eitaa logo
دفاع مقدس
5.3هزار دنبال‌کننده
30.3هزار عکس
20.2هزار ویدیو
1.5هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 دوازده روز با خدا   قسمت یازدهم  خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی                •┈••✾❀🔹❀✾••┈• روز ششم ، شنبه ۶۵/۶/۱۵ خداوندا ، تا به کی باید اینجا بمانم؟ نه میدانم کجا هستم ، نه میدانم خط خودی کدام طرف است ، نه خودیها بدنبالم آمدند و نه دشمن از این شیار سری میزند که یا اسیرم کند و یا با یک تیر خلاص..... ایکاش چیزی برای خوردن میداشتم ، شش روز بدون ذره ای غذا .... در این شیار ، وسط سنگرهای کمین دشمن ، خودم را روی زمین از یک نقطه به نقطه ای دیگر می‌کشانم ، تمام سطح کف دستان و لای انگشتانم مملو از خار است، آنقدر که رنگ کف دستها عوض شده و چون با کمک دستها خودم را جابجا می‌کنم ، سوزش ناشی از آن .... چند متری لای شیار با ضعف و سختی فراوان بطرف پایین آمدم ، گاهی اوقات از یک صخره یک‌متری چنان به زمین پرت می‌شوم که گویی از ارتفاع چندمتری به زمین سقوط می‌کنم . هوا بسیار گرم شده ، خیلی سعی می‌کنم که حواسم را معطوف جراحت و کرمها نکنم اما نمی‌شود ... وسط زخم که حس آنچنانی ندارد، اما وقتی کرمها زیر بانداژ ، مسیر خود را گم می‌کنند و از زخم خارج شده، بین پوست پا و بانداژ گیر می‌کنند ، با حرکات موجی که به بدن خود برای رهایی از آنجا میدهند، کاملا محسوس هستند . واین حرکات مزیدِ بر خارش اطراف زخم می‌شود. خداوندا به خودت قسم دیگر طاقت ندارم ، انگشتان دست چپم را با اکراه فراوان ، با یک حرکت سریع زیر بانداژ می‌برم و حین خاراندن اطراف زخم تعدادی از کرمها را له کرده و جنازه آنها را بیرون می‌کشم و بدون آنکه نگاه کنم با یک حرکت شلاقی دست ، آنها را به طرف پشت ، پرت می‌کنم ، و تمام وجودم از چندش آنها می‌لرزد . خداوندا صبر بده... انسان اصلا از عاقبت خود خبر ندارد .... ادامه دارد ‌‌‍‌‌‌
🍂 دوازده روز با خدا   قسمت دوازدهم  خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی                •┈••✾❀🔹❀✾••┈• 🔸 روز هفتم ، یکشنبه ۶۵/۶/۱۶ از آنجایی که سکون، نشانه عدم وجود است ، سعی می‌کردم در یکجا بی حرکت نمانم ، هرچند تمام توان من ، برای پایین آمدن در این شیار روزانه ۱۵ الی ۲۰ متر بود ، اما بی هیچ انگیزه ای ، به‌امید یک تغییر بودم و با سینه خیز و کشیدن خود روی زمین پایین می آمدم ..... خارش جراحت بر اثر حرکات کرمها اذیتم می‌کرد و سطح خارجی بانداژ ، قارچ زده بود و به رنگ سبز تبدیل شده بود ... سعی می‌کردم در این جابجایی از آب دور نشوم ، ولی بخاطر صعب العبور بودن بعضی نقاط کنار آب، ناچار از آب با فاصله کم دور می‌شدم ، اما همچون مادری که در یک خیابان شلوغ ، دست فرزند خود را رها کرده ، اما چشم از روی او بر نمی‌دارد ، پایین می‌آمدم ... لزوم نیاز بدن به آب را اولین بار بود که با این حساسیت ، حس می‌کردم ... در همین افکار بودم که ناگهان متوجه شدم این فرزند را در شلوغی خاروخاشاک و سنگهای کوچک و بزرگ گم کرده ام ... از این تکاپو ، تشنه شده بودم اما دیگر آبی نبود ، در حالت نیم خیز ، سرم را بالا می‌کشم و تمام اعضای بدن دست می‌گیرند تا سر را به بالاترین ارتفاع ببرند. شاید دیده بان سر بتواند آن آب باریک را ، پایین تر رصد کند ... چیزی دیده نمیشود ، خدایا ، برگردم بالا ؟ اصلا نمیتوانم در این شیب ، خود را بالا بکشم ... شاید دیگر این بچه بازی گوش پیدا نشود و در زمین فرو رفته و قصد خودنمایی دوباره ندارد .... چاره ای نیست ، از این روزهای تکراری باید جدا شد و باید ادامه بدهم ، اما واقعا روبه پایین رفتن ، روبه نجات است؟ اصلا ما در تاریکی شب اول از کدام طرف باینجا رسیدیم ؟ ... سردرگم هستم که درمیان این سیصدو شصت درجه اطرفم ، مسیر کدام درجه ، مسیر نجات است؟ ... پس احتمال نجات یک به سیصدو شصت است !!!!! با تشویش زیاد دنبال آب می‌گشتم تا اینکه ناگهان با چرخیدن دور یک صخره بزرگ چشمم به خاکهای نمناکی افتاد ، سریعا خود را به آن ناحیه رساندم وکمی پایین تر ، این مایع نجات را دوباره دیدم که چگونه با عشوه و ناز به جلو میرود ، از شدت تشنگی خود را رساندم و ..... کمی حالم بهتر می شود و از فرط خستگی حاصل از این فعالیت به خواب میروم ..... پس از ساعتی ، از شدت ول ول کرمها از خواب می پرم ، وقت آن رسیده بعد دو یا سه روز باند را باز کنم ، باند کاملا از وجود چرک نمنماک است و روی آن در قسمت زخم ، مثل جُلبک سبز شده ... میخواهم باند را باز کنم که یادم می‌آید با باز شدن و افتادن نور و روشنایی به روی کرمها ، همه به داخل زخم فرار می‌کنند ، پس آماده می‌شوم برای یک جدال سریع با خیل کرمها.... دسته ناخنگیر را باز می کنم و کنارم میگذارم تا بتوانم خیلی سریع از آن استفاده کنم ... نوار اول باند را باز می کنم ، کف دست چپ را روی باند قسمت قارچ زده گذاشته تا با باز شدن باند به زمین نیافتد چرا که نور ناگهانی باعث گریختن کرمها میشود... با یک حرکت سریع باند را از روی زخم برمیدارم و چقدر کرم ؟؟؟!!!! آمارشان از صد یا دویستا گذشته .... با ضربات سریع دو دست به دو طرف ران ، فرصت مخفی شدن را از اکثر آنها گرفتم و مثل درختی که به بار نشسته و باغبان با زدن ضربه ، محصول را از درخت جدا می‌کند ، من هم ....ولی محصول کجا ، اینها آفت بودند . خدا کند که این آفات ، کرم ساقه خوار نباشد والا .... بعد از تمام شدن نظافت زخم توسط بهترین ناخنگیر دنیا ، دوباره روی زخم را می‌بندم ، اما این‌بار برای بستن زخم ، مجبور به در آوردن بلوز گرمم میشوم .... خدا کند بتوانم سرمای امشب را با نبود لباس گرم ، تحمل کنم .... شیطان ، این رجیم ، عجب پشت کاری دارد !!!! روبرویم نشسته و با چرخش سر به هر طرف ، باز این ملعون روبروی من است ، انگار لکه ی کثیفی ، روی شیشه ی عینک است . و دائم در هر فکری ، مثل بچه ای شیرین زبان ، که خود را وسط گفتمان بزرگترها می اندازد ، رد پایش را بر افکار میگذارد . و تخیل ، تخیل ، تخیل !!! ضخیم ترین زنجیرها هم ، نمیتواند افسار تخیل شود ، مگر ذِکر ... اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ... بشرطی که تمرکز باقی بماند .... در همین افکارم که یاد پدر و مادر پیرم میافتم ، که در وصف تربیت و بزرگ کردن فرزند ، هر دو با لهجه ی شیرین بیرجندی میگفتند : « برای بزرگ کردن فرزند ، خِشت طلایی لازم است» . علیرغم تصور من ، خیلی راحت با آمدنم به جبهه رضایت دادند، بیسواد بودند ، اما دکترای ایثار و اخلاق داشتند ، و صحبتهای امام را خوب می فهمیدند ، طوری که فارغ التحصیلان انگلیس الان نمی .....
🍂 دوازده روز با خدا   قسمت سیزدهم  خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی                •┈••✾❀🔹❀✾••┈• 🔸 روز هشتم ، دوشنبه ۶۵/۶/۱۷ چاره ای نیست ، باید حرکت رو به پایین را ادامه دهم ، بالا رفتن برایم سخت است ، تقریبا اواسط شیار هستم ، لباسهایم تکه پاره شده ، و لباس گرمم که از آن بعنوان روبند زخم استفاده کرده ام ، شبها اینقدر سرد است که تا صبح میلرزم ، یک ترکش از ناحیه کف و گوشه پوتین پای راست وارد شده و در وسط راه در جداره ی محکم کف کفش مانده است ، و در هنگامیکه کف پایم را بر زمین میگذارم ، همچون نوک چاقو به پایم فرو میرود ، به همین منظور بندهای پوتینم را کاملا باز کردم تا .... سیستم گوارشم کاملا مختل شده ، و هشت روز غذا و میوه نخوردن ، باعث خشکی مزاج و احساس درد و تیر کشیدن در ناحیه ی شکم و همچنین سرگیجه ی دائمی شده است .... پاچه ی چپ شلوارم از چرک و خونیکه به آن مالیده شده ، بوی تعفن میدهد ، بویی که از پایین به دماغم میزند از خودم بدم میآید . فکر کنم حدود پانزده تا بیست کیلو وزن کم کرده باشم ، خیلی ناتوان شده ام و کم کم دارم به آخر خط میرسم ، آنقدر کم بنیه شده ام که موقع غلتیدن و یا سینه خیز ، وقتی سرم داخل سوراخها و لانه ی جانوران میرود ، توان بلند کردن و جابجا کردن آن را ندارم .... بدنم مثل جنازه ای روی زمین افتاده ، و دستانم روی شکم ، نفسهای تند و نامنظم را می‌شمارند ، آیا واقعا آخر کار است ؟ .. اشک داخل چشمان نیمه بازم ، تصویر آسمان را تار میکند ...چشمانم را می‌بندم ، موژه‌گانم مثل برگهای سوزنی کاج در هنگام صبح شبنم میزند ، چقدر دوست داشتم آقا بیاید و در رکابش خدمت کنم ، پس باید به همین سادگی یا امروز یا فردا یا نهایت نهایت ده روز دیگر ....و آقا را نبینم !!!! خداوندا اگر رضایت تو در اینست من راضیم به رضایت ، ولی دوست داشتم اگر شهید میشوم در رکاب خود آقا باشد .... در همین افکار بودم که خوابم میبرد ..... ادامه دارد ‌‌‍‌‌
🍂 دوازده روز با خدا   قسمت چهاردهم  خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی                •┈••✾❀🔹❀✾••┈• 🔸 روز نهم ، سه شنبه ۶۵/۶/۱۸ اصطلاح «روزها مثل باد می‌گذرد» اینجا هیچ کاربردی ندارد ، با خود فکر میکنم ، ایکاش دفترچه ای میداشتم و لحظه به لحظه ی چند روز گذشته را ، احساساتم ، گرسنگیم، تنهاییم را .... ناگهان زخمم با خارش خود و احساس وول وول کِرمها خود را به ادامه جمله میرساند ... بله گرسنگیم ، تنهاییم ، جراحت پر کرمم .... و همه و همه را مینوشتم و این آب باریک ، آب خروشانی میبود تا این دست نوشته ها را داخل شیشه ای میگذاشتم و به رود می سپردم تا شاید وصیتنامه یا سندی مکتوب از اطاعت از خمینی ، این پدر فرزانه ، برای آیندگان بماند ، تا نسل جوان آینده و همچنین مدیران آینده کشور بدانند و بفهمند که صداقت امام ، ما را هزاران کیلومتر از خانواده دورکرد و به صحنه جنگ رساند و الا .... تنهایی و گرسنگی چنان روحم را والا مرتبه کرده که احساس نزدیکی با خدا میکنم..... با زبانی خودمانی تقاضای مرگ و راحت شدن میکنم .... اما شاید این احساس واماندگی ، کار شیطان است و میخواهد در وجودم ، ناکارآمدی را تلقین کند ، نهیبی به خود میزنم و شیطان را لعنت میکنم ....من وظیفه دارم تا آخرین لحظه تلاش کنم ، نباید از پا در بیایم خداوندا اگر صلاح میدانی به پدر پیرم رحم کن ، حتما الان ..... پس باچندبرابر سختی قبل ، خود را سانت به سانت به طرف پایین شیار میکشم ، کم کم به انتهای شیار و محل تلاقی دو کوه در پایین ترین نقطه میرسم ، روستایی در پشت تپه هویدا میشود ، خوشحال میشوم ، نجات پیدا کردم اما ناگاه به یاد جلسه گروه ده نفره قبل از عملیات میافتم ، مهدی محمدی سرگروه ،همه را جمع کرده بود و از یک روستا در کنار محل عملیات خبر میداد که محل اسقرار دشمن است .... پس این روستا هم نقطه رهایی و نجات نیست، و در ادامه ، به پایین کوه میرسم در این خط القعر منطقه ، جاده آسفالته ای که جای جای آن بر اثر اصابت خمپاره و انفجارات مثل بیماری پوستی شده ، دیده میشود ..با خود میگویم این همان جاده ایست که مهدی محمدی در نقشه از آن صحبت میکرد .... کنار جاده می‌نشینم ، شاید دشمن با ماشین یا نمیدانم ، بالاخره این جاده مسیر تردد است ، اگر عمرم به‌اتمام رسیده ، دوست دارم با تیر مستقیم دشمن و زمانیکه چشم در چشم او دارم به شهادت برسم ، پس گوشه ای می‌نشینم و منتظر سفیر مرگ می شوم .... اللهم الرزقنی التوفیق الشهادت فی سبیلک.... ادامه دارد ‌‌‍‌
🍂 دوازده روز با خدا   قسمت پانزدهم  خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی                •┈••✾❀🔹❀✾••┈• 🔸 روز دهم ، چهارشنبه ۶۵/۶/۱۹ گویا این جاده هم ، در لابلای این کوهها چون من ، تاریخ مصرفش گذشته ، چرا که از دیروز تا بحال اینجا کنار جاده نشسته ام و منتظر سفیر مرگم ، تا با آمدنش یا اسیرم کند و یا یک تیر خلاص خرج ارسال من به آخرت ، اما دریغ از یک ماشین ، یا یک تانک نظامی ، گویا اصلا این جاده را از نقشه تمام رانندگان نظامی دشمن حذف کرده اند . .... شاید این نه قسمت است و نه صلاح خداوند در آن ، پس باید کاری کرد ... تمام سلولهای خاکستری مغز را بکار میگیرم ، و با کمک چند سنگ ، سعی میکنم مسیر آمدن به این مکان را در شب اول عملیات ، بر روی زمین بازسازی کنم ، یادم می‌آید موقع جدا شدن از خاکریز خودی و روانه شدن به سمت دشمن زیر نور ماه ، کوهی با شکل هندسی خاص که در ذهنم هست در سمت راست مسیر بود ، پس یک سنگ کوچک را به نماد آن کوه ، روی زمین میگذارم و در ادامه آن ، یال کشیده با شیبی ملایم را که در سمت چپ بود ... ، و باز سنگی به نشانه ی آن و .....آنقدر به مغزم فشار می‌آورم تا جاییکه اکنون نقشه ی هوایی منطقه را با استفاده از چند سنگ کوچک که هر کدام نماد یک کوه هستند ، جلوی خویش دارم . با کمی تجسم و هم راستا کردن نقشه با منطقه ، مکان خود را بر روی آن مشخص میکنم . و به این نتیجه میرسم که این جاده خوش خط وخال که در کنار من است ، یک طرفش که به سمت چپ است ، به آن روستایی میرسد که مملو از سپاهیان دشمن است و طرف دیگر که به سمت راست است ، من را به خانه میرساند . اما کو جرأت از آب جدا شدن؟ و به مسیری پا گذاشتن که آخرش با سِرِشْتِ شک آمیخته.. آیا واقعا این نقشه درست است ؟ و اگر من زبانم لال ...با خود می‌گویم ، خوب چه میشود ؟ ، مگر از دیروز منتظر دیدن دشمن نبودی ؟ دیروز تنها روزی بود که دیدن دشمن نیز تورا شاد می‌کرد اما.... در همین افکار بودم که چشمم به بوته های تمشک می‌افتد ، دانه های مثل شاتوت سیاه اما کوچکتر در معیار اندازه ، پس از گرسنگی ده روزه ، خود را به سرعت روی زمین میکشم و به آن بوته ها میرسانم و یکی دو مُشت از آنها تناول میکنم ... خدایا شکرت ، الحمدلله ، خداوندا تا بحال اینگونه ارزش نعمتهای غذایی را حس نکرده بودم ... ودر سایه ی یکی از آنها استراحت و خوابم می‌برد ... ادامه دارد ‌‌‍‌
🍂 دوازده روز با خدا   قسمت شانزدهم  خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی                •┈••✾❀🔹❀✾••┈• 🔸 عصر روز دهم ۶۵/۶/۱۹ همه عصرها دلگیر هستند اما عصر اینجا دلگیر با بوی تعفن حاصل از جراحتم ، حتی نمی توانم آن را سرزنش کنم تُ.. سربالاست، چیزی نمی‌شود گفت ، یک عمر مرا با خود به هرجا اراده کرده ام برده ، حالا که ناتوان شده باید این پاره تن را حمایت کنم و حتی این جملات را در ذهن می‌گویم ، نکند بشنود و از من دلگیر شود.... خُب ، به پایین این شیار دویست سیصد متری رسیدی، فردا میخواهی چکار کنی؟ آنقدر کنار جاده می‌نشینی تا که جنگ تمام شود؟ آخر اینجا که کسی تردد نمیکند .!!! اگر بخواهم مسیر جاده را به طرف نیروهای خودی ی8۸عنی سمت راست ادامه دهم ، البته اگر درست جهت یابی کرده باشم ، از آب دور میشوم و شاید دوسه روز بیشتر تحمل نکنم و انا لله و .... جهت یابی درست، خُب چه بهتر ، اما بی آبی را چه کنم ؟ و ناگهان برای مشکل بی آب راه حلی پیدا میکنم و از خوشحالی بعد ۱۰ روز لبخندی بر لبانم مینشیند. و قصد سفر میکنم ، بله فردا راه میافتم ، اما مادر کجایی؟ تا مرا از زیر قرآن روانه کنی .... باید به خودم تلقین کنم «تو میتوانی » ... باز تاریکی فرا میرسد و تاریکی یعنی عدم تسلط من بر منطقه ، و کز کردن در یک نقطه ی دنج ... نمیدانم الان در واحد تخریب چه خبر است؟ اصلا متوجه این هستند که من در جمعشان نیستم؟ خوشا بحالشان الان دور هم جمعند ، صورت تک تک دوستان ، از جلوی چشمم میگذرد ، صورتهایی با آرایش منطقه جنگی ، اما با سیرتی بهشتی ، باز اشکم جاری میشود و در این تنهایی شب با تصور خویش ، خود را در ساختمان آموزشی کنار جاده میبینم ، علیرضا سنجری، سید جلال سیدی ، حاج آقای جمالی ، حسنی و محولاتی و..... دلم هوای هفت سوره کرده ، و آخرش که هر کسی یک دعا میکند و هرشب بعضی دعایشان ، النظافت من الا..... و چه شوخی عجیبی با تکرار هر شب آن بازهم تازگی دارد و همه با هم میخندیم ، یاد سوره واقعه میافتم ، بخصوص آیه های ....که شرح همنشینان شیرین بهشتی است ، و باز همه به پیرهای مجلس نگاه میکنند ، حاج آقای حسنی و باز خنده هایی بدون صدا مجلس را زینت میدهد . وبعد از هفت سوره ، همه به اطاقهای خوابگاه وارد میشویم ، میخواهیم بخوابیم اما میدانم اعتمادی به این نیست که بشود تا اذان صبح راحت بخوابیم ، چراکه موقع گرفتن وضو قبل از خواب ، مربیان آموزش ، ادریس ، حمید ملوندی و مهدی سپهبدی با هم اشاراتی خاص داشتند ، گویا امشب خبری است و میخواهند خواب را حرام کنند ، و دقیقا یادم میافتد که ادریس در زمین مین آموزشی میگفت : «هرچه در آموزش عرق بیشتری ریخته شود در جنگ خون کمتری میریزد» ، آنجا شاید درک نمیکردم اما اینجا در تایید حرف ایشان و دیگر مربیان و سلامتیشان ، صلوات میفرستم . هم من و هم خواننده هر دو باید صبور باشیم ، فردا هم روز خداست و باید یک ظرفی یا یک چیز اینطوری پیدا کنم شاید بشود در بی آبی مسیر ، ... ادامه دارد... ‌‌‍‌‌
🍂 دوازده روز با خدا   قسمت هفدهم  خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی                •┈••✾❀🔹❀✾••┈• 🔸 روز یازدهم ، پنجشنبه ۶۵/۶/۲۰ صبح ، سعی میکنم در این مکان یک ظرف یا نمیدانم .....که چشمم به یک کاسه زیر قمقمه میافتد و آنرا به پهلوی خود با کمربند میبندم و بدنبال آن فکر بکر دیشب هستم و خود را به بوته های تمشک میرسانم و ظرف را از تمشکهای نرسیده و تُرش پر میکنم . و با خود میگویم ان‌شاالله در زمان تشنگی از مکیدن تمشک‌های تُرش بتوانم بی آبی را تحمل کنم و خود را به جایی برسانم . باید روی پا بیاستم ، خیلی سخت است ، سرم گیج میرود و بسختی تعادل خود را حفظ میکنم ، تمام منطقه دور سرم میچرخد ، به زمین میافتم ، پای چپم کاملا جمع شده و باز نمیشود ، پس موقع راه رفتن اصلا تعادل نخواهم داشت ، باید سعی کنم ، یک چوب یک متری کج و معوج پیدا میکنم و با چرخاندن آن روی هوا ، بهترین زاویه ی آن را روی زمین میگذارم تا بعنوان عصا از آن استفاده کنم ، اگر قرار به برگشت باشد ، باید با راه رفتن ادامه دهم ، پایین آمدن از کوه بصورت ایستاده ممکن نبود ، اما جاده صاف آسفالته شرایط بهتریست، باید سعی کنم ... خدای من اول جاده سنگری دیده میشود ، فکر نمیکنم متروکه باشد ، خدایا آیا دشمن داخل آنست؟ از پشت سنگر با فاصله دومتری عبور میکنم ، سعی میکنم هیچ سرو صدایی تولید نکنم ، تا دیروز منتظر دیدن دشمن بودم تا مرا خلاص کند اما نمیدانم امروز ... گویا روحیه ی تازه ای در من دمیده شده ، بعد از سنگر ،جاده می‌پیچد و از دید سنگر دور می‌شوم . خدایا!!!! خودت کمک کن ، صدایم خِس خِس می‌کند و با هر قدمی که برمیدارم ندای "یا علی" به زبانم میاید . نمیدانم از فاصله دو سه هزار کیلومتری ، دلم هوای حرم امام رضا را می‌کند ، با هر قدم و جابجایی عصای چوبی ، خود را در صحن حرم می‌بینم ، پشت به سقا خانه ، رو به پنجره ی فولاد ، تنها صدای آن محیط شلوغ ، صدای عصای من است ، بر سنگ فرش صحن حرم ، بار دیگر وزش باد در گوشم مرا از حرم به اینجا می آورد ، از فرط خستگی و ناتوانی ، وسط جاده روی زمین میافتم و پس از استراحت چند دقیقه ای ، دوباره می ایستم و ادامه میدهم ، چند قدمی بر میدارم با سکوت ، و ایندفعه با هر قدم به زبانم میآید "یا امام رضا" ، که باز خیال مرا به صحن گوهرشاد میبرد ، کنار منبر آقا ، چه منبر بزرگی!!! اشک در چشمانم حلقه میزند ، آقا جان از من راضی هستی؟ بیاد آن ماجرا می افتم که پیغمبر دست بر شانه ی سلمان میگذارد و به آیندگان نوید گسترش اسلام را از خطه ی او میدهد ، به خود می بالم و خدارا شکر میکنم ، و دهانم را با صلواتی بر محمد و آل او مزین می کنم . و باز باخود میگویم ، امام رضا ، من هم اینجا غریبم ، آقا جان هرچه صلاح پروردگار است من راضیم به رضای او ، و خیلی خودمانی به همشهری خود عرض ارادت میکنم . تشنه می شوم ، دوتا تمشک تُرش سبز رنگ و کال را در بین انگشتان میگیرم و به آنها نگاه می‌کنم و یکی از آنها را دوبار به داخل ظرف می اندازم و با خود میگویم معلوم نیست تا کی به آب برسم ، باید صرفه جویی کرد ....بعد آن یکی را به داخل دهان میگذارم ، سعی میکنم با مِک زدن و با فشارهای کوچک دندان بر آن ، بزاقم را تحریک کنم . خدایا شکرت راه خوبی برای بی آبی به ذهنم رساندی ...... هر ده قدم ، ده دقیقه نیاز با استراحت دارم ، تا قبل از این عملیات ، دیوار راست را بر چشم بر هم زدنی بالا میرفتم اما حالا ...با طنز به خود میگویم کجایی جوانی که یادت بخیر ... ادامه دارد... ‌‌‍‌‌‌┄
🍂 دوازده روز با خدا   قسمت هجدهم  خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی                •┈••✾❀🔹❀✾••┈•ش 🔸 عصر روز یازدهم ، پنجشنبه ۶۵/۶/۲۰ تا امروز صبح بعلت بودنم لای شیار ، در تیر رس نبودم اما الان بین دو خط مشغول پیاده روی هستم ، ممکن است کمین عراق یا حتی کمین های خط خودمان مرا بببنند و با سیمینف براحتی بزنن. دیگر کار از این فکرها گذشته ، باید ادامه داد. کم کم عصر را هم پشت سر می‌گذارم و همچنان بی رمق و ناتوان خود را بر سطح جاده می رانم ، همچنان یکه تاز این جاده منم و نه صدای ماشینی و نه هر جنبنده ی دیگری! خدا کند راه را درست حدس زده باشم ، کمی ترس بَرَم می‌دارد ، اگر با این همه زحمت به دامان دشمن برسم ، حتما اول کار ، کلی شکنجه ام میدهند و شاید مرا با نیروهای شناسایی اشتباه بگیرند و چه بدتر .... و حتی اگر به خط خودمان برسم باز چطوری از دور تشخیص دهند که من خودی هستم ، نکند مرا با تیر بزنند !!!!! خدایا خودت هرچه صلاح میدانی. هر چند در جاده حرکت می‌کردم اما جهت نهایی را با حرکت خورشید و ماه و ستارگان محاسبه می‌کردم زیرا شاخص بهتری هستند ، هوا کاملا تاریک شده در تاریکی شب متوجه میشوم که در صد متر جلوتر مسیر جاده عوض شده و رو به خط دشمن میرود ، ذهنم بهم میریزد و از جهت یابی که کرده بودم ناامید میشوم و از ناراحتی و خستگی در تاریکی شب ، وسط جاده به زمین میافتم. دیگر حتی توان رفتن به کنار جاده را هم ندارم و با افتادنم حالت خواب و درازکش می‌گیرم ، که ناگهان فکر کنم یک موش بزرگ رفت زیرم ، با سختی و جابجا شدن ، مسیر را برای آن باز می‌کنم تا به آغوش خانواده اش برگردد و همانجا با دنیایی نامیدی خوابم می‌برد .... ادامه دارد... ‌‌‍‌
🍂 دوازده روز با خدا   قسمت نوزدهم  خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی                •┈••✾❀🔹❀✾••┈•ش 🔸 روز نجات، روز دوازدهم، جمعه ،۶۵/۶/۲۱ نمی‌دانم امروز روز چندم است که از عملیات می‌گذرد ؟ ناتوانیم لحظه به لحظه بیشتر می‌شود ، نمی‌دانم چقدر دیگر باید راه بروم ؟ دیشب در تاریکی شب مسیر جاده را درست تشخیص نداده بودم و گمان می‌کردم که جاده با یک چرخش صدو هشتاد درجه ای بطرف دشمن بر می‌گردد ، اما صبح که هوا روشن شد ، دیدم جاده با یک چرخش به چپ و راست، دوباره در یک امتداد است ، که جهت یابی کرده بودم ، خوشحال میشوم و به مسیر ادامه میدهم ، پای چپم بر اثر ترکشهای ریزی که پشت زانو خورده ،جمع شده و کوتاه تر از پای راست است به همین دلیل فقط نوک پنجه ی پا را روی زمین میگذارم و برای تعادل ، عصا را محکم به زمین فشار میدهم و از آن کمک میگیرم ، آفتاب تمام منطقه را زرد رنگ و گرم کرده و از همین الان تشنگی به سراغم آمده ، تمشکی را در دهان میگذارم و با جویدن آن ، ترشی تمشک را بر مزه ی بد صبحگاهی دهان، قالب میکنم. این اولین بار است که در سن نوجوانی هفده هجده سالگی ، اما عین یک پیرمرد نود ساله ، ناتوان شده ام . چند ساعتی راه میروم و با گرسنگی و تشنگی نسبی دست و پنجه نرم میکنم ، که ناگاه شیار کنار جاده نظرم را جلب می کند، نگاهم به پایین آن میافتد ، عجب آبی در جریان است !!!! ، بدون فکر و از روی تشنگی ، سریع روی زمین می نشینم و تا پایین شیار که حدود ده متر است ، را سُر میخورم تا خود را به آب برسانم ، عجب آب گوارایی !!!! ، با عمقی کافی ، تمیز و خروشان و برای آشامیدن نیازی به لوله خودکار نیست . تشنگی ام که رفع میشود ، نفسم سرجایش میآید ، بعد نگاهم به دیواره ای که سُر خوردم و پایین آمدم میافتد ، وای خدا چگونه برگردم بالا؟ چاره ای نیست ادامه راه، از طریق شیار امکان پذیر نیست و مجبور به بالا رفتن از این دیواره هستم ، حدود دو ساعت طول کشید تا این ۱۰ متر دیواره را مثل گربه بصورت چهاردست و پا ، میلیمتر به میلیمتر خودم را بالا بکشم ، خیس عرق شده بودم ، بالای جاده که رسیدم ، از فرط خستگی لب جاده دراز کشیدم و نفس نفس میزدم ، کمی آرام شدم و بسختی نشستم وقتی نگاهم به آب افتاد ، با خود میگویم که پایین نمیرفتم بهتر بود ، از اول تشنه ترم ، اما دیگر توان پایین رفتن نیست ، گویی همان تمشکها قسمت من است و نباید اضافه خواهی بکنم ...و باز جاده و تنهایی و ..... جلوتر که میروم با دقت میبینم که جاده دور یک تپه کوچک میچرخد . با خود میگویم بهتر است هرچند با سختی است ، ولی از روی خود تپه بروم مسیر خیلی کمتر میشود ، لذا از خاکریز کوچک کنار جاده بالا میروم تا در ادامه از گُرده ی تپه عبور کنم ، از خاکریز یکمتری کنار جاده که بالا میروم ، سرم گیج میرود و برای پیدا کردن تعادل ، سرم را روی عصایم میگذارم ، چشمانم بسته است، چند ثانیه ای میگذرد ، حالم بهتر میشود ، چشمانم را که باز کردم با تعجب دیدم ، داخل میدان مین هستم و با فاصله چند سانتی پوتینم ، مین گوجه ای از زیر خاک پیداست ، در همین بی حالی و بی تعادلی روی خاکریز ، باد حمّال صدایی نامفهوم است ، صدایی که با وزش باد قطع و وصل میشود ، سرم را میچرخانم تا همچون تور ماهیگیری، این صداهای نامفهوم را از اقیانوس باد صید کنم ، خدایا درست میشنوم؟ صدا میگوید : « برگرد تو جاده ، برگرد توجاده» و این بار با تغییر جهت باد ، دوباره صدا نامفهوم میشود ... شک دارم ، آیا درست شنیدم؟ ، اصلا صدا قابل تشخیص نبود . بر میگردم توی جاده ، و ادامه میدهم ، ساعتی میگذرد و این تپه کم ارتفاع را دور میزنم ، چند تانک دشمن در وسط جاده منهدم شده اند ، از کنار آنها میگذرم ، روبریم یال کوهی هویدا میشود ، یالی که از سمت چپ با شیبی ملایم به سمت راست بالا میرود ، و در خط الرأس آن با فاصله پنجاه متر ، پنجاه متر چند سنگر وجود دارد ، ناگهان روی یکی از سنگر ها توجهم جلب میشود ، شخصی تا کمر از سنگر بالا آمده و با دست اشاره میکند و باز صدایی نامفهوم بگوشم میرسد که میگوید « بیا ، بیا» خدایا اینجا کجاست ؟ من نیز با صدایی ضعیف و با اشاره دست به پایم ، که فکر کنم رسا تر از صدایم هست ، ناتوانیم را برایشون توضیح میدهم ، جلوتر رفتم ، روی زمین جاده ، چند ردیف سیم خاردار حلقوی کشیده اند ، پشت آن سیم خاردارها روی زمین میافتم ، خدایا اینجا کجاست ؟ ، آیا واقعا صدای آنها ، آن صدای شطرنجی که هیچ مفهومی نداشت ، فارسی صحبت میکردند ؟ ، ناگهان طرف دیگر سیم خاردار سه نفر با لباس نظامی ، را میبینم که با یک برانکارد ، بطرف من می.آیند ، خدایا اینها که هستند ؟ آیا اینجا خط خودمان است؟؟؟؟ ادامه دارد... ‌‌‍‌‌
🍂 دوازده روز با خدا   قسمت بیستم  خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی                •┈••✾❀🔹❀✾••┈• 🔸 جمعه ۶۵/۶/۲۲ ناگهان طرف دیگر سیم خاردار سه نفر با لباس نظامی را میبینم که با یک برانکارد ، بطرف من می‌آیند ، خدایا اینها که هستند ؟ آیا اینجا خط خودمان است؟ خدایا اگر جواب مثبت است ، که خوشحالی و نجات را بدنبال دارد و اگر منفی است که اسارت و .... خدایا خودم را به تو سپردم. از لای سیم خاردار به اینطرف آمدند ، سه جوان حدود سن ۲۰ سال ، منتظر لگد یا هرگونه تعرض دیگر بودم. تا به من رسیدند ، تمام حواسم به نوع لباس و به آرم لباس آنهاست. با خود گفتم این آرم روی سینه لباس اصلا برایم آشنا نیست و قبل از هر چیز با صدایی لرزان پرسیدم : شما ایرانی هستید ؟ به چشمانم نگاه کرد ، خدایا چه میخواهد بگوید ، چقدر زمان کُند می‌گذرد !!! برای شنیدن یک جواب سوال ساده !!! . لبانش شروع به حرکت کرد : «بله» ، وای خدا درست شنیدم ؟؟؟؟؟ سرم را روی سینه اش گذاشتم و دستم را دور گردنش و شیرین ترین گریه عمرم را آنجا به نمایش گذاشتم ، بدون هیچ غروری . از حالا ثانیه ها چقدر تند میگذرد!!! گویا خاصیت راحتی اینست !!! چرا که از قدیم هر وقت زمانی را به شیرینی میگذراندیم ، میگفتند : « مثل اینکه خوش گذشته ، گذشت زمان را احساس نکردی !!!». زیر بغلم را گرفتند و از مسیری قبل و میان سیم خاردارها ، عبورم دادند که مین کاری شده بود ، و پشت سیم خاردارها مرا روی برانکارد ، خواباندند و بطرف سنگرها ، روی شیب یال ، بالا بردند. پوستم سبزه است ، خیلی لاغر شده بودم، حدود بیست کیلو ، با این شرایط اول فکر کرده بودند که عراقی هستم و قصد اسیر شدن دارم ، به جلوی سنگر فرماندهی رسیدیم ، برانکارد را پایین گذاشتند ، یک نفر که نوع لباسش نشان میداد فرمانده خط است جلو آمد و پرسید: «تو که هستی ؟» ، من که هنوز در ژرفای روحیه بسیجی بودم ، بجای جواب ایشان گفتم :«قله ۲۵۱۹ را گرفتند؟» ، آن برادرگویا گیج شده بود ، گفت تو ... تو ... ، تو کی هستی؟ و کجا بودی ؟ که حرفش را قطع کردم : «توی این عملیات چند روز پیش....» سریع با کمک دستانش ، شروع به شمردن کرد ، یکشنبه شب عملیات بوده، دوشنبه ، سه شنبه ، چهار شنبه ........تا امروز جمعه ، تو دوازده روزه بین خط موندی ، می‌پرسی ۲۵۱۹ رو گرفتند؟ ، زیر لب خندید و گفت :« از دست شما بسیجیها ....»، فرمانده خط پرسید گرسنته؟ ، گفتم به اندازه ی ۱۲ روز که حساب کردید؟ ، سریع دستور داد برایم یک ساندویچ درست کردند و آوردند و با بسم الله شروع به خوردن کردم .... نمیدانم احساسات زمان خوردن آن را چطور بیان کنم؟!!! ... منو بردند به داخل سنگر ، و دو نفر امدادگر آمدند ، با عذرخواهی بهشون فهماندم که توی جراحتم پر کرمه.... بانداژ پشت ران پای چپ را بازکردند ، و از حجم چرک تعجب کرده بودند!!! با پنس کرمها را شکار می‌کردند ، و با چندبار شستن با بتادین و ساولن ، دوباره روی آن را بستند ، بعد رفتند سراق جراحت گلوله روی ساق پای چپ ، آن را نیز پانسمان کردند . بعد خود فرمانده خط آمد و زیر بغلهای من را گرفت و برد بیرون سنگر ، دیدم یک کتری آب گرم ، آماده کرده اند ، سر من را خم کرد و با دستهای خود، سرم را شست ، شرمنده خلوص این برادر ارتشی شدم ، و برایش عاقبت بخیری را آرزو کردم .... دوباره برگشتم توی سنگر برای استراحت و گفتند روز نمی‌توانیم درخواست آمبولانس کنیم چون دیده بان دشمن می‌بیند و می‌زنند ، باید تا غروب کامل صبر کنیم ، پس استراحت کن ،... در سنگری با ارتفاع کوتاه ، تنها شدم ، دراز کشیده بودم و میترسیدم چشمان را ببندم ، باخود می‌گفتم نکند باز خواب دیده باشم؟!!!» در این دوازده روز شاید بیش از ده بار خواب نجات دیده بودم و در خواب خوشحالی می‌کردم ، اما بعد از بیدار شدن ،دو باره خود را در میان شیارکوه و زیر پای سنگر کمین دشمن میدیدم ، پس حق داشتم که به این نجات شک داشته باشم .... ادامه دارد... ‌‌‍‌‌
🍂 دوازده روز با خدا   قسمت بیست‌ویکم  خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی                •┈••✾❀🔹❀✾••┈• 🔸 عصر جمعه ۱۳۶۵/۶/۲۲ عصر شده بود و هوا گرگ و میش ، مرا روی برانکارد گذاشتند و بطرف کوه پشت خط اول با سرعت می‌بردند ، بعد از حدود ده دقیق ، به پشت کوه رسیدیم ، گویا اینجا تقریبا امن بود و در تیررس دشمن نبود ، در آنجا یک آمبولانس انتظار من را می‌کشید .... باورم نمی‌شد با هر گازی که راننده می‌داد ، از آن شیار دور می شدم ، هم خوشحال بودم از نجات و هم ناراحت بودم ، گویا یک صفحه مهم از زندگیم را ، آن طرف تر بین دو کوه ، مابین آن شیار جاگذاشته ام ....آمبولانس در یک جاده پر دست انداز ، بسرعت حرکت می‌کرد و من روی یک ابری بیست سانتی پشت آن دراز کشیده بودم ، و هرزگاهی پرت می‌شدم و به سقف ماشین میخوردم و لرزش شدید ران پا باعث درد جراحت می‌شد ، با خواهش از راننده تقاضا می کردم آهسته تر براند. با صدای بلند می‌خندید و می‌گفت تو دوازده روز طاقت آوردی ، این را هم به آن اضافه کن ، بعد می‌گفت مجبورم تند بروم هنوز در تیررس هستیم .... بعد از یکی دو ساعت رسیدیم پیرانشهر ، هر سانتی که از خط دور می‌شدم و به خانه نزدیک می‌شدم ، برایم خاطره انگیز بود , مرا در یک سالن دراز در یک بیمارستان روی یک تخت خوابنده بودند که نماینده بنیاد شهید با دفترچه ای آمدو مشخصات من را یادداشت کرد و در ادامه از من شماره تلفن منزل را پرسید ، گفتم مشهد کدش ۰۵۱ و شماره ۴۷۴۹۵ ، چندبار شماره را گرفت ، من در همین حال با خود فکر می‌کردم که الان چه باید برای خانواده ام تعریف کنم ؟ ....گفت کسی گوشی را برنمی‌دارد ، آیا شماره ی دیگری داری ، گفتم بیرجند ، شماره ۳۰۶۳ ، منزل یکی از اقوام بود. گوشی را گرفتم ، با احوالپرسی خیلی سریع گفتم من چندبار سعی کردم با منزل صحبت کنم اما نشده ، شما زحمت بکشید امشب تا آخر شب یا اول صبح فردا تماس بگیرید و بگوید ابوالفضل حالش خوبه و در آینده نزدیک تماس خواهم گرفت .... ادامه دارد... ‌‌‍‌‌
🍂 دوازده روز با خدا   قسمت بیست‌ودوم  خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی                •┈••✾❀🔹❀✾••┈• 🔸 شنبه ۶۵/۶/۲۲ اول صبح ، همه مجروحین که روز گذشته از خط به این بیمارستان آورده بودند را سوار اتوبوس کردند، اتوبوسی که تمام صندلیهای آنرا باز کرده بودند و کف آن سرتاسر ابر ده سانتی انداخته بودند، و همه مجروحین را کف اتوبوس روی ابرها خوابانده بودند، سرتاسر اتوبوس سُرُم و شیلنگهای مربوطه آویزان بود، و تقریبا اکثر مجروحین یا سرشان ، یا دست وپایشان و یا همه بدنشان باند پیچی یود . اتوبوس در حال حرکت بود و سرمهای آویزان همچون پاندول ساعت ، گذشت زمان را به نمایش گذاشته بودند، بعضی مجروحین ٱب میخواستند ولی بدلیل خونریزی زیاد ، آب برای آنها منع شده بود . در نهایت اتوبوس ایستاد و همه را یک به یک و با کمک چند نفر پیاده کردند ، تازه فهمیدیم اینجا تبریز است ، بیمارستان شهدای تبریز. هر مجروحی که پیاده می‌شد ، نماینده بنیاد شهید مشخصات او را یاد داشت می‌کرد ، - اسم؟ و اعزامی از؟ - ابوالفضل مودی ، مشهد تا اسمم را شنید گفت بیش از ده روز است که خانواده ات چندین بار از مشهد با اینجا تماس گرفته اند و دنبال شما می‌گشتند!!!! تو کجا بودی؟ خندیدم و گفتم جای فرشته ها 😊😊😊😊 ... شب شده بود از اطاق پرستارها که وسط سالن بود تقاضای تلفن برای زنگ زدن به مشهد را کردم ، گوشی را در اختیارم گذاشتند ، نمیدانم چقدر سخت است یعنی من نجات پیدا کرده ام؟ و میخواهم دوباره صدای خانواده ام را بشنوم؟ گوشی را به دست گرفتم و با انگشت دست دیگر، شروع به شماره گیری کردم ، دستانم می‌لرزد نمی‌دانم از خوشحالی است یا از ....؟ - الو ؟ - بفرمایید.. صدای برادرم است ، چه احساس عجیبی !!!! ... بی مقدمه ... - سلام داداش ، ابوالفضلم ... صدای برادرم را با ناله میشنوم ... - تو کجا بودی؟ ... چند روزه ما دنبال شما می‌گردیم ، تمام بیمارستانهای کشور را زنگ زدیم ... - داداش من بین خط مونده بودم و نتونستم...که صدای گریه ام اجازه نمیدهد ... ، من دوازده روز بعد عملیات زیر سنگر کمین عراق افتاده بودم ... حالا دیگر صدای گریه برادر نیز با من همنوا می‌شود ..... دقایقی به همین منوال می‌گذرد ... تقریبا آرام می‌شویم .... مرا به‌اطاق عمل بردند و پانسمان کردند ، و بعد از پانسمان مجوز دادن غذا به من را به سر پرستاری دادند ....چه غذایی بود!!!!! ، اصلا وصف شدنی نیست ... وای وای چه خواب راحتی آن شب روی تخت نرم با ملحفه های تمیز داشتم ، که باز نیمه شب خواب شیار و تنهایی ، چنان فشاری به من آورد که نصف شب با کابوس بیدار شدم ، تمام بدنم می‌لرزید و نمی‌دانستم که خواب حقیقت است یا این تخت و راحتی بیمارستان ؟؟!!!!» .... والبته این کابوسهای شیار تا حدود سه ماه حتی در خانه و مشهد ، مرا آسوده نمیگذاشت... صبح روز بعد روزنامه اطلاعات را در اطاق بیمارستان برای بیماران گذاشته بودند ، با تعجب دیدم عکس محمود کاوه وسط صفحه اول با لباس پاسداری ، خودنمایی می‌کند .. که ناگهان جمله «شهید محمود کاوه ...» زیر آن تمام بدنم را به لرزه انداخت ... و آنجا بود که فهمیدم محمود کاوه شهید شده. سه شب در بیمارستان تبریز بودم که مصادف با تاسوعا و عاشورای سال ۶۵ بود . روز سه شنبه ۶۵/۶/۲۵ من باتفاق چند مجروح دیگر را به تهران آوردند و ساعت ۱ صبح چهارشنبه با هواپیما به مشهد بردند، داخل هواپیما بودم ، ردیف جلوی جلو ، فکرم مرا رها نمی‌کرد.. این موقع شب شاید هیچکس فرودگاه دنبالم نیامده باشد و با اینحال چطوری بروم خانه؟ ، یا شاید فقط برادرم آمده باشد !! چه احساس تنهایی غریبی به من دست داد.... هواپیما دقیقا جلوی شیشه سالن پارک کرد به‌طوری بود که از بیرون جمعیت پشت شیشه را می‌دیدم ... من با حالت لنگان لنگان ، آرام آرام به درب ورودی سالن نزدیک می‌شدم ، که ناگهان خدایا برادرم ، چندتا از دوستان بسیجی مسجد و .... وارد جمعیت شدم ، ناگهان شخصی به حالت سجده جلوی من سر به روی زمین گذاشت ، ندایش در گوشم می پیچد ... «خدایا شکرت پسرم را به من برگرداندی .‌.» ای وای این پیرمرد پدرمه ... خم می‌شوم و زیر بازوان نحیفش را می گیرم ... - سلام بابا ، سلام بابا بلندش می‌کنم و همدیگر را بغل می‌کنیم ، او مرا محکم می‌فشارد و دائم خدا را شکر می‌کند و من همچنانکه در آغوش پدر ۶۵ ساله خود هستم ، باز با خود میگویم خدایا تو را به خداوندی خودت قسم میدهم این خواب نباشد ، نکند باز اینها ، تمام این چند روز بیمارستان و الان ، خواب باشد ...... ادامه دارد... ‌‌‍‌‌‌