هدایت شده از دلبر گوگولی .
تموم اون مدتی که فکر کردید حالم خوبه،
سردرد داشتم،
معده درد داشتم،
تپش قلب داشتم،
دست چپم درد میکرد،
ی جا خیره بودم،
بغض داشتم،
غم داشتم و
استرس داشتم،
فقط وانمود میکردم حالم خوبه،
وانمود میکردم
چون از دست هیچکدومتون هیچی برنمیومد،
الان چرا میگم؟
چون توانایی وانمود کردنو ندارم .
این داستان از چشم افتادنِ آدمها هم واقعا ترسناکه، چیکار کردی با اون همه علاقهای که بهت داشتم؟
تو دقیقا چی بودی که من هر بار که غرق در تباهی شدم، یک بار دیگه هم برای نبود تو گریه کردم .. ؟