20.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚀 نقش پدافند هوایی ارتش جمهوری اسلامی
ایران در دفاع مقدس از ۱ تا ۲۰ شهریورماه
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 سایت سوباشی
چشم بینای نیروی پدافند هوایی ارتش
#ارتش_انقلابی
👇👇
@ch1405 ایــتــاCopy of D1738917T13372655(Web).m4a
زمان:
حجم:
54.8M
کتاب صوتی به وقت ۱۶ و ۴
کتاب صوتی حاضر در تلاش است که اقدام های سایت راداری - پدافندی #سوباشی در دوران دفاع مقدس و جان فشانی های این مردان همیشه مرد آشنا کرده و گوشه ای از ایثار گری های سرافراز را در دفاع جانانه از این مرز و بوم در اختیار مخاطب قرار دهد
نویسنده: سیدحمید رهنما
راوی: آرمان ضیائی مهر
قالب: روایی
دستهبندی: رمان و داستان
(توجه: از پلیر با قابلیت پخش ادامه صوت استفاده کنید. ایتا بطور پیشفرض این قابلیت را دارد)
حجم تقریباً ۵۴ مگابایت
دفاع مقدس
🌱 ۱۰ شهریور ۱۳۶۵ - آغازعملیات کربلای ۲ ⚪️ عراق در بهار سال ۶۵ ارتفاع سوق الجیشی ۲۵۱۹ را در منطقه حا
✅ عملیات کربلای ۲
از جنون صدام و سفرههای مسموم تا فریبهای خونین در حاجعمران
✍
عملیات کربلای ۲ در ساعت ۱ بامداد دهم شهریور۱۳۶۵ در منطقه عمومی حاجعمران آغاز شد. این نبرد در شرایطی طراحی گردید که ارتش عراق پس از شکست سنگین در فاو، استراتژی دفاع متحرک را پیش گرفته و بخشهایی از ارتفاعات استراتژیک منطقه حاجعمران را اشغال کرده بود. هدف اصلی رزمندگان اسلام در این عملیات، بازپسگیری ارتفاعات حساس و کلیدی منطقه از جمله قله ۲۵۱۹ و ارتفاع شهید صدر بود تا اشراف دشمن بر شهر پیرانشهر و جادههای مواصلاتی قطع شود
کینه صدام؛ انتقام فاو در حاجعمران
عملیات در شرایطی طراحی شد که موازنه قوا پس از فتح فاو به نفع ایران تغییر کرده بود. این تغییر موازنه، صدام حسین را چنان در تنگنا قرار داد که او استراتژی جنگی عراق را از حالت پدافندی به دفاع متحرک تغییر داد. حاج عمران یکی از نقاطی بود که قربانی این تغییر استراتژی و کینه شخصی صدام شد. اما نبرد تنها در خط مقدم نبود؛ در پشت جبهه نیز، نفوذیها و ستون پنجم با قساوت تمام تلاش کردند تا ماشین جنگی ایران را از درون فلج کنند
تصرف بندر فاو در عملیات والفجر ۸ ضربههای شدیدی بر پیکر ارتش عراق وارد کرد. اهمیت فاو برای صدام به حدی بود که میگفت: "اگر نصف عراق منهدم شود، باید منطقه فاو پس گرفته شود." عراقیها پس از ناامیدی از بازپسگیری فاو، استراتژی موسوم به دفاع متحرک را در پیش گرفتند. صدام در پاسخ به این که چرا عراقیها به جای فاو به جاهای دیگر حمله میکنند، گفت: «ما به این نتیجه رسیدهایم که اگر ارتش ما حمله نکند، نیروهای ایرانی حمله میکنند... بنابراین بهترین راه را در این یافتیم که فعلاً از فاو صرفنظر کنیم و در سایر جبههها به نیروهای ایران حمله کنیم»
نفوذ به آشپزخانه و مسموم کردن رزمندگان
درحالیکه نیروها آماده حمله به ارتفاعات حاج عمران میشدند، یکی از عجیبترین و ناجوانمردانهترین وقایع جنگ در پشت جبهه رخ داد
نفوذ ستون پنجم دشمن به آشپزخانه قرارگاه، یکی از مشکلات بهوجود آمده در شب پیش از عملیات بود؛ به طوری که ظهر روز قبل از عملیات، با مسموم کردن غذاهای لشکر ۲۱ امام رضا (ع)، همه رزمندگان دچار مسمومیت شدید غذایی شدند
یکی از مسئولان این تیپ، عملیات نجات رزمندگان از این بحران درونی را چنین توصیف میکند
«همه رزمندهها را به یک ستون نشاندیم و تمامی قرصهای ضدمسمومیت را درون کاسه ریختیم. گفتیم همه سرهای خود را بالا آورده و درون دهان هر رزمنده یک قرص میانداختیم و یک ساندیس با فشار درون گلویش خالی میکردیم. الحمدلله تا شب، بیشتر نیروها مشکلات هاضمهای که برایشان پیش آمده بود، از بین رفت»
نبرد سایهها؛ از مانور فریب در سردشت تا پرچمهای دروغین دشمن
در طراحی نظامی، غافلگیری کلید پیروزی است، بهویژه در جغرافیای دشواری مانند حاجعمران که کوچکترین حرکتی از دید دشمن پنهان نمیماند. فرماندهان ایرانی برای منحرف کردن تمرکز ارتش عراق از محور اصلی عملیات کربلای۲، طرحهای پیچیدهای برای فریب استراتژیک اجرا کردند. اما درجبهه مقابل، دشمن بعثی نیز برای درهمشکستن مقاومت رزمندگان، دست به حیلههای تاکتیکی زد که برخلاف عرف نبرد و قواعد انسانی بود. در ادامه این گزارش به بررسی این دو روی سکه در جنگ حاجعمران میپردازیم.
مانور فریب در سردشت
واحد اطلاعات برای گمراه کردن دشمن دست به اقدامات زیرکانهای زد. از سوم شهریور ۱۳۶۵، سردشت به عنوان منطقه فریب عملیات در نظر گرفته شد. اقدامات انجام شده شامل پخش شایعه حمله از محور سردشت، نصب بلندگو در منطقه، استقرار نیرو در پیرانشهر برای فریب دشمن از طریق منابع اطلاعاتی و بازدیدهای علنی مسئولان از خط بود. این کارها باعث شد دشمن در آن منطقه نیروهای جاش (مزدور) خود را وارد کند. همچنین به وسیله توپ، اماننامههایی در منطقه پخش شد تا ارتش عراق تصور کند حمله اصلی از آنجا خواهد بود.
تاکتیک فریبکارانه نیروهای عراقی
در حالی که نیروهای ایرانی از فریب برای جابهجایی یگانهای دشمن استفاده میکردند، ارتش عراق در صحنه نبرد از تسلیم دروغین برای قتلعام رزمندگان بهره برد. هامون محمدی، فرمانده گردان میثم (تیپ ۱۰۵ قدس) که در محاصره گرفتار شده بود، روایت میکند:
«تیربارهای عراقی در منطقه مرتب شلیک میکردند، ولی گاهی آتش قطع میشد. نیروهای خودی تصور میکردند تیربار هدف قرار گرفته، اما این تاکتیک جدید عراقیها بود که با خیز رزمندگان به سمت سنگر، دوباره شلیک میکردند. در لحظاتی که در محاصره بودیم، دشمن با بلندگو فریاد میزد: بیایید اسیر شوید و پرچم سفید تکان میداد. بعضی بچهها با اطمینان به آنها، از پشت کمینها بیرون میآمدند تا خود را تسلیم کنند، که آنها را به رگبار میبستند و بلندبلند میخندیدند.»
منبع:
میرزایی، محمدرضا، نبرد حاج عمران؛ شرح عملیات کربلای ۲، صفحات ۳۶، ۱۳۴، ۱۹۱ و ۲۳۳.
🍂 دوازده روز با خدا
🔻 قسمت اول
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
▪︎ یکشنبه ۶۵/۶/۹ ساعت ۳ بعدازظهر
شب عملیات کربلای ۲ ، حاج عمران عراق
همه نیروهای گردان ، در شیار کوهی منتظر رسیدن تاریکی شب بودیم، و چه انتظار سختی !!!
خیلی از هم رزمهای تخریب، مثل خودم ، اولین بار بود که به خط می آمدند ،
جنگ را همیشه در تلویزیون دیده بودم ، آن هم با جلوه های ویژه و با تلاش کارگردان برای واقعی جلوه دادن صحنه ها. آنجا بود که سوت دو خمپاره و صدای گوش خراش و موج انفجار را برای اولین بار، نه در قالب آموزش، بلکه خارج شده از جنگ افزار دشمن آن هم با هدف کشتن ما ، تجربه کردم.
و با شنیدن فریاد درخواست «امدادگر» ، عمق وحشت جنگ برایم مشخص شد.
منتظر اذان مغرب هستیم.
وقت نماز مغرب شده بود که فرمانده گردان دستور دادند سریعاً نماز بخوانید که وقت تنگ است ، آنقدر تنگ که حتی وقت وضو گرفتن نیست تا چه رسد به اینکه بخواهد پوتین ها رو در بیاوریم .
آنجا اولین بار بود که علیرغم عبور یک آب باریک که از کنارمان میگذشت ، تیمم کردیم و حتی با پوتین نماز خواندیم . و آیا واقعا وقت مغرب شده بود یا نه ؟ الله و اعلم...
گردان به راه افتاد ، و ما ده نفر بچه های تخریب ، پیشقراولان گردان بودیم ، وظیفه ی ما معبر زدن و رد کردن گردان از میدان مین است .
کوله پشتی ، اسلحه ، کلاه آهنی و قیچی سیم خاردار قطع کن و چندتا نارنجک و دیگر ابزارهای تخریب و همچنین راهپیمایی در لابلای کوه های سر به فلک کشیده در زیر نور ضعیف ماه را شروع کردیم. گردان بصورت ستونی در حرکت بود ، گاهاً منّوری تمام منطقه را مثل روز روشن میکرد و همه زمین گیر میشدند ، بی حرکت و طبق آموزش هایی که دیده بودیم سعی میکردیم هیچ سرو صدایی تولید نکنیم. گاهی اوقات پای بچه های گردان در مسیر به قوطی یا آشغالی می خورد و صدایی تولید میشد و همه با اضطراب زمین گیر می.شدیم و حین اینکه بی حرکت بودیم ، وجعلنا .... میخواندیم و باز خوشحال از اینکه دشمن نفهمیده ادامه میدادیم .
تصور اینکه قدم به قدم به دشمن نزدیک می شویم و هر آن احتمال درگیری نه بصورت تفنگ بازی زمان بچگی ، بلکه به قصد کشتن یکدیگر اتفاق بیافتد، استرس ایجاد میکرد ، اما وقتی رضایت پروردگار از رزم جندالله را در ذهن مرور میکردم ، تمام استرسها و ترسها از سرم شسته شده و آرام میشدم و باز استوارتر از قبل قدم بر میداشتم.....
حدود ساعت یک شب ، به خط دشمن رسیدیم ، ما بچه های تخریب جلوی گردان زیر سنگر کمین بصورت عرضی حرکت میکردیم تا اینکه به میدان مین رسیدیم ، گردان عمل کننده پشت سر ما روی زمین نشسته و در تاریکی شب خود را استتار کرده بود و منتظر اعلام سرگروه تخریب مبنی بر اینکه معبر زده شده و منتظر فرمان حمله از طرف ستاد فرماندهی بودنند.
ما شروع به معبر زدن کردیم ، فکر کنم نفر چهارم بودم. سه نفر جلوتر بصورت مرغی حرکت میکردند و مین ها را خنثی می کردند ، و من به پهلوی راست اول میدان دراز کشیده بودم و طناب معبر را هدایت میکردم که ناگاه آن اتفاق غیر منتظره بوقوع پیوست ، گردان عمل کننده روی کوه روبرو لو رفتند و تیر اندازی شروع شد به طبع سنگر کمینی که ما زیر آن معبر میزدیم منّور زد ، منطقه مثل روز روشن شد و با ناباوری دید که یک گردان زیر گوششان نشسته و منتظر باز شدن معبر است تا حمله کنند ، تیربار کمین دشمن از ترس ، شروع به تیراندازی کرد و از آنجایی که موقعیت سنگر دشمن حدود بیست متر بالاتر از ما بود و همچنین ما بصورت عرضی حرکت میکردیم ، بر ما تسلط کامل داشت، تیربار با حرکات ضربدری سعی میکرد که ماهارا هدف بگیرد ، آنقدر شرایط سخت بود که همه سینه به خاک چسبیده بودیم تا شرایط بهتر شود و در همین شرایط نیز معبر زدن را ادامه دادیم .
دشمن ، برما تسلط کامل داشت ، حتی گاهی با آرپی جی بچه ها رو هدف میگرفت ، اما بخاطر شیب زیاد کوه ، از روی سر بچه ها رد میشد و بطرف پایین دره میرفت و در آنجا منفجر میشد .
من همینطور که به سینه دراز کشیده بودم ، حتی کوله پشتی را درآوردم تا از سطح زمین ارتفاع کمتری داشته باشم چون ممکن بود پره های آرپی جی به پشتم بخورد ، ....
ادامه دارد
👇👇
🍂 دوازده روز با خدا
قسمت دوم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
ساعت یک و نیم بامداد، ۱۰ شهریور ۶۵ ، زیر سنگر کمین مشغول معبر زدن بودیم. من به پهلوی راست دراز کشیده و به بالای کوه و به سمت سنگر کمین و شلیکهای تیربار دشمن نگاه میکرد. ناگهان پشت من با فاصله یک متر، خمپاره ای بر زمین نشست. موج انفجار، کمر و پاهایم را گرفت. ناخودآگاه از شدت درد فریاد زدم. احساس میکردم کمرم به دو نیم شده. برای لحظه ای هم چشم از سنگر کمین به خودم برنداشتم تا روحیهام ضعیف نشود. در همان حال با دست، پاهایم را لمس کردم و دیدم پاهایم هنوز حس دارد. احساس بدی در پاهایم داشتم. بسختی با کلاش چند تیر به سمت سنگر کمین شلیک کردم. بدنم تحت فرمانم نبود ....
عملیات لو رفته بود و حضور بچه ها در آن شرایط هیچ تاثیری نداشت.
همهی گردان قبل از ما عقب نشینی کرده بودند، ما بعنوان گروه تخریبچی از همه جلوتر بودیم و وسط میدان مین.
دقت که کردم دیدم از ناحیه پشت ران چپ هم ترکش خورده ام و ترکش های ریزتر ساق پا و پشت زانو را هدف قرار داده و امکان حرکت را از من گرفته بود.
هوا در حال روشن شدن بود و سر و صدای تیر و انفجار در حال کم شدن بود.
با روشن شدن کامل هوا سنگر کمین من را دید و بهطرفم شلیک کرد. گلوله ها در فاصله نیم متری جلوی من به زمین میخورد و گرد و خاکش روی من میریخت. زاویه لوله تیربار با زاویه شیب کوه شرایطی را فراهم کرده بود که یک میلیمتر سر اسلحه پایین می آمد گلوله ها جلوی من میخورد و اگر یک میلیمتر سر اسلحه بالا می رفت گلولهها به ته دره میرفت. به اصطلاح نظامیها، دشمن نقطه دید داشت ولی نقطه تیر نداشت.
در همین حین یکی از بسیجیها از سمت سنگر کمین به طرف من سینه خیز آمد در حالی که یک پایش از زانو به پوستی آویزان شده بود. پرسیدم چی شده؟ گفت دیگه کاری از دستمان بر نمی آید، میروم تا اسیر بشوم. نامرد مرا زد....
ادامه دارد
🍂 دوازده روز با خدا
قسمت سوم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
صبح روز اول / ۶۵/۶/۱۰
حدود ساعت ۸ صبح ، وسط میدان مین با جراحتی که داشتم و به انتظار تیر خلاصی یا اسارت، صدایی شنیدم. یکی از بسیجیها که به نظرم آشنا میآمد آن طرف تر مجروح شده و مثل من زمین گیر بود، خود را به من رساند و لحظاتی دست همدیگر را گرفتیم و با احساسی کاملا برادرانه دستهایمان را به هم می فشردیم و برای هم آرزوی نجات و نه اسارت میکردیم. او بعد از چند لحظه از من جدا شد و دیگر او را ندیدم .....
حدوداً تا ساعت ۹ صبح در همان شرایط وسط میدان مین بودم ، احساس کردم دیگر از سوی کمین تیر اندازی نمیشود. بسختی و با سینه خیز ، کشان کشان خود را به بیرون میدان مین و شیار کوهی که در آن نزدیکی بود رساندم. دیگر هیچ یک از افراد گردان و حتی دوستان تخریبچی خود را ندیدم. خیلی خسته بودم و فکرم اصلا کار نمیکرد. نمیدانستم تکلیفم چیست ؟
خدایا یک پسر ۱۷ ساله که حتی یکبار از خانواده اش جدا نشده، اینجا ، با بدن مجروح و موج گرفتگی شدید ، یکه و تنها چه باید بکند ؟ از فرط خستگی خوابم می برد و شدت درد در ناحیه پا ، اجازه نمیداد خوابم عمیق شود.
ساعتها میگذشت و من بدون هیچ تجربه جنگی از قبل ، خود را به دست سرنوشت سپرده و منتظر فرجی بودم .
آیا دشمن برای جستجو از سنگر خود خارج میشود؟ و اگر ...زبانم لال با اسارت چه کنم؟ پدر و مادر پیرم طاقت خبر اسارت من را ندارند ، افکارم مغشوش بود و در آن حالات گاهی شیطان بازیش میداد و .....لعنت بر شیطان، باید تحمل کرد .... و همچنان زمان میگذشت و به شب نزدیک میشدم ...
و باز گذشت زمان،... انگار امروز با تمام روزهای عمرم فرق می کند. اینقدر که به گردونه مدار زمین شک کردم!! تقریبا بعدازظهر بود و هوا داشت تاریک میشد ، و از آنجایی که برای فرار سریعتر از زیر دید سنگر کمین هم اسلحه ام را انداختم و هم کوله پشتیام را. هیچ چیزی برای خوردن نداشتم. از ترس اینکه هر آن احتمال دارد دشمن برای اسیر کردن و یا زدن تیر خلاصی پیدایش شود ، وجود داشت .
هوا گرگ ومیش شده بود. خود را به صخره بزرگی رساندم تا در پهلوی سِتَبر آن پناه بگیرم ، اینقدر فکرم مشغول دور و برم بود که هیچ توجهی به جراحتم نداشتم. فکر این را نمی کردم که این بی توجهی چه شرایط سختی را در آینده نزدیک برایم رقم خواهد زده، هیچ کسی نبود تا حداقل بگوید «برادر، روی زخمت را ببند ، محیط آلوده است ، اینجا مگس های آلوده ....» آی خدای من به یگانگیت قسم من هنوز ۱۷ سال دارم ، و بگذارید صادقانه اعتراف کنم در شهر از تاریکی میترسیدم و تخیل قوی من ، آنقدر سربهسرم میگذاشت که تنها در خانه نمی ماندم ، اما نگران نباش خدا بزرگ است...
صخره ای بزرگی که پرتگاه بزرگی را ایجاد کرده بود ، بین این صخره و پرتگاه یک راه باریک بهاندازه ای که یک نفر دراز بکشد وجود داشت ، خود را به آنجا رساندم تا اینکه شب شد ...
ادامه دارد
🍂 دوازده روز با خدا
قسمت چهارم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
🔸 شب دوم / ۶۵/۶/۱۰
صدای تیربار دشمن سکوت شب را می شکست، و تیرهای رسام در تاریکی آسمان همنشین ستارگان میشدند ، از شدت خستگی و بی رَمَقی مابین صخره و پرتگاه خوابم برد. خواب میدیدم که کومله دمکرات من را اسیر کرده اند و در خواب اصرار بر گرفتن یک لیوان آب داشتم. ۲۴ ساعت بود که نه آب خورده بودم و نه غذایی و این نیاز حتی درخواب مرا رها نمی کرد.
پاسی از شب گذشته بود که صدای سوت خمپاره ها و انفجارها خوابم را تکه پاره کرد. بعدها فهمیدم که عملیات کربلای ۲ در دو شب متوالی انجام شده بود و این انفجارها بخاطر این جریان بود. شاید تا صبح چند صد گلوله خمپاره اطرافم اصابت کرد اما صخره و پرتگاه من را در میان خود از ترکشها و موج انفجارها محافظت میکردند. بعدها فهمیدم که مراد دلمان محمد بهاری فرمانده تخریب لشگر ویژه شهدا در شب اول و یکه تاز کوههای کردستان یعنی محمود کاوه در شب دوم به شهادت رسیده اند.....
کوههای کردستان و تپه شهدا و قله ۲۵۱۹ حاج عمران!! شما شاهد باشید که چه عزیرانی خون خود را نثار اصلی ترین مسئله این انقلاب یعنی دفاع مقدس کردند تا ما و حتی آنهایی که دم از ارتباط با آمریکا میزنند ، امروزه بتوانند در امنیت زندگی کنند
ادامه دارد
🍂 دوازده روز با خدا
قسمت پنجم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
🔸
صبح روز دوم / سه شنبه ۶۵/۶/۱۱
از اصابت خمپاره های شب گذشته ، منطقه بوی باروت گرفته بود. در خواب و بیداری بودم . هوا روشن شده بود و نمیدانستم چکار کنم؟ از آنجایی که برای رسیدن به آن منطقه، شب اول راهپیمایی زیادی کرده بودیم و تمام مسیر در تاریکی شب صورت گرفته بود ، نمیدانستم ایران کدام طرف است؟ هر چند در مسیر آمدن، سعی در ثبت موقعیت ماه ، ستاره قطبی و یا هرگونه شاخص دیگر همچون عوارض زمین ، درخت و ... را در حافظه ام داشتم. اما نمیدانستم دقیقا کجا هستم؟
پای چپم از زیر زانو کاملا جمع شده بود و نمی توانستم راه بروم. از کنار صخره خود را به طرف شیار بزرگ بین دوکوه کشیدم، از فرط خستگی و گرسنگی سرم گیج میرفت و جراحتم درد شدی داشت ولی خیلی حواسم درگیر آن نبود.
یادم هست که برادر جواد فلاح بعدها میگفت که بعد عملیات کربلای دو ، دوستان تخریبچی ما تا چند شب می آمدند و مجروحین و اجساد شهدا را به عقب می آوردند، اما از آن جایی که من از مسیر عملیات جدا شده بودم و از ترس اسارت به شیار بین دوکوه پناه برده بودم ، مرا پیدا نکرده بودند .....
در شیار بین دوکوه چند درخت گردو دیدم و از آنجایی که شیب کوه زیاد بود ، شاخه های آن روی سطح زمین بودند ، طوری که به راحتی توانستم سه یا چهار عدد گردو از روی درخت بچینم و اتفاقا چند عدد هم روی زمین ریخته بود ، از گرسنگی سریع با تکه سنگی همه آنها را شکستم اما تقریبا همه آنها پوک بودند.
پایین تر از آن درختها، لای شیار کوه ، یک آب باریک دیدم که این آب تا پایین کوه یعنی حدود دویست متری ادامه داشت. از شدت تشنگی خودم را کشان کشان به آب رساندم و با دراز کشیدن، از آن آب خوردم ، عمق این آب خیلی کم بود و پُر از موجودات آبزی . در جیب خودکاری داشتم ، لوله آن را جدا کردم و با کمک آن سعی میکردم از جایی آب بخورم که تمیزتر باشد. حین اینکه نگاه میکردم تا بچه قورباقه ها وارد لوله نشوند ....
از صبح کنار آب باریک ، بی هیچ فعالیتی افتاده ام ، برای اوهام فرصت خوبی شده است تا بدون اراده من، سری به گذشته بزند، زمانیکه در هنرستان سید جمال الدین اسد آبادی چهارراه نخریسی درس میخواندم،
اسمش رضا بود بله دوست جون جونیم رضا دهقانپور ، عضو فعال بسیج مسجد و پایگاه هاشمی نژاد سیزدهم ضد ،
اولین روز بازگشایی مدارس ، سال ۶۱ بود که او را در کلاس دیدم ، هیچکس دیگری در کلاس نبود تنها ، روی اولین ردیف صندلی ، روبه تخته سیاه نشسته بود، هنوز قیافه پاک و معصومانه او در ذهنم هست ، با یک سلام با هم رفیق شدیم ،
اما چه رفاقتی؟؟
پای من را او به بسیج باز کرد ، شیطان در توهمم خود نمایی میکند و می گوید :
«دیدی همین رضا باعث شد که بروی بسیج و عاقبتت اینجا بشود» ، لعنت بر شیطان به زبانم میآید و گور خود را گم میکند تا در این تنهایی با رضا سری به شبهای گشت بسیج بزنیم ، به اردوهای بسیج ، چه روزها و چه شبهایی بود ، چقدر صداقت و چقدر یک رنگی و صفا و صمیمیت؟ ،
یکروز او نامه ای را به من داد و گفت:
- من با کاروان بعدی به جبهه میروم ، وقتی رفتم ، این نامه را بده در خانه ما !! میدانستم که پدرش اجازه نمی دهد ، او رفت و من نامه را درب منزلشان تحویل دادم، و قبل از باز کردن نامه توسط مادرش ، متواری شدم .
یادم هست که جنازه اش را بعد ۱۴ ماه آوردند ، جنازه ای تقریبا متلاشی ، بله شهید رضا دهقانپور ، خدا بیامرزدش ....
در این افکار بودم که صدای انفجاری آن طرف تر ، مرا به تنهاییم بازگرداند ،
در این تنهایی ، به این انفجارها حاصل از توپخانه خودی بود که به خط دشمن برخورد میکرد. عادت کرده بودم ،
هرازگاهی انفجاری یا خوابم را پاره می کرد و یا فکرم را به هم میریخت ، همین است کاری نمیشود کرد ، باید تحمل کرد ،
هرچند که خواننده هم باید صبور باشد ، هنوز روز دوم است !!! ....
ادامه دارد