8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥فیلمی نادر از دوران اسارت آزادگان عزیز و رفتار وحشیانه دژخیمان صدام با اسرای ما
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹🌷🌹🌷🌹🌷🌹
دلخوشیهای شهید:
دل گرفتن از مَنال و منزل و بستر خوش است
🍀عزم میدان کردن و لبیک بر رهبر خوش است
🌼های و هوی زندگانی را رهاندن، دل گرفتن
🌿 همرکاب کاروان عشق در سنگر خوش است
🔸✍️از پیچیده ترین معماهای دفاع مقدس در هم آمیختن احساس و بدرقه است که همچنان بی پاسخ مانده است.
حکایت معروف" "من به چشن خویشتن دیدم که جانم می رود" ، حکایت مادران و همسران و فرزندان شهداست که با وجود آنکه می دانستند بخشی از وجودشان، قلبشان، و عشقشان در راهی قدم می گذارد که ممکن است بازگشتی نداشته باشد، باز صبورانه می ایستادند و نه شکایت می کردند و نه حرفی می زدند که پای رفتن عزیزشان را ببندد!
هربار خداحافظیِ، تازه عروسانی که همسرانشان راهی جبهه می شدند حکایت خداحافظی آخر بود! اصلا سلامشان هم بوی خداحافظی می داد.
نگاه کن !
دخترکانی که "بابایی بودند" !
صفت جدا نشدنی آنهاست، و مادرانی که حواسشان بود این "بابایی بودن" سد راه "بابا" نشود، تا دلش پیش دخترش بماند و هوای رفتن از سرش بپرد .
اما این بخشی از ماجرا بود، آنهایی که می رفتند و دیگر باز نمیگشتند و مدال افتخار شهادت بر گردنشان می نشست
و آنهایی که باز می گشتند و زخم های کاری جنگ بر جان و روانشان نشسته بود
کار را برای مادر و همسر و فرزند سخت تر می کردند و زنانی که صبورانه در تمامی لحظات تلخ و سخت حملات عصبی با همسران خود می ماندند و می مانند تا به پای هم پیر شوند!!
خانواده شهدا هر کدام به تنهایی یک تاریخ اند دایره المعارفی از وفا، معرفت و عشق ورزیدن، کتابی که باید بارها و بارها خوانده شود و درس های عمیقش با شیوه ایی هنرمندانه برای این نسل و نسل های بعدی روایت شود و این عشق های پاک نسخه ای شود برای درمان عشق ورزیدن های زمینی و ابتر این روزهای زخمی ما.
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#عشق که از حد گذشت، شد..سرگذشت
یک #مادر با عشقی که هیچ ترازویی قادر بهاندازه گیری آن نیست، ۶ فرزند خود را میبوسد، در آغوش میگیرد، سربند یاحسین میبندد و از زیر قرآن راهی جهاد در راه خدا می کند...
صلابت،
استقامت
و صبوری،
معنای زینبی بودن یک زن رو تو این فیلم می تونید ببینید....
#مرحومه_حاجیهخانم_سکینه_واعظی،
ستارهای درخشان در آسمان نصف جهان بود که در سن ۸۷ سالگی، شهر شهیدان را ترک کرده بود....
.
مادری که ۶ ستاره شهید بر آسمان ایثار و فداکاری ایران اسلامی آویخته است.
مرحومه واعظی در دوران تاریک ستمشاهی، برای مبارزه باظلم و سیاهی، شمع وجود پسر، دختر، داماد و عروس خود را تقدیم کرد، اما هنوز سهم خود را از سفره انقلاب کافی نمیدانست و در دوران دفاع مقدس، ۲ پسر دیگرش را هم به جبهه فرستاد تا مدالهای شهادت این خانواده را به عدد ۶ برساند و سهم او از سفره انقلاب شد یک جمله:
«#مادر_شهید»....
کوه صبر بودن این مادر...
#مادران_شهدا_را_فراموش_نکنیم
#سلام_بر_مادران_صبور_شهیدان 🌹
#سلام_بر_شهیدان 🕊🌷
آیت الله جوادی آملیفیض خاص.mp3
زمان:
حجم:
1.4M
آیت الله العظمی جوادی آملی:
سالگرد بازگشت آزادگان سرفراز ایران اسلامی
031 جایگاه جهاد و دفاع ؛ أیت الله جوادی. آملی.mp3
زمان:
حجم:
3.1M
🌹 جایگاه جهاد و دفاع :
آیت الله العظمی جوادی آملی ؛
قطعه صوتی شماره 31
مباحث و مطالبی منتخب پیرامون مبانی و جایگاه جهاد و دفاع در اسلام
برگرفته از بیانات ، سخنرانیها و تفسیر آیات مربوطه
کانال دفاع مقدس 👇
https://eitaa.com/DefaeMoqaddas/68815
🌹🌷🌹🌷🌹🌷🌹ا
🔷 ۲۶ مرداد سالروز ورود آزادگان قهرمان و صبور اسلام به میهن گرامی باد.
♦️شهید آوینی: «مظلومان جهان را شایسته است که بر ابتلائات صبر کنند، چراکه جهان آخرت یکسره از آنِ آنها است. بهشت پاداش ظلمی است که بر آنان رفته است، گذشته از آنکه سیاره زمین نیز میراث آنها است و عصر تحقق این وعده الهی هم اکنون سررسیده است!»
🔸منبع: کتاب «گنجینه آسمانی»
🔷 ۲۶ مرداد سالروز آزادی اسرا و ماجرایی از اسارت اولین زن ایرانی در دفاع مقدس خانم خدیجه میرشکار!
🔹۲۰ ساله بودم. بعثیها اهواز را زیر رگبار گلوله و خمپاره گرفته بودند. خانواده من به اهواز و خانواده همسرم به یکی از روستاهای حوالی آنجا رفتند. فقط من و برادرم برای کمک به رزمندگان در بستان ماندیم. اوضاع که وخیمتر شد دیگر اقوام من نزد خانوادهام به روستا رفتند اما من تصمیم گرفتم در کنار برادر و همسرم به رزمندگان کمک کنم تا جایی که حملات دشمن زیاد شد و همه مردم شهر را ترک کردند! همسرم شب به خانه آمد و گفت بعثیها شهر را محاصره کرده اند! باید از اینجا برویم، گفتم من جایی نمیروم، اگر میخواستم تو را تنها بگذارم با خانواده ام به مکان دیگری میرفتم!
🔹او بر خواستهاش پافشاری کرد و گفت اگر بمانی شهید یا اسیر میشوی! بالاخره او توانست مرا راضی کند تا صبح به روستایی که در پنجکیلومتری شهر قرار داشت بروم. همسرم حبیب یک تفنگ به من داد و گفت که در شهر کسی نیست، ممکن است در آنجا ضدانقلاب و عراقیها با لباسشخصی باشند، او که دوره نظامی را قبل از جنگ به من یاد داده بود از من خواست اسلحه را در دست بگیرم و مراقب اطراف باشم. گفتم درست است که من تیراندازی بلدم اما نمیتوانم به کسی شلیک کنم، گفت که جنگ است، حالا که در شهر ماندهای باید بتوانی از خودت دفاع کنی، بعد کمی با من شوخی کرد و با حرفهایش به من جرأت داد.
🔹از سمت راست چشمم به جاده خاکی و یک نفربر افتاد، میخواستم به همسرم بگویم خدا را شکر انگار نیرو برای کمک به رزمندگان آمده که به یکباره آنها شروع به تیراندازی به سمت ما کردند، آنقدر تیراندازی کردند تا ماشین ایستاد، تفنگ بر روی پاهایم بود و من نمیدانستم اگر مرا دستگیر کنند، آن برای من مدرک رزمنده بودن میشود! دستهایم را روی سرم گذاشتم و مرتب با فریاد میگفتم اللهاکبر، یا حضرت زهرا، یا امامزمان، تیرها به کمر، باسن و پهلوهایم میخورد! برخی از آنها هم از بالای سرم عبور میکرد و به بدن همسرم اصابت میکرد یکی از تیرها هم به پایش خورد و قلم پایش شکست!
🔹فریاد زدند یک زن نظامی! بعد مرا تفتیش کردند. با فریاد گفتم، به من دست نزنید. همه چیز در ماشین است، من مانتو بلند، چادر، مقنعه چانه دار پوشیده بودم که بر اثر اصابت تیر سوراخ شده بودند. بعد بعثیها به سمت ما آمدند، در ماشین سمت مرا باز و من را بر روی زمین پرت کردند و تفنگ از روی پاهایم بر زمین افتاد!
🔹بعد در ماشین سمت حبیب را باز کردند و او را روی زمین انداختند، ما روبروی هم قرار گرفتیم و آنها ما را اسیر کردند. وقتی اسیر شدیم به من گفت که اگر از تو سؤال پرسیدند چیزی درباره خانواده و اینکه من در سپاه هستم نگو، فقط بگو این ماشین سپاه است، افراد جنگزده هر ماشینی میبینند سوار میشوند تا بهجای امنی بروند، وگرنه به هر دو ما تیرخلاص میزنند!
🔹من و حبیب از شب تا صبح با هم صحبت کردیم، دعا خواندیم و من که قرآن را حفظ بودم آیاتی از آن را میخواندم و به خدا متوسل میشدیم، نماز مغرب و عشا و صبح را همانطور که بر روی برانکارد در آمبولانس دراز کشیده بودیم بعد از تیمم خواندیم.
🔹نزدیک عراق بودیم که به یکباره آمبولانس ایستاد و پنج نفر که دستوپا و چشمهایشان بسته بود را داخل ماشین انداختند، جیغ زدم گفتم، مجروح هستیم ما را له کردید، او گفت: خانم مگر نمیبینی ما چشمها و دست و پایمان بسته است، بعثیها ما را پرت کردند، بعد خود را روی نیمکت آمبولانس کشاندند.
🔹یکی از آنها گفت شما ایرانی هستید؟ گفتم بله، همسرم خواب است، از من خواست دستهایش را باز کنم، گفتم نمیتوانم دستم را تکان دهم، بدنم سست است، گفت: تلاش کن، نمیدانم من چگونه با آن حال توانستم دست او را باز کنم؛ انگار خدا به من نیروی مضاعفی داد. بعد او دست و چشمان چهار نفر دیگر را باز کرد.
🔹گفتم ما تا یک ساعت قبل با هم حرف میزدیم، فکر کنم از خستگی خوابش برده یکی از آنها با دستش یکی از چشمان او را باز کرد، بعد نبضش را گرفت و صورتش را نزدیک صورت او آورد تا ببیند نفس میکشد یا نه بعد به دوستانش گفت علائم حیاتی ندارد، شهید شده!
🔹من گفتم حتماً اشتباه میکنید، گفتند نه او به شهادت رسیده به فکر خودت باش، او به هدفش رسیده است، اما من باور نمیکردم، ما را به العماره بیمارستان جمهوری رساندند، فقط مرا پیاده کردند و آنها را با خود بردند.
🔹۱۹ روز در بیمارستان بودم، بعد مرا به بغداد بردند و چهار ماه در انفرادی بودم، مدتی بعد صلیب سرخ تشخیص داد خون من کم شده و احتیاج به عمل دیگری دارم و چون تحمل عمل جراحی بدون مراقبت در عراق را ندارم باید نزد خانواده باشم، به همین دلیل تصمیم گرفتند مرا بعد از حدود دو سال اسارت در سال ۱۳۶۱ با یکی از اسرای عراقی مبادله کنند.
🔸منبع: «سایت خبر آنلاین، ۱۴۰۲/۲/۳۰، کدخبر: ۱۷۶۸۲۳۹»
🔹این شهید بزرگوار از نیروهای اطلاعات عملیات مشهد بود که در عملیات کربلای ۴ اسیر شد و هویتش در همان روزهای اول اسارت توسط یک اسیر قدیمی و خودفروخته بنام «م.ر» و بوعده تعلقِ غذای بیشتر به او لو رفت
🔹در شکنجه گاه مخفیانه تکریت ۱۱، بعثی ها او را به قلاب پنکه سقفی آویزان کردند، مدتی بعد در آب جوش انداختند، با یک کابل فشار قوی بالای ۵۰۰ ضربه بر کمرش زدند، با پا شیشه پنجره سرویس بهداشتی را شکستند و بدن نیمه جان و لخت شده اش بر روی آن انداختند و اورا غلت دادند و سپس بر زخم هایش نمک پاشیدند و با یک فرچه مخصوص شستن لباس بشدت زخمهایش را خراشیدند و سیم برق را درحالیکه دستانش بسته بود به او متصل کردند
🔹فریادهای او فضای حمام را پرکرده بود و درحالیکه از ائمه اطهار یاری میطلبید، یک بعثی شمر صفت بنام عدنان برای اینکه استغاثههای وی بدرگاه خداوند و فریادهای یا زهرایش را خفه کند،یک صابون را در دهن او گذاشت و با پوتین محکم بر روی آن کوبید و صابون در گلویش گیر کرد و بشهادت رسید اوکسی نبود جز شهید محمد رضایی از مشهد
🔴🔴🔴🔴🔴
♦️خاطره تلخ ما برادران اسرا هم روزی بود که خبر ارتحال حضرت امام را بما دادند، اردوگاه سراسر غم و حالت عزاداری به خود گرفت و گریه و شیون بچهها در آسایشگاهها بلند شد.گرچه این خبر بسیار تلخ بود، اما عراقیها که از قبل افسران ارشدشان را به اردوگاهها فرستاده بودند، چون میترسیدند که اسرا در این شرایط شورش کنند وقتی عزاداری، شیون و گریه اسرا را نظارهگر بودند از پشت پنجره میآمدند و میگفتند که گریه نکنید پیامبر هم وفات کردند و امام شما هم وفات کرده که بقول خودشان یعنی دلداری میدادند
🔷 ۲۶ مرداد سالروز آزادی اسرای قهرمان ایران و ذکر خاطره ای از اسرای شهید و حُرِّ ارتش بعث!
🔹یک جیپ عراقی از پشت به سمت ما آمد. آنقدر نزدیک بود که فرصتی برای تصمیمگیری باقی نگذاشت! بچهها سریع به سمت آن شلیک کردند. بعد از لحظاتی به سمت خودرو عراقی حرکت کردیم. یک افسر عالیرتبه و راننده او کشته شده بودند. فقط بیسیمچی آنها مجروح روی زمین افتاده بود. گلوله به پایش خورده بود و مرتب آه و ناله میکرد.
🔹یکی از بچهها با اسلحهاش به سمت او رفت. جوان عراقی مرتب میگفت: الامان الامان. شهید ابراهیم هادی ناخودآگاه داد زد: میخوای چیکار کنی؟! گفت: هیچی، میخوام راحتش کنم. ابراهیم جواب داد: رفیق، تا وقتی تیراندازی میکردیم او دشمن ما بود، اما حالا که اومدیم بالای سرش، اون اسیر ماست!
🔹بعد هم به سمت بیسیمچی عراقی آمد و او را از روی زمین برداشت و روی کولش گذاشت و حرکت کرد. همه با تعجب به رفتار ابراهیم نگاه میکردیم! یکی گفت: آقا ابرام، معلومه چیکار میکنی!؟ از اینجا تا مواضع خودی ۱۳ کیلومتر باید توی کوه راه بریم! ابراهیم هم برگشت و گفت: این بدن قوی رو خدا برای همین روزها گذاشته!
🔹در پایین کوه کمی استراحت کردیم و زخم پای مجروح عراقی را بستیم بعد دوباره به راهمون ادامه دادیم. پس از هفت ساعت کوهپیمایی به خط مقدم نبرد رسیدیم. در راه ابراهیم با اسیر عراقی حرف میزد. او هم مرتب از ابراهیم تشکر میکرد. موقع اذان صبح در یک محل امن نماز جماعت را خواندیم. اسیر عراقی هم با ما نمازش را به جماعت خواند و آنجا بود که فهمیدم او هم شیعه است!
🔹بعد از نماز،کمی غذا خوردیم. هرچه که داشتیم بین همه حتی اسیر عراقی به طور مساوی تقسیم کردیم. اسیر عراقی که توقع این برخورد خوب را نداشت، خودش را معرفی کرد و گفت: من ابوجعفر، شیعه و ساکن کربلا هستم و اصلاً فکر نمیکردم که شما اینگونه باشید!
🔹هنوز هوا روشن نشده بود که به غار«بانسیران» در همان نزدیکی رفتیم و استراحت کردیم. رضا گودینی برای آوردن کمک به سمت نیروها رفت. ساعتی بعد رضا با وسیله و نیروی کمکی برگشت و بچهها را صدا کرد. پرسیدم: رضا چه خبر!؟ گفت: وقتی به سمت غار بر میگشتم یکدفعه جا خوردم! جلوی غار یک نفر مسلح نشسته بود! اول فکر کردم یکی از شماست. ولی وقتی جلو آمدم با تعجب دیدم ابوجعفر، همان اسیر عراقی در حالی که اسلحه در دست دارد مشغول نگهبانی است!
🔹به محض اینکه او را دیدم رنگم پرید. اما ابوجعفر سلام کرد و اسلحه را به من داد. بعد به عربی گفت: رفقای شما خواب بودند. من متوجه یک گشتی عراقی شدم که از این جا رد میشد. برای همین آمدم مواظب باشم که اگر نزدیک شدند آنها را بزنم! با بچهها به مقر رفتیم. ابراهیم به خاطر فشاری که در مسیر به او وارد شده بود راهی بیمارستان شد. چند روز بعد ابراهیم برگشت. همه بچهها از دیدنش خوشحال شدند.
🔹ابراهیم را صدا زدم و گفتم: بچههای سپاه غرب آمدهاند از شما تشکر کنند!
با تعجب گفت: چطور مگه، چی شده؟! گفتم: تو بیا متوجه میشی! با ابراهیم رفتیم مقر سپاه، مسئول مربوطه شروع به صحبت کرد: ابوجعفر، اسیر عراقی که شما با خودتان آوردید، بیسیمچی قرارگاه لشکر چهارم عراق بوده! اطلاعاتی که او به ما از آرایش نیروها، مقر تیپها و راههای نفوذ داده بسیار بسیار ارزشمنده، تمام اطلاعاتش صحیح و درسته! از روز اول جنگ هم در این منطقه بوده و حتی تمام راههای عبور عراقیها، تمامی رمزهای بیسیم آنها را به ما اطلاع داده! برای همین اومدیم تا از کار مهم شما تشکر کنیم.
🔹ابراهیم لبخندی زد و گفت: ای بابا ما چی کارهایم، این کار خدا بود. فردای آن روز ابوجعفر را به اردوگاه اسیران فرستادند. ابراهیم هرچه تلاش کرد که ابوجعفر پیش ما بماند نشد. ابوجعفر گفته بود: خواهش میکنم من را اینجا نگه دارید. میخواهم با عراقیها بجنگم! اما موافقت نشده بود.
🔹مدتی بعد شنیدم جمعی از اسرای عراقی به نام گروه تَوّابین به جبهه آمدهاند و همراه رزمندگان تیپ بدر با بعثی ها میجنگند. عصر بود، یکی از بچههای قدیمی گروه به دیدن من آمد و با خوشحالی گفت: خبر جالبی برایت دارم! ابوجعفر همان اسیر عراقی در مقر تیپ بدر مشغول فعالیت است! بعد از عملیات به همراه رفقا به محل تیپ بدر رفتیم. گفتیم: هر طور شده ابوجعفر را پیدا میکنیم و به جمع بچههای گروه خودمان ملحق میکنیم.
🔹قبل از ورود به ساختمان تیپ، با صحنهای برخورد کردیم که باورکردنی نبود! تصاویر شهدای تیپ بر روی دیوار نصب شده بود و تصویر ابوجعفر هم در میان شهدای آخرین عملیات تیپ بدر مشاهده میشد! سرم داغ شد! حالت عجیبی داشتم! مات و مبهوت به چهره اش نگاه کردم! تمام خاطرات آن شب در ذهنم مرور میشد. حمله به دشمن، فداکاری ابراهیم، بیسیمچی عراقی، اردوگاه اسراء و تیپ بدر و بعد هم شهادت، خوشا به حالش!
🔸منبع: کتاب «سلام بر ابراهیم، صفحه ۱۱۲»