فرماندهی تیپ حضرت معصومه "سلاماللهعلیها" لشکر۱۷ علیبنابیطالب(ع)
🌷 سردار شهید محمد بنیادی (●ولادت: ۱۳۳۷، قم ☆ ○شهادت: ۱۳۶۲، عملیات والفجر۴)]
دوران نامزدیمان
بیشتر جبهه بود.
عادت کرده بودیم
دلتنگیهایمان را
با نامههایی که مینوشتیم،
تقسیم کنیم.
وقتی میآمد مرخصی،
فوری چادرم را سر میکردم
و میدویدم سمت خانهشان.
از در که وارد میشدم
نگاهش تا میافتاد توی نگاهم،
میخندید و میپرسید:
«من تازه اومدم،
تو از کجا فهمیدی؟»
نمیدانست مادرش خبردارم کرده.
****
... وقتی میآمد -شهرستان-
با هم میرفتیم باغ.
یکبار دستمالش را که پر کرده بود
از گلهای محمدی،
گرفت جلویم و گفت:
«بفرمایید،
اینها رو برای شما چیدم.»
راوی: همسر شهید
⚪️💠⚪️💠⚪️💠⚪️💠⚪️💠
🌹 زندگی به سبک شهدا
🌷 سردار شهید محمد بنیادی فرماندهی تیپ حضرت معصومه"سلاماللهعلیها"
به خیابان اصلی که رسید،
گنبد طلایی رنگ حرم حضرت معصومه(سلاماللهعلیها) به چشمش خورد.
قدمهایش را تندتر برداشت
تا زودتر به حرم برسد.
شاید دیگر نمیتوانست به پابوس بی بی بیاید.
وقتی به حرم رسید،
سرش را رو به حرم به حالت تعظیم،
خم کرد و سلام داد:
《«السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ رَسُولِ الله. السَّلامُ عَلَيْكِ یا بنت موسی بن جعفر.
یا فاطمة اشفعی لی في الجنه»،
بی بی جان!
من افتخارم اینه که
اسم تیپام نام شماست.
امیدوارم لیاقت این خدمتگزاری رو داشته باشم.
تو را به حق جدت،
امام حسین(علیهالسلام) حاجت منو برآورده کن!》
💠خاطراتی از سردار شهید محمد بنیادی فرمانده دلاور تیپ حضرت معصومه(س) لشکر علی بن ابی طالب-ع
🔹رفته بود توی سپاه.هروقت می پرسیدم: محمدجان این حقوقی که می گیری معلوم هست چه کارش می کنی؟ ولی طفره میرفت.یکروز حسابی پا پی اش شدم.بالاخره از زير زبانش کشيدم.گفت: مادر!بین خودمان بماند.راستش من حقوقم را در راه خير مصرف ميکنم.پرسیدم:کجا؟ جواب داد:دوستي داشتم که شهيدشدو حالا خانواده اش کسي را ندارد.من کل حقوقم رامیدهم به آنها؛ان شاءالله ذخيرة آخرت!
راوی: مادر شهید
▪️برای ناهار وشام که میرفتیم اگر احساس میکرد غذا کم است بدون اینکه کسی بفهمد کم کم میخورد تا به بقیه بیشتربرسد.گاهی هم اصلا نمیخورد.ماهیانه هفتصدتومان حقوق میگرفت. همین را هم میگذاشت برای کمک به بچه ها. میگفت من به این پول احتیاج ندارم اگرکسی نیازدارد بدهیدبه او
راوی: رسول رضايي
یکشب باهم وارد مقر یگان میشدیم که دیدم نگهبان دم در خوابش برده.خواستم بیدارش کنم،محمد نگذاشت.دستم را کشید وباصدای ملایم گفت:بیدارش نکن. خیلی آرام رفت بالای سرش و با ملایمت از خواب بیدارش کرد.نگهبان حسابی هول شده بود.محمد اسلحه اش را گرفت وگفت برو بگیر بخواب من جای شما نگهبانی میدهم
💠🌴💠🌴💠🌴💠🌴
بهتر آن دیدم که عاشقتر شوم
از تبار لشکر حیدر(علیهالسلام) شوم
مثل «بنیادی» به ایمان رو کنم
قلب را با عشق او همسو کنم
مثل آن فرماندهی تیپ امید
در هوای دوست باید شد شهید
آن که با والفجرها پیوند خورد
خنده رو رفت و دل ما را نبرد
آن که در پیشانیاش نوری سپید
مژدهای میداد از مردی شهید
یاد آن فرماندهی تیپ یکم
کز لبش هرگز نمیشد خنده گم...
✳️ تازه فرمانده گردان شده بود.
مسئولیتی که خیلی از قبولش کراهت داشت و راضی نبود.
رفته بود توی حال خودش.
یک گوشه مینشست و میرفت توی فکر.
✅ یکبار که سرزده وارد اتاق شدم دیدم نشسته و دارد گریه میکند.
گفتم:
«تو معلوم هست گرفتاریات چيست؟
جوانی به سنّ و سال تو که نمینشیند مثل بچهها گريه کند!
خوب میگوید دردش چيست؟»
اوّل ابا میکرد از گفتن.
بعد که مرا خيلی نگران ديد گفت:
«راستش نمیدانم اينها روی چه حسابی مرا گذاشتهاند فرمانده گردان؟»
مسئولیت سنگین و عمل درست به تکلیف فکریاش کرده بود.
☀️ استخاره کردم.
خوب که آمد خیالش راحت شد.
با توکل بر خدا کارش را شروع کرد.
🎙 راوی: پدر شهید
🌷🌴🌷🌴🌷🌴🌷🌴🌷
🌷 یادی از سردار شهید محمد بنیادی، فرمانده دلاور و با اخلاص تیپ حضرت معصومه(سلاماللهعلیها)از لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب(علیهالسلام)
⚪️ ولادت: ۱۳۳۷/۰۷/۲۷ ● قم
🔴 شهادت: ۱۳۶۲/۰۸/۱۳ ● عملیات والفجر۴، پنجوین
#خاطره
🌹 آخرین باری که آمد خانه،
برای رفتن خیلی عجله داشت.
تا دم در بدرقه اش کردیم.
دستش روی دستگیره بود که گفتم: «محمّد! چرا اين قدر عجله؟ تو که هنوز درست و حسابی با مادر خداحافظی نکردهای!»
🌷 خندید و گفت:
«چشم، اين دفعه هم خداحافظی میکنم.»
برگشت طرف مادر.
در آغوشش گرفت
و بوسید.
همین که خواست برود گفتم:
«داداش! پس ما چی؟!»
🌷 باز هم خنديد
و گفت:
«با تو ديگر نمیخواهد ديده بوسی کنم.»
گفتم:
«نمیگويی اينجوری دلم میشکند؟»
آمد و با من هم ديده بوسی کردیم
همین که رفت دنبالش دویدم سر کوچه
و گفتم:
«رسیدی زنگ بزن.»
🌷 محمد رفت،
ماندم تا دور شد.
همین طور از پشت سر نگاهش میکردم.
همان شد نگاه آخرم.
نگاه به محمدی که به دنیا پشت کرده بود...
🎙 راوی: برادر شهید
🌷شهید عاشورایی"حاج احمد کریمی"
فرمانده گردان حضرت معصومه (س)
لشکر۱۷ علیبنابیطالب(ع) با شال عزا
در جمع عزاداران حسینی در جبهه
▫️▫️▫️▫️▫️▫️
ادامه👇👇👇
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سردار شهید "حاج احمد کریمی" فرماندهی گردان حضرت معصومه (سلاماللهعلیها) لشکر ۱۷ علیبنابیطالب (علیهالسلام)
به یاد خونین بال خَیِّن
شهید مجید صنعتی کوپایی
از شهدای شمیرانات (پاسداران)
🇮🇷لشکر ۱۰ حضرت سید الشهدا (ع)
گردان قمر بنی هاشم (ع)
🇮🇷لشکر ۱۷ علی ابن ابیطالب (ع)
گردان حضرت معصومه (س)
شهادت: عملیات کربلای چهار ،نهر خین
رجعت پیکر: ۱۳۸۰
"خدایا تو شاهد باش که من
دست از تمامی مظاهر دنیا کشیدم"
👨👧#روز_دختر
.
📷 عکسی که می بینید مربوط است به
تاریخ ۱ اردیبهشت ۱۳۶۵ ، روز تشییع
جنازهی سردار شهید حاج عباس طالبی
وسطی کلایی( از دلاورمردان لشکر ویژه ۲۵ کربلا) .دختر ۶ ماهه شهید برای
آخرین بار با پیکر پدرش وداع میکند.
تو وصیتنامه ش سفارش کرد : در روز
تشییع من بر سر دخترم معصومه چادر و به دستش اسلحه بدین تا دشمنان اسلام
و انقلاب ببینند که با رفتنم سلاحم و هدفم بر زمین نمانده...
.
📝 #دلنوشته: دخترم به یاد داشته باش آنقدر دوستت دارم که به خاطرت با تمام سختیهای دنیا خواهم جنگید. به من تکیه کن که تکیه گاهت عاشقانه دوستت دارد... روز دختر مبارکت باشه دختر قشنگِ بابا.
.
#حجاب
#لشکر_ویژه_۲۵_کربلا
#همیشه_دوستت_دارم_ای_شهید
💐 دعای خیر پدر در حق فرزند 😍
یادداشتی از #شهید_اسماعیل_دقایقی به مناسبت تولد فرزند دخترش 😍
📎متن تصویر:
روز تولد دخترم زهرا ۴ بامداد نزدیک اذان صبح، خدایا او را مولودی پُر برکت برای اسلام قرار بده و بنده ای در راه امامان بزرگوار شیعه خصوصا بانوی مطهر اسلام حضرت فاطمه زهرا"س"
#روز_دختر #میلاد_حضرت_معصومه (س)