eitaa logo
دفاع مقدس
4هزار دنبال‌کننده
17.7هزار عکس
11.5هزار ویدیو
1هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅ مرجع‌نشرآثارشـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست، سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته، سراسر از ذکر ﴿یالیتناکنامعک﴾ لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند
مشاهده در ایتا
دانلود
📎 دلنوشته شهید قبل از شهادت. اما ای خدا آیا من را هم می‌بری؟! آیا بعد از چند سال آشنایی با تو دوری از تو، بعد از چند سال گدایی کردن و سعی کردن، امشب، شب دیدار ما هم می‌رسد یا نه؟ آیا امشب من را هم می‌بری یا نه؟ به خدا ای خدا! به خودت قسم، که خسته دلم، سوخته دلم، دیگر برایم سخت شده است، هر روز در آتش فراق یک یک یاران سوختن سخت است. بی سر و جان به سر شود بـــی تو بـــه سر نمی‌شود ای خدا! چه بگویم با تو و از این حرفها کدام را بر زبان بیاورم که هر چه بگویم هم تو می‌دانی و هم من، منتهی هر چند وقت یک بار که دلم خیلی می‌گیرد مجبور می‌شوم درد دلم را، در روی کاغذ با تو در میان بگذارم زیرا کسی ندارم که با او این سخنان را بگویم. ماووت ۱۳۶۶/۱۰/۲۴ ساعت ۱۱ شب جمعه 🌷شهید محمدمهدی ضیایی ظهر روز بعد در دمای منفی ۲۰ درجه به شهادت رسید. 🌴 گروه واتساپ https://chat.whatsapp.com/C2cmirle7r2I68ULVJglLk ▫️ ۲ https://chat.whatsapp.com/KcGc5RPIVyd2LU8tjcgZK1 🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است
۹ دی ۱۴۰۰
صبـحی که شما باشید و من از عطـر شما مست صبح ظفر است و بخت و اقبال بلند . . . 🌴 گروه واتساپ https://chat.whatsapp.com/C2cmirle7r2I68ULVJglLk ▫️ ۲ https://chat.whatsapp.com/KcGc5RPIVyd2LU8tjcgZK1
۱۰ دی ۱۴۰۰
▫️ اولين يا آخرين ⁉️ 🌷در يكي از روزهاي عمليات كربلاي ٥ ـ در منطقة شلمچه ـ در حالي كه عمليات ادامه داشت، بعد از پشت سر گذاشـتن شـب، صـبح جمعـه ١٠/١٢/١٣٦٥ هنگامي كه مى خواستيم نماز صـبح بخـوانيم، بـه صـورت نوبتي نماز مى خوانديم. درگيري بسيار شديد بود. وقتي نوبت من و چند تن از بچه ها رسيد، پشت يك خاكريز نسبتاً كوچكي به صورت نشسته با خاك پاك شلمچه تيمم كردم و رو به قبله مشغول نماز شدم. 🌷دشمن با تمام قدرت منطقه را مى كوبيد تـا بتوانـد نيروهـاي مـا را متوقف كند. ركعت اول را خواندم و به ركعت دوم رسيدم. حمد و سوره را خواندم و به ركوع و سجود رفتم. به تشهد كه رسيدم، ناگهان انفجاري من را به هوا پرتاب كرد. با صورت به زمين خوردم؛ زمـين خـوني شـد. تمام بدنم مى سوخت؛ گويي مرا در تنـور آتـشي گذاشـته اند. 🌷در شـيب خاكريز حركتي كردم و به سمت پايين غلت خوردم. ناگهان متوجه شدم كه پاي راستم در حال جدا شدن است و به پارچه نـيم سوخته شـلوارم متصل است. آسمان و زمين به دور سرم مى چرخيدند. امـدادگرها بـالاي سرم آمدند و پايم را از بالا محكم بستند. تركشهاي زيادي به بدنم اصابت كـرده بـود.... 🌷تمـام بـدنم خـونريزي مى كرد. بلافاصله آمبولانس رسيد و مرا با برانكـار بـه داخـل آمبـولانس انتقال دادند و چون خون و امكانات در آمبـولانس بـود، بـه بنـده خـون وصل كردند. با اينكه پـاي راسـتم از بـالاي زانـو جـدا شـده بـود، ولـي بيهوش نشدم تا به عقب منتقل شدم. حالا نمـى دانم كه نماز صبح جمعه بنده آخرين نماز قبل از مجروحيت بود يا اولين نماز بعد از مجروحيت! راوى: رزمنده دلاور حجّت اله تقيان 🌴 گروه واتساپ https://chat.whatsapp.com/C2cmirle7r2I68ULVJglLk ▫️ ۲ https://chat.whatsapp.com/KcGc5RPIVyd2LU8tjcgZK1
۱۰ دی ۱۴۰۰
جلساتی كه نه ميز داشت.. نه پذيرایی با انواع شيريني و ميوه و نوشيدني... نه آدم‌هاي پر مدعا... اما بازدهي داشت در حد اعلا!🌷 🌴 گروه واتساپ https://chat.whatsapp.com/C2cmirle7r2I68ULVJglLk ▫️ ۲ https://chat.whatsapp.com/KcGc5RPIVyd2LU8tjcgZK1
۱۰ دی ۱۴۰۰
🌷یادی از سرباز کوچک امام زمان(عج) «شهید محمدرضا زربیانی»🌷 🌺🌹بعد از عملیات متوجه شدم که محمدرضا دیگر عضو گردان صاحب‌ الزمان(عج) شده است. او را دوباره به تیپ آوردم. «اصحابی» در همان عملیات به شهادت رسید. بعد از شهادت اصحابی، یکی از همین شب‌ها که در دهکده‌ای بنام «قلقله» مستقر بودیم. «برادر اوصیا» می‌گفت: «نیمه‌های شب متوجه شدم که صدای گریه‌ای می‌آید، صدا را دنبال کردم، وقتی که خوب دقت کردم، دیدم محمدرضا، عکس شهید اصحابی را بر سینه‌اش قرار داده و گریه می‌کند. صبح در هنگام خوردن صبحانه، محمدرضا گفت: دیشب شهید اصحابی را در باغی بسیار زیبا دیدم. به او گفتم: اصحابی! من چی کار باید بکنم که پیش تو بیام؟ اصحابی گفت: «آن آیینه‌ای را که در دست داری، کاملاً به سمت خودت بچرخان تا بتوانی پیش من بیایی». بعد از تعریف کردن خوابش و بی‌قراری‌هایی که می‌کرد، شهادتش دیگر برای ما یقین شده بود. با توجه به اینکه او پیک تیپ بود، دستور دادم: هیچ‌کس امروز او را به خط نفرستد. در همین لحظه «شهید حاج‌حسین‌‌ بصیر» داشت به خط می‌رفت، محمدرضا زیرکانه و به سرعت خودش را در پشت ماشین حاجی جا کرد و به همراه حاج‌بصیر به خط رفت. 🌹🌷زمان زیادی نگذشته بود که پشت بی‌سیم، خبر شهادت محمدرضا زربیانی را برایم آوردند. محمدرضا آینه را به سمت خودش چرخانده بود و در اثر گلوله‌ی مستقیم تانک، نیمی از سرش را تقدیم به امام عصر(عج) کرد. او را سرباز کوچک امام زمان(عج) لقب دادند و چه زیباست انسان بتواند قبل از شهادتش، خود را در باغ بهشت ببیند. ✍️سردار ازاده حاج علی فردوس خاطرات کوتاه ازشهید محمدرضا زربیانی🌺 🌷🌸خواهر شهید : غروب های دل انگیز جمعه همیشه در گوشه ای به زمزمه می نشست و نماز صاحب عمرش را می خواند و با او راز و نیاز می کرد . نیایش با مهدی صاحب الزمان و نام آقا همیشه بر زبانش بود حتی در لحظه شهادتش که می گفت من سرباز کوچک امام زمانم. شاید تنها عشق به خدا و امام بود که او را به جبهه کشانده بود و برای خاک میهنش جنگید . او شهید شدن را افتخاری برای ملت ایران می دانست و شهادت هم همین طور . 🌼 🌺🍃 🌸🍃🌸 🌴 گروه واتساپ https://chat.whatsapp.com/C2cmirle7r2I68ULVJglLk ▫️ ۲ https://chat.whatsapp.com/KcGc5RPIVyd2LU8tjcgZK1
۱۰ دی ۱۴۰۰
🌷یادی از سرباز کوچک امام زمان(عج) «شهید محمدرضا زربیانی»🌷 🌺🌹بعد از عملیات متوجه شدم که محمدرضا دیگر عضو گردان صاحب‌ الزمان(عج) شده است. او را دوباره به تیپ آوردم. «اصحابی» در همان عملیات به شهادت رسید. بعد از شهادت اصحابی، یکی از همین شب‌ها که در دهکده‌ای بنام «قلقله» مستقر بودیم. «برادر اوصیا» می‌گفت: «نیمه‌های شب متوجه شدم که صدای گریه‌ای می‌آید، صدا را دنبال کردم، وقتی که خوب دقت کردم، دیدم محمدرضا، عکس شهید اصحابی را بر سینه‌اش قرار داده و گریه می‌کند. صبح در هنگام خوردن صبحانه، محمدرضا گفت: دیشب شهید اصحابی را در باغی بسیار زیبا دیدم. به او گفتم: اصحابی! من چی کار باید بکنم که پیش تو بیام؟ اصحابی گفت: «آن آیینه‌ای را که در دست داری، کاملاً به سمت خودت بچرخان تا بتوانی پیش من بیایی». بعد از تعریف کردن خوابش و بی‌قراری‌هایی که می‌کرد، شهادتش دیگر برای ما یقین شده بود. با توجه به اینکه او پیک تیپ بود، دستور دادم: هیچ‌کس امروز او را به خط نفرستد. در همین لحظه «شهید حاج‌حسین‌‌ بصیر» داشت به خط می‌رفت، محمدرضا زیرکانه و به سرعت خودش را در پشت ماشین حاجی جا کرد و به همراه حاج‌بصیر به خط رفت. 🌹🌷زمان زیادی نگذشته بود که پشت بی‌سیم، خبر شهادت محمدرضا زربیانی را برایم آوردند. محمدرضا آینه را به سمت خودش چرخانده بود و در اثر گلوله‌ی مستقیم تانک، نیمی از سرش را تقدیم به امام عصر(عج) کرد. او را سرباز کوچک امام زمان(عج) لقب دادند و چه زیباست انسان بتواند قبل از شهادتش، خود را در باغ بهشت ببیند. ✍️سردار ازاده حاج علی فردوس خاطرات کوتاه ازشهید محمدرضا زربیانی🌺 🌷🌸خواهر شهید : غروب های دل انگیز جمعه همیشه در گوشه ای به زمزمه می نشست و نماز صاحب عمرش را می خواند و با او راز و نیاز می کرد . نیایش با مهدی صاحب الزمان و نام آقا همیشه بر زبانش بود حتی در لحظه شهادتش که می گفت من سرباز کوچک امام زمانم. شاید تنها عشق به خدا و امام بود که او را به جبهه کشانده بود و برای خاک میهنش جنگید . او شهید شدن را افتخاری برای ملت ایران می دانست و شهادت هم همین طور . 🌼 🌺🍃 🌸🍃🌸 🌴 گروه واتساپ https://chat.whatsapp.com/C2cmirle7r2I68ULVJglLk ▫️ ۲ https://chat.whatsapp.com/KcGc5RPIVyd2LU8tjcgZK1
۱۰ دی ۱۴۰۰
🌴 عملیات خیبر ☀️ ظهر روز جمعه، پنجم اسفند ۱۳۶۲ حاشیۀ خاکریز الغدیر 🌷 شهید عباس کریمی (مسئول واحد اطلاعات-عملیات لشکر۲۷ ) در حال بیرون کشیدن نوک خاری از انگشت مبارک حاج همت 💕 🌴 گروه واتساپ دفاع مقدس https://chat.whatsapp.com/C2cmirle7r2I68ULVJglLk ▫️ دفاع مقدس ۲ https://chat.whatsapp.com/KcGc5RPIVyd2LU8tjcgZK1
۱۰ دی ۱۴۰۰