40.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #فیلم | توسل شهید جنگروی به حضرت زهرا (سلام الله علبها)
🌴 در جلسه مسئولین لشکر۱۰ سیدالشهدا(ع) - قبل از عملیات والفجر ۸ (آزادسازی "فاو")
⚪️ اردوگاه کوثر - روستای ام النوشه -بهمن ۱۳۶۴- چادر تبلیغات گردان تخریب
سردار شهید، حاج جعفر جنگروی
اولین فرمانده سپاه خرمشهر، از همرزمان حاج احمد متوسلیان در سوریه و لبنان، قائم مقام لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع)
... که در همین عملیات والفجر ۸ به شهادت میرسد🕊🕊
▫️▫️▫️▫️▫️▫️🚩🚩🚩
🎞 در فیلم👆، سردار علی فضلی، فرمانده لشکر ۱۰ (فردی که کلاه به سر دارد) نیز دیده می شود که در این عملیات، یک چشم خود را بر اثر اصابت ترکش، از دست میدهد😔
دوران #جنگ_تحمیلی
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
📲 𝐣𝐨𝐢𝐧➘: ↶↷
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
👇👇
دفاع مقدس
🎥 #فیلم | توسل شهید جنگروی به حضرت زهرا (سلام الله علبها) 🌴 در جلسه مسئولین لشکر۱۰ سیدالشهدا(ع) -
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 #فیلم | سردار حاج علی فضلی، فرمانده لشکر ۱۰ سیدالشهدا(ع)
🌷این سردار دلیر و محبوب رزمندهها، در تاریخ ۲۷ بهمن ۶۴ در طی عملیات والفجر ۸ ، در منطقه فاو, بر اثر انفجار موشک دوربرد که از امالقصر شلیک شده بود، مجروح گردید و یک چشم خود را تقدیم راه خدا کرد🌴
دوران #جنگ_تحمیلی
-------------------------------------------
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
اینجا بیت شهداست👆
🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است
👇👇👇
www.tebyan.net/SoundGallery8-tarkeshhaye_velghard.mp3_95329.mp3
زمان:
حجم:
600.3K
📚 #کتاب_صوتی
ترکشهای ولگرد
7⃣ قسمت هفتم
🔹 ... کدخدای نوجوان 😍
🎙با صدای : محمدرضا سرشار
﴿گوینده قصه ظهر جمعه﴾
👈 قسمت ششم اینجا
👈 قسمت هشتم اینجا
☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫
🪖 ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
🪖 روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas
🔴 مـــرجع نشـــر آثار شـهـــدا و دفاع مقدس
✅ روایتگر رویدادهای جنگ تحمیلی
دفاع مقدس
🎥 #فیلم | توسل شهید جنگروی به حضرت زهرا (سلام الله علبها) 🌴 در جلسه مسئولین لشکر۱۰ سیدالشهدا(ع) -
📷جلسه هماهنگی مسئولین لشکر۱۰سیدالشهدابرای عملیات والفجر ۸
🔹علی فضلی،فرمانده لشکر
🌷شهید جعفر جنگروی،جانشین
🌷شهید احسانی،مسئول ستاد
🌴اردوگاه کوثر-روستای ام النوشه -بهمن۶۴-چادرتبلیغات گردان تخریب
دفاع مقدس
🎥 #فیلم | توسل شهید جنگروی به حضرت زهرا (سلام الله علبها) 🌴 در جلسه مسئولین لشکر۱۰ سیدالشهدا(ع) -
🌷 ۲۷ بهمن ماه - سالروز شهادت
قائم مقام لشکر۱۰ سیدالشهداء
#شهید_سردار_جعفر_جنگروی
🌹او در عملیات والفجر ۸ ،
در ۲۷ بهمن ۱۳۶۴ ، بعد از آزادسازی شهر استراتژیک فاو به شهادت رسید
🌴 سرنوشتِ مقلدان خمینی
چیزی جز شهادت نیست ...
▫️▫️▫️▫️▫️🚩🚩🚩🚩
🌴 شهید جعفر جنگروی در یک نگاه:
در اوایل انقلاب به فرماندهی سپاه خرمشهر منصوب شد (دوران فتنه خلق عرب)... با آرامش خرمشهر محمد جهان آرا را به جای خود قرار داد و به کردستان رفت. به اسارت ضدانقلاب درآمد. او را به همراه چند پاسدار دیگر آماده اعدام کردند. دوستانش به شهادت رسیدند اما ... در کنفرانس لیبی نماینده ایران بود. به سوریه و لبنان و افغانستان رفت و در کنار مبارزان جنگید. با شروع جنگ مسئول عملیات جبهه غرب شد. عملیات دشت ذهاب یادگار مدیریت او بود. حاج جعفر در عملیات رمضان بر اثر انفجار گلوله توپ در مقابلش به شهادت رسید. پیکر شهید را داخل هواپیما قرار دادند در آسمان بودند که... دوباره به جبهه آمد. سه سال در خدمت رزمندگان بود. تا اینکه در عملیات فاو همراه با ملائک به آسمان رفت.🕊🕊🕊
ایتا
http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰لحظه شهادت سردار اسلام حاج جعفر جنگروی از زبان همرزمان شهید؛
حاج جعفر همانند مادرشان حضرت زهرا(س) پهلویشان شکافته شد و به حالت سجده بر زمین افتاد...
۲۷ بهمن ماه ، سالروز شهادت سردار اسلام شهید حاج جعفر جنگروی
قائم مقام لشکر ۱۰ سید الشهدای تهران
گرامی باد🌷
ایتا
http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
"خدایا! خود آگاهی که در شبهایی که خواب دوستانت، یعنی شهدا را میبینم چقدر افسوس میخورم که نمیتوانم خود را به قافله آن بزرگواران برسانم و در اوقاتی فکر میکنم آیا این نعمت بزرگ نصیب من درمانده هم خواهد شد یا نه، در این مطلب میمانم و فقط مجدداً از آن شهدا میخواهم که به خوابم بیایند…"
به یاد ،جانباز و پهلوان شهید
سردار، حاج جعفر جنگروی
اولین فرمانده سپاه خرمشهر،
از همرزمان حاج احمد متوسلیان در سوریه و لبنان،
قائم مقام لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع)
اخوی شهید علی جنگروی
از شهدای مسجد موسی ابن جعفر (ع)
خیابان آیت الله سعیدی
🌷شهادت:۲۷ بهمن ۱۳۶۴
عملیات والفجر ۸
🌷🌴🌷🌴🌷🌴🌷
👆نامهای به پسرم
سردار شهید حاج جعفر جنگروی
«…و تو ای گل آقا، ای پسر خوشگل، ای پسر باهوش، ای پسر شجاع، ای رزمنده کوچک و سرباز خوب، ای شهید آینده اسلامی، ای حسین عزیزم، بدانید که فرزندان خلف عزیزترین مال دنیا و ذخیره آخرت برای پدران و مادرانشان هستند و هیچ پدر و مادری نمیتواند دوری فرزندان خود را تحمل کند. الا در یک صورت در یک طریق آن هم طریق خدا، وقتی صحبت از خداست و طریق او، هیچ چیز معنا ندارد چرا که همه چیز از او شروع میشود و به او ختم میشود.
برای همین انسان وظیفه دارد با کمک خداوند این راه را راه خود قرار دهد و این سعادتی است که خدا نصیب ما کرده و ما را به خانه خودش و شهر پیامبر گرامیش دعوت کرده. حسین جان! اینقدر عظمت مکه و مدینه زیاد است که شاید انسان دیگر فکر جای دیگری را نکند، اما هر موقع بچه کوچکی و یا طفل نوزادی را میبینم به یاد تو و خواهرت میافتم.»
(دستنوشته شهید در سفر حج)
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
پنجشنبه ۲۵ بهمن سال ۱۳۶۴ و شب جمعه بود. شروع کردم به خواندن دعای کمیل. خیلی نگران بودم.
از خداحافظی آخر حاج جعفر و حرف هایی که به حاج خانم زده بود بیشتر دلواپس شدم.
همین طور طی دعای کمیل اشک می ریختم و از خدا سلامتی حاجی را می خواستم.
بعد از دعا خیلی سریع با بچه ها خوابیدیم. تازه چشمانم گرم شده بود که احساس کردم پشت دیوار بقیع ایستاده ام!
ایام فاطمیه بود من هم به یاد سفر حج و شهر مدینه و غربت مادرم حضرت زهرا(س) بودم.
من در کنار دیوار بقیع بودم. اما با تعجب دیدم عده ای از خانم ها داخل قبرستان بالای سر یک مزاز نشسته اند!
با خودم گفتم خانم ها را که داخل قبرستان بقیع راه نمی دادند، این ها چطور رفته اند؟!
دوباره دقت کردم. دیدم قبری که دور آن جمع شده اند بر خلاف دیگر قبور، سنگ مزار دارد. سنگی سفید و درخشنده، مثل قبور شهدا در بهشت زهرا(س) از خانمی پرسیدم: « شما چطور رفتید داخل، اصلا این قبر برای کیست؟!»
آن خانم هم جواب داد: اینجا مزار حضرت زهرا(س) است. اگر می خواهی به اینجا بیایی باید یک نفر شمارا شفاعت کند.
تا این جمله را گفت از خواب پریدم. شروع کردم به فکر کردن. منظور از این خواب چه بود؟! مزار حضرت فاطمه(س)؟! شفاعت؟!
روز بعد حساب کردم دیدم بیست روزه از حاجی خبر نداریم. نگرانی ام بیشتر شده بود.
دیگر برادران جعفر هم جبهه بودند اما آن ها پیش هم نبودند تا خبر بگیرند.
ا▫️▪️▫️▪️▫️
صبح شنبه که بیست و هفتم بهمن بود دیر از خواب بیدار شدم. باید سریع می رفتم محل کار. خودم را سریع رساندم به مدرسه. دیر شده بود. بچه ها رفته بودند سر کلاس.
می خواستم سریع به کلاس برسم که مدیر مدرسه از پنجره ی دفترش من را دید. در حال صحبت کردن با تلفن بود. یک دفعه بلند گفت: « خانم محمدی، خانم محمدی بیا تلفن.»
بعد آرام گفت: « برادر گوشی را نگه دارید.» با تعجب برگشتم به سمت دفتر مدیر و گفتم: « با من کار دارند؟!»
گفت: « بیا، آقای جنگروی از جبهه تماس گرفتند.»
نفهمیدم چطور گوشی را از دست خانم مدیر گرفتم. سلام کردم و با خوشحالی شروع به صحبت کردیم. خانم مدیر هم رفت بیرون.
جعفر همین طور با خوشحالی صحبت می کرد و حال همه را می پرسید. حال مادر و پدر، حال من و مهدیه و علیرضا و...
خیلی با من صحبت کرد. بعد دوباره شروع کرد حال و احوال پرسید. انگار نمی خواست قطع کند، مرتب ادامه می داد.
چند دقیقه ای با هم حرف زدیم. بعد هم گفت: « الان جلسه داریم. باید بروم سمت منطقه فاو.»
گفتم: « خیلی مراقب خودت باش، راستی خیلی وقته رفتی منطقه، کی بر می گردی؟!»
بی مقدمه گفت: « مگر نمی خواهی بروی زیارت، پس دیگر نگو کی بر می گردی!»
دست آخر هم یک جمله گفت و خداحافظی کرد. این جمله تا شب فکر من را مشغول کرده بود. حاجی گفت: « مواظب باش صدایت به گوش نامحرم نرسید!!» بعد هم گفت: « خداحافظ و قطع کرد.»
هی با خودم می گفتم در مدرسه ی ما که مرد وجود نداشت، یعنی چه که گفت صدایت به گوش نامحرم نرسد؟!
— راوی: همسر شهید
📚منبع: کتاب "بی قرار " - زندگی نامه و خاطرات سردار شهید حاج جعفر جنگروی
در این هوا و صبح زیبا
یک چایی داغ میچسبه...
#صبح_بخیر
#بفرمایید_چای
#چادر_گردان
دوران جنگ تحمیلی
▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas