دفاع مقدس
شهید حسن غازی، فرمانده توپخانه ... و فوتبالیستی که رشته پزشکی را رها کرد به #معلمی روی آورد
🌷معلم شهید
.. و فرمانده گردان توپخانه
▪️ "حسن غازی" متولد ۱۳۳۸ شهر اصفهان در سن ۱۶ سالگی به عنوان کاپيتان تيم فوتبال جوانان سپاهان بسيار خوش درخشيد و در مسابقات قهرمانی کشور به عنوان ورزشکاری خوش اخلاق و مستعد مطرح گرديد که با شرايط فنی و تکنيکی بالايی که داشت به تيم ملی جوانان کشور دعوت شد.
▪️در دانشکده پزشکی دانشگاه اصفهان داروسازی قبول شد، همان زمان تيم منتخب اصفهان هم قرار بود در جام قدس شرکت کند، به تيم ملی هم راه پيدا کرده بود اما به خاطر شروع جنگ و اينکه هدفش حضور در جبهه ها بود در هيچ کدام شرکت نکرد.
▪️پزشکی را رها کرد و امدادگر شد!! امدادگری را هم رها کرد و معلم شد!! در مدارس کردستان درس دين میداد و میگفت: اينجا يک مبلغ دينی که فکر مردم را درمان کند بيشتر نياز است تا اين که جسم مردم را..
▪️زمستان ۱۳۶۰ عازم جبهه های جنوب شد. در تیپ تازه تأسیس امام حسین (ع) بسیجی بود. و در عملیات فتح المبین شرکت کرد. بعد ازاین عملیات و بنا به درخواست سید حبیب الله اعتصامی، فرمانده توپخانه امام حسین(ع) به توپخانه رفت. در عملیات فتح المبین، بیت المقدس و رمضان خدمت در توپخانه از او فرماندهای مجرب و متخصص و کارآمد ساخت. قبل از عملیات محرم فرماندهی گردان توپخانه ۱۳۰م.م جوادالائمه(ع) را به او سپردند. سپس با افزایش یگانهای رزمی ، فرماندهان توپخانه سپاه تشکیل گروههای توپخانه را در دستور کار قرار دادند و حسن بهترین گزینه برای این کار بود که او گروه۶۱ محرم را تشکیل داد چند ماه ادارهاش کرد و در عملیات والفجرمقدماتی و والفجر۱ به کارش گرفت. مدیریت موفق او موجب شد که مأموریت تشکیل دومین گروه توپخانه سپاه را هم به او سپردند. حسن هم برای انهدام قوای دشمن متجاوز و پاک سازی کامل خاک ایران، گروه ۱۵ خرداد توپخانه سپاه را راه انداخت و در مدتی کوتاه آنرا به بالاترین توان و ظرفیت ممکن رسانید. که هم اکنون نیز این دو گروه از یگان های کارآمد توپخانهی نیروی زمینی سپاه اند.
▪️نحوه شهادت:
صبح روز ۱۳۶۲/۱۲/۱۱حسن وارد مقر گروه ۱۵ خرداد در منطقه طلائیه شده و بسرعت استحمام میكند، لباس سبز و زیبای پاسداری را برتن كرده و سر خود را میتراشد. همه بچه ها تعجب كردند چون حسن هیچ وقت لباس سبز پاسداری به تن نمیكرد. میگفت من لایق این لباس نیستم اما گویا به او گفته بودند اینك لایق پرواز شده ای برخیز و به میعادگاه بیا ...
دقایقی بعد حسن در خط مقدم طلائیه در منطقه عملیاتی خیبر است. برای آزمایش موشک بههمراه سردار شهید حسن طهرانی مقدم، سردار سید حبیب الله اعتصامی و سردار محمد آقایی به خط مقدم طلائیه میروند، که در محاصره دشمن بعثی قرار میگیرند. سردار غازی و سردار اعتصامی همپای بسیجیان عاشق ساعتها میجنگند و نهایتاً حسن غازی هدف تیر مستقیم تانک دشمن قرار گرفته و به درجه شهادت میرسد و سردار اعتصامی بدرجه جانبازی مفتخر میگردد، سردار مقدم و سردار آقایی هم بلطف حضرت حق سالم به عقب برمیگردند.
▪️در اثر پیشروی دشمن و شدت آتش، رزمندگان در خط موفق به تخلیه تعدادی از شهدا نمیشوند و پیكر مطهر حسن غازی یکی از معماران اصلی سامانه موشکی ایران هم در معراجگاهش در طلائیه میماند و هیچ چیز از او به عقب برنمیگردد. درست همانگونه كه خودش از خدایش خواسته بود …
#سردار_آتش
#جاویدالاثر_حسن_غازی
#روحششاد_باصلوات
آموزش و ایثار،
دو بال پیشرفت یک ملتاند،
یکی با قلم، دیگری با جان ...
❏ ۱۲ اردیبهشت سالروز شهادت
استاد دکتر مطهری و روز معلم گرامیباد.
#نوجوانان
#دفاع_مقدس
🌱 دوازدهم اردیبهشت 1348 - سالروز تولد شهید ناصر حسینی
ا🌱🌷🌱🌷🌱🌱🌷🌱
🏳️ ••کــارهایی که از نـــــگاه مـا گنـــــاه نیستـــــ . . .•
صدای انفجار آمد و سنگرش رفت هوا. هرچه صداش زدیم جواب نداد. سرش شده بود پر از ترکش.
📎توی جیبش یک کاغذ بود که نوشته بود:
"✿ گـنــــاهـان هفتــــــــه "
شنبه: احساس غرور از گل زدن به طرف مقابل؛
یکشنبه: زود تمام کردن #نماز_شب؛
دوشنبه: فراموش کردن سجدهي شکر یومیه؛
سهشنبه: شب بدون وضو خوابیدن؛
چهارشنبه: در جمع با صدای بلند خندیدن؛
پنجشنبه: سلام کردن فرمانده زودتر از من؛
جمعه: تمام کردن صلواتهای مخصوص جمعه و رضايت دادن به هفتصدتا.»
اسمش «حسینی» بود.
تازه رفته بود دبیرستان.
👇👇
🌷 شهید ناصر حسینی
نام پدر: براتعلی
تاریخ تولد: 1348
محل تولد: رهنان - اصفهان
شغل: محصل
یگان اعزام کننده: بسیج
تاریخ شهادت: 66/8/27
محل شهادت: فاو
زیارتگاه: گلزار شهدای شهر رهنان
زندگینامه:
ناصر روز دوازدهم اردیبهشت 1348 که مصادف با ماه صفر بود به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی خود را در یکی از مدارس محل تولد گذراند و دوره ی ابتدایی را در مدرسه شهید شریفی به پایان رساند و وارد هنرستان شهید مدرس اصفهان شد و در رشته ی اتومکانیک شروع به تحصیل نمود. هنوز سال اول را به پایان نرسانده بود که نتوانست در شهر و خانه بماند و ادامه تحصیل بدهد و جبهه را واجب تر دانست، ولی چون اندام ظریف و قد کوتاهی داشت از اعزام او ممانعت کردند ولی بالاخره به جبهه رفت و سرانجام در 27 آبانماه سال 66 ساعت 9 شب در سنگر دیده بانی به شهادت رسید. او دومین شهید خانواده بود.
جلوه هایی از شهید:
شهید بسیار خوش اخلاق و خوشرو بود. در امور خانه و مخارج خانه به پدر و مادر کمک می کرد و حتی در امور تحصیلی به خواهران و برادران کوچک کمک می نمود.
پیام شهید:
ای کسانی که هنوز به جبهه نیامده اید و شیرینی حضور در جبهه را نچشیده اید می گویم که امروز اسلام به جوانانی مبارز و جان بر کف احتیاج دارد و همین شماها هستید که می توانید به جبهه ها بیایید و با رزم بی امانتان دشمن را سرنگون کنید و زمینه را برای ظهور مهدی موعود (عج) فراهم سازید.
گلبرگ های خاطره:
در گردان موسى بن جعفر(ع) دوستى داشتیم چهارده- پانزده ساله، صفا و خلوص غریبى داشت.
او در جبهه خادم بچه ها بود. مخفیانه کفش هایمان را واکس می زد. امور روزانه ی سنگر را انجام می داد. شب ها نماز شب می خواند. اکثر شب ها متوجه می شدیم ناصر در بین آن ها نیست، بیرون از سنگر دنبالش می گشتیم و او را در گودالی قبر گونه که با دست خود حفر کرده بود می یافتیم که به یاد شب اول قبر در حال راز و نیاز با خدا بود.
برای همه مسلم بود که شهادت او ردخور ندارد و به همین دلیل و به بهانه کم سن و سالى اش اغلب دوستان نوبت پست او را از خواب بیدار نمى کردند و به جاى او نگهبانى مى دادند. سنگر نگهبانى عصر در آن قسمت از منطقه، فوق العاده در تیررس دشمن بود. یک روز بعد از ظهر داخل سنگر نگهبانى اش صداى انفجار آمد. آتش و دود همه جا را فراگرفته بود. هر چه او را صدا زدیم جوابى نشنیدیم. به درون سنگر رفتیم، کاسه ی سرش از بین رفته بود. او را بردند عقب . . .
دفاع مقدس
🌷 شهید شاملو 🌷شهید سیدمحمود میرعلی اکبری ... ... ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🌗 من امشب شهید میشم!
یکشنبه شب 12 اردیبهشت 1361
عملیات "الی بیت المقدس"
تیپ ۸ نجف اشرف
گردان ۲ ثامن الائمه (ع)
✍بخشی از جادۀ خرمشهر دست عراقی ها مانده بود. "احمد کاظمی"۲ (سردار و شهید 20 سال بعد!) فرماندۀ تیپ، برایمان سخنرانی کرد و از ادامۀ عملیات گفت. سوار وانت تویوتاها به پشت خاکریز جادۀ خرمشهر رفتیم.
ساعت 10 شب بود. خودم را روی خاکریز ول کرده بودم. مثلا استراحت میکردم. چشمانم را بسته بودم ولی خواب نبودم.
سمت راستم، "سیدمحمود میرعلی اکبری" در سینه کش خاکریز دراز کشیده بود. جلویش، محسن که خیلی باهاش رفیق بود، نشسته و چشمانش فقط به سیدمحمود خیره بودند.
ناگهان سیدمحمود از جا پرید. روکرد به من و در حالی که حلالیت می طلبید، خداحافظی کرد!
نه فقط با من، با هر کسی دوروبرش بود. با محسن که روبوسی کرد، او مبهوت و وحشتزده نگاهش کرد:
-چی شده محمود...چرا اینجوری میکنی؟
-چیزی نشده... من باید برم، همین
-باید بری؟ کجا؟
-خب معلومه...وقتم تمومه
-وقتِ چی تمومه؟
-ببین محسن جون...من امشب شهید میشم...وقت رفتنمه می فهمی؟
این را که گفت، محسن زد زیر گریه
سیدمحمود دست در جیب پیراهنش کرد، کاغذی را درآورد، آن را به محسن داد و گفت:
-این وصیتنامۀ منه...این رو بده به مادرم
محسن گریه اش شدیدتر شد.با هق هق گفت:
-آخه از کجا معلوم من شهید نمیشم که میدی به من؟
سیدمحمود خندید و گفت:
-تو کاریت نباشه، فقط این رو بده مادرم.
رفتند در آغوش هم و زارزار گریستند.
اشک منم درآمد. سعی کردم خودم را کنترل کنم و به خودم بقبولانم که سیدمحمود احساساتی شده!
در شانۀ جادۀ خرمشهر حرکت میکردیم، عراقیها که روی خاکریز (چند متر بالای سر ما) مستقر بودند، با تیربارهای ضدهوایی، رو به سینه و صورت بچه ها شلیک میکردند.
گلولۀ ضدهوایی که مستقیم میخورد توی صورت یا سینه نفر جلویی، فقط باید می نشستی زمین که تکه های بدنش رویت نپاشد!
شاید گلولۀ بعدی صورت تو را متلاشی کند
شاید هم مثل...
ساعتی بعد "امیر محمدی" (فرماندۀ دسته که دو روز بعد شهیدشد) زیر آتش وحشتناک تیربار، ضدهوایی و انفجار نارنجک و خمپاره های مرگبار، آمد کنارم و گفت:
-ببینم، این پسره محسن کجاست؟
-همین دوروبرهاست، چطور مگه؟
آروم در گوشم گفت:
-رفیق جون جونیش شهید شد...
با تعجب پرسیدم: کی؟
که گفت: سیدمحمود میرعلی اکبری
هیسسسس دیگه نپرسید چی شد و من چیکار کردم و...
فقط بدونید ۴۰ ساله اردیبهشت ماه، با خاطرۀ شهادت سیدمحمود، جهانشاه کریمیان، امیر محمدی، رضا علینواز و...جان می دهم، می سوزم، باز زنده می شوم تا سال بعد!
سیدمحمود در مشهد اردهال کاشان، کنار دو برادر شهیدش سیدمجتبی و سیدمحمدرضا خفته است.
✍حمید داودآبادی
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
دفاع مقدس
وقتی «بسیجی خامنهای» ، ایمان «بسیجی خمینی» را به ارث میبرد... 🎥 ویدئوی عروج باشکوه #معلم_شهید_
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#روز_معلم
به یاد معلمی که با خندههای روی لب
و تحمل زخم کاریاش بدون خم به ابرو
آوردن به ما درس ایستادگی داد ...
به یاد #شهید_حسین_بابری
که در شامگاه ۱۸ دی ماه ۱۴۰۴
با اصابت گلولهی تروریستهای آمریکایی
صهیونیستی مجروح شد و بدلیل اغتشاش
در مرودشت فارس به بیمارستان نرسید
و با دهان روزه آسمانی شد.
❏ معلوم شد دیگر ،
چرا اسمت "حسین" است
با رفتنت معنا شدی آقا معلم
شعر: میلاد عرفانپور
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 | حاج صادق آهنگران، حال و هوای میدان استقلال پرند را دفاع مقدسی کرد
«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»