🍂 دوازده روز با خدا
🔻 قسمت اول
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
▪︎ یکشنبه ۶۵/۶/۹ ساعت ۳ بعدازظهر
شب عملیات کربلای ۲ ، حاج عمران عراق
همه نیروهای گردان ، در شیار کوهی منتظر رسیدن تاریکی شب بودیم، و چه انتظار سختی !!!
خیلی از هم رزمهای تخریب، مثل خودم ، اولین بار بود که به خط می آمدند ،
جنگ را همیشه در تلویزیون دیده بودم ، آن هم با جلوه های ویژه و با تلاش کارگردان برای واقعی جلوه دادن صحنه ها. آنجا بود که سوت دو خمپاره و صدای گوش خراش و موج انفجار را برای اولین بار، نه در قالب آموزش، بلکه خارج شده از جنگ افزار دشمن آن هم با هدف کشتن ما ، تجربه کردم.
و با شنیدن فریاد درخواست «امدادگر» ، عمق وحشت جنگ برایم مشخص شد.
منتظر اذان مغرب هستیم.
وقت نماز مغرب شده بود که فرمانده گردان دستور دادند سریعاً نماز بخوانید که وقت تنگ است ، آنقدر تنگ که حتی وقت وضو گرفتن نیست تا چه رسد به اینکه بخواهد پوتین ها رو در بیاوریم .
آنجا اولین بار بود که علیرغم عبور یک آب باریک که از کنارمان میگذشت ، تیمم کردیم و حتی با پوتین نماز خواندیم . و آیا واقعا وقت مغرب شده بود یا نه ؟ الله و اعلم...
گردان به راه افتاد ، و ما ده نفر بچه های تخریب ، پیشقراولان گردان بودیم ، وظیفه ی ما معبر زدن و رد کردن گردان از میدان مین است .
کوله پشتی ، اسلحه ، کلاه آهنی و قیچی سیم خاردار قطع کن و چندتا نارنجک و دیگر ابزارهای تخریب و همچنین راهپیمایی در لابلای کوه های سر به فلک کشیده در زیر نور ضعیف ماه را شروع کردیم. گردان بصورت ستونی در حرکت بود ، گاهاً منّوری تمام منطقه را مثل روز روشن میکرد و همه زمین گیر میشدند ، بی حرکت و طبق آموزش هایی که دیده بودیم سعی میکردیم هیچ سرو صدایی تولید نکنیم. گاهی اوقات پای بچه های گردان در مسیر به قوطی یا آشغالی می خورد و صدایی تولید میشد و همه با اضطراب زمین گیر می.شدیم و حین اینکه بی حرکت بودیم ، وجعلنا .... میخواندیم و باز خوشحال از اینکه دشمن نفهمیده ادامه میدادیم .
تصور اینکه قدم به قدم به دشمن نزدیک می شویم و هر آن احتمال درگیری نه بصورت تفنگ بازی زمان بچگی ، بلکه به قصد کشتن یکدیگر اتفاق بیافتد، استرس ایجاد میکرد ، اما وقتی رضایت پروردگار از رزم جندالله را در ذهن مرور میکردم ، تمام استرسها و ترسها از سرم شسته شده و آرام میشدم و باز استوارتر از قبل قدم بر میداشتم.....
حدود ساعت یک شب ، به خط دشمن رسیدیم ، ما بچه های تخریب جلوی گردان زیر سنگر کمین بصورت عرضی حرکت میکردیم تا اینکه به میدان مین رسیدیم ، گردان عمل کننده پشت سر ما روی زمین نشسته و در تاریکی شب خود را استتار کرده بود و منتظر اعلام سرگروه تخریب مبنی بر اینکه معبر زده شده و منتظر فرمان حمله از طرف ستاد فرماندهی بودنند.
ما شروع به معبر زدن کردیم ، فکر کنم نفر چهارم بودم. سه نفر جلوتر بصورت مرغی حرکت میکردند و مین ها را خنثی می کردند ، و من به پهلوی راست اول میدان دراز کشیده بودم و طناب معبر را هدایت میکردم که ناگاه آن اتفاق غیر منتظره بوقوع پیوست ، گردان عمل کننده روی کوه روبرو لو رفتند و تیر اندازی شروع شد به طبع سنگر کمینی که ما زیر آن معبر میزدیم منّور زد ، منطقه مثل روز روشن شد و با ناباوری دید که یک گردان زیر گوششان نشسته و منتظر باز شدن معبر است تا حمله کنند ، تیربار کمین دشمن از ترس ، شروع به تیراندازی کرد و از آنجایی که موقعیت سنگر دشمن حدود بیست متر بالاتر از ما بود و همچنین ما بصورت عرضی حرکت میکردیم ، بر ما تسلط کامل داشت، تیربار با حرکات ضربدری سعی میکرد که ماهارا هدف بگیرد ، آنقدر شرایط سخت بود که همه سینه به خاک چسبیده بودیم تا شرایط بهتر شود و در همین شرایط نیز معبر زدن را ادامه دادیم .
دشمن ، برما تسلط کامل داشت ، حتی گاهی با آرپی جی بچه ها رو هدف میگرفت ، اما بخاطر شیب زیاد کوه ، از روی سر بچه ها رد میشد و بطرف پایین دره میرفت و در آنجا منفجر میشد .
من همینطور که به سینه دراز کشیده بودم ، حتی کوله پشتی را درآوردم تا از سطح زمین ارتفاع کمتری داشته باشم چون ممکن بود پره های آرپی جی به پشتم بخورد ، ....
ادامه دارد
👇👇
🍂 دوازده روز با خدا
قسمت دوم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
ساعت یک و نیم بامداد، ۱۰ شهریور ۶۵ ، زیر سنگر کمین مشغول معبر زدن بودیم. من به پهلوی راست دراز کشیده و به بالای کوه و به سمت سنگر کمین و شلیکهای تیربار دشمن نگاه میکرد. ناگهان پشت من با فاصله یک متر، خمپاره ای بر زمین نشست. موج انفجار، کمر و پاهایم را گرفت. ناخودآگاه از شدت درد فریاد زدم. احساس میکردم کمرم به دو نیم شده. برای لحظه ای هم چشم از سنگر کمین به خودم برنداشتم تا روحیهام ضعیف نشود. در همان حال با دست، پاهایم را لمس کردم و دیدم پاهایم هنوز حس دارد. احساس بدی در پاهایم داشتم. بسختی با کلاش چند تیر به سمت سنگر کمین شلیک کردم. بدنم تحت فرمانم نبود ....
عملیات لو رفته بود و حضور بچه ها در آن شرایط هیچ تاثیری نداشت.
همهی گردان قبل از ما عقب نشینی کرده بودند، ما بعنوان گروه تخریبچی از همه جلوتر بودیم و وسط میدان مین.
دقت که کردم دیدم از ناحیه پشت ران چپ هم ترکش خورده ام و ترکش های ریزتر ساق پا و پشت زانو را هدف قرار داده و امکان حرکت را از من گرفته بود.
هوا در حال روشن شدن بود و سر و صدای تیر و انفجار در حال کم شدن بود.
با روشن شدن کامل هوا سنگر کمین من را دید و بهطرفم شلیک کرد. گلوله ها در فاصله نیم متری جلوی من به زمین میخورد و گرد و خاکش روی من میریخت. زاویه لوله تیربار با زاویه شیب کوه شرایطی را فراهم کرده بود که یک میلیمتر سر اسلحه پایین می آمد گلوله ها جلوی من میخورد و اگر یک میلیمتر سر اسلحه بالا می رفت گلولهها به ته دره میرفت. به اصطلاح نظامیها، دشمن نقطه دید داشت ولی نقطه تیر نداشت.
در همین حین یکی از بسیجیها از سمت سنگر کمین به طرف من سینه خیز آمد در حالی که یک پایش از زانو به پوستی آویزان شده بود. پرسیدم چی شده؟ گفت دیگه کاری از دستمان بر نمی آید، میروم تا اسیر بشوم. نامرد مرا زد....
ادامه دارد
🍂 دوازده روز با خدا
قسمت سوم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
صبح روز اول / ۶۵/۶/۱۰
حدود ساعت ۸ صبح ، وسط میدان مین با جراحتی که داشتم و به انتظار تیر خلاصی یا اسارت، صدایی شنیدم. یکی از بسیجیها که به نظرم آشنا میآمد آن طرف تر مجروح شده و مثل من زمین گیر بود، خود را به من رساند و لحظاتی دست همدیگر را گرفتیم و با احساسی کاملا برادرانه دستهایمان را به هم می فشردیم و برای هم آرزوی نجات و نه اسارت میکردیم. او بعد از چند لحظه از من جدا شد و دیگر او را ندیدم .....
حدوداً تا ساعت ۹ صبح در همان شرایط وسط میدان مین بودم ، احساس کردم دیگر از سوی کمین تیر اندازی نمیشود. بسختی و با سینه خیز ، کشان کشان خود را به بیرون میدان مین و شیار کوهی که در آن نزدیکی بود رساندم. دیگر هیچ یک از افراد گردان و حتی دوستان تخریبچی خود را ندیدم. خیلی خسته بودم و فکرم اصلا کار نمیکرد. نمیدانستم تکلیفم چیست ؟
خدایا یک پسر ۱۷ ساله که حتی یکبار از خانواده اش جدا نشده، اینجا ، با بدن مجروح و موج گرفتگی شدید ، یکه و تنها چه باید بکند ؟ از فرط خستگی خوابم می برد و شدت درد در ناحیه پا ، اجازه نمیداد خوابم عمیق شود.
ساعتها میگذشت و من بدون هیچ تجربه جنگی از قبل ، خود را به دست سرنوشت سپرده و منتظر فرجی بودم .
آیا دشمن برای جستجو از سنگر خود خارج میشود؟ و اگر ...زبانم لال با اسارت چه کنم؟ پدر و مادر پیرم طاقت خبر اسارت من را ندارند ، افکارم مغشوش بود و در آن حالات گاهی شیطان بازیش میداد و .....لعنت بر شیطان، باید تحمل کرد .... و همچنان زمان میگذشت و به شب نزدیک میشدم ...
و باز گذشت زمان،... انگار امروز با تمام روزهای عمرم فرق می کند. اینقدر که به گردونه مدار زمین شک کردم!! تقریبا بعدازظهر بود و هوا داشت تاریک میشد ، و از آنجایی که برای فرار سریعتر از زیر دید سنگر کمین هم اسلحه ام را انداختم و هم کوله پشتیام را. هیچ چیزی برای خوردن نداشتم. از ترس اینکه هر آن احتمال دارد دشمن برای اسیر کردن و یا زدن تیر خلاصی پیدایش شود ، وجود داشت .
هوا گرگ ومیش شده بود. خود را به صخره بزرگی رساندم تا در پهلوی سِتَبر آن پناه بگیرم ، اینقدر فکرم مشغول دور و برم بود که هیچ توجهی به جراحتم نداشتم. فکر این را نمی کردم که این بی توجهی چه شرایط سختی را در آینده نزدیک برایم رقم خواهد زده، هیچ کسی نبود تا حداقل بگوید «برادر، روی زخمت را ببند ، محیط آلوده است ، اینجا مگس های آلوده ....» آی خدای من به یگانگیت قسم من هنوز ۱۷ سال دارم ، و بگذارید صادقانه اعتراف کنم در شهر از تاریکی میترسیدم و تخیل قوی من ، آنقدر سربهسرم میگذاشت که تنها در خانه نمی ماندم ، اما نگران نباش خدا بزرگ است...
صخره ای بزرگی که پرتگاه بزرگی را ایجاد کرده بود ، بین این صخره و پرتگاه یک راه باریک بهاندازه ای که یک نفر دراز بکشد وجود داشت ، خود را به آنجا رساندم تا اینکه شب شد ...
ادامه دارد
🍂 دوازده روز با خدا
قسمت چهارم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
🔸 شب دوم / ۶۵/۶/۱۰
صدای تیربار دشمن سکوت شب را می شکست، و تیرهای رسام در تاریکی آسمان همنشین ستارگان میشدند ، از شدت خستگی و بی رَمَقی مابین صخره و پرتگاه خوابم برد. خواب میدیدم که کومله دمکرات من را اسیر کرده اند و در خواب اصرار بر گرفتن یک لیوان آب داشتم. ۲۴ ساعت بود که نه آب خورده بودم و نه غذایی و این نیاز حتی درخواب مرا رها نمی کرد.
پاسی از شب گذشته بود که صدای سوت خمپاره ها و انفجارها خوابم را تکه پاره کرد. بعدها فهمیدم که عملیات کربلای ۲ در دو شب متوالی انجام شده بود و این انفجارها بخاطر این جریان بود. شاید تا صبح چند صد گلوله خمپاره اطرافم اصابت کرد اما صخره و پرتگاه من را در میان خود از ترکشها و موج انفجارها محافظت میکردند. بعدها فهمیدم که مراد دلمان محمد بهاری فرمانده تخریب لشگر ویژه شهدا در شب اول و یکه تاز کوههای کردستان یعنی محمود کاوه در شب دوم به شهادت رسیده اند.....
کوههای کردستان و تپه شهدا و قله ۲۵۱۹ حاج عمران!! شما شاهد باشید که چه عزیرانی خون خود را نثار اصلی ترین مسئله این انقلاب یعنی دفاع مقدس کردند تا ما و حتی آنهایی که دم از ارتباط با آمریکا میزنند ، امروزه بتوانند در امنیت زندگی کنند
ادامه دارد
🍂 دوازده روز با خدا
قسمت پنجم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
🔸
صبح روز دوم / سه شنبه ۶۵/۶/۱۱
از اصابت خمپاره های شب گذشته ، منطقه بوی باروت گرفته بود. در خواب و بیداری بودم . هوا روشن شده بود و نمیدانستم چکار کنم؟ از آنجایی که برای رسیدن به آن منطقه، شب اول راهپیمایی زیادی کرده بودیم و تمام مسیر در تاریکی شب صورت گرفته بود ، نمیدانستم ایران کدام طرف است؟ هر چند در مسیر آمدن، سعی در ثبت موقعیت ماه ، ستاره قطبی و یا هرگونه شاخص دیگر همچون عوارض زمین ، درخت و ... را در حافظه ام داشتم. اما نمیدانستم دقیقا کجا هستم؟
پای چپم از زیر زانو کاملا جمع شده بود و نمی توانستم راه بروم. از کنار صخره خود را به طرف شیار بزرگ بین دوکوه کشیدم، از فرط خستگی و گرسنگی سرم گیج میرفت و جراحتم درد شدی داشت ولی خیلی حواسم درگیر آن نبود.
یادم هست که برادر جواد فلاح بعدها میگفت که بعد عملیات کربلای دو ، دوستان تخریبچی ما تا چند شب می آمدند و مجروحین و اجساد شهدا را به عقب می آوردند، اما از آن جایی که من از مسیر عملیات جدا شده بودم و از ترس اسارت به شیار بین دوکوه پناه برده بودم ، مرا پیدا نکرده بودند .....
در شیار بین دوکوه چند درخت گردو دیدم و از آنجایی که شیب کوه زیاد بود ، شاخه های آن روی سطح زمین بودند ، طوری که به راحتی توانستم سه یا چهار عدد گردو از روی درخت بچینم و اتفاقا چند عدد هم روی زمین ریخته بود ، از گرسنگی سریع با تکه سنگی همه آنها را شکستم اما تقریبا همه آنها پوک بودند.
پایین تر از آن درختها، لای شیار کوه ، یک آب باریک دیدم که این آب تا پایین کوه یعنی حدود دویست متری ادامه داشت. از شدت تشنگی خودم را کشان کشان به آب رساندم و با دراز کشیدن، از آن آب خوردم ، عمق این آب خیلی کم بود و پُر از موجودات آبزی . در جیب خودکاری داشتم ، لوله آن را جدا کردم و با کمک آن سعی میکردم از جایی آب بخورم که تمیزتر باشد. حین اینکه نگاه میکردم تا بچه قورباقه ها وارد لوله نشوند ....
از صبح کنار آب باریک ، بی هیچ فعالیتی افتاده ام ، برای اوهام فرصت خوبی شده است تا بدون اراده من، سری به گذشته بزند، زمانیکه در هنرستان سید جمال الدین اسد آبادی چهارراه نخریسی درس میخواندم،
اسمش رضا بود بله دوست جون جونیم رضا دهقانپور ، عضو فعال بسیج مسجد و پایگاه هاشمی نژاد سیزدهم ضد ،
اولین روز بازگشایی مدارس ، سال ۶۱ بود که او را در کلاس دیدم ، هیچکس دیگری در کلاس نبود تنها ، روی اولین ردیف صندلی ، روبه تخته سیاه نشسته بود، هنوز قیافه پاک و معصومانه او در ذهنم هست ، با یک سلام با هم رفیق شدیم ،
اما چه رفاقتی؟؟
پای من را او به بسیج باز کرد ، شیطان در توهمم خود نمایی میکند و می گوید :
«دیدی همین رضا باعث شد که بروی بسیج و عاقبتت اینجا بشود» ، لعنت بر شیطان به زبانم میآید و گور خود را گم میکند تا در این تنهایی با رضا سری به شبهای گشت بسیج بزنیم ، به اردوهای بسیج ، چه روزها و چه شبهایی بود ، چقدر صداقت و چقدر یک رنگی و صفا و صمیمیت؟ ،
یکروز او نامه ای را به من داد و گفت:
- من با کاروان بعدی به جبهه میروم ، وقتی رفتم ، این نامه را بده در خانه ما !! میدانستم که پدرش اجازه نمی دهد ، او رفت و من نامه را درب منزلشان تحویل دادم، و قبل از باز کردن نامه توسط مادرش ، متواری شدم .
یادم هست که جنازه اش را بعد ۱۴ ماه آوردند ، جنازه ای تقریبا متلاشی ، بله شهید رضا دهقانپور ، خدا بیامرزدش ....
در این افکار بودم که صدای انفجاری آن طرف تر ، مرا به تنهاییم بازگرداند ،
در این تنهایی ، به این انفجارها حاصل از توپخانه خودی بود که به خط دشمن برخورد میکرد. عادت کرده بودم ،
هرازگاهی انفجاری یا خوابم را پاره می کرد و یا فکرم را به هم میریخت ، همین است کاری نمیشود کرد ، باید تحمل کرد ،
هرچند که خواننده هم باید صبور باشد ، هنوز روز دوم است !!! ....
ادامه دارد
🍂 دوازده روز با خدا
قسمت ششم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
🔸 شب سوم ، شب چهارشنبه ۶۵/۶/۱۱
امشب فکرم آسوده تر از دوشب قبل است ، شب اول و دوم پُر از اضطراب و انفجار و ... بود. اما امشب به ظاهر آرامش حکم فرماست ، به گرسنگی عادت کرده بودم و فقط آب میخوردم ، اما بی رمق بودم و جراحتم مزید بیشتر بر آن شده بود ، در دل شب با خود میگفتم : «مادر ! کجایی تا ببینی پسرت کجا گیر کرده است؟ »
تشنه شده بودم اما از این میترسیدم که جانواران آبزی از طریق لوله خودکار وارد دهانم بشوند ، برای همین ، یک منور لوله ای فسفری کوچک که برای نشانه ی اول میدان مین به ما داده بودند را در آوردم و با کج کردن آن طبق دستور استفاده از آن در آموزش ، نور کمی را تولید میکرد ، راستش را بخواهید همیشه در آموزش میگفتند که نور روشنایی سیگار از فاصله یازده کیلومتری قابل رویت است ، اما من دیگر آب از سرم گذشته بود و خیلی برایم مهم نبود ، پس با کمی مواظبت و جلوگیری از روشن کردن محیط، آن را سر لوله خودکار گرفتم و با دیدن عمق دو سانتی متری آب جاری، آب خوردم ، هر چند فقط حدودا چند دقیقه بیشتر نور نداشت و همین یک دانه را بیشتر نداشتم ، اما از همان یکدانه استفاده کردم ، چه کسی میداند ، شاید فردا شب اینجا نباشم و دیگر نیازی به ٱب خوردن با لوله خودکار در شب نباشد ....
ادامه دارد
🍂 دوازده روز با خدا
قسمت هفتم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
صبح روز سوم / چهارشنبه ۶۵/۶/۱۲
تا صبح از درد جراحتم رنج میبردم و انتظار روشنایی روز را می کشیدم ، خودم نمیدانستم چرا ، اما از روی کنجکاوی از لابلای شیار کوه پایین می آمدم و سعی میکردم که از کنار آب دور نشوم چراکه تشنگی را نمیتوانستم تحمل کنم، سرعتم بسیار کم بود ، اصلا برایم مهم نبود که دستانم را کجا میگذارم !! کف دستم را روی خارو خاشاک میگذاشتم و از کوچکترین ارتفاع حتی یکمتری خود را به پایین پرت میکردم و گاهی از درد و لرزش ماهیچه های ران مجروحم ، آهی از دلم کنده میشد،
سه روز بود که حتی یک لقمه غذا نخورده بودم . در این گیرو دار آنقدر داخل زخمم میخارید که نمیدانستم چکار کنم ؟همینطور که نشسته بودم زانوی چپم را به سینه ام چسباندم و برای اولین بار داخل زخمم که پشت ران چپ بود را نگاه کردم ، حدود یک کف دست حفره زخم بود. وای!!! خدای من چقدر چرک کرده ، تمام حفره زخمم پر از چرک بود، خیلی شُکه شده بودم ، فکرم درگیر حجم چرکها بود که ناگهان دیدم داخل چرکها حرکتهای عجیبی دیده میشود ، حرکتی شبیه وول وول ریزی در تمام زخم . خدایا این ضربان قلب است که از حرکت اندام بدن دیده میشود؟
ناگهان زبانم بدون اراده شروع به حرف زدن کرد :
« وای خدا اینها کرمه؟ ؟!!!!»
آهی از حنجره ام بیرون آمد که ..... توی عمرم اینقدر تا آن لحظه استرس به من وارد نشده بود !!! خدایا ! گرسنگی، افتادن وسط دشمن، یکه و تنها، آینده ای مجهول ، اصلا همه بهیکطرف ، با این کرمها چه کنم؟
نهیبی از داخل میگفت: «ابوالفضل توکلت کجا رفته ؟» .
چشمانم را بستم و با ندای دل به آسمان نجوا میکردم ، «حتما دلیلی دارد و من آن را نمیفهمم» ، حتی میترسیدم که بگویم خدایا این دیگر....؟ غلط کردم خدایا من مجاز نیستم حتی اعتراض کنم ، چشم این را هم تحمل میکنم .....
ناخنگیری داشتم که به کمک آن لباس گرمی که شب عملیات به من داده بودند را تکه تکه مثل باند بریدم و دور ران و روی زخم را بستم ، اما میدانستم که زخم بدون شستشو با بتادین آن هم پر از چرک هیچ تاثیری ندارد ...
اینجا بود که فهمیدم این کرمها لارو مگس هاست و نشستن مگسها روی زخم و تخم ریزی آنها داخل زخم باعث این وضعیت شده اند.
نگاهم به پای چپم عوض شده بود. به پای چپم ، بدیده ی یک عضو بدردنخور و ناکارآمد نگاه میکردم ، با خودم میگفتم حتی اگر الان نجات پیدا کنم و مرا به بیمارستان ببرند پای چپم را کامل قطع میکنند. دیگر از دشمن نمیترسیدم و دائم با خود فکر میکردم ، نکند که کرمها از رگها به تمام بدنم نفوذ کنند !! یعنی واقعا میشود؟؟؟ خدایا خودت کمک کن . وقتی سیبی را با چاقو نصف میکنیم و کرمی را وسط آن میدیدم چه حالی پیدا پیدا می کردم، حالا من با این وضع.....خدایا صبر بده ، تا کی باید اینجا بمانم؟ تا کی باید با این زخم و کرمها سر کنم.
آفتاب ، همه جا را احاطه کرده و از شدت گرما تاب مرا بریده بود. به مقصد سایه ای کوچک خود را روی زمین کشیدم ، دیگر حالا بیشتر موظب پای چپم هستم ، دائم بانداژ که نه ، شلوار گرمم که اکنون باند و مهاری برای لرزشهای پا شده را چک میکردم ، اما واقعا محیط زیر بانداژ ، آماده تر برای رشد کرمها نشده؟ !!!
به هرجایی نگاه میکردم ، حتی با خودم زیر لب شعر می خواندم و گریه میکردم ، شعرهایی که در واحد تخریب با هم میخواندیم و گریه میکردیم ،
بار بگشایید ،
اینجا کربلاست ،
آب و خاکش با دل و جان آشناست ،
اما حواسم از نمایی که از زخمم ، دیده بودم پرت نمیشد
قرآن کوچکی که در آموزش تربت جام گرفته بودم را باز میکنم و میخواندم ، و از خداوند استمداد می طلبم .
بی انگیزه و گرسنه ، به تکه سنگی تکیه زده بودم ، آفتاب رو به زوال بود ، چشمانم چون بدنم بی حال و بی رمق و بطور نیمه باز به کوه روبرو متمرکز بود ، اما حواسم اصلا آنجا نبود ، ایکاش میشد جسم فیزیکی را هم مثل خیال در پهنای جهان هستی ، در اندک زمانی جابجا کرد ، آنگاه خیلی راحت خانه را انتخاب میکردم و در چشم بر هم زدنی ، کنار پدر و مادر پیرم بودم ، و روبروی آنها می نشستم و سیر تا پیاز این چند روز را برایشان تعریف میکردم ، اما نه ، آنها طاقت شنیدن اینها را ندارند ، اکنون که خودم پسری ۲۰ ساله دارم ، بارها شده خودم را جای پدر و مادران آن زمان میگذارم ، الله و اکبر چه صبری داشتند ؟ و چه انگیزه ای ؟ حتی بالاتر از شوری که در سر ما جوانان بود . خداوند همه آنها را بیامرزد .
ادامه دارد
🍂 دوازده روز با خدا
قسمت هشتم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
شب چهارم ، شب پنجشنبه ۶۵/۶/۱۲
انرژی و توانم ، ساعت به ساعت رو به تقلیل است. تا چه زمانی اینجا باید به این حال بگذرانم هدا میداند؟ چقدر ساعت ها کُند می گذرند !!!
ناگهان صدایی شنیدم ، صدایی که هر آن ، نزدیک و نزدیکتر می شد ، خدایا صدای چیست؟ آیا صدای پای حیوان یا نه صدای خِش خِش سُر خوردن مار بر روی علفهای خشک است؟ نمی دانم؟ شاید دشمنان از وجود من در زیر پایشان خبردار شدند !! نه ، نه حتما .... ناگهان سایه دونفر بر روی تپه کنار ، زودتر از صاحبانشان به من رسیدند. یکدفعه ایستادند ، زهره ترک شده بودم.
خدایا بفریادم برس ،
یکی از آنها جلو آمد و گفت : «ایرانی هستی؟»
صدای فارسی صحبت کردن آنها بهترین صدایی بود که تا آن زمان شنیده بودم.
- گفتم : بله شما که هستید؟
- ایرانی هستیم.
ادامه داد : مجروح شدی؟
با صدای ضعیفی گفتم
- بله پای چپم.
- میتوانی راه بروی؟
- نه
برانکاردی همراه داشتند ، مرا روی آن خواباندند و دونفری مرا از لابلای خارو خاشاک بهآرامی حمل کردند. آنقدر خوشحال بودم که روی برانکارد به آسمان که نه به خداوند لبخند میزدم.
خدایا شکرت ، الحمدلله ... دستم را روی بانداژ پا که نه روی زانوی چپ گذاشتم و با آن در ذهنم حرف میزدم ، خیالت راحت ، نجات پیدا کردیم ، بعد از رسیدن به خط خودمان ، سریعا ما را میبرند بهداری ، پس کمی طاقت بیاور .....
ناگهان موج انفجار خمپاره ای مرا از روی برانکارد بر زمین زد، به خود میپیچیدم و شتابزده به چپ و راست نگاه کردم ، با تعجب دیدم هوا روشن شده و نه از امدادگر خبری است و نه از برانکارد ،
وای خدا ...این چه خوابی بود ؟ چقدر خوشحال شده بودم ،
یعنی باز باید سوار بر سرسره ناامیدی شوم؟ جداً این خواب بود ؟
ای وای خدایا ....
ادامه دارد
🍂 دوازده روز با خدا
قسمت نهم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
صبح روز چهارم ، پنجشنبه ۶۵/۶/۱۳
این شیار کوه ، با تمام زیباییش برای من شبیه یک زندان انفرادیست ، یک اطاق شش متری ، بدون هیچ امکانات و پنجره ای ، فقط محبوس در چهار دیوار در اطراف و زمین و سقفی آبی که همیشه به هم خیره هستند و من ،هم که در این مکان هیچ کاری از دستم بر نمی آید ، نه غذایی و نه امیدی و نه ... تنها چیزی که در اینجا محبوس نیست ، افکار و تخیل من است ... اطراف زخم خارش شدیدی گرفته ، با سر انگشتان دو دست ، دوطرف ران را محکم می خارانم ، اما تاثیری نمیکند ، صدای آواز عربی از کوه روبرو شنیده میشود ، طاقت نمی آورم ، باید روی زخم را بازکنم و ببینم ....
دستم با اکراه باند را باز می کند طاقت دیدن ندارم ، و با گوشه چشم به زخم نگاه میکنم ،
وای ...
وای...
وای...
دیگر تاب نمی آورم ، خداوندا باور کردنی نیست !!! ، کرمهایی که دیروز باندازه سر سوزن بودند ، تا امروز از برنج بزرگتر شده اند و با چه شدتی در هم میلولند !!!! تمام حجم زخم مملو از .... حتی الان که آن منظره بعد ۳۷ سال برایم تداعی شد ، اشکم جاری میشود ... با باز شدن باند و روشن شدن محیط زخم ، تمامی کرمها در لابلای ماهیچه ها ، پنهان میشوند ، باید چاره ای اندیشید ، باید کرمها را بیرون بریزم ، به اطرافم نگاه میکنم یک ابزاری مثل چوبی یا... آها یادم افتاد سریعا ناخانگیر را از جیبم بیرون آوردم در همین حین کاغذی از جیبم به کنارم افتاد ...بگذریم...
دسته ناخانگیر را باز کردم و با دسته ی آن ، لای گوشتها و تمام قسمتهای آن که حفره حفره است را بصورت کاردکی کشیدم ، چهل یا پنجاه کرم از زخم بیرون میریزد ، و روی خاکها غلت میخورند و بدنهای لوله ای و خیس شده از چرک آنها، با خاک نرم ، ملبس میشوند .
اما داخل زخم ، کرمهایی در چرک و ... حرکتهای ریزی دارد و وجود خود این چرکها ، مکانی برای پنهان شدن کرمها است ....
خدایااااااااااااااا صبر بده ........
از شدت فشار دیدن .... بیحال می شوم و خوابم میبرد ....
پس از ساعتی از خواب میپرم ، روی زخم باز است ، باید سریعا آن را ببندم ، پاچه دیگر شلوار را با ناخانگیر ، بصورت یک نوار نه چندان راست بلکه کج و معوج ، آماده میکنم ، و از خاصیت کشی بودن آن استفاده کرده و محکم روی زخم را میبندم .
چشمم به کاغذی که از جیبم بیرون آمده ، میافتد ، آها این نامه ایست که برادرم برایم فرستاده بود ، نامه های یک برگی ، مخصوص استفاده برای رزمندگان بدون استفاده از تمبر ، که طرف بیرونی آن عکسی از غروب جنگ ، چاپ شده با زمینه زرد و قرمز که گویای زمان گرگ و میش غروب است ، و داخل آن خطهایی موازی چاپ شده بمنظور اینکه نویسنده راحت در نوشتن باشد .
سلام ،
امیدوارم حالت خوب باشد و......
ابوالفضل جان ، جایت خالی ، امسال هم ، مثل سال گذشته ، که شما هم بودی ، به شمال رفتیم و در لحظه لحظه ی آنجا، همه یادت می کردیم .....
انشاالله سال آینده اگر عمری باقی باشد ، با هم .....
اشکم جاری میشود ، به نوشته های نامه بدیده خانواده ام نگاه میکردم و از حروف نوشته شده گرمای خانه را حس میکردم ، حالا دیگر سفینه ای برای سوار شدن و رفتن به مقصد خانه پیدا کرده بودم و هرزگاهی ، نامه را باز میکردم و با نگاه به کلمات نوشته شده در آن ، در اندک زمانی خود را بین خانواده ام حس میکردم ،
شاید این نامه رکورد بیشترین خوانده شدن در بین تمام نامه های دنیا را تا بحال داشته باشد.....
ادامه دارد
🍂 دوازده روز با خدا
قسمت دهم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
شب پنجم ، پنجشنبه ۶۵/۶/۱۳
سرعت نفس کشیدنم یکنواخت نیست و احساس میکنم در مورد ضربان قلبم هم ، همینطورست. کمترین فعالیت فیزیکی برایم مثل جابجا کردن کوه شده ، هوا در حال تاریک شدن است و دوباره شب در راه است. با کمک حافظه و شمارش انگشتان متوجه شدم امشب پنجشنبه است. میخواهم وضو بگیرم و باز دوباره شیطان در قالب دوستی خردمند وارد میشود و این سوال را در ذهنم تداعی می کند :
با این بدن خونی و پر چرک و شلوار قرمز شده از خون .....این چه وضو و چه نمازیست؟ لعنت بر ....
بخاطر عمق کم آب ، از گِل های کف آن بر میدارم تا حوضچه ای درست شود و با جریان کم آب منتظر می شوم لای آن بخوابد تا بتوانم وضو بگیرم. البته اگر این .... نمیدانم اسمشان چیست از این حوضچه بیرون بیایند !!! ،
تکه سنگی که برای مُهر نمازهای قبل شسته و در جیب گذاشته بودم را ، در آوردم ، از حالت نیم خیز بسختی نشستم و به خاکریز یکمتری کنار آب تکیه دادم ، جهت قبله را قبلا از طریق آموزشهای جهت یابی تربت جام ، مشخص کرده بودم ،
الله اکبر ،
بسم الله الرحمن الرحیم،
الحمدلله رب العالمین ، .....
صدایم میلرزد ...
الرحمن الرحیم ....
اینقدر رقیقُ القلب شده ام که به اینجای نماز که رسیدم ، گونه هایم خیس شده ...
شاید هم از تحمل سختی و ... باشد ، مُهر را که با دست روی پیشانیم میگذارم دیگر شانه هایم گوی سبقت را از چشمان میگیرند و چنان مرا تکان میدهند که از لرزشش ....
در ذهنم میگذرد خداوندا ، ببخش که نمی توانم به حالت سجده ، عرض نیاز کنم ، خودت که ذهنم را میخوانی و میدانی ،چقدر هم نیاز به این افتادگی دارم . و افسانه ذهن پیشتر میرود و خاضعانه استمداد نجات میکند ، آخر میترسم! تا کی میتوانم شیطان را از خودم دور کنم ؟ من هم آدمم !!
نه کاملا از جنس هابیلیان ، شاید اگر زمان بیشتری اینجا بمانم ، نَفْسَمْ در مقابل مکر شیطان ....
نماز را سلام می دهم ، میخواهم قرآن کوچکم را در بیاورم که میبینم هوا تقریبا تاریک شده و چشم ، یارای دیدن ندارد ، با خودم میگویم:
پس امروز پنجشنبه است !!!...
راستی امشب دعای کمیل... هنوز کلامم تمام نشده که یاد واحد میافتم ، کشتارگاه، سالنی به طول ۱۵ متر و عرض ۳ متر، و هر طرف چهار اطاق که جمعاً هشت اطاق داشت و خوابگاه ما در آموزش بود ، تقریبا هرشب ، بعد از خستگی چهار کلاس آموزش مین شناسی و طریقه خنثی سازی ، با تمام خستگی منتظریم تا شهید بهاری برایمان مداحی کند ،...
با چه احساسی !!!! ، حتی با حرکات بدنش حرف میزند و شنونده را مجذوب خود میکند ، من مطمئنم وقتی پشت میکروفن میرود ، هیچکس را نمیبیند ، انگار تنهای تنها روبروی خالق طنازی میکند و ما ، با حال او متحول میشویم ، ..
با تصور اینکه بین دوستان ، مشغول دعای کمیل هستم ، با خود زمزمه میکنم ،
ظلمتُ نفسی...
ظلمتُ نفسی ...
حتما الان در واحد همه دور هم جمع شده اند و در فراق دوستان شهید این عملیات ضجه میزنند .
ایکاش من هم آنجا ....چه فکرهای میکنی؟ آنجا؟
جداً تنهایی و گرسنگی چقدر فهم انسان را خوش رنگ میکند!!
چقدر درک اطراف بالا میرود !!
اصلا بجای کلاه ، خودت قاضی میشوی و بی هیچ کِبری ، گناهانت را به زبان میآوری و طلب بخشش میکنی ...
خدایاااااااا مرا ببخششش..
قول می دهم .....
قول می دهم .....
ودیگر هیچ چیز یادم نیست گویا خواب بر من مستولی شده .....
ادامه دارد
🍂 دوازده روز با خدا
قسمت یازدهم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
روز ششم ، شنبه ۶۵/۶/۱۵
خداوندا ، تا به کی باید اینجا بمانم؟ نه میدانم کجا هستم ، نه میدانم خط خودی کدام طرف است ، نه خودیها بدنبالم آمدند و نه دشمن از این شیار سری میزند که یا اسیرم کند و یا با یک تیر خلاص.....
ایکاش چیزی برای خوردن میداشتم ، شش روز بدون ذره ای غذا ....
در این شیار ، وسط سنگرهای کمین دشمن ، خودم را روی زمین از یک نقطه به نقطه ای دیگر میکشانم ، تمام سطح کف دستان و لای انگشتانم مملو از خار است، آنقدر که رنگ کف دستها عوض شده و چون با کمک دستها خودم را جابجا میکنم ، سوزش ناشی از آن ....
چند متری لای شیار با ضعف و سختی فراوان بطرف پایین آمدم ، گاهی اوقات از یک صخره یکمتری چنان به زمین پرت میشوم که گویی از ارتفاع چندمتری به زمین سقوط میکنم .
هوا بسیار گرم شده ، خیلی سعی میکنم که حواسم را معطوف جراحت و کرمها نکنم اما نمیشود ...
وسط زخم که حس آنچنانی ندارد، اما وقتی کرمها زیر بانداژ ، مسیر خود را گم میکنند و از زخم خارج شده، بین پوست پا و بانداژ گیر میکنند ، با حرکات موجی که به بدن خود برای رهایی از آنجا میدهند، کاملا محسوس هستند . واین حرکات مزیدِ بر خارش اطراف زخم میشود.
خداوندا به خودت قسم دیگر طاقت ندارم ، انگشتان دست چپم را با اکراه فراوان ، با یک حرکت سریع زیر بانداژ میبرم و حین خاراندن اطراف زخم تعدادی از کرمها را له کرده و جنازه آنها را بیرون میکشم و بدون آنکه نگاه کنم با یک حرکت شلاقی دست ، آنها را به طرف پشت ، پرت میکنم ، و تمام وجودم از چندش آنها میلرزد .
خداوندا صبر بده...
انسان اصلا از عاقبت خود خبر ندارد ....
ادامه دارد
🍂 دوازده روز با خدا
قسمت دوازدهم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
🔸 روز هفتم ، یکشنبه ۶۵/۶/۱۶
از آنجایی که سکون، نشانه عدم وجود است ، سعی میکردم در یکجا بی حرکت نمانم ، هرچند تمام توان من ، برای پایین آمدن در این شیار روزانه ۱۵ الی ۲۰ متر بود ، اما بی هیچ انگیزه ای ، بهامید یک تغییر بودم و با سینه خیز و کشیدن خود روی زمین پایین می آمدم ..... خارش جراحت بر اثر حرکات کرمها اذیتم میکرد و سطح خارجی بانداژ ، قارچ زده بود و به رنگ سبز تبدیل شده بود ...
سعی میکردم در این جابجایی از آب دور نشوم ، ولی بخاطر صعب العبور بودن بعضی نقاط کنار آب، ناچار از آب با فاصله کم دور میشدم ، اما همچون مادری که در یک خیابان شلوغ ، دست فرزند خود را رها کرده ، اما چشم از روی او بر نمیدارد ، پایین میآمدم ...
لزوم نیاز بدن به آب را اولین بار بود که با این حساسیت ، حس میکردم ...
در همین افکار بودم که ناگهان متوجه شدم این فرزند را در شلوغی خاروخاشاک و سنگهای کوچک و بزرگ گم کرده ام ...
از این تکاپو ، تشنه شده بودم اما دیگر آبی نبود ، در حالت نیم خیز ، سرم را بالا میکشم و تمام اعضای بدن دست میگیرند تا سر را به بالاترین ارتفاع ببرند. شاید دیده بان سر بتواند آن آب باریک را ، پایین تر رصد کند ...
چیزی دیده نمیشود ، خدایا ، برگردم بالا ؟
اصلا نمیتوانم در این شیب ، خود را بالا بکشم ...
شاید دیگر این بچه بازی گوش پیدا نشود و در زمین فرو رفته و قصد خودنمایی دوباره ندارد ....
چاره ای نیست ، از این روزهای تکراری باید جدا شد و باید ادامه بدهم ، اما واقعا روبه پایین رفتن ، روبه نجات است؟
اصلا ما در تاریکی شب اول از کدام طرف باینجا رسیدیم ؟ ...
سردرگم هستم که درمیان این سیصدو شصت درجه اطرفم ، مسیر کدام درجه ، مسیر نجات است؟ ...
پس احتمال نجات یک به سیصدو شصت است !!!!!
با تشویش زیاد دنبال آب میگشتم تا اینکه ناگهان با چرخیدن دور یک صخره بزرگ چشمم به خاکهای نمناکی افتاد ، سریعا خود را به آن ناحیه رساندم وکمی پایین تر ، این مایع نجات را دوباره دیدم که چگونه با عشوه و ناز به جلو میرود ، از شدت تشنگی خود را رساندم و .....
کمی حالم بهتر می شود و از فرط خستگی حاصل از این فعالیت به خواب میروم .....
پس از ساعتی ، از شدت ول ول کرمها از خواب می پرم ، وقت آن رسیده بعد دو یا سه روز باند را باز کنم ، باند کاملا از وجود چرک نمنماک است و روی آن در قسمت زخم ، مثل جُلبک سبز شده ...
میخواهم باند را باز کنم که یادم میآید با باز شدن و افتادن نور و روشنایی به روی کرمها ، همه به داخل زخم فرار میکنند ، پس آماده میشوم برای یک جدال سریع با خیل کرمها....
دسته ناخنگیر را باز می کنم و کنارم میگذارم تا بتوانم خیلی سریع از آن استفاده کنم ...
نوار اول باند را باز می کنم ، کف دست چپ را روی باند قسمت قارچ زده گذاشته تا با باز شدن باند به زمین نیافتد چرا که نور ناگهانی باعث گریختن کرمها میشود...
با یک حرکت سریع باند را از روی زخم برمیدارم و چقدر کرم ؟؟؟!!!! آمارشان از صد یا دویستا گذشته ....
با ضربات سریع دو دست به دو طرف ران ، فرصت مخفی شدن را از اکثر آنها گرفتم و مثل درختی که به بار نشسته و باغبان با زدن ضربه ، محصول را از درخت جدا میکند ، من هم ....ولی محصول کجا ، اینها آفت بودند .
خدا کند که این آفات ، کرم ساقه خوار نباشد والا ....
بعد از تمام شدن نظافت زخم توسط بهترین ناخنگیر دنیا ، دوباره روی زخم را میبندم ، اما اینبار برای بستن زخم ، مجبور به در آوردن بلوز گرمم میشوم ....
خدا کند بتوانم سرمای امشب را با نبود لباس گرم ، تحمل کنم ....
شیطان ، این رجیم ، عجب پشت کاری دارد !!!! روبرویم نشسته و با چرخش سر به هر طرف ، باز این ملعون روبروی من است ، انگار لکه ی کثیفی ، روی شیشه ی عینک است .
و دائم در هر فکری ، مثل بچه ای شیرین زبان ، که خود را وسط گفتمان بزرگترها می اندازد ، رد پایش را بر افکار میگذارد .
و تخیل ، تخیل ، تخیل !!!
ضخیم ترین زنجیرها هم ، نمیتواند افسار تخیل شود ، مگر ذِکر ...
اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ...
بشرطی که تمرکز باقی بماند ....
در همین افکارم که یاد پدر و مادر پیرم میافتم ،
که در وصف تربیت و بزرگ کردن فرزند ، هر دو با لهجه ی شیرین بیرجندی میگفتند : « برای بزرگ کردن فرزند ، خِشت طلایی لازم است» .
علیرغم تصور من ، خیلی راحت با آمدنم به جبهه رضایت دادند، بیسواد بودند ، اما دکترای ایثار و اخلاق داشتند ، و صحبتهای امام را خوب می فهمیدند ، طوری که فارغ التحصیلان انگلیس الان نمی .....