دفاع مقدس
🔴 ۲۴ شهریور ۱۳۶۴ -- سالروز شهادت شهید «محمدرضا رویایی» مسئول اطلاعات سپاه بانه/ کردستان
🔹در شرایطی که دیار مظلوم کردستان بسیار ناامن بود و حملههای شدیدی توسط گروههای ضد انقلاب به آنجا انجام میشد، محمدرضا داوطلبانه راه مبارزه را در پیش گرفت. در ابتدا به سرپل ذهاب و سپس به «پادگان ابوذر» اعزام شد. اما او فعالیت اصلی خود را اوایل سال62 در فضای ناامنی شهر «بانه» آغاز کرد و به عنوان «مسئول اطلاعات» در سپاه بانه مشغول به فعالیت شد.
محمدرضا با کار اطلاعاتی جدی توانست گروهکها، عوامل و شگردهای عملیاتی آنها را شناسایی کند و اقدامات لازم را جهت جلوگیری از انجام عملیات توسط گروهکها یا نابودی آنها انجام بدهد. این سرباز گمنام به این مسئله پی برده بود که تمام کارها در غرب کشور تنها با برخورد نظامی پیش نمیرود از این رو با استفاده از شگردهای اخلاقی و فرهنگی و کار مطالعاتی و اطلاعاتی سعی در جذب افراد میکرد. وی یکی از نیروهای شاخص منطقه بود که عموم مردم شهر ایشان را میشناختند و مردم منطقه بانه به شدت مجذوب شخصیت و کمالات او شده بودند.
اما عوامل حزب دمکرات به دلیل ضرباتی که از این رزمنده خورده بودند و کینهای که از او در دل داشتند و با شناختی که از رویایی پیدا کرده بودند، برای سر وی جایزه تعیین کردند که در نهایت دو گروه سه نفره از عوامل حزب دموکرات که از مدتها پیش او را تحت نظر داشتند و دربارهاش تحقیق می کردند، در شب بعد از عقد شهید با کمک عوامل نفوذی محلی، محمدرضا را در کوچهای فرعی در شهر بانه ترور و به شهادت رساندند، درست شب بعد از عقد ازدواجش!!
─┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅─
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅مرجعنشرآثارشـهدا و دفاعمقدس
🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است🌱
🟢 روایت عشق 💕
خانمیرزا در عملیات والفجر1 به شدت مجروح شده و به تهران منتقل شده بود. یکی از همراهانش نقل میکرد:
به اتفاق جمعی از مجروحین جنگ به دیدار حضرت امام(ره) رفتیم.
خانمیرزا به علت شدت جراحتش، با ویلچر خدمت امام رسید.
یکی یکی در صف ایستاده و خدمت امام(ره) میرفتیم و دست امام را میبوسیدیم و امام هم صورت بچه ها را می-بوسیدند.
نوبت به خانمیرزا که رسید، تا سرش را به سمت دست امام کشید تا دست امام را ببوسد، امام دستشان را کشیدند تا لبهای خانمیرزا به آن نرسد!
خانمیرزا جا خورد و گفت:
«اماما، حتماً لایق بوسیدن دست شما نیستم!»
امام فرمودند: «نه، شما مقامت بالاتر از این است که دست من را ببوسید!»
اشک از چشمهای خانمیرزا جاری شد و خودش را از ویلچر روی پای امام انداخت، دمپائی امام را بیرون کشید و شروع کرد به بوسیدن پای امام. امام ایشان را بلند کردند. چند دقیقه آرام با هم صحبت کردند که ما چیزی از صحبتهای رد و بدل شده نشنیدیم. بعد امام دست در جیب کرده و #قرآن کوچکی را که در جیب داشتند به ایشان هدیه کردند.
خانمیرزا این قرآن را خیلی دوست داشت که خود سرگذشت عجیبی دارد. بعد از این دیدار بود که به همه میگفت، به جای خانمیرزا او را "روح الله" صدا بزنند و روح الله بدانند.
#کنگره_ملی_شهدای_فارس
#سردار_شهید_خامیرزا(روح الله)_استواری
#شهدای_فارس
─┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅─
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅مرجعنشرآثارشـهدا و دفاعمقدس
🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است🌱
💠 خاطره ای از شهید خانمیرزا استواری
♨️روزگاری در استان فارس مسئولی داشتیم که ....
💠 مسئول اداره تربیت بدنی بود و یک ماشین در اختیارش....
یک روز با هم برای انجام کار اداری رفتیم ارسنجان.
وقت برگشت یکی از روستاهای اطراف کار داشت.
کنار جاده فرعی ایستاد و
گفت: رمضان، یک دفترچه توی داشبورد ماشینه، بیار بیرون!
در آوردم.
گفت: بنویس!
نوشتم.
حرکت کرد.
گفتم این برای چی بود،
👈 گفت: تا لب جاده کار اداری بود و استفاده از سوخت ماشین حلال، از اینجا به بعد کار شخصی است و مدیون بیت المال!
وقتی به اداره برگشتیم، گفت بنویس.
دوباره کیلومتر ماشین را خواند و من دوباره در دفترچه نوشتم.
گفت: شد چند کیلومتر؟
تفاوت دو عدد را گفتم.
گفت:بنویس!
آخر ماه که می شد، این کیلومترها را که کار شخصی اش بود، با هم جمع می کرد و معادل پول بنزینش را واریز می کرد به حساب تربیت بدنی تا مدیون بیت المال نباشد!
👈ظهرها ساعت دوازده که میشد، ماشین را می گذاشت اداره، با دوچرخه می آمد خانه....
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️👇
زندگینامه
#شهید خانمیرزا استواری
✍ در سال 1338 در شهرستان مرودشت و در خانواده اي متدين و مذهبي ديده به جهان گشود و در دامان مادري مهربان و پدري با ايمان و زحمتكش پرورش يافت و پس از طي مقاطع مختلف تحصيل موفق به اخذ مدرك ليسانس در رشتة تربيت بدني گرديد . وي با آنكه علاقة خاصي به امور ورزشي داشت ، هيچ گاه از ادامة تحصيل باز نماند و بر حسب علاقه ، بار ديگر وارد دانشگاه شد و رشتة دندانپزشكي را جهت ادامة تحصيل برگزيد .
شهيد استواري در حين تحصيل به شغل شريف دبيري اشتغال داشت و در سبزترين لحظات عمر با مبارزات حق طلبانة خويش عليه رژيم ستمشاهي همواره چون مبارزي جان بر كف و انقلابي در تمامي صحنه هاي خونرنگ انقلاب حضور داشت . پس از پيروزي انقلاب به خيل سربازان آقا اباعبدالله ( ع ) پيوست و لباس سبز سپاه زيبندة قامت رساي وي گرديد و باشروع جنگ تحميلي بر عرصة آتش و خون پاي نهاد ودر عمليات شكست حصر آبادان ، قهرمانانه شركت كرد و حماسه ها آفريد .
اين دلاور مرد عرصه هاي نبرد بنا به درخواست فرماندهان وقت با قبول مسئووليتهاي خطير در عملياتهاي مختلفي از جمله عمليات 9019 لشكر و عملياتهاي كربلاي 4 و 5 شركت كرد كه در عمليات 9019 بر اثر اصابت تركش مين به شدت مجروح و به پشت جبهه انتقال يافت . اين مجاهد نستوه كه بارها جراحت تير و تركش خمپاره هاي دشمن را برجان پذيرفته بود سرانجام در هجدهم فروردين ماه سال 66 در منطقة عملياتي شلمچه كربلاي 5 عميق ترين زخم فراق را با ديدار دوست مرهم نهاد و به خيل شهداي شقايق پيشه هشت سال دفاع مقدس پيوست .
─┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅─
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅مرجعنشرآثارشـهدا و دفاعمقدس
🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است🌱
دفاع مقدس
🔴 دیدار با یک اعدامی!
▫️اوایل انقلاب ( اول بهمن ۱۳۵۸)
📌 یکی از شبها، من و رضا با موتور محمد عازم ستادانتخاباتی "صادق قطبزاده" شدیم. مقابل پمپبنزین بالای پل کریمخان، اول کوچهای در سمت چپ، جلوی آپارتمانی موتور را پارک کرده، از دری که باز بود داخل ساختمان شدیم.
کل محوطهی پارکینگ پر بود از پوسترهای بزرگ قطبزاده. پوسترها و کارت پستالهایی با کیفیت عالی چاپ کرده بودند که عکس قطبزاده در کنار امام داخل هواپیمایی که از پاریس به تهران میآمد، بود.
سرگرم گرفتن عکسها بودیم که مسئولین ستاد بیشتر پوستر میدادند و ما درخواست کارت پستال داشتیم؛ ولی او ترجیح میداد با توجه به اینکه فرصت چندانی برای تبلیغات نمانده بود، پوسترها را ببریم و بچسبانیم.
ناگهان متوجه شدیم صادق قطبزاده از درِ ساختمان وارد شد. تا آن زمان او را از نزدیک ندیده بودم. تیپ جذاب و قشنگی داشت. بلوز آستینکوتاه و شلوار آبی رنگ لی برتن داشت. با دیدن ما که پوسترهای او را در دست داشتیم، جلو آمد و با تکتکمان دست داد و روبوسی کرد. خیلی بشاش و خوش برخورد بود.
درحالی که مشغول روبوسی با او بودم، چشمم افتاد به خانمی که پشتسر او وارد پارکینگ شد. زنی تقریبا بیست - سی ساله، درحالی کاملا بیحجاب بود، پیراهن آستین حلقهای و دامن بسیار زنندهای هم برتن داشت. جلو آمد و با خندهای جلف، با ما سلام و احوالپرسی کرد.
باورم نمیشد این زن، همراه قطبزاده باشد. قطبزاده به ما خسته نباشید گفت و امید داد که تلاشمان بی فایده نخواهد بود.
سه - چهار جوان ریشویی که محافظ او بودند، پهلوی ما ماندند و قطبزاده درحالی که میخندید، همراه زن، دونفری از پلهها بالا رفتند. منکه شنیده بودم قطبزاده زن ندارد و مجرّد است، شوکه شدم. جلو رفتم و به یکی از محافظانش گفتم:
- ببخشید برادر ... این خانم همسر آقای قطبزاده است؟
که ابروانش را درهم کشید و با عصبانیت گفت:
- بهتو چه بچه، کار خودت رو بکن زود برو.
بدجوری خورد توی حالم. قطبزاده که اینگونه عکس خودش را با امام چاپ کرده بود، این کی بود که همراهش بود؟
پوسترها و کارت پستالها را که برداشتیم، بهزور خندیدیم و درحالی که سه ترکه سوار موتور شدیم، با اعضای ستاد خداحافظی کردیم و راه افتادیم طرف لانه. در کوچهای محمد موتور را پارک کرد و نیّتی را که بهخاطر آن به ستاد انتخابات قطبزاده رفته بودیم، عملی کردیم. همهی پوسترها را از وسط تا کردیم و بریدیم.
تصاویر قطبزاده را با عصبانیت و ناراحتی داخل جوی آب ریختیم و عکسهای امام را که خندهای زیبا بر لب داشت، لوله کردیم. کارت پستالها را نمیشد همینطور پاره کرد؛ نیاز به تیغ یا قیچی بود. آنها را به سه قسمت تقسیم کردیم. همراه محمد که همیشه تا میدان امام حسین (ع) میرفت، من و رضا هم رفتیم.
آن شب در خانه، هنگامی که خطکش را بین امام و قطبزاده گذاشتم و عکسها را نصف کردم، از اینکه دیده بودم یکی از همراهان امام و مسئولین جمهوریاسلامی که میخواهد رئیسجمهوری هم بشود، اینگونه بیبند و بار باشد، حالم بههم خورد.
صادق قطبزاده متولد 1314 در تهران، به جرم ارتباط با بیگانگان و طراحی کودتا، بازداشت و محکوم به اعدام شد که رای صادره چهارشنبه 24 شهریور 1361 اجرا شد. وی درآخرین لحظات اجرای حکم اعدامش، در جمع زندانیان اوین سخنرانی کرد و ضمن اعتراف به کودتا علیه جمهوریاسلامی، از اقدامات خود اظهار پشیمانی و ندامت نمود.
📚نقل از کتاب "چادر وحدت"
✍حمید داودآبادی
─┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅─
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅مرجعنشرآثارشـهدا و دفاعمقدس
🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است🌱