eitaa logo
دفاع مقدس
5.6هزار دنبال‌کننده
31هزار عکس
20.6هزار ویدیو
1.5هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
🔵 خاطراتی از شهید علی اکبر محمد حسینی 👇👇 عملیات طریق القدس نزدیک بود و فرماند هان با جدیت نیروها را آموزش می دادند . فرمانده ما شخص خشن ، بی گذشت و غیرقابل انعطافی به نظر می رسید خیلی سخت گیری می کرد . روز اول را به سختی پشت سر گذاشتیم ، بعد از نماز مغرب لباسها یمان را که گل آلود و کثیف شده بود بیرون چادر انداختیم و به محض ورود به چادر هر یک گوشه ای روی پتو افتادیم . یکی از برادران گفت : « این دیگر چه آدم سخت گیری است ؟! به گمانم رحم و مروت ندارد .» دیگری گفت : « ما به جبهه نیامده ایم که این سخت گیری ها را تحمل کنیم .» و یک نفر دیگر گفت : « به نظر می رسد اصلا خندیدن را تا حالا تجربه نکرده است .» خلاصه هرکسی حرفی زد و نهایتا تصمیم گرفتیم با ایشان حرف بزنیم ، من به نمایندگی از طرف بچه ها ازچادر بیرون آمدم . درتاریکی فرمانده راکه کنار تانکر آب نشسته بود دیدم به سویش رفتم . کوهی از لباس های کثیف و گل آلود مقابلش بود و به سرعت و با مهارت لباس می شست . با تعجب به محلی که لباس های مان را روی هم ریخته بودیم چشم انداختم ، لباس ها سرجایشان نبود . فرمانده لباسهای ما را می شست . متحیر و سرگردان پشت سرش ایستادم و چند لحظه بعد بدون آنکه حرفی بزنم به چادر برگشتم بچه ها پرسیدند : « چی شد ؟! حرف زدی ؟ تغییر روش می دهد ؟ » اشک به چشمهایم آمد وگفتم : « خودتان بیایید از نزدیک ببینید .» همه از چادر بیرون آمدیم فرمانده هنوز کنار تانکر نشسته بود و لباس می شست . بچه ها با دیدن آن صحنه بطرفش دویدند او را چون نگین در میان گرفتند سرو صورتش را غرق بوسه کردند ، فرمانده با صدای بلند می خندید و پشت سرهم سوال می کرد : « چی شده ؟! چه اتفاقی افتاده ؟ » آن شب شاهد صحنه هایی بودیم که نمی توانم آن را توصیف کنم فرمانده سخت گیر و خشن ما ، علی اکبر محمد حسینی بعد از پایان آموزش به فرد دیگری تبدیل می شد . ا▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ « تو نمی توانی بجنگی » : من عضو یک گروه ۱۱ نفری بودم ، وقتی به خط دهلاویه رسیدیم درسنگرهای برادران ارتش مستقر شدیم یک روز اکبر احضارم کرد و گفت : « بروید برای خودتان یک سنگر درست کنید .» تعدادی بیل وکلنگ تحویل گرفتیم و کار را شروع کردیم ، تقریبا یک هفته زحمت کشیدیم و نتیجه زحماتمان بصورت یک سنگر بزرگ و محکم و مقاوم در آمد . با خوشحالی از اکبر خواستیم تا بیاید وسنگر را ببیند، آمد و نگاهی کرد وگفت : « سنگر خوبی است .آن را تحویل برادران ارتشی بدهید .» با تعجب نگاهش کردم ، چطور ممکن بود سنگری را که برای آن یک هفته زحمت کشیده بودیم تحویل بدهیم ، ناراحت و دلخور گفتم : « یعنی چه ؟! ما یک هفته شبانه روز کار کرده ایم ، در این مدت اینقدر بیل وکلنگ زدیم که دستهایمان آبله زده است .» آبله های دستم را نشانش دادم و دوباره سخنرانیم را شروع کردم ، بدون آنکه حرفی بزند به سخنانم گوش داد وقتی حرفهایم تمام شد گفت : « برو تسویه حساب کن و برگرد کرمان » دوباره ناراحت شدم و پرسیدم : « چرا تسویه حساب کنم ؟!» گفت : « کسی که نمی تواند از یک سنگر بگذرد چطور می تواند از جانش بگذرد و بجنگد . تو به درد جنگیدن نمی خوری ، روحیه دیگران را خراب می کنی .» با من که برادرش بودم اینگونه رفتار کرد .سنگر را تحویل برادران ارتشی دادم . ا🔹▫️🔹▫️🔹▫️🔹▫️🔹▫️🔹 « حماسه سابله » پاتک دشمن ساعت ۴ بعدازظهر شروع شد ، عراقی ها قصد داشتند با عبور از پل سابله ، نیروهای خودی را دور بزنند و با محاصره حدود شش هزار نفرپرسنل سپاه و بسیج و ارتش سوسنگرد و بستان را تسخیر کنند. اکبر که اوضاع را خطرناک دید بچه ها ی باقی مانده را جمع کرد ، اما بچه ها بعد از چهارشبانه روز جنگ ، دیگر رمقی در بچه ها نمانده بود. تانک ها آرایش گرفتند تعداد ما به هفتاد نفر نمی رسید ، عده ای قصد عقب نشینی داشتند . اکبر التماس کرد ، قسم داد ، اشک ریخت ، فریاد زد ، تهدید کرد و عاقبت درگیری شروع شد کماندوهای عراقی در پناه تانک ها جلو می آمدند ، اکبر آرپی جی را به سوی اولین تانک نشانه رفت ، موشک که رها شد تانک در شعله های آتش فرو رفت ، تانک دوم را هم زد ، حرکت ستون تانک های دشمن به هم ریخت . تعداد عراقی ها زیاد بود ، تانک ها هم زیاد بودند ، جانانه مقاومت کردیم از هر طرف صدای اکبر می آمد، با بانک تکبیر بچه ها را تهییج و ترغیب می کرد تا وقتیکه صدایش را که می شنیدیم روحیه داشتیم .غروب روز ۱۲ آذر ۱۳۶۰ صدایش قطع شد. ─┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅─ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
شهید علی اکبر محمدحسینی یار حاج قاسم سلیمانی در لشکر ۴۱ ثارالله (ع) مزار: گلزار شهدای کرمان ─┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅─ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
873.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید علی اکبر محمدحسینی فرمانده گردان از لشکر حاج قاسم عزیز (لشکر ۴۱ ثارالله(ع)) ─┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅─ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🗓 ۲۲ مهر ۱۳۶۱ - شهادت مصطفی کاظم‌زاده - - عملیات مسلم ابن عقیل ✍️ یک خط وصیت : شهید ... عزاداری نمی‌خواهد پیرو می‌خواهد ─┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅─ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🌷شهید مصطفی کاظم زاده داخل سنگر کنار یکدیگر دراز کشیدند. شروع کرد به خنده. با خوشحالی گفت:«امروز من می‌رم». یک‌دفعه پرید صورتم رو بوسید و با خنده گفت:« اصلا ناراحت نشو، فکرش رو هم نکن. من امروز بعد از ظهر می‌خوام برم». گفتم: «خب کی می‌خوای تشریف ببری؟». گفت: «من امروز شهید می‌شم». فکر کردم این هم از همان شوخی‌های جبهه‌ای است که برای هم‌دیگر ناز می‌کردیم. ولی شوخی نمی‌کرد، چون چهره‌اش جدی بود.. گفت: «حمید جون، دیگه از شوخی گذشته، می‌خوام باهات خداحافظی کنم. حالا هرچی که میگم خوب گوش کن.» کم کم باورم شد که می‌خواهد بار سفر ببندد، ولی باز قبول و تحملش برایم مشکل بود. پرسیدم: مگه چیزی یا خبری شده؟ .گفت: آره. من امروز بعد از ظهر شهید می‌شم؛ چه بخوای چه نخوای. دست من و تو هم نیست. هرچی خدا بخواد، همونه. سپس شروع کرد خوابی را که دیشب دیده بود، برایم گفت. خوابش حکایت از آن داشت که بعد از ظهر امروز به شهادت می‌رسد. 🔸۲۲ مهر ۱۳۶۱ سالروز شهادت شهید مصطفی کاظم‌زاده گرامی. 📌مزار: گلزار شهدای بهشت زهرا(س) قطعه ۲۶، ردیف ۹۴، شماره ۹ ▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ 🎥 ذکر خیر شهید مصطفی کاظمی زاده و پهلوان سعید طوفانی 🎤 توسط حمید داودآبادی نویسنده کتاب: دیدم که جانم می رود ... و دوست و همرزم شهیدان کاظم زاده و طوقانی (قهرمان و مدال آور کشتی نونهالان در زمان شاه) 👇👇
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
📷 سمت چپ: شهید مصطفی کاظم زاده ▫️در کنار او: حمید داودآبادی (نویسنده) 🌴 دوران ─┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅─ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
📷 داودآبادی در کنار شهید مصطفی کاظم زاده ─┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅─ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
حرف زدلی با پله خسته ام خسته از انتطارت خسته از نیامدنت خسته از نیامدنم خسته از نشنیدنت ندیدنت حرف نزدنت چیزی بگو غریبه نیستم که صدایت آرامم می کند نوایت که دیگر واویلا آرامشم تویی هنوز بعد ۴۰ سال تنها شدم ولی به تن ها تن ندادم نخواستم نگذاشتم کسی جای تو را برایم پر کند ۴۰ سال که خوب است ۱۰۰ سال دیگر هم بگذرد منتطرت ‌می مانم شاید که سال آینده نه از ان دیوار آجر قرمز خبری باشد نه از پله ای که تو منتظرم می نشستی شاید که همه چیز خراب شود نو شوند و دیگر عطر تو را نداشته باشند ولی دل من که کهنه نمی شود صد ساله هم که شوم پیر شوم آلزایمر بگیرم فراموشی بهم دست بدهد سلولهای حافظه مغزم که بمیرند تو را از یاد نخواهم برد شاید علتش این باشد که تو منتظرم هستی وگرنه من پیش از تو رفیقی نبودم که این گونه پای رفیقم بایستم همچنان منتطرت می مانم به انتظار پنجشنبه ۲۲ مهر ماه سالروز شهادت دوست عزیزم مصطفی کاظم زاده ─┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅─ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🕊🕊 ۲۲ مهر ۱۳۶۱ - سالروز شهادت رزمنده بسیجی، مصطفی کاظم زاده - - عملیات مسلم ابن عقیل (ع) ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ 📄 دلنوشته حمید داودآبادی👇 من آدم بزرگی هستم؛ خیلی بزرگ! من آدم معروفی هستم؛ خیلی معروف! من آدم مشهوری هستم؛ خیلی مشهور! در سرتاسر ایران، استان به استان، شهر به شهر، از شمال سرسبز تا جنوب داغ، از غرب تا شرق، مرا می شناسند. چون من آدم معروفی هستم! از زاهدان گرفته تا کرمانشاه، از خراسان گرفته تا کردستان، از خوزستان گرفته تا .... اصلا چرا این جوری؟! در خارج از کشور هم مرا می شناسند! در یکی دو کشور اروپایی و غربی، نام من سر زبانهاست! در لبنان که دیگر نگو؛ اون جا کم از ایران ندارد؛ خیلیها مرا می شناسند! اگر در موتور جستجوی گوگل نام مرا سرچ کنی، خواهی دید و فهمید که من چقدر آدم مشهوری هستم! نه! لازم نبود و نیست که برای دست یافتن به این شهرت و معروفیت، کار چندان سختی انجام دهم و یا هزینه میلیاردی صرف کنم! فقط کافی بود اسمم را و از آن مهمتر عکسم را، کنار او منتشر کنم! همه اینها به یک طرف، خاطراتم را که از او گفتم و نوشتم، بیش از همه باعث شد تا معروف و مهم و مشهور شوم و اسمم سر زبانها بیفتد! و همه اینها، فقط و فقط برای این است که: مرا به نام تو می شناسند! آری! فقط و فقط مرا به نام تو می شناسند! هر جا که روم، در هر جمع که وارد شوم، در هر وبلاگ و صفحات اجتماعی از فیس بوک گرفته تا تلگرام و اینستاگرام، تا دست به قلم برم، همه مرا به نام تو خطاب قرار می دهند: این، همون رفیق شهید مصطفی کاظم زاده است! و همین است که اگر نامم کنار تو نباشد، نه بزرگم، نه معروف و نه مشهور! هیچ و هیچم، وقتی نام و یاد تو در کنارم نباشد! و خدا کند به حرمت نام و یاد تو هم که شده، از گناه دوری جویم و تقوا پیشه کنم تا همچون تو، با خدا رفیق شوم و ایمان بیاورم که: الم یعلم بان الله یری؟! آیا نمی دانند خدا آنها را می بیند؟! این هم عکس من هیچ، در کنار مصطفای همه چیز! تابستان 1361 تهران یکی دو ماه قبل از شهادت مصطفی کاظم زاده در 22 مهر 1361 در سومار! و سالها قبل از نوشتن شدن خاطراتش و شناخته شدن من به نام و یاد او در کتاب: دیدم که جانم می رود! برای اینکه شما هم من معروف را بشناسید، کتاب "دیدم که جانم میرود" چاپ موسسه فرهنگی شهید کاظمی در قم و کتاب "شهید بعد از ظهر" چاپ نشر یازهرا (س) در تهران را بخوانید. و حتما برای عاقبت بخیری خودتان و همه، و در آخر هم بنده، دعا کنید! (داودآبادی) ─┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅─ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
📚 "دیدم که جانم می رود"... این کتاب خاطرات حمید داودآبادی با شهید مصطفی کاظم زاده است که از اول آشنایی شان در سال ۱۳۵۸ شروع می شود و تا ۲۲ مهر ۱۳۶۱ که در سومار شهید شد را روایت می کند. این کتاب، خاطرات جنگ نیست بلکه خاطرات رفاقت های دوستانه بچه های زمان جنگ است. در این داستان واقعی رفاقت به سبک شهدا با قلمی بسیار روان بیان شده است. ─┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅─ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 حمید داودآبادی، نویسنده کتاب «دیدم که جانم می رود» از دوست شهیدش، مصطفی کاظمی زاده ..... و ماجراهای جبهه و اولین اعزامش می گوید دوران جنگ تحمیلی ─┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅─ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄