🍂
🔻 دستمال سرخها 7⃣
شهید اصغر وصالی
گفتگو با مریم کاظمزاده (همسر وصالی)
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄
شرحی مختصر از زندگی اصغر وصالی:
با ایمانی که به آرمانهایش داشت مقاومت را در مقابل ساواک به التماس ترجیح داد و ساواکیها براثر این مقدار از استقامتش به او اصغرپررو میگفتند! او کل دستگاه عریض و طویل امنیتی شاه را با مقاومتش خسته کرده بود. تهرانی شکنجهگر معروف ساواک بعدها در اعترافاتش گفت: ما در کمیته مشترک از دست دو نفر خسته شدیم، یکی عزتشاهی و یکی هم اصغر وصالی که با وجود شکنجههای زیاد از موضعشان دستبردار نبودند. مثلا من پنجشنبه وصالی را به پنکه سقفی میبستم و میرفتم، شنبه برمیگشتم. روحیه جوانمردی اصغر و شجاعتش حتی در اعدام ساواکیهایی که او را بهشدت شکنجه کرده بودند نیز عیان بود؛ ساواکی که او را به حدی شکنجه کرد که ۲۷ کیلو وزن کم کرده بود و وقتی مجبورش میکردند روی دستهایش راه برود، استخوان سینهاش را شکسته بودند. از جانب عدهای روایت شده است که وقتی خلخالی حکم اعدام تهرانی را داد، به اصغر گفت شما او را ببرید و اعدام کنید. اصغر گفت: «من این کار را مردانه نمیدانم؛ اینکه کسی را بکشم که دستهایش بسته است. یک کلت به من و یک کلت به او بدهید تا مردانه مبارزه کنیم». در زندان با تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین در سال ۵۴ اصغر وصالی نیز مسیر خود را از آنها جدا کرد و گفته میشود کارش به درگیری نیز کشیده بود. شهید حاج مهدی عراقی دراینباره میگوید: «در اوین گاهی بحث میشد. یک روز بین وصالی و مسعود رجوی درگیری به وجود آمد که اصغر با سر زد توی صورت رجوی و جلوی آنها ایستاد». وصالی در عین تمام استقامتش در مقابل دشمن شخصیتی شوخ و مهربان داشت. جواد منصوری از همبندیهایش میگوید وصالی به شوخی بعد از پایان غذا میگفت خدایا گرسنگان را سیر کن یا بکش! به نقل از شنیدهها او بیش از آنکه یک چریک با روحیه نظامی باشد، فردی اخلاقمدار با روحیات خاصی بوده است که سیر وقایع، آن بخش از روحیه ناب او را نادیده گرفته است. او به یارانش بسیار اعتماد داشت و ضمن مشورت با آنها کارهایش را انجام میداد و روحیه تکروی نداشت. با پیروزی انقلاب بهدلیل آشناییای که با زندان داشت، انتظامات زندان قصر را تشکیل داد و با گروهی بهدنبال نیروهای ساواک رفت. در همان اوایل بود که سپاه پاسداران با ۹ گردان تشکیل شد و اصغر وصالی در تأسیس اطلاعات سپاه نقش مهمی ایفا کرد و در اطلاعات خارجی سپاه نیز حضور داشت؛ اما یک چریک انقلابی ساختار را برنمیتابد و رفت در صحنه عملی انقلاب تا اسلحه از دستش نیفتد. تیر ۵۸ با انتشار خبر شورش نیروهای کُرد و سربریدن چند پاسدار، وصالی با دستور ابوشریف بهعنوان فرمانده عملیات سپاه راهی مریوان شد. وصالی گروهی به نام دستمالسرخها ایجاد کرد و علت انتخاب این اسم بستن دستمال سرخی به دور گردنشان بود که نماد شهادت، برای شناسایی در هنگام جنگ و وسیلهای برای بستن زخم و مجروحیت احتمالی بود که به جای باند استفاده کنند. روایت میشود با شهادت یکی از اعضای جوان گروه که هنگام شهادت، لباسی سرخ بر تن داشت، همرزمانش بهعنوان یادبود او، تکههایی از لباس او را بر گردن بستند و عهد کردند که تا گرفتن انتقامش، آن را از خود جدا نکنند و این دستمالها از ساختمانهای پیشاهنگی یکی از شهرهای آزادشده به دست آمده بود.
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄
#دستمال_سرخها
ادامه دارد👇👇
🔻 دستمال سرخها 8⃣
شهید اصغر وصالی
گفتگو با مریم کاظمزاده (همسر وصالی)
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄
شرحی مختصر از زندگی اصغر وصالی:
وصالی با دو تانک و گروه چریکیاش راهی کردستان شد و توانست نیروهای تجزیهطلب ضد انقلاب را در سنندج، کامیاران و مریوان و پاوه شکست دهد و پس از آن دولت با فرستادن تیمهایی در تلاش برای گفتوگو و مذاکره بود. وصالی به ژاندارمری نیز مشکوک بود و میگفت آنها اطلاعات نظامی را به ضد انقلاب دادهاند و ارتش در این زمینه با آنها همکاری کرده است. از طرفی دولت موقت دستور داده بود سپاه تمام مناطق کردستان را تخلیه کند. وصالی اجازه بازگشت به تهران را به چمران نمیدهد و به او میگوید باید زخمیها را با خود ببرید. چمران که راهی نداشت، اسلحه دست گرفت و تا آزادسازی پاوه در کنار اصغر وصالی ماند که هلیکوپتر زخمیها به دست نیروهای کرد در این نبرد منفجر میشود. وصالی به همراه دستمالسرخها عملیاتهای فراوانی در مقابله با ضدانقلاب انجام داد. او در همان مبارزه در کردستان با مریم کاظمزاده، خبرنگار روزنامه انقلاب اسلامی، ازدواج کرد. اوج کار اصغر وصالی در عملیات پاوه است که در نهایت غائله پاوه نیز با پیام امام به پایان رسید ضد انقلابها از آن منطقه فرار کردند.
• متن پیام امام به این شرح است:
«از اطراف ایران، گروههای مختلف ارتش و پاسداران و مردم غیرتمند تقاضا کردهاند که من دستور بدهم به سوی پاوه رفته و غائله را ختم کنند. من از آنان تشکر میکنم و به دولت و ارتش و ژاندارمری اخطار میکنم اگر با توپها و تانکها و قوای مجهز تا ۲۴ ساعت دیگر حرکت به سوی پاوه نشود، من همه را مسئول میدانم. من بهعنوان ریاست کل قوا به رئیس ستاد ارتش دستور میدهم که فورا با تجهیز کامل عازم منطقه شوند و به تمام پادگانهای ارتش و ژاندارمری دستور میدهم که -بیانتظار دستور دیگر و بدون فوت وقت- با تمام تجهیزات بهسوی پاوه حرکت کنند و به دولت دستور میدهم وسایل حرکت پاسداران را فورا فراهم کنند. تا دستور ثانوی، من مسئول این کشتار وحشیانه را قوای انتظامی میدانم و درصورتیکه تخلف از این دستور نمایند، با آنان عمل انقلابی میکنم. مکرر از منطقه اطلاع میدهند که دولت و ارتش کاری انجام ندادهاند. من اگر تا ۲۴ ساعت دیگر عمل مثبت انجام نگیرد، سران ارتش و ژاندارمری را مسئول میدانم. والسلام، ۲۴ شهر رمضان ۹۹ ، ۲۷ مرداد ۵۸، روحالله الموسوی الخمینی».
اختلافسلیقهها در آن زمان باعث میشود حکم بازداشت وصالی صادر شود، اما این حکم پس از شهادتش به کردستان میرسد. به گفته یکی از همرزمانش، یک روز آمدند برای بازداشت اصغر، یکی از همرزمان اصغر میگوید اگر بهدنبال اصغر وصالی میگردید، بروید بهشتزهرا دنبالش بگردید، او شهید شده، بروید آنجا دستگیرش کنید. سرانجام اصغر وصالی، در ظهر ۲۹ آبان ۱۳۵۹ هنگام تدارک عملیاتی برای روز عاشورا در تنگه حاجیان از ناحیه سر مورد اصابت گلوله ضدانقلاب قرار گرفت و براثر همین جراحت، در چهلمین روز شهادت برادرش اسماعیل، به شهادت رسید. شهید اصغر وصالی در قطعه ۲۴ بهشتزهرای تهران در کنار برادرش و در میان گروه دستمالسرخها به خاک سپرده شد.
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄
#دستمال_سرخها
پایان
31.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خاطرات آزاده سرافراز ، حبیبالله آدینه نیا از نحوه اطلاع از آزادی و...
محمد سلیمانی
▪️مادرم وقتی خبر آزادی مرا شنید از هوش رفت
بعد از عبور از مرز دو روز در پادگان شهید منتظری کرمانشاه قرنطینه شدیم. در پادگان در حال قدم زدن بودم که دیدم عدهای از آزادگان مقابل کانکسی جمع شدهاند. پرسیدم اینجا چه خبر است؟ گفتند: هرکس شمارهای دارد بدهد تا خبر سلامتی و بازگشت او را به خانواده او اطلاع دهیم.
شماره منزل ما تغییر کرده بود و من خبر نداشتم. شمارهای که در ذهن داشتم را دادم و منتظر پاسخ ماندم، بعد از دقایقی ایشان آمد و گفت: شمارهای که داده بودی عوض شده، این شماره جدید است. شماره جدید را حفظ کردم تا در اولین فرصت زنگ بزنم. قرنطینه تمام شد و ما با پرواز هواپیمای C 130 از کرمانشاه به تهران آمدیم. در فرودگاه مهرآباد با استقبال گرم مسئولین مربوطه پس از انجام تشریفات و نواختن سرود زیبای جمهوری اسلامی توسط گروه موزیک ارتش وارد سالن محل برگزاری مراسم شدیم. پس از برگزاری مراسم و جمعآوری اطلاعات فردی و آدرس آزادگان، از آنجا جهت تجدید بیعت با بنیانگذار کبیر انقلاب امام خمینی(ره) به حرم مطهر ایشان منتقل شدیم. در آنجا جمعیت زیادی حضور داشتند که خبر از حضور آزادگان نداشتند. به محض ورود آزادگان از درب جنوبی حرم امام خمینی(ره) به یاد سالهایی که دور از وطن بودیم و نبودن در مراسمات بزرگداشت ایشان برخی ناخودآگاه شروع به گریستن کردند. جمعیت وقتی متوجه شدند آزادگان وارد حرم شدهاند با خوشحالی به سمت ما آمدند که مسئولین مربوطه بدلیل کنترل مراسم، آزادگان را به بالکنهای ضلع جنوبی هدایت کردند. عدهای از طریق راهپلهها آمدند ولی بدلیل هجوم جمعیت دربها را بستند و عدهای که جا مانده بودند را به کمک سایر دوستان دستشان را گرفتیم و کشیدیم بالا، در بین جمعیت خانوادههایی بودند که فرزند یا یکی از اعضای خانوادهشان مفقود بودند و با نشان دادن عکس از ما میخواستند ببینیم آیا صاحب عکس را میشناسیم یا خیر؟؟
پس از اتمام مراسم آزادگان را براساس آدرس منزل تحویل نماینده پایگاه محل میدادند. تعداد ما اگر اشتباه نکنم حدودا ۱۰ ، ۱۵ نفر بودیم. با دو ، سه دستگاه پیکان به پایگاه مالکاشتر در خیابان خاوران تهران منتقل کردند. در آنجا هم یک مراسم استقبال برگزار کردند که بدلیل ضیق وقت تحویل خانوادهها دادند قبل از ترک حرم امام یکسری هدایا که شامل یک قوطی پسته صادراتی، یک دست کت و شلوار و هدایای دیگری بود که الان بخاطر ندارم.
روز بعد در جمع خانواده و گفت و گو صحبت از نماس تلفنی شد که از کرمانشاه انجام شده بود. همه میپرسیدند: شماره تلفن منزل جدید را از کجا داشتی؟ من هم از همهجا بیخبر گفتم: مگر شماره تلفن منزل تغییر کرده؟
مادرم گفت: زمانیکه منزل را تعویض میکردیم به مالک جدید گفتیم: پسر ما مفقودالاثر است و این شماره را حفظ است، اگر احیانا خودش زنگ زد یا از جایی زنگ زدند لطفا شماره جدید را بدهید.
آن بنده خدا هم بعد از اینکه از کرمانشاه تماس گرفتند شماره تلفن جدید منزل پدرم را میدهد و با شماره جدید تماس میگیرند.
زمانی که از کرمانشاه به منزل ما زنگ میزنند، بدلیل اینکه تازه به این منزل آمده بودند، تصمیم میگیرند کاغذ دیواریها را تعویض کنند. در همان زمان که اخبار تبادل اسرا منتشر میشد، خانوادهام مشغول ترمیم و تعویض کاغذ دیواریهای منزل بودند که تلفن زنگ میخورد، مادرم که اینگونه داستان خبردار شدن از آزادی را بیان میکنند.
من کنار تلفن ایستاده بودم که تلفن رنگ زد گوشی را برداشتم و گفتم: بله؟ یک نفر از آن سوی تلفن پرسید: منزل آقای سلیمانی؟ مادرم میگوید: بله بفرمائید! از آن سوی خط میپرسند: شما شخصی به نام محمد سلیمانی را میشناسید؟ مادرم میگوید: بله میشناسیم، چطور؟! آن بنده خدا که نمیدانست چه کسی پشت خط است میگوید: من از کرمانشاه تماس میگیرم و خواستم خبر آزادی ایشان را بدهم. مادرم بعد از شنیدن این خبر از شدت خوشحالی از هوش میرود، عمه بزرگم خدابیامرز میگوید: بعد از اینکه مادرم از هوش میرود خودش با نگرانی گوشی را برمیدارد و از شخصی که تماس گرفته بود جریان تماس را جویا میشود که آن بنده خدا میپرسد اتفاقی افتاده؟ عمهام جریان از هوش رفتن مادرم را میگوید، مجددا دلیل تماس را میپرسد؟ تماس گیرنده میگوید: قصد داشتم خبر ازادی محمد سلیمانی را بدهم. ایشان آزاد شده و الآن کرمانشاه است. بعد از این تماس همه با خوشحالی و ذوق و شوق به جنب و حوش میافتند و آماده استقبال میشوند. به کارگر تزئیناتی که در منزل مشغول نصب کاغذ دیواری بود میگویند: ما آزاده داریم هرچه سریعتر کاغذ دیواری را تمام کنید.
در زمان حضور در قرنطینه یک سری فرمهایی به ما دادند که در آن اسامی اسرای باقیمانده و افرادی که در ایام اسارت با دشمن هرگونه همکاری داشتند را اعلام کنیم.
آزاده تکریت ۱۱
دفاع مقدس
🔷 ۲۶ مرداد سالروز ورود آزادگان قهرمان و صبور اسلام به میهن گرامی باد. ♦️شهید آوینی: «مظلومان جهان ر
20.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عکس های ماندگار و تاریخی از یوم الله ۲۶ مرداد و لحظات ورود آزادگان به وطن
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️آزادی از قفس
🔹 26 مرداد سال 1369 آزادگان سرافرازانه به وطن بازگشتند.
🔹این نماهنگ به مناسبت سالروز آزادی و بازگشت آزادگان به میهن عزیزمان ایران ضبط شده است.
#کبیپ
#علی_رضا_دودانگه
علیرضا دودانگه/۴
آخرین شب اسارت
از روز ۲۶ مرداد که طبق اخبار تلویزیون عراق مبادله اسرا بصورت رسمی آغاز شده بود چند روزی می گذشت. بعضی از نگهبانها یواشکی میگفتند که شاید فردا نوبت اردوگاه شما باشد و این خبر دربین بچه ها پخش می شد. یک عده از بچه ها تا پاسی از شب پای تلویزیون می نشستند تا شاید خبر مطمئنی از آزادی بشنوند هر چند منتظر بودند که خبری را که از نگهبان ها شنیده بودند درست باشد ولی متاسفانه شب صبح میشد و روز شب میشد اما خبری از نوبت اردوگاه ما نمی شد.
روزها همچنان سپری شدند و ما چشم انتظار آزادی بودیم تا اینکه شب پنجم شهریور اخبار فارسی اعلام کرد که تبادل اسرای صلیب دیده تمام شد و از فردا تبادل اولین گروه مفقودالاثر ها آغاز میشود. اون شب دیگه همه ناامید شدند همه به موقع خوابیدن گفتند ازاول جنگ اسرای مفقودالاثر واردوگاه های صلیب ندیده زیادی وجود دارد خدا می داند که چند روز دیگر نوبت اردوگاه ما می شود! اما بقول معروف، مثلی هست در نا امیدی بسی امید هست.
محل استراحت من وسط آسایشگاه بود. آن شب وقتی که برای ادای نماز صبح نماز بیدار شدم، چپ و راست خودم را نگاه کردم حدودا همه خواب بودند ولی انگار به دلم بطور عجیبی الهام شد. باخود گفتم خدایا چه میشود که من به این جماعت خبر آزادی رو بدهم! این را از دلم گذراندم و رفتم وضو بگیرم، صورت خود را شستم مشغول شستن دست راستم بودم که صدای صوت نگهبان را شنیدم، سریع وضو را تمام کردم و آمدم پشت پنجره . نگهبان آن ساعت « سید حامد » بود که الحق والانصاف خیلی بهتر وبی آزارتر از سایر نگهبان ها بود و کسی را بی جهت تنبیه نمی کرد. دیدم «سید حامد» دارد به سمت آسایشگاه می آید. من را دید گفت تعال بیا اینجا گفتم نعم سیدی! گفت که یالله کل جماعت برپا ، ملابس تعویض، الیوم ایران!! من خندان و خوشحال باصدای بلند بر پا دادم واعلام بیدار باش کردم. گفتم دوستان بیدار شید. گفتند چی شده، مگه چه خبره؟؟ گفتم بلند شید، امروز آزاد میشویم! رفقا باور نمیکردند. چند لحظه بعد خود« سید حامد» آمد پشت پنجره و این خبر خوش را اعلام کرد. اکثر ا بعد اینکه نماز صبح را خواندند، نفری دو رکعت هم نماز شکر خواندند. وسایل خودشان را جمع کردند و لباسهای نو و مرتبی را که چند روز قبل برای همین مناسبت داده بودند پوشیدند و خود را آماده کردند و منتظر بودند که بیایند در را باز کنند و از آسایشگاه بیرون برویم. ساعتی طول نکشید که الحمدلله بعد از انجام مقدمات و ثبت نام توسط صلیب سرخ جهانی ما با اتوبوس روانه ایران شدیم. سلام بر وطن و سلام بر آزادی!
این شیرین ترین خاطره من است از آن روز آخر اسارت .
🔹آزاده تکریت ۱۱
▪️پیراهن خونی که به خانوادهاش تحویل دادیم
پیراهن پایینی که لکههای خون بر روی آن مشخص است متعلق به شهید حسین پیراینده است که در آخرین روزهای اسارت در ۲۶ مرداد ۱۳۶۹ بر اثر تیراندازی نگهبانان بعثی به داخل اردوگاه ۱۸ بعقوبه بشهادت رسید.
البته عراقیها ادعا میکردند قصد کشتن کسی را نداشتند و تصادفا این اتفاق افتاده است و ما صرفا قصد داشتیم شما را بترسانیم تا از درگیری با جاسوسها بپرهیزید شاید هم راست میگفتند، ولی به هرحال ما آنها را در مقدمات کار مقصر میدانستیم چون آنها بودند که با حفاظت از جاسوسها و قاتلها این جو درگیری را بوجود آورده بودند نه ما، البته بعد از شهادت این شهید هم با اینکه پلارکاردی که برای شهادت ایشان به دیوار آسایشگاه یک ملحق اردوگاه ۱۸ چسبانده بودیم کندند ولی در ادامه همدلی نشان دادند که در غیر این زمان محال بود از این کارها انجام دهند ولی چون هنگام تبادل اسرا بود و اینها چون با آمریکا درگیر شده بودند و نیاز به تبادل و نیرو داشتند ریاکارانه خیلی سعی کردند که بیگناهی خود را ثابت کنند و دل ما و مسئولین ایران را بدست بیاورند و حتی افسران عالیرتبه آنها با ما ناهار خوردند و در مراسم ترحیم شهید که در آسایشگاههای خودمان تشکیل داده بودیم شرکت کردند و هر چه هم ما شعار انقلابی دادیم حرف نزدند ولی چه فایده که این کارها هیچکدام باعث نشد حسین پیراینده به زندگی برگردد و ما در حالی به تهران برگشتیم که جای حسین پیراینده پیراهن خونی او را به خانوادهاش تحویل دادیم.