eitaa logo
دفاع مقدس
5.3هزار دنبال‌کننده
30.3هزار عکس
20.1هزار ویدیو
1.5هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷شهید افیونی انسان متوکلی بود. بحث این جا نیست که آدم فقط نترسد ، چون خیلی ها نمی ترسند. بحث امید وار بودن به موفقیت است. شهید افیونی امید به موفقیتش ربطی به نترسی او نداشت. روی حساب اتصال به بالا مبدأ و خدای متعال بود که با کمال شجاعت و با اعتقاد کامل به پیروزی، به استقبال خطر می رفت ا🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱 نحوه شهادت: ⚪️ یکی از روستاییان کردستان، نحوه شهادت محمدرضا را چنین تعریف می کند : 🎤 در درگیری شدید با ضد انقلاب شرایطی پیش آمد که نیروهای سپاه و پیشمرگان مسلمان کُرد تلفات زیادی دادند. برادر افیونی به راحتی می توانست از صحنه بگریزد. اما هنگامی که دید برادر متولی مجروح شده، جهت کمک و دفاع از او ایستاد. تمام تیرهایش را شلیک کرد و در نهایت تیری به سر او اصابت نمود و سر در آغوش شهید متولی گذاشت. او مانند مولا و مقتدایش علی (ع) با فرق شکافته در 27 رمضان به سوی معبود پرواز کرد.
🟢 چند خاطره از شهید محمدرضا افیونی (جانشین عملیات سپاه کردستان) 💠 لباس عید برای بچه ها خیلی مهم و دوست داشتنی است. یک روز محمد از مدرسه وارد خانه شد. لباس نویی را که تازه برایش خریده بودم به همراه برد وقتی از او سوال کردیم، گفت: یکی از همکلاسی هایم لباس عید نداشت، برای او می برم. آن سال با لباس های قبلی خود عید را پشت سر گذاشت. از کودکی عاشق نماز خواندن بود. وضو گرفتن و نماز خواندن را از هنگامی آغاز کرد که معمولاً بچه ها توجهی به آن ندارند. هنگامی که بچه های فامیل به خانه ما می آمدند، از نماز و قرآن برایشان صحبت می کرد. بیش از همه ما در روضه خوانیها شرکت می کرد. مرتب به مسجد محل می رفت و در دسته های زنجیر زنی شرکت می کرد. با پشتکار عجیبی درس می خواند. (مادر شهید) 💠 در اوایل جنگ کردستان، جو بسیار بدی شایع شده بود و کمتر کسی دوست داشت د ر کردستان بماند. یک روز عملیاتی در محور طاو سر چین در جاده سنندج – کامیاران رو به روی گردنه مروارید انجام شد. پس از عملیات ما وارد روستای سر چین شدیم. شور عجیبی را شاهد بودم. مردم و به خصوص بچه ها از ما استقبال کردند و با شعار های الله اکبر و پخش نقل جلوی ما آمدند. فریاد الله اکبر ایشان، لبخند رضایتی روی لبهای رزمندگان ظاهر کرده بود. خیلی خوشحال بودیم. بنده به محمد افیونی گفتم: محمد؛ آینده کردستان این بچه ها هستند. اگر الان اینها را رها کنیم و برویم به اینها خیانت کرده ایم. صحبتهای من، منظره فرح بخش آن روز و انگیزه های پاک الهی شهید افیونی باعث شد، ماندن در کردستان را تکلیف خود بداند و تا زمان شهادت با رشادت تمام در صحنه های مختلف کردستان باقی بماند. او با دلسوزی و شفقت اسلامی، برای مردم کرد خدمات شایسته ای انجام داد. (سردار شهید اکبر آقابابایی ) 💠 در کردستان کار کردن بسیار مشکل تر از جنوب بود، چرا که ممکن بود در یک لحظه محاصره شوی یا در اثر کمترین سستی همه قتل عام شوند. جدیت و قاطعیت و تصمیم به موقع، تاثیرات عجیبی در کار داشت. برادر افیونی از نادر کسانی بود که با جدیت و تلاش بی مانند، بهترین تصمیم ها را در موقع مناسب می گرفت. در عملیات قائم، محمد با شدت و قدرت تمام ایستاد و با قاطعیت تمام نیروها را تهیه کرد و با مقاومت دلیرانه منطقه تصرف شده را تثبیت نمود و ضد انقلاب را در آن منطقه سر کوب نمود. با این روحیات بالا، تنها آرزویش آباد کردن کردستان اسلامی بود. هر کجا می رفت، غیر از کار نظامی، کار عقیدتی، فرهنگی، آبادانی و حتی کمک به محرومان منطقه نیز، شخصاً در کمال تواضع انجام می داد. روحیات یک مومن واقعی را به راحتی از رفتار ایشان می شد فهمید. (شهید آقابابایی) 💠 محمد با دوستان وهمکاران، رفیق و صمیمی بود. از زمانی که فرمانده یگان جند الله شده بود با رفتار صمیمی، قلوب همه افراد را به هم نزدیک کرده بود. بسیاری از سربازان ارتش و ژاندارمری به او علاقمند شده بودند و این علاقه تاثیر اساسی در پیشرفت کار داشت. به جهت جاذبه و حسن برخوردی که محمد داشت، مردم کرد نیز همه او را دوست داشتند. در روستای دولاب که در حمله ضد انقلاب ویران شده بود، با دستهای خود برای مردم خانه ها بنا کرد. در آن محل دور افتاده؛ ماه ها در میان کوه های پر از برف که سر به فلک می سایند در بین مردم ماند و با تجهیز و تشجیع، آنها را برای دفاع از محل خودشان آماده کرد. کوچکترین نیاز مردم فقیر را نیز به واسطه ارتباطی که داشت تامین می کرد و به آنها می داد. در مقابل، با ضد انقلاب آنچنان به شدت بر خورد کرده بود که آنها از شدت عصبانیت در جلسات خصوصی خود گفته بودند که اگر افیونی اسیر شود، او را نمی کشیم بلکه ذره ذره و با شکنجه او را قطعه قطعه می کنیم. روحیات وی منبعث از ربیت صحیح اسلامی بود. اشداء علی الکفار رحماء بینهم. در رفتار ایشان به خوبی متبلور بود. (شهید آقابابایی) ادامه👇👇
ادامه خاطره - قسمت2 💠 آدم شجاعی بود. آن چیزی که زبانزد همه هست و الان هم هر وقت اسم شهید افیونی برده می شود، اولین چیزی است که همه به آن اشاره می کند. در عملیاتی که ایشان حضور داشت نشاط عجیبی ایجاد می کرد. روحیه و امیدواریش بقیه را هم گرم نگه می داشت و در کل عملیات تاثیر اساسی داشت. معمولاً اینجا فرماندهان بزرگوارمان وقتی یک عملیات داشتند که خیلی سخت و دشوار بود، سراغ افیونی را می گرفتند. اگر او جای دیگری بود، برادران عملیات را به شکلی طرح ریزی می کردند تا شهید افیونی هم شرکت بکند. یک نمونه از آن، عملیات بست در ا طراف دیوان دره که واقعاً معضلی شده بود. چون به مرزهای بین المللی نزدیک بود. ایشان برای هر عملیات و پاکسازی گوسفند یا چیز دیگری نذر می کرد و از جیب خودش نذر را ادا می کرد. با اینکه حقوق چندانی نداشت. شهید افیونی آدم متوکلی بود. بحث این جا نیست که آدم فقط نترسد ، چون خیلی ها نمی ترسند. بحث امید وار بودن به موفقیت است. شهید افیونی امید به موفقیتش ربطی به نترسی او نداشت. روی حساب اتصال به بالا و خدای متعال بود که با کمال شجاعت و با اعتقاد کامل به پیروزی، به استقبال خطر می رفت.( حجه الاسلام موسوی- نماینده امام در سپاه کردستان) 💠 برادر افیونی در شهر سنندج، از صحبت کردن چند نفر به زبان کردی متوجه شده بود که شب تعدادی از قاچاقچیان برای کمک به ضد انقلاب مقداری امکانات و اسلحه را از شیار گندمان انتقال خواهند داد. به مقر آمد و گفت: باید کمین بگذاریم و آنها را غافلگیر کنیم. حدود 200 نفر از آنها را آماده کرد و به سرعت در شیار کمین گذاشتیم. تا ساعت دو صبح خبری نشد. بین مسئولین زمزمه برگشتن بود. ناگهان از داخل شیار سر و صدایی شنیده شد. افیونی بچه ها را سر موضع های خود بر گرداند و خودش به داخل شیار رفت. با تیر اندازی او همگی به طرف شیار تیر اندازی کردند. آتش شدیدی بر روی شیار ریخته شد. پس از مدتی پرسیدم: افیونی کجاست: گفتند: او هم داخل شیار رفته. فریاد زدم تیر اندازی بس است. شاید به افیونی هم تیر اصابت کرده باشد. چراغ خود روها را روشن کردیم و جلو رفتیم. ضد انقلاب واقعاً غافلگیر شده بود و به سزای جنایات خودش رسیده بود. همه به دنبال افیونی می گشتیم. بالاخره او را دیدیم. در بین سنگها طوری نشسته بود که تیر به او اصابت نکند. دو نفر از ضد انقلاب را هم در تاریکی اسیر کرده و دست و پایشان را بسته بود. با خونسردی به طرف ما آمد و گفت این دو نفر را هم ببرید. (همرزم شهید) 💠 در یک غروب غمناک کردستان، با خبر شدیم که نیروهای ژاندارمری کمین خورده و در محاصره هستند. محمد به اتفاق دو نفر از همرزمانش با وجودی که در نزدیکی فرود گاه سنندج کمین خورده بودند، به کمک گروه محاصره شده رفتند. من از پشت سر هدایت عملیات را به عهده داشتم تا نیروهای کمکی برسند. در آن حال دو نکته را تاکید می کرد که برایم عجیب بود. یکی اینکه اگر شما یا شهید روح الامین با من باشید، خاطرم جمع است. دیگر اینکه می گفت: آرزویم این است که قبل از شما شهید می شوم. من تحمل بدون شما را ندارم. آن شب محمد با جمع سه نفری همرزمان مردانه جنگید و حد ود سی نفر از نیروهای ژاندارمری را نجات داد و عقب کشید. سپس همگی که هفت نفر بودیم با ضد انقلاب جنگیدیم و در تعقیب آنها فرمانده شان که شخصی به نام محمد شعبانی از مهره های حساس حزب دمکرات بود کشته شد. سر انجام رزمندگان ما همگی د ر کمال سلامت به مقر های خود بر گشتند. (شهید اکبر آقابابایی ) 💠 قبل از آمدن به مرخصی در اتاق عملیات با محمد افیونی مشغول صحبت کردن بودیم. عکس بسیار زیبایی از او گرفته بودند. وقتی عکس را دیدم گفتم: محمد، عجب عکس قشنگی است. جون می ده برای تفت شهادت. با هم گفتگو ها داشتیم. من گفتم: محمد، دعا کن ان شاء الله شهید بشوم. محمد در حالی که گریه می کرد، گفت: من از خدا خواسته ام حتی یک لحظه هم که شده قبل از تو شهید شوم. برایم قابل تحمل نیست که تو زود تر از من شهید شوی. در حالی که همدیگر را می بوسیدیم. گفتم: ان شاء الله تو شهید نمی شوی، ما به تو امیدواریم گفت حاجی خیلی دلم می خواهد شهید شوم. خیلی دلم تنگ شده. گفتم: محمد، چهره ات چهره شهادتی است، چهره تو می گوید که تو شهید می شوی. گفت من از خدا خواسته ام حتما زود تر از شما شهید بشوم. این آخرین دیدار ما بود. او سه روز بعد در یک درگیری با ضد انقلاب به آرزویش رسید و شهید شد. (شهید اکبر آقابابایی) 💠 در آخرین سفر محمد به کردستان، برای بدرقه تا نزدیکی ماشین رفتم. وقتی می خواستم او را ببوسم و خداحافظی کنم، با حجب و حیای خاصی سرش را پایین انداخته بود. این کار او مایه تعجب من شد ولی چیزی نگفتم. در کردستان به یکی از دوستانش گفته بود وقتی مادرم می خواست مرا ببوسد، به صورت مادرم نگاه نکردم. می ترسیدم محبت فرزند و مادر مانع از رفتنم شود و از راه خدا باز بمانم، چرا که این بار حتماً شهید خواهم شد.
سلام بر حسین (ع) و سلام بر فرزندانِ عاشورا در هر زمان و مکان ...
خواهری بی‌تابی می‌کرد می‌گفت: می‌خواهم صورت برادرم را ببوسم اجازه نمی دادند..! یکی گفت: خواهرش است مگر چه اشکالی دارد؟ بگذارید برادرش را ببوسد! گفتند: شما اصرار نکنید نمی‌شود این شهید سر ندارد .... (ع)
در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است... ▫️🚩▫️🚩▫️🚩▫️ خیمه ها محاصره ست، تیغ هاست بر گلو دشنه هاست پشت سر، نیزه هاست پیش رو روی خاک پیکری ست، روی نیزه ها سری ست قصه را شنیده ایم بند بند، مو به مو قصه را شنیده ایم، قصد راه کرده ایم شرح ماجرا بس است لب ببند قصه گو! نیست، نیست نخل زار، پشت رقص این غبار نیزه زار دشمن است، دشمن است روبرو در مسیر مردها صف کشیده دردها زخم ها نفس نفس، زهرها سبوسبو عده ای ولی هنوز گرم بازی خودند یا خزیده در سکوت یا اسیر های و هو شاهراه ما بلاست، راه شاه کربلاست جز به خون نمی کنند عاشقان او وضو عاقبت برای او، پیش چشم های او غرق خون شدن مرا آرزوست آرزو
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 صدای ماندگار شهید سردار همدانی: حسین جان از ما راضی شو ...
🌹 خاکریز خاطرات (چرا به کمک امام نمی‌روید؟) روز عاشورا بود. اجرای تعزیه بود. من و مادرم هم رفتیم. نمایش رسید به صحنه‌ای که امام حسین(علیه‌السلام)، پسر شش ماهه‌اش، حضرت علی‌اصغر را روی دست‌های خود بلند کرد و حرمله لعنت الله علیه به گلوی علی‌اصغر تیر می‌زند... خیلی تحت‌ تأثیر این صحنه قرار گرفتم. گویی خودم را در کربلا و شاهد تیر خوردن علی‌اصغر(علیه‌السلام) می‌دیدم. حتی احساس می‌کردم خون علی‌اصغر(ع) در دستان بازیگر امام حسین جمع شده است و از آن می‌چکد. بی‌اختیار بلند جیغ می‌کشیدم. با تکان‌های مادرم به خودم آمدم. مادرم می‌گفت: چه خبره...چرا این کار می‌کنی...چرا آن‌قدر جیغ می‌کشی و گریه می‌کنی!؟ با گریه و زاری گفتم: می‌خواهند امام حسین(ع) را شهید کنند، چرا هیچ‌کس به امام حسین(ع) کمک نمی‌کند! چند نفری که کنار ما نشسته بودند خنده‌شان گرفت و گفتند: دختر این نمایش است. اما من مرتب این کلام را با گریه تکرار می‌کردم و می‌گفتم: نه، نمایش نیست، مگر شما خونی که از دستان امام حسین می‌چکد را نمی‌بینید، چرا به کمکش نمی‌روید؟ مادرم گفت: اصلاً خودت اگر پسر داشتی، حاضر بودی برای کمک امام حسین بفرستی کشته بشوند؟ با هق‌هق گریه گفتم: ها، بله که می‌فرستم! خانم‌هایی که اطراف ما بودند، شاید از شیرین‌زبانی کودکانه‌ام می‌خندیدند. آنها خندیدند، اما من بعد از تمام‌شدن تعزیه، حتی در مسیر خانه اشک چشمانم بند نیامد. 🎤 راوی: مرحومه سیده طاهره صفوی (مادر شهیدان سجادیان) 🌷نثار ارواح مطهر شهیدان "سید عبدالرضا و سید عبدالرسول سجادیان" و "والدین آسمانی‌شان" صلوات
🚩به‌ خاطر بسپاریم جاده‌ای که به کربلا می‌رسد از همان سنگرهای دفاع مقدس میگذرد. . دوران دفاع مقدس
🚩 سلام بر آن سید و فرزند امام حسینی که بر رمل های سوزان فکه افتاد و به کاروان عاشورا پیوست. 🎥 در می ماند اگر نبود، ها در ها می ماند اگر نبود... .
🚩«زینب» همان کسی است که در راهِ عفتش، عباس و حسین می‌دهد نخِ معجر نمی‌دهد... .