فکر میکنم یکی از ظالمانه ترین تجربه های هر آدمی
تجربهی کور شدن یه ذوقِ خیلی عمیقه.
یهو برای یه مدت طولانی همه چیز تاریک میشه.
یه سکوتی هم هست که مال بعد از شنیدن یه سری از حرفاییه که نباید میشنیدی! ببین حس عجیبیه! بیرونش سکوته ولی از درونت هی صدای شکستن میاد!
بعضی وقتا از بالغانه رفتار کردن خسته میشم. مثل الان که دوست داشتم پاهامو بکوبم زمین گریه کنمم و بگم نارااحتم از کارایی که کردی و میخوام تا مدت ها باهات قهر باشم.
«تمام رنج من از این است که میخواهم هرکسی مرا آنطور دوست بدارد، که من او را دوست دارم.»