eitaa logo
دفاع مقدس
5.3هزار دنبال‌کننده
30هزار عکس
19.9هزار ویدیو
1.5هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
📌 شهید سید "عباس" روح الامینی: کاری کنید که با شهید شدن من هزاران "عباس" جای خالی من را پُر کنند. ▫️ شهید سیدعباس روح الامینی در ۱۶ خرداد ۱۳۴۹ کوهبنان استان کرمان دیده به جهان گشود. ▪️شهید در ۱۳ آذر ۱۳۶۵ فاو در ۱۶ سال در عملیات کربلای پنج در منطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت رسید. ✍ بخش‌هایی از وصیتنامه شهید سیدعباس روح الامینی : ▫️ما قلم را بر زمین گذاشتیم و اسلحه را برداشتیم تا از حریم مقدس کشورمان دفاع کنیم. ▪️ عزیزان اگر شهیدی از بین شما رفت نباید مایوس شوید بلکه باید باروحیه ای بالا، راه ما را ادامه دهید تا با وحدت و یکپارچگی امت حزب الله مشت محکمی به دهان یاوه گویان منطقه بزنیم ▫️ شما باید طوری باشید که با شهید شدن من هزاران عباس جای خالی مرا پُرکنند.
🗓 ۱۶ خرداد ۱۳۹۳ سالروز شهادت خلبان اراده و شجاع ارتش ج.ا.ا شهید اکبر صیاد بورانی
گم شدن در شبِ چشمان تو... پیدا شدن است ... به یاد پاسدار بی ادعا بسیجی عاشق شهید مسعود قیدی از شهدای شمیران محله چیذر مسول فرهنگی بسیج مسجد قائم (عج) چیذر و از اعضای پرسنلی سپاه شمیرانات . 🇮🇷عضو گردان میثم 🇮🇷عضو گردان حبیب 🇮🇷 عضو پدافند 🇮🇷لشکر ۲۷ محمد رسول الله ﷺ و درجنگهای نامنظم نیز شرکت داشتند. شهادت:شلمچه، عملیات کربلای ۵ رجعت پیکر:خرداد ماه ۱۳۷۸
📄 برگی از خاطرات سرباز اسیر عراقی 🔴 مخفی، بین نیروهای ایرانی ⌛️این خاطره و حادثه مربوط به روز ۶ ژوئن ۱۹۸۶ // مطابق با ۱۶ خرداد ۱۳۶۵ می‌باشد 👇👇 ✍ عصر روز نهم فوریه ۱۹۸۶ باران شدیدی می‌بارید و نیروهای اسلام واحدهای عراقی مستقر در فاو را مورد هجوم قرار دادند. من جزء رسته دیده‌بانی هنگ یکم از تیپ ۱۱۱ تابع لشکر ۲۶ بودم. پیشاپیش نیروهای اسلام، قایق‌های سبک و مردان قورباغه‌ای وارد میدان شده و با قطع سیم‌ها، امکان هرگونه ارتباط را از ما سلب کردند و زمینه را برای پیشروی نیروهایشان فراهم نمودند. یکی از سربازان که با من در برج دیده‌بانی بود، خبر داد که یک سرباز ایرانی در حال نزدیکی به مواضع ما است. به لابه‌لای علف‌ها و بوته‌ها خیره شدم، ولی اثری از او نیافتم. به بالاترین نقطه دیده‌بانی رفتم و منطقه را برانداز کردم، اما هیچ‌گونه نشانی از او ندیدم. خواستم با قرارگاه هنگ تماس بگیرم، ولی به علت قطع سیم‌های تلفن نتوانستم. چند دقیقه بعد، از سمت رودخانه چند نفر از سربازان اسلام ظاهر شده و گلوله‌هایی به سمت ما شلیک کردند. از برج دیده‌بانی پایین آمده و به همراه عده‌ای از سربازان دیگر فرار کردم. عده‌ای از ما جان سالم به در برده و عده دیگر در صحنه نبرد کشته شدند. من به تنهایی به شهر فاو گریخته و وارد یکی از منازل متروکه شدم و خود را مخفی کردم. در آن شب، نیروهای اسلام نفرات خود را از طریق هوا پشت سر واحدهای ما پیاده کردند و بدین ترتیب توانستند شهر را به تصرف درآورند و قرارگاه لشکر ۲۶ را منهدم سازند. در جریان این یورش شبانه، مجروح و کشته و نیز به اسارت درآمدند عده‌ای. بعد از یک جابه‌جایی سریع، توانستم مدت ۳ روز را در یکی از مغازه‌های شهر فاو مخفی شوم به امید اینکه نیروهای عراقی بیایند و شهر را مجدداً بازپس بگیرند. در طول این مدت، طعم خواب را نچشیدم و لقمه نانی هم از گلویم پایین نرفت. متأسفانه امکان اینکه کسی بیاید و مرا از این وضع نجات بدهد نبود، زیرا بسیاری از نیروها از بین رفته بودند و کلیه راه‌های منتهی به داخل شهر بسته شده بود. عراق برای بازپس‌گیری این شهر از کلیه سلاح‌ها، اعم از موشک‌های زمین به زمین و سلاح‌های شیمیایی بهره‌برداری کرد و هواپیماهای جنگنده‌اش منطقه‌ای را که من در آن مستقر بودم و توسط نیروهای اسلام تصرف شده بود، به شدت بمباران می‌کردند. ولی در آن نقطه‌ای که مخفی شده بودم، هیچ سرباز عراقی حضور نداشت. تشنگی شدید مرا به ستوه آورده بود. من انبار خمپاره‌هایی را که مسئولیت آن‌ها را برعهده داشتم می‌شناختم، اما متوجه شدم که همه مهمات و سلاح‌های آن انبار به تصرف نیروهای اسلام درآمده است. مقداری کنسرو، قند و چای پیدا کرده و آن‌ها را در کیسه‌ای قرار داده و در یکی از منازل خالی فاو به مدت ۱۴ روز اقامت نمودم. صبح روز پانزدهم صدای سربازان عراقی را شنیدم. قبلاً تصور کردم آن‌ها ایرانی هستند، ولی بعداً معلوم شد که عراقی‌اند. مقداری آذوقه در اختیار آنان قرار دادم و متوجه شدم که آن‌ها گاز شیمیایی استنشاق کرده‌اند. ترسیدم که در کنار آن‌ها باشم، زیرا شدیداً سرفه می‌کردند و چشمانشان نزدیک بود از حدقه درآید. در همان روز مخفیانه به ستاد کمک‌رسانی که در فاصله ۱۰۰۰ متری محل اختفای من قرار داشت، حرکت کردم. در بین راه با اجساد و کشته‌های عراقی و یک گورستان دسته‌جمعی برخورد کردم. در ستاد کمک‌رسانی کیسه‌هایی مملو از خرما، بیسکویت و کنسرو یافتم. دو کیسه را از این مواد غذایی پر کرده و به محل اختفای خود بازگشتم. نیروهای ایرانی همچنان در حال پیشروی و پاکسازی منطقه بودند. هر زمان که منطقه‌ای را پاکسازی می‌کردند، راهی آن منطقه می‌شدم و در یکی از خانه‌های مخفی می‌شدم. این‌طور کسی به من شک نمی‌کرد. از آنجا که یک ماه بود صورتم را اصلاح نکرده بودم، ریشم بلند شده بود و این هم به شناسایی نشدن من کمک می‌کرد. گاه یکی از روزها از اتاقم خارج شدم. یک سرباز ایرانی در سحر گذشت و به من سلام کرد و من هم جواب سلام او را دادم. از کنارم در منزلی که مخفی شده بودم، در داخل اتاق خواب یک حمام قرار داشت که من از این حمام به عنوان محل اختفا استفاده می‌کردم. کمدی را جلو در حمام گذاشته بودم تا سربازان اسلام متوجه من نشوند. آن روز چهار نفر از افراد سپاه پاسداران برای تفتیش منزلی که در آن سکونت داشتم، آمدند و وارد اتاق خواب شدند. ظاهراً به محل کمد مشکوک شده بودند. کمد را به طرف بیرون کشیدند. آن‌ها از آن طرف و من هم از این سو کمد را به طرف خود می‌کشیدیم. در یک آن فکری به ذهنم رسید و کمد را با تمام قدرت به جلو هل دادم. روی زمین افتاد و گرد و غبار زیادی فضای اتاق را فرا گرفت. آن‌ها از غلظت این غبار بیرون رفتند و از خیر بازرسی این خانه گذشتند. ادامه 👇
دفاع مقدس
📄 برگی از خاطرات سرباز اسیر عراقی 🔴 مخفی، بین نیروهای ایرانی ⌛️این خاطره و حادثه مربوط به روز ۶ ژو
قسمت دوم خاطره سرباز رژیم صدام: با بهره‌گیری از تاریکی شب، دیواری برای درِ ورودی حمام ساختم که با یک کمد آن را پوشانده بودم. همچنین دریچه‌ای کوچک مشرف به رودخانه‌ای باریک تعبیه کردم. در کنار این رودخانه، نی‌ها و بوته‌های فراوانی روییده بود که امکان پنهان شدن در میان آن‌ها وجود داشت. پس از گذشت چند روز، آذوقه‌ام به پایان رسید. مخفیانه به قرارگاه جیش‌الشعبی رفتم و در آنجا کیسه‌ای آرد یافتم. آن را در چند نوبت به مخفیگاهم منتقل کردم، حفره‌ای در کف اتاق کندم و در عرض یک شب، پنجاه قرص نان پختم. دو ماه از اقامت مخفیانه‌ام در فاو گذشته بود که حوالی ساعت ۸ صبح یکی از روزها، نیروهای عراق با استفاده از تانک، بمباران هوایی، گلوله‌باران شیمیایی و پرتاب موشک‌های زمین‌به‌زمین، فاو را مورد حمله قرار دادند. این یورش، در کمتر از سه ساعت با شکست مواجه شد و نیروهای اسلام بار دیگر ابتکار عمل را در دست گرفتند. من که امیدوار بودم نیروهای عراقی از راه برسند و مرا نجات دهند، با گذشت زمان امیدم به یأس بدل شد. از اتاق خارج شدم و با لاشه پرندگان و حیواناتی که بر اثر مسمومیت و خفگی ناشی از استنشاق گازهای شیمیایی جان باخته بودند، مواجه شدم. یکی از شب‌ها که آذوقه‌ام ته کشیده بود، در تاریکی از خانه بیرون زدم، ته‌مانده غذاها را از روی زمین جمع کردم و مخفیانه به محل نگهداری آذوقه نیروهای اسلام نیز دستبرد زدم. نمی‌دانستم چگونه متوجه حضور من نشده‌اند. سه بار تلاش کردم به نیروهای عراقی ملحق شوم، اما به دلیل گلوله‌باران شدید و درگیری‌های متقابل، موفق نشدم. یک‌بار در حین جست‌وجو برای یافتن غذا، با دو سرباز ایرانی برخورد کردم. اسم شب را از من پرسیدند. چاره‌ای جز فرار نداشتم. با وجود تیراندازی به سویم، توانستم جان سالم به در ببرم. این حادثه چندین‌بار تکرار شد. آذوقه‌ام کاملاً تمام شده بود. مدت زیادی به دنبال غذا گشتم، اما چیزی جز خرما نیافتم. یقین کرده بودم که از گرسنگی خواهم مرد. تصمیم گرفتم به هر نحوی که شده، خود را به نیروهای خودی برسانم. از خاکریز و ساحل شط‌العرب عبور کردم و وارد محوطه‌ای شدم که اطراف آن با سیم‌خاردار محصور شده بود. از میان سیم‌ها گذشتم و پل‌هایی را دیدم که توسط نیروهای اسلام بر روی شط‌العرب ساخته شده بود. هنگامی که قصد عبور از یکی از پل‌ها به سمت واحدهای عراقی را داشتم، یکی از سربازان ایرانی مرا دید و به سویم تیراندازی کرد. در میان بوته‌ها و علف‌هایی که کنار سیم‌خاردار روییده بود، پنهان شدم. ایرانی‌ها از من خواستند خود را تسلیم کنم، اما نپذیرفتم. چهار روز تمام در میان نیزار و زیر آب مخفی شدم؛ تنها سرم بیرون از آب بود. چند روز بعد، راه خشکی را در پیش گرفتم. لباس‌هایم پاره‌پاره شده بود. یونیفورم ایرانی‌ای دیدم و آن را بر تن کردم. هنگام عبور از یک خاکریز، روی زمین افتاده بودم که سربازان ایرانی را دیدم؛ هر یک مشغول کاری بودند. یکی از آن‌ها سرگرم شستن لباس بود. به او گفتم که من عراقی هستم و می‌خواهم خود را تسلیم کنم. مرا به گرمی در آغوش کشید و گفت: «نگران نباش، به‌زودی خود را در میان سربازان اسلام خواهی یافت.» به او گفتم که پناهنده‌ام و از ترس کشته شدن، از شط‌العرب به اینجا آمده‌ام. از من پرسید: «در طول این چهار ماه کجا بودی و چه می‌کردی؟» پاسخ دادم که از عراق گریخته‌ام. این حادثه در روز ۶ ژوئن ۱۹۸۶ (۱۶ خرداد ۱۳۶۵) رخ داد؛ روزی که فردایش مصادف با عید سعید فطر بود.
چون گره افتاد در کاری، نوشتند از قدیم: هرکجا شد، روضۀ موسی بن جعفر نذر کن 🚩🌴🚩🌴🚩🌴🚩🌴🚩 🌿🌸 میلاد باسعادت هفتمین امام همام از سلسله چ ائمهء هدی وادامهء منظومه نورانی ولایت علوی حضرت امام موسی بن جعفر علیه السلام ▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️ 🌷 امام موسی کاظم(ع) فرمود: 🌴 به خدا، قسم خیر دنیا و آخرت را به مؤمنی ندهند، مگر به سبب حسن ظن و امیدواری او به خدا و خوش‌اخلاقی و خودداری از غیبت مؤمنان.