هدایت شده از گسترده 8 ساعته
- تا وقتی من اینجام تو از چی میترسی؟
چشمهامو دزدیدم و آروم گفتم:
+ من می ترسم رایان! از اینکه اون یه بلایی سرت بیاد میترسم!
پوزخندی زد و گفت:
- فقط مرگ میتونه ما رو هم از جدا کنه، نبینم چشمای اشکیتو نور ماهم.
بیقرار نگاهش کردم، ابرویی بالا انداخت و گفت:
- خوب میدونم چطوری آرومت کنم خانومم
و با یه حرکت...😬🧨🔥
https://eitaa.com/joinchat/1900544674C3ec0e7c825
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
نــازم کن . .
حریص نگاهی کرد
- من به نـاز قانع نمیشم خانومم
شونه بالا انداختم
+ من فقط نــاز میخوام ازت!
نگاه کلافشو بهم دوخت
- نازت میکنم ولی بعدش باید تنها خواسته شوهرتو عملی کنی و برام یه دونه دختر مثل خودت بیاری . . .🤭❤️🔥✨
https://eitaa.com/joinchat/1900544674C3ec0e7c825