صبح که میشود
قلبم را از نو
برایِ کنارِ شما تپیدن
کوک میکنم
این یعنی خودِ خود زندگی ...
#صبح_بخیر
#قهرمانان_وطن
🏷شهدا به ما یاد دادند :
موقع شادی، ستایش خدا
موقع سختی، یافتن خدا
موقع آرامش، عبادت خدا
موقع دردناک، اعتماد بـه خدا
ودر تمامی مواقع تشکر از” خدا ”
📷عکس : سمت راست : سردار #شهید قاسم آقا برار نژاد_سردار #شهید ملک ابراهیم زمانی از دلاوران ( گردان یا رسول لشکر ویژه ۲۵ #کربلا) اهل شهرستان #فریدوکنار.
#صبح_بخیر
#لشکر_ویژه_۲۵_کربلا
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚪️ ما گوشمان سنگین است !
نطق شهدا بعد از شهید شدن باز میشود، با مردم حرف میزنند، با ماها دارند میگویند؛ ما گوشمان سنگین است. این پیامها را درست نمیشنویم؛ اگر به ما بشنوانند این پیامها را، دیگر این گرایش به شرق و به غرب و به دشمن و به کفر و الحاد و مانند اینها، از بین ما رخت بر خواهد بست. این ضعفهایی که شما مشاهده میکنید در ما، به خاطر این است که این پیام را نمیشنویم؛ اگر این پیام را بشنویم، روحیهها قوی خواهد شد، حرکت، حرکت جدّیای خواهد شد.
پیام شهیدان، پیام نفی ترس و اندوه است. امروز هم پیام شهیدان اگر به گوش ما برسد، از ما خوف را و حزن را برطرف خواهد کرد. آنهایی که دچار خوفند، آنهایی که دچار حزنند، این پیام را نمیگیرند، نمیشنوند، وَالّا اگر صدای شهیدان را بشنویم، خوف و حزن ما هم محو خواهد شد به برکت صدای شهیدان؛ این حزن و خوفِ ما را از بین خواهد برد و بهجت و شجاعت و اِقدام را برای ما به ارمغان خواهد آورد.
🎙بخشی از بیانات فرمانده معظم کل قوا حضرت امام خامنه ای ( مدظله العالی)
🇮🇷 کانال دفاع مقدس۲ 🇮🇷
🌴 شرح احوال شهیدان و رویدادهای ۸ سال #دفاع_مقدس را در این کانال
مشاهده نمایید.
📌 استفاده از مطالب کانال، آزاد است
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 وقتی غذاپختن زنان پشت جبهه در دفاع مقدس،
🍃🌸دوباره در جنگ ۱۲ روزه تکرار شد
#وعده_صادق
#مرگ__براسرائیل
#مرگ_برآمریکا
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷شهید حبیب مقدم دزفولی ، متولد ۱۳۴۷-- ۳۰ تیرماه ۱۳۶۱ در عملیات رمضان و در منطقه پاسگاه زید جاویدالاثر شد و پیکر پاک و مطهرش آبان ۷۵ تفحص و کشف شد/مزار شهید:گلزار شهدای شهیدآباد دزفول
▫️از بچه هایی بود که در خانواده ای دین دار و در جلسات قرآن مسجد سید صالح تربیت شد. من درذهنم خاطرات چندانی از حبیب ندارم جز روابط ما در کودکی و همین جلسات قرآن که برخی وقتها با شیطنت هایی نیز همراه بود...
وقتی برای عملیات رمضان اعزام شدیم حبیب هم آمد. من حدود ۲سال از حبیب بزرگتر بودم و در آن اعزام حاج محمد خلف از همه ما بزرگتر بود.وقتی عملیات شروع شد محمد خلف و محمد حسن فتوحی نیا اسیر شدند.باقر گندمخور و غلامعلی موسایی وحبیب برنگشتند.من و ناصر ظفری و سلطانعلی طاهردناک هم هرکدام دربیمارستانی بستری شدیم و قاسم حق خواه و غلامحسین خادم پور وغلامحسین احمدک سالم برگشتند.غلامعلی را بعد از یکی دو سال آوردند و بگمانم از باقر خبری نشد.وقتی از بیمارستانی در بهشهر مرخص شدم درقطار اندیمشک سلطانعلی طاهردناک و سعید دوستی زاده رادیدم. سلطانعلی که تصور میکنم پهلویش ترکش خورده بود خیلی لاغر شده بود. سعید هم مچ دستش ترکش خورده بود و آن دست هنوز هم محتاج دست دیگر است
اما حبیب:او جوانترین شهید منطقه کرناسیان و محله سبط الشیخ انصاری و رودبند ومسجدحاج صوفی است یعنی شهیدی که درجبهه بشهادت رسیده است. اگر در شهرمان دزفول جوانتر از حبیب داریم من نمیدانم.اووقتی درعملیات رمضان مفقودشد چهارده سال و چهار ماه سن داشت.از نکات عجیب زندگی حبیب این است که دقیقا پس از ۱۴سال و ۴ماه جنازه حبیب را پیدا کردند و آوردند
راوی:مهران موحد
👇👇
⚪️ مفقودالاثر
اولین بار در آسایشگاه گردان عمار حبیب را دیدم؛ با برادرش عظیم آشنا بودم و البته بواسطه اینکه مادر بزرگوارش خواهر دوست بسیار عزیزم شهید والامقام مصطفی فراوش بود با خانواده آنها کاملاً آشنا بودم، اما حبیب را ندیده بودم.سن او را به زحمت میتوانستی به ۱۴ برسانی نمیدانم چطور از گیر برادران مسئول اعزام نیرو در رفته بود. آن روز عصر در آسایشگاه روی تخت مشغول مرتب کردن وسائلش بود به علت شباهت زیاد به برادرش عظیم او را شناختم.
خیلی کم حرف بود پاسخ سوالاتم را تلگرافی جواب میداد؛ کارت و پلاکش را صادر کردم (من مسئول تعاون گردان بودم) و تأکید کردم تمام مشخصاتش را روی لباسهایش بنویسد.همان شب به آسایشگاه ما خشم شب زدند و با نارنجکهای صوتی پذیرایی مفصلی از ما کردند؛ در حین سرو صدا و وحشت بچهها نمیدانم چه شد که توجهم به حبیب جلب شد؛ معلوم بود قبل از خشم شب در خواب عمیقی بوده است؛ اصلاً نمیدانست کجاست.
نزدیکش رفتم یکی از مسئولان عملیات کنار ما آمده بود و مرتب فریاد میزد برپا … برپا … بخط … بیرون.
طفلک حبیب هول شده بود و پوتینهایش را پیدا نمیکرد من که حوصلهام از فریادهای آن بنده خدا سر رفته بود داد زدم: بابا دِ مولَت دِش پوتیناشهَ جورهَ! با فریاد من بنده خدا رها کرد و رفت.
پوتینهای حبیب را پیدا کردیم و به محوطه پادگان آمده و به خط شدیم.
از آن شب همش به فکر حبیب بودم که شب عملیات با این سن کم چه خواهد شد؛ بعداً از بچه ها شنیدم که در پیشروی رشادتهای زیادی داشته اما پس از عقب نشینی کسی او را ندیده است.
صبح که لیست شهدا و مجروحین را برای تعاون تیپ آماده میکردم چون هیچکس از او اطلاع درستی نمیداد در لیست آمار، ستون مفقود الاثر را تیک زدم.
(راوی: سیدرضا صائبیپور)
👇👇