقت عبدالله رو بی‌لبخند نمی دیدی. به دیگران هم می‌گفت: از صبح که بیدار میشین، به همه لبخند بزنین، تا هم دلشون رو شاد کنین و هم براتون حسنه بنویسن... وقتی به دنیا اومد ، پدربزرگش به قرآن تفأل زد و این آیه اومد: قَالَ‌ إِنِّي‌ عَبْدُ اللهِ‌ آتَانِيَ‌ الْکِتَابَ‌ وَ جَعَلَنِي‌ نَبِيّاً . برا همین اسمش رو گذاشتند عبدالله. وقتی هم شهید شد، سخنرانِ مراسم تشییع (که روحانی بود )می‌گفت: مانده بودم چطور سخنرانی رو شروع‌کنم. تفألی به قرآن زدم و این آیه آمد: قَالَ‌ إِنِّي‌ عَبْدُ اللهِ‌ آتَانِيَ‌الْکِتَابَ‌ وَ جَعَلَنِي‌ نَبِيّاً 💠خاطره‌ای از زندگی روحانی شهید عبدالله میثمی، نماینده امام در قرارگاه مرکزی خاتم‌الانبیاء(ص) ▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️ 💠 تلافی رنجاندن دل بسیجی‌ها 🌷عبدالله برای اصلاح موهایش، از آرایشگاه صلواتی قرارگاه نوبت گرفته بود. وقتی وارد شد، دید که بسیجی‌ها در صف نشسته‌اند. بلافاصله برگشت بیرون. کسی علت را پرسید. گفت: من خجالت می‌کشم از این‌که در صندلی اصلاح بنشینم و بسیجی‌ها در صف باشند. گفت: این چه حرفی است؛ نوبت گرفتن یک مسئله عادی است و همه می‌دانند 🌷بالاخره با اصرار دیگران نشست. وقتی از آرایشگاه بیرون آمد، عینکش افتاد روی زمین و دسته‌اش شکست. عبدالله لبخندی از روی رضایت زد و گفت: خدایا شکرت! این هم به تلافی شکستن دل بچه بسیجی‌ها. خداوند می‌خواست با این کار تلافی کند 🌹خاطره ای به یاد شهید روحانی عبدالله میثمی 📚 کتاب "تنها سی ماه دیگر"، نوشته‌ مصطفی محمدی ❌❌ اون‌ها حواسشون جمع بود، ما چی...؟! ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🌹١١ بهمن -- سالروز شهادت «سعید دهقانی», جانشین گردان از تیپ ٧٢ زرهی محرم متولد: ۱۳۴۳ // روستای بورکی کازرون 🕊شهادت: بین فکه و چزابه (عملیات والفجر)--- ۱١/ ١١/ ١٣۶١ مزار شهید: گلزار شهداء روستای بورکی
چشم‌های تو پنجره‌های بهشت است پرده پلک‌هایت را که کنار بزنی نور به دنیا می‌تابد ... دوازدهم بهمن سال ۱۳۴۵ در تهران متولد شد. وی به‌عنوان بسیجی در جبهه‌های حق علیه باطل حضور یافت و سرانجام در تاریخ دوازدهم اسفند ۱۳۶۵، بر اثر اصابت ترکش در «شلمچه» به شهادت رسید و در بهشت زهرای تهران (س) به خاک سپرده شد.