eitaa logo
دفاع مقدس
5.3هزار دنبال‌کننده
30.1هزار عکس
20هزار ویدیو
1.5هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕌 چه اربعین پُر بَراتی بود، اربعینی که گذشت...🚩🚩 🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱 پس از ستاره‌ها هر چند بلا پشت بلا می‌آید یک روز امام عصر ما می‌آید غم نیست ستاره‌های ما را بکشند خورشید پس از ستاره‌ها می‌آید ✍🏻
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙آنچه کیسینجر به شهید لاریجانی گفت...
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پایان امپراطوری آمریکا🇺🇸📛 امانوئل تاد، تحلیلگر فرانسوی: ▪اگر ایران این ضربه را تاب بیاورد و به اهدافش برسد، در عمل ممکن است پایان امپراطوری آمریکا باشد. ⚪️💠⚪️💠⚪️💠⚪️💠⚪️ 🍂 بوی شکست آمریکا به مشام میرسد! اعتراف ژنرال مکنزی فرمانده تروریست‌های سنتکام: ایران تصورات را از قدرت نظامی آمریکا عوض کرد دنیا و حتی من فکر نمی‌کردم، ایران در مقایل تمام توان آمریکا و اسرائیل و پس از ترور آیت الله بتواند بیش از ۲ روز دوام بیاورد. اما اشتباه بود. ما بیش از ۵۰ سال زحمت کشیدیم تا پایگاه های سنتکام در خاورمیانه تقویت شود و اینها همگی دود شد و رفت هوا. اما اگر نابودی این امکانات باعث فروپاشی حکومت ایران می‌شد، این ارزش داشت اما اکنون دنیا چیز دیگری را مشاهده می‌کند》۱۴۰۴/۱۲/۱۶
دفاع مقدس
🍂 صالح حمامة، فعال سیاسی و رسانه‌ای عربستانی در پیامی نوشت: ✍به پروردگار کعبه سوگند که رستگار شدی! رسالت خود را به انجام رساندی، امانت خود را ادا کردی و دشمنانت و دشمنان مسلمانان و تمام بشریت را خوار و ذلیل ساختی بمقام شهادت نائل آمدی،در بزرگترین زمان و در بهترین ایام، در ماه رمضان و در بزرگترین نبرد علیه جنایتکارترین دشمن ⚪️💢⚪️💢⚪️💢⚪️ 💠 برای شهید علی لاریجانی آن روی دیگر آقای لاریجانی این متن را از روی دیدار ۲ساعته جذابم با فریده خانم(همسر علی آقای لاریجانی) مینویسم.دیداری که چندماه پیش در عصری پاییزی در منزلشان اتفاق افتاد. قرار بود درباره مادرش حرف بزنیم اما در تمام طول صحبتمان «علی» از دهانش نیفتاد. میگفت:«وقتی علی خونه نیست انگار دستام بریده شده! علی که باشه همه کارهای خونه رو انجام میده.بی آنکه من ازش خواسته باشم.خریدها رو جابجا میکنه.سبزی و مرغ رو پاک میکنه.ظرفها رو میشوره...»دهانم باز مانده بود که مگر میشود مردی که بیرون از خانه امنیت ملی ایران را حمل میکند،بتواند توی خانه مرغ پاک کند و ظرف بشورد؟که بعدش فهمیدم همه اینها مال زمانیست که«علی خانه باشد» و او ۶ماه بود که خانه نرفته بود. از جنگ۱۲روزه که دیگر اجازه نداشت زندگی معمولی داشته باشد.کسیکه ابرقدرتهای دنیا برای کشتنش جایزه گذاشته بودند، مردی عاشق پیشه بود که دل جوانی داشت و منشی پخته و با طمانینه.که «از جوانی هم پخته بود» روزیکه هنوز ۲۰سال هم نداشته و آمده بوده خواستگاری فریده و پدر فریده راغب به این ازدواج بوده و مادر پرسیده بود:‌«زیادی جوان نیست موری جان؟» و مرتضای مطهری جواب داده بود:«نه باهاش حرف زدم.عقلش پیره» و مرتضی خبر وصلت دخترش با پسر آیت الله آملی را در نوفل لوشاتو به امام داده و خوشحالی امام را دیده بود که عالم زاده ای با عالم زاده ای ازدواج کرده.البته از نظر مالی خانواده علی بالاتر از خانواده فریده بودند و زمینها و گوسفندهای فراوانی در شمال داشتند.خانه ای هم که برای زندگی فریده و علی در نظر گرفتند آنقدر بزرگ بود که آقای مطهری مجبور شد برای جهیزیه دخترش ۲دست راحتی و ۲تافرش بخرد که جاهای خالی خانه را پرکند.همان راحتی ها و فرشهایی که هنوز هم در خانه آنها بود و مبل دیگری بجز همانها که شهیدمطهری ۴۰سال پیش خریده بود نداشتند.عجیب هم نبود.فریده میگفت علی نه هرگز از مجلس حقوق گرفت و نه از مسئولیتهای بعدیش.حقوقش سالها همان حقوق استاد دانشگاهی است که تازه از آنهم مقداری هر ماه بحساب بیت المال میریزد که مدیون نباشد.میگفت این خانه را که میخریدیم پول لازم شده بودیم و دخترم پیشنهاد داد که «بابا نمیشه حقوقهای معوقه تون رو از مجلس بگیرید؟»که علی قبول نکرد وگفت: «ما خیلی به این کشور بدهکاریم.من چیزی طلب ندارم»اینها را کسی گفته بود که از اولین روزهای انقلاب لحظه ای را به آسایش نگذرانده و برای ایران دویده و زحمت کشیده بود. چو در عوض بارها جفا دیده و تهمت شنیده و مورد حسادت قرار گرفته بود.فریده خانم میگفت:«بعد از اینکه در انتخابات رد صلاحیت شد،آدمهای مختلف روزهای متمادی می آمدند و روی همین صندلی که شما نشسته اید مینشستند و ازش میخواستند که اعتراضی بکند.از خودش دفاع کند،چیزی بگوید، نامه سرگشاده ای،شکایتی...»‌همه حرفها را با طمانینه میشنید و با احترام مهمانانش را بدرقه میکرد.درحالیکه بهشان گفته بود: «ان شالله خودش درست میشود.من که نمیتوانم برای نظام هزینه بتراشم»ولی خوب بلد بود از نظام دفاع کند.شبیه گنده لاتهایی که خوب رجز میخوانند و بلدند چه چطوری جواب رجز حریف را بدهند که با خاک یکسان شود.اما کی باورش میشد که همین آدم پخته سیاسی در برابر بچه ها تا چه اندازه رقیق القلب بود که حتی در همان دوره ای که نباید خانه می آمد اگر چندهفته یکبار نوه هایش را نمیدید محزون و دلتنگ میشد.به همه بچه های فامیل محبت بیش از اندازه داشت و به بچه های خودش هم.با اینحال پسرانش را هرگز در امور کاری اش دخالت نمیداد. مرتضا در نوجوانی صدای خوشی داشت و اذان قشنگی میداد.فریده میگفت:«هرچه رفقای علی اصرار کردند بیاید در صدا و سیما اذان بگوید که ضبط کنند قبول نکرد. آنزمان که رئیس صدا و سیما بود»فریده میگفت:«علی در این ۴۰ و اندی سال که از شهادت پدرم گذشته هم برایم پدر بوده و هم همسر و هم رفیق و هم استاد.طاقت ندارم ببینم یک مو از سرش کم شده» دیشب که خبر شهادت علی آقا را با این عبارت:«‌علی لاریجانی تایید صلاحیت شد» خواندم،هیچ نگران خودش و حتی انقلاب نشدم.که خودش بحقش رسید و انقلاب هم گیر اشخاص نمیماند اما خیلی بفریده خانم فکر کردم.بزنی که روزی پدرش مرتضی را شهید کردند و دیروز رفیق و استاد و همسرش، علی را که وقتی خانه نباشد انگار دستهای فریده را بریده اند و حتی پسرش مرتضی را که صدای خوشی داشت و اذان قشنگی میگفت: من مطمئنم یک آه این زن میتواند آمریکا و اسرائیل را از ریشه بخشکاند فائضه غفارحدادی 👇👇
| این علم زمین نمی‌ماند ◽️مردم با تمام توان برای اقتدار کشور ایستاده‌اند.
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما بخاطر از دست دادن فرماندهان بزرگمان، احساس شکست نمی‌کنیم... ما پرچم آنها را برافراشته نگاه می‌داریم🇮🇷🇮🇷🚩🚩 و اهداف ایشان را دنبال می‌کنیم و با عزمی استوار و اراده و ایمانی راسخ و عشق به لقاء خداوند، به پیش می‌رویم... ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
📌تصویری دردناک از دست شهیدعلی‌لاریجانی🚩 🌷شهید دکتر لاریجانی: امام حسین علیه‌السلام فرمودند:«من مرگ را جز سعادت نمی‌بینم و زندگی با ستمگران را جز ملال و خواری نمی‌دانم.»
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙کلماتی که شهید بهشتی برای این روزهای ما گذاشت....
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌نبودت رو باور نداریم هنوز💔 بهم بگید باز دوباره آقام سخنرانی داره بیا ببین که بیت شلوغه یکی بهم بگه دروغه بهم نگید آروم بشم نفس نمی خوام بکشم دنیا برام چه بی فروغه یکی بهم بگه یه خوابه ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✍روایت حمید داودآبادی از دیدار با شهید آوینی: 🖋 همه هفته، هنگام نمازجمعه، در "چهارراه لشکر" می‌دیدمش. صدای گرمش در روایت‌فتح، آن‌قدر روحم را مدیون کرده بود که برای آشنایی با او، هر لحظه در پی فرصت باشم. روز جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۷۱ ، به آرزوی دیرینه‌ام رسیدم. آرزویی که با دیدن اولین قسمت‌های روایت‌فتح در سال‌های گذشته، در وجودم شعله کشید تا بر دستان مبارک سازندگانش بوسه زنم. خودش آمد. من نخواستم. فکرش هم برایم مشکل بود. آمد کنارم. بله، درست کنارم روی لبه‌ی باغچه نشست. چهارراه لشکر خلوت بود. نمی‌دانم چه شد که تصمیم گرفتم آخرین جمعه‌ی سال را زودتر از دفعات قبل به نمازجمعه بروم. سجاده را بر زمین گذاشتم و بر لبه‌ی باغچه نشستم. دقایقی نگذشت که او نیز آمد. اتفاق یا هر چه که بود، سجاده‌اش را کنار سجاده‌ی من پهن کرد؛ نگاهی به اطراف انداخت، کسی را نیافت. آمد طرف من. نزدیک که شد، به احترامش برخاستم. حیفم آمد چنین لحظه‌ای را مفت از دست بدهم. دستم را دراز کرده و پس از مصافحه، روبوسی کردم. دست گرمش را فشردم. بی‌هیچ تکبّر، با اخلاصی بسیجی‌وار و لبخندی زیبا، جوابم را داد. نشست کنارم روی جدول. چشمانش از لبانش تشنه‌تر بودند؛ و گوش‌هایش هم. همه را می‌پایید. وقتی گفتم: ـ آقاسید، نَفَسِت خیلی حقّه. صدات گرمه. خدا خیرت بده. محجوبانه سرش را پایین برد و تنها عذرخواست و گفت: ـ ما که کاری نکردیم ... هر که را با دست نشان می‌دادم و از رشادت‌هایش در جنگ می‌گفتم، با چنان نگاه نافذی دنبال می‌کرد، پنداری دارد حرکاتش را ضبط می‌کند. خوب می‌شد از چهره‌اش خواند با هر نگاه، برنامه‌ای از روایت‌فتح در ذهنش نقش می‌بندد. دوست داشتم در آغوش بگیرمش و رخسار خسته از جفای روزگارش را غرق بوسه کنم. چرا که سید، مثل دیگر بسیجیان، هنوز نان را به نرخ سال 60 می‌خورد. با همّتی که داشت، شاید که می‌توانست تشکیلات بزرگ اقتصادی بزرگی راه بیندازد و سود سرشاری به جیب بزند؛ اما او، از همه‌ی دنیا فقط جبهه را برگزید و از آدمیانش فقط بسیجی‌ها را. او هم مثل امام و رهبرشان، مُشتی از خاک جبهه را به مُشتی طلا نمی‌داد و همان بود که لحظه‌ای آرام و قرار نداشت. همین‌طور که نشسته بودیم و می‌گفتیم و می‌گفتم، از دور نمایان شد. سریع دم گوش سید گفتم: ـ آقاسید، حواست‌رو خوب جمع کن. این پیرمرده رو که داره میاد طرف‌مون، خوب بهش دقت کن. ـ مگه چی‌یه؟ ـ بذار بیاد و بره، شما فقط بهش دقت کن من می‌گم. آمد. نزدیک شد. مثل همیشه، با خنده. چشمانی ریز که از میان پلك‌هایی نزدیک به‌هم، به‌زور آدم را نگاه می‌کردند. طبق روال همیشه، دست در جیب کُت چروکیده و رنگ و رو رفته‌اش برد و به هر کدام‌مان یک شکلات داد. با همان لهجه‌ی غلیظ آذری، حال و احوال کرد و عید را پیشاپیش تبریک گفت. عمدا برخاستم و با او روبوسی کردم تا سید هم همین‌کار را انجام بدهد، که داد. وقتی از ما رد شد، سید با نگاهش داشت او را می‌خورد. دور که شد، مشتاقانه برگشت و گفت: ـ اون کی بود؟ و گفتم: ـ اون یه قاچاقچی بود. نه ببخشید، اون یه بلدچی بود. اون خوراک کار شماست. وقتی داستان او را برایش گفتم، با حسرت، او را از دور نگاه کرد و گفت: ـ واقعا خوراک یه برنامه‌ی خوبه. چه‌طوری می‌شه اون ‌رو پیداش کرد؟ ـ همین‌جا. هر هفته همین‌جاست. خواستی، باهاش هماهنگ می‌کنم بشینید پای حرفاش. و رفت و قرار شد هماهنگ کنم که ... سید رفت که بیاید، ولی نیامد. در فکه پرواز کرد. آن پیرمرد نیز چندسال پیش، خسته و دل‌شکسته از روزگار، در گوشه‌ای از این شهر غبار گرفته، خُفت و دیگر برنخاست و کسی از او نپرسید: ـ حاجی، تو کی بودی؟ و این، همه‌ی آن چیزی است که آن روزجمعه، برای سیدمرتضی تعریف کردم. فقط اسمش را نپرسید که معذورم: حمید داودآبادی ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ 👇👇👇