5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لبخند زدی بهار با آن آمد
یک باغ پر از نرگس و ریحان آمد
ای دست بلند آسمان در دستت
من نام تو را خواندم و باران آمد
شهید حاج حسین خرازی
دفاع مقدس
لبخند زدی بهار با آن آمد یک باغ پر از نرگس و ریحان آمد ای دست بلند آسمان در دستت من نام تو را خواندم
🔅 شهید حسین خرازی
اسطوره شجاعت و اسوه نجابت
بخشی از مصاحبه بهداروند با حاج صادق آهنگران 👇👇
بهداروند: در عکس ها و تصاویری که از شما از دوران دفاع مقدس به یادگار مانده، عکسی در کنار سردار دلاور سپاه شهید حسین خرازی است. چقدر با این شهید والامقام ارتباط و آشنایی داشتی؟
▫️ من تقریباً از زمانی که مجبور شدم سلاح را بر زمین بگذارم و میکروفن به دست بگیرم، گذرم به قرارگاه مشترک ارتش و سپاه بیشتر شد و در این رفت و آمدها بود که با فرمانده ای نجیب، با وقار و خوش اخلاقی به نام "حسین خرازی" آشنا شدم. ایشان فرمانده لشکر ۱۴ امام حسین(ع) بود و در سخت ترین عملیات ها شرکت میکرد و حماسه می آفرید. درواقع نام این لشکر با نام فرمانده شجاع آن شهید خرازی پیوند خورده بود و دوست و دشمن می دانستند که در هر محوری لشکر ۱۴ امام حسین(ع) عمل کند به واسطه شجاعت و درایت فرمانده دلاور آن، پیروزی قطعی است.
شما اگر نگاهی به کارنامهاین لشکر در طول دفاع مقدس بیاندازید، صدق سخن من برایتان روشن خواهد شد. من از نزدیک این شجاعت ها را می دیدم و از صلابت شهید خرازی احساس غرور میکردم. البته این نکته را اضافه کنم که بچههای اصفهان و فرماندهان آن همگی در جنگ تحمیلی رشادت ها آفریدند.
باید بگویم که آن بزرگوار برای من یک اسوه و الگو بود و از وی درس اخلاق و معنویت آموختم؛ اما آنچه بیش از همه انسان را مجذوب شهید خرازی میکرد، چهره خندان و نگاه معصومانه او بود که نشان از روح پاک و وجود بی آلایش او داشت. در هر شرایطی نیز این لبخند از چهره زیبای او محو نمیشد. حداقل من هیچگاه آن بزرگوار را اخمو و غمگین ندیدم.
🔺بهداروند: اما من عکسی از ایشان دیدم که زانوی غم در بغل گرفته و بسیار غمگین و ناراحت است. علتش را نمی دانم اما به نظر می رسد در شرایط خاصی قرار داشته است یا اینکه در ایام و مراسم خاصی واقع شده بود...
▫️ فکر میکنم من هم آن عکس را دیده باشم. بله یادم افتاد کدام عکس را می گویی. این عکس مربوط به عملیات والفجر ۸ و زمانی است که شهید خرازی سه تن از فرماندهان شجاع لشکرش را از دست داده و از فرط ناراحتی و اندوه اینگونه غمگین و سوگوار است.
🔺بهداروند: آدمی که این قدر رقیق القلب بود، چگونه در جنگ فرماندهی میکرد؟
▫️خوب این فرق میان فرماندهی ما با سایر فرماندهان در جاهای دیگر دنیا است. به ویژه در جنگ تحمیلی من به عینه شاهد بودم که فرماندهان بر قلوب لشکریان خود فرماندهی میکردند و همه در هر سن و سالی بهفرمانده دسترسی داشتند و او را در کنار خود می یافتند. شاید یکی از اسرار موفقیت فرماندهان در دفاع مقدس همین بود که خود را جدای از دیگران نمی دانستند و تحت هر شرایطی در خطوط مقدم جبهه با یاران و همرزمان خود بودند.
شهید حسین خرازی نیز اینگونه بود و به خاطر حضور در خط مقدم بارها بهشدت مجروح شد و در عملیات خیبر نیز یک دست خود را از دست داد و در نهایت نیز در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید.
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر قدم زدی میدون مینو
که من هر جا قدم میزارم امنه
چجوری ساکت و دیوار بستی
که حتی خونه بی دیوارم امنه
خواننده: حمید عسکری
🌷 شهید حسین خرازی
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 برشی شورانگیز و بی نظیر از مستند «روایت فتح» که عاشقان دفاع مقدس و سربازان جبهه حق را خون به جگر می کند!
🔸ای کاش قدیمی های جنگ این کلیپ را نبینند!
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅مرجعنشرآثارشـهدا و دفاعمقدس
24.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 #كلیدداران_كعبهی_شیدایی
📽 برشی بسیار دیدنی و خاطره انگیز از مستند #روایت_فتح با گفتاری زیبا از شهید آوینی
🎙شهادت ذروهی بلند تكامل انسانی است و خون شهید سبزینهی حیات طیبهی اخروی و تربت او دارالشفای آزادگان. شهیدان در جوار رحمت حق شاهدانِ محفل انساند. چرا باید برای آنها دلتنگ باشیم؟ برای خود دلتنگ باشیم كه اموات قبرستان عادات و تعلقاتیم و گمگشتههای فراموشخانهی نفس...
حسین (ع) سرسلسلهی شیداییان عشق است و شیدایی را به هر كسی نمی بخشند؛ شیدایی حق پاداش از خود گذشتگی است، اما خودپرستان مفتون شیطانند. آن نیز جنون است، اما از آن جنون تا این شیدایی امانتداران امانت ازلی، فاصله از زمین تا آسمان است. شهدا كلیدداران كعبهی شیدایی هستند و كعبهی شیدایی كربلاست.
رنج در دنیا مفتاح گنج است. دستهای دنیایی جعفر بن ابیطالب و ابوالفضل عباس(ع) را ستاندند تا ایشان را بالهایی بهشتی بخشند. اگر كسی بینگارد كه بی درد و رنج و بلا پای در جنت رضوان حق خواهد نهاد، سخت در اشتباه است. تنها رزمآورانند كه بهحقیقت، «یا لیتنا كنا معكم» گفتهاند و لاغیر...
ما سرگردانهای مدار نفس را چه می رسد كه از ستارگان كهكشان حسین بن علی(ع) سخنی بگوییم؟ ما را چه می رسد كه از ساكنان حریم قدس و شاهدان محفل انس سخن بگوییم؟ گفتنی ها را او كه باید بگوید، گفته است،امام را می گویم:خدا می داند كه راه و رسم شهادت كورشدنی نیست...
#دفاع_مقدس
#روایت_فتح
↶【به ما بپیوندید 】↷
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅مرجعنشرآثارشـهدا و دفاعمقدس
دلم تنگِ نماز خواندنهای جعفر است
بخش۱ از۲
"جعفرعلی گروسی"،از آن دست بچههایی بود که درهمان اولین برخوردها،صداقت و معنویتش آدم را جذب میکرد.آنطور که خودش میگفت،اعزام قبلیاش را در کردستان بوده که باوجود سختی و مشقات بسیار در آنجا،تصمیم گرفته بود برای تقویت روحیه،مدتی در جبهه جنوب بهسر ببرد.
ازهمان سلاموعلیک اول،از او خوشم آمد.خوشبرخورد، خندهرو،کمحرف و بسیار اهل معنویات.
شاید اگرکسی اولینبار او را میدید،این احساس را پیدا میکرد که او دارد ریا میکند!ولی کافی بود دقایقی با او همصحبت شود تا به اوج اخلاصش پی ببرد.
جعفر،شیفته نماز بود.یکساعت مانده به اذان ظهر،دلدل می کرد چرا اذان نمیگویند؟
باخنده میگفتم:خب تو که اینقدر مشتاق نمازی،بیخیال اذان شو و خودت نماز بخون.
و این درحالی بود که مدام مشغول انجام مستحباتش بود.
گاهی باصدای نازک و قشنگش،در رسای شهدا سرود میخواند؛مخصوصاً آن شب که بین نماز مغربوعشا،خواند:
لالهها لالهها نشکفته پَر شد
"ساری"نیامد،جبهه شهید شد...
("محسن ساری"فرماندهمان که درعملیات بدر بهشهادت رسید.)
آن روزهایی را که باهم در گردان شهادت بودیم،در اردوگاه کوزران کرمانشاه،در قسمتی از کوه،با شاخوبرگ درختچههای بلوط،آلونکی درست کرده بودیم.بعد ازظهرها به آنجا میرفتیم،نوار نوحهخوانی و زیارت عاشورای حاج"منصور ارضی"را داخل ضبط میگذاشت و میگریست.
بیشتر از هرچیز،عاشق گریههای پاک و مخلصانهاش بودم.اهل ریا نبود و جلوی هرکس و هرجا که بود،تا گریهاش میگرفت،خود را رها میکرد.
آن روز عصر،سرش را گذاشته بود روی شانه من و به نوحهخوانی در رسای شهید خردسال کربلا،"عبدالله بن الحسن"(ع)گوش میداد:
ز بُستانِ زهرا، گلِ یاسَمَن
ز خیمه برون شد،به طرف ِچَمن
هراسان و لرزان،چنان میدوید
به سوی حسین،یادگارِ حسن
شدیداگریه میکرد.من که اهل این چیزها نبودم،فقط با گریههای او میگریستم!آنقدر خالص اشک میریخت که حیفم میآمد قطرات زلال اشکش روی زمین بریزند!
درهمان حال که نوحه به اوج خود رسیده بود و هایهای گریه جعفر بلند بود،روکردم به او و گفتم:جعفر.
-جانم؟
-یه چیز میپرسم، جونِ من راستش رو بگو.
-دست شما دردنکنه.مگه من تا حالا دروغ هم بهت گفتم؟
-نه،ولی خواهشا این رو درست جواب بده.
-باشه.بفرما.
-تو که اینقدر عاشق نماز هستی،چرا وقتی موقع سلام نماز میشه،بدنت شروع میکنه به لرزیدن؟
جا خورد.سرش را از شانهام برداشت،نگاهی متعجب انداخت وگفت:
-چی؟تو ازکجا میدونی بدن من میلرزه؟
-پدرآمرزیده،فکر کردی الکی موقع نماز میشینم کنارت و خودم رو میچسبونم بهت؟
-خب که چی؟
-واقعا برای چی موقع سلام نماز،بدنت شروع میکنه به لرزیدن؟آخه خیلی غیرعادیه.
-ولش کن داش حمید...چیزی نیست.
-چیه فکر کردی ریا میشه؟نترس بابا،من برای کسی تعریف نمیکنم. فکر کردی الان میرم سر نمازجماعت و داد میزنم؟نخیر.میخوام خودم بفهمم.راحتت کنم،میخوام یاد بگیرم.حالیم بشه.مگه اینجا غیر از من و تو و خدا،کس دیگهای هم هست که نمیخوای جلوش حرف بزنی؟سعی کرد ازپاسخ دادن طفره رود.سرانجام پس از التماس زیاد،قبول کرد وگفت:
-ببین حمیدجون،من همونقدر که عاشق شروع نماز هستم،وقتی به سلام نماز که میرسم،دست خودم نیست،ناخودآگاه بدنم شروع میکنه به لرزیدن.نمیدونم چرا،ولی فقط اینرو میفهمم که انگار بدنم میگه وای بدبخت شدی،نماز تموم شد.
-خب مگه چیه؟
-خودمم نمیدونم.ولی ازبس عاشق نماز هستم،میرم نمازشب میخونم،زیارت عاشورا میخونم تا یه کم آروم بشم.
-خب که چی؟برای چی این حال بهت دست میده؟
-ببین داداش،منکه خدا رو دوست دارم.عاشقشم.میمیرم براش.اصلا اومدم اینجا که جونم رو براش بدم.
-خب.
-خب اونم باید بگه که منرو دوست داره؟
-ای بابا...اگه تورو دوست نداشته باشه،کییو میتونه دوست داشته باشه؟
-نه...باید بهم بگه.باید ثابت کنه که دوستم داره.
ادامه دارد
حمید داودآبادی و شهید جعفرعلی گروسی
تابستان ۱۳۶۴پادگان دوکوهه،گردان شهادت
👇👇
دلم تنگ نماز خواندنهای جعفر است
بخش۲پایانی
نمیدانم چرا اینقدر از جعفر خوشم آمده بود.سکوت و صداقتش،حرف نداشت.کمحرف بود و وقتی زبان میگشود،درباره مسائل دینی و اخلاقی بود.بیشتر سعی میکرد شنونده باشد تا گوینده.ادب و احترامش به همه،بسیارزیبا بود.اخلاصش در نماز و دل بستگیاش به عبادات و بخصوص قرائت قرآن و خواندن نمازشب،از آن چیزهایی بود که من همواره به او غبطه میخوردم.
ازبس به او علاقهمند بودم،فقط منتظر بودم تا زبان بگشاید و چیزی ازمن درخواست کند،که آنروز این اتفاق شیرین افتاد.
صبح جمعه بود.بچهها گیردادند برویم نمازجمعه دزفول،که هم ثواب شرکت در نماز را ببریم،هم ناهار را از آبگوشتهای خوشمزه آنجا بخوریم و ازدست ناهار لشکر که جمعهها"رویدادهای هفته"بود،راحت شویم.(آشپزخانه لشکر،برای ظهر جمعه،همه تهمانده غذاهای روزهای هفته را جمع میکرد و معجونی بهنام ناهار به خوردمان میداد که بچهها نام آن را گذاشته بودند"رویدادهای هفته"چون باقیمانده تمام موادغذایی هفتهگذشته اعم ازبرنج،نخود،لوبیا،سیبزمینی،سبزی و...درآن یافت میشد.)
جعفر که گوشه اتاق آرام و ساکت نشسته بود،آمد کنارم وگفت:
-میگم آقاحمید،حال داری یهسر بریم شهر؟
-کجا؟شهر؟
-بله. مگه چیه؟
-نوکرتم هستیم.بسمالله....
عشق کردم.اولینبار بود جعفر ازمن چیزی میخواست. سریع پوتینها را بهپا کردیم و باگرفتن برگه مرخصی،از پادگان زدیم بیرون.بهخواست جعفر،یکراست به عکاسی نزدیک میدان راه آهن رفتیم.وقتی رفتیم تو،یک حلقه فیلم عکاسی۳۶تایی خرید و آمدیم بیرون.گفت:
-خب حالا برگردیم پادگان.
باتعجب نگاهی به او انداختم وگفتم:
-جعفر،تو واسه همین فیلم مارو کشوندی اینجا؟
-خب آره،مگه چیه؟
-منکه فیلم داشتم،خودم بهت میدادم.واسه چی این همه راه اومدیم اینجا بخری؟
-نه حمیدجون.من میخوام برای خودم فیلم بخرم. شخصی.
-دمت گرم.مگه من چی میگم.من از خدامه که بهت فیلم بدم.
همان شد که برگشتیم پادگان.
در پادگان،فیلم را داد به من تا در دوربین عکاسیام بگذارم.باهم یکسر به اردوگاه گردان تخریب رفتیم.چندتایی عکس با یکی از دوستانش که خیلی به او علاقهمند بود، گرفت.خیلی به آن پسر حسودیم شد. من هم چندتا عکس با بچه محلهای مان در گردان تخریب گرفتم.
تا دم غروب،گیر داد که درحالتهای مختلف از او عکس بگیرم.سوار بر تانک و نفربر،پشت فرمان وانت تویوتا،درحال نماز کنارتانک و...
هوا تاریک شده بود که آخرین عکسها را مقابل غروب آفتاب از او گرفتم.فیلم را از دوربین درآوردم و به او دادم.لبخندقشنگی زد،ازگرفتن فیلم امتناع کرد وگفت:
-نه حمیدجون.این عکسها بهدرد من نمیخوره.باشه پهلوی خودت.
تعجب کردم.سعی کردم قضیه را شوخی بگیرم.باخنده گفتم:
-آخه عکس تو بهدرد من نمیخوره که.میخوام اونارو چیکار کنم؟
-اینا باشه پیشت،بعدا بهدردت میخوره.
چندی بعد،جعفر،همانطور که باوجود تلخیهای اعزامش به کردستان،عاشق آن سامان بود و خودش دوست داشت،به کردستان اعزام شد.
غالبا ماهی دو نامه برای همدیگر میفرستادیم.وقتی در نامهای برایش نوشتم:
"آخه چرا رفتی کردستان؟اونجا که نه معنویت هست نه چیزی.جات اینجا توی نمازجماعتهای دوکوهه خیلی خالیه."
که درجوابم نوشت:
"حمیدجون،داشتن معنویت در اون جمع باصفا در دوکوهه،چندان مهم نیست.مهم اینه که توی کردستان که بهقول تو هیچ معنویتی پیدا نمیشه،بتونی خدارو پیدا کنی.تازه،یادت نره که من اومدم اینجا تا بفهمم اون هم منرو دوست داره؟"
یک ماه گذشت و از جعفر نامهای نیامد.برایش نوشتم و گله کردم:بی معرفت چیه؟نکنه از حرفام ناراحت شدی؟ چرا دیگه نامه نمیدی؟
چندی بعد نامهای از سپاه کردستان برایم آمد؛وقتی آن را بازکردم،باتعجب دیدم نوشتهاند:
"برادر جعفرعلی گروسی روز۱۷مهر۱۳۶۶در درگیری با ضدانقلاب بهشهادت رسید."
و چه خوب خدا بهش ثابت کرد خیلی دوستش دارد.
درطی۳۹سالی که از آن روز میگذرد،از آن عکسهای زیبا،درصفحات مطبوعات،سایتها،وبلاگها و...استفاده زیادی کردهام.
مزار:بهشتزهرا(س)قطعه:۲۹ردیف:۱۴۶شماره:۵
حمید داودآبادی،شهید امیر مسافری،شهید جعفرعلی گروسی:تابستان۱۳۶۴کرمانشاه،اردوگاه کوزران
👇👇