eitaa logo
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
315 دنبال‌کننده
451 عکس
139 ویدیو
1 فایل
دلورانه 🪴 اینجا کنار همدیگه کتاب میخونیم📚 ترجیحا زندگی نامه شهدا💚 روزمـرگـی‌هـا،لبـخنـدهـا و رنـگ‌هـای زنـدگـی مـن 🩷 انگـیزشـی وحالِ خوب💕✨ لحظه هایی برای آرامش دل💓 به رنگ خدایی🫀 کپی❌باذکرمنبع✅ 🕊️تولد:۶/اسفند/۱۴۰۴🪽 جانِ‌دل👇: @adminsolindora
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
انقلاب 🇮🇷 گوشه‌ی یتیم خانه آشپزخانه ای بود که نعیم و عبدالحسین و اکبر در آنجا برای صدو بیست بچه‌ی دوساله تا چهارده و پانزده ساله،غذا درست می کردند.برادر کزیم سلحشور از طرف فرماندار به عنوان مسئول هلال احمر منصوب شد. او از دانشجویان دانشکده نفت آبادان بود. چون تعداد پسر بچه ها زیاد بود ایشان،برادر سید صفر صالحی را ابتدا به عنوان مربی انتخاب کرد و سپس حکم سرپرستی پرورشگاه را به ایشان داد. سید از همکلاسی های رحمان و از بچه های مسجد مهدی موعود بود ومن همکلاسی خواهرش فاطمه السادات بودم. از او پرسیدم: از کجا شروع کنیم و با بچه ها چطوری دوست شویم تا آنها مارا قبول کنند؟؟ گفت: آنچه آنهارا یک جا جمع کرده،رنج و درد یتیمی و بی کسی است. ما باید در درک و فهم این رنج با آنها شریک شویم تا آنها به ما اعتماد کنند و علاقه مند شوند. هرچه از بچه ها میپرسیدیم،با نگاه های مات و مبهم از کنار ما میگذشتند. زندگی هریک از بچه ها با سرنوشتی گره خورده بود. اسم هایی که آنها برای هم انتخاب می کردند و همدیگر را با همان نام ها صدا می زدند حاکی از زندگی تلخ و پررنج آنها بود. فریده می گفت: ما بچه ها جزء اشتباهات خدا هستیم. ما باید در شکم مادرانمان می مردیم و نمردیم،نباید به دنیا می آمدیم و آمدیم. وضع و حال هیچکدام بهتر از دیگری نبود. لقب هر بچه تی شهرت و حرفه‌ی خانواده اش بود. ابتدا فکر می کردم سرراهی فامیلی حسن است اما بعداز مدتی فهمیدم سرراهی قصه‌ی زندگی حسن است. ده سال و یازده ماه و شش روز پیش حسن در کهنه پارچه ای کنار زباله ها پیدا شده و به این یتیم خانه هدیه می شود. دیگری سهراب کُخ بود. مادر سهراب سر زا رفته و پدرش او را به آنجا هدیه کرده بود و خود از راه گدایی در لین یک( یکی از محله های آبادان است)احمد آباد،زندگی می کرد. دیگری موسی بنگی نام داشت. قصه‌ی این یکی رو دست همه زده بود. موسی قربانی عیش و عشرت پدر و مادر معتادش بود. هر بار که هوس می کردند موسی رابه خانه ببرند،با منقل و تریاک آنها،قسمتی از بدن بچه می سوخت. زخم های تنش اجازه نمی داد پدر و مادرش را فراموش کند. ساپور گدا هم یکی دیگر از بچه های یتیم خانه بود که مادر از گداهای دوره گرد بود. بعداز فوت پدر شاپور، مادر توان نگهداری بچه را نداشت و گدایی می کرد و گه گاهی کمی خوراکی و پوشاک برای شاپور می آورد. در بین بچه ها زندگی شاپور از بقیه تجملاتی تر بود. خلاصه اینکه هریک از بچه ها اسمی و قصه ای اسفبار داشتند. حالا باید بااین بچه ها دوست میشدیم و با آنها کار فرهنگی می کردیم. باید وارد زندگی آنها می شدیم. نباید به آنها به چشم موجوداتی عجیب نگاه می کردیم. 🚨کپی باذکرمنبع 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
• بریم برای پارت بعدی صوت جذاب و شنیدنی مون📻🎧 •سه دقیقه در قیامت • •
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕰 ساعت ♥️♥️:♥️♥️ صفر عاشقی ✋🏼🌱 🕊بِســـم‌ِالله‌الرَحمــن‌ِالرَحیــم🕊 📿 اِلهی‌ عَظُمَ‌ الْبَلاءُ، وَ بَرِحَ‌ الْخَفاءُ، وَ انْكَشَفَ الْغِطاءُ، وَ انْقَطَعَ‌ الرَّجاءُ وَ ضاقَتِ‌ الاْرْضُ، وَ مُنِعَتِ‌ السَّماءُ و اَنتَ‌ الْمُسْتَعانُ، وَ اِلَيْكَ‌ الْمُشْتَكى،وَ عَلَيْكَ‌ الْمُعَوَّلُ‌ فِي‌ الشِّدَّةِ والرَّخاءِ؛ اَللّهُمَّ‌ صَلِّ‌ عَلى‌ مُحَمَّد وَ آلِ‌ مُحَمَّد، اُولِي الاْمْرِ الَّذينَ‌ فَرَضْتَ‌ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ، وَ عَرَّفْتَنا بِذلِكَ‌ مَنْزِلَتَهُم، فَفَرِّجْ‌ عَنا بِحَقِّهِمْ‌ فَرَجاً عاجِلاً قَريباً كَلَمْحِ‌ الْبَصَرِ اَوْهُوَ اَقْرَبُ؛ يامُحَمَّدُ ياعَلِيُّ‌ ياعَلِيُّ‌ يامُحَمَّدُ اِكْفِياني‌ فَاِنَّكُما كافِيانِ، وَانْصُراني‌ فَاِنَّكُما ناصِرانِ؛ يا مَوْلانا يا صاحِبَ الزَّمانِ؛ الْغَوْثَ‌ الْغَوْثَ‌ الْغَوْثَ، اَدْرِكْني‌ اَدْرِكْني‌ اَدْرِكْني، السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ، الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَل، يا اَرْحَمَ‌ الرّاحِمينَ، بِحَقِّ‌ مُحَمَّد وَآلِهِ‌ الطّاهِرين🤲🏼 اللّٰھُم‌؏ـجل‌لولیڪ‌الفࢪج🌱 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سَلامٌ عَلَىٰ آلِ يس السَّلامُ عَلَيْكَ يَا داعِيَ اللّٰهِ وَرَبَّانِيَّ آياتِهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا بابَ اللّٰهِ وَدَيَّانَ دِينِهِ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
انقلاب 🇮🇷 آنها مثل همه‌ی بچه های شهربودند؛بااین تفاوت که بی کس تر وتنهاتر از بقیه به دنیا آمده واز عادی ترین وکمترین سهم زندگی یعنی پدر و مادر محروم مانده بودند. اصلا نمی دانستیم باید ازکجا شروع کنیم. باید می گذاشتیم فقط قد بکشند وآب و دانه شان را بدهیم یادر مورد اسلام و انقلاب و امام با آنها صحبت کنیم؟؟ برایشان از کجا بگوییم؟؟ اصلا اینها می دانند انقلاب شده!!؟؟ اصلا انقلاب و اسلام برای آنها اهمیتی دارد؟ آیا انقلاب را دیده اند ؟؟ بعداز کلی صحبت ومشورت با برادر سلحشور که همیشه ماموریت مان را گوشزد می کرد و می گفت: «شما اگر انها را با اسلام و انقلاب و امام آشنا کنید آنها راه درست زندگی را خودشان پیدا می کنند. فقط احساساتی نشوید وبا ترحم به آنها نگاه نکنید.»،به این نتیجه رسیدیم که این زندگی نا بسامان نیاز به برنامه و قانون دارد ومن شدم یکی از آنها... سید درس اول را این طور شروع کرد: از این به بعد هیچکس حق ندارد دیگری رابه لقب صدا بزند. همه باید همدیگر را به اسم خوب صدا بزنیم. اینجا مایک خانواده هستیم همه باهم خواهر،برادریم. بزرگ تر ها باید مراقب کوچک تر ها باشند. درهمین حین،رسول بایک شیشکی وسط حرف سید پرید و با صدای بلند گفت: خواهر و برادر از چندتا ننه بابا؟؟؟ سید با خونسردی ادامه داد: کوچکترین محبت ها از ضعیف ترین حافظه ها پاک‌نمی شود. ما با محبت ودوستی پیمان خواهر و برادری را تقویت می کنیم. همهمه به راه افتاده بود.صدیقه که از همه عاقل تر بود گفت: خفه خون بگیرید بذارید دو کلمه حرف آدمیزادی بشنویم. سید ادامه داد: بزرگ تر ها و کوچک تر ها را زیر چتر خودشان بگیرند. از گوشه‌ی دیگر آسایشگاه صدای شیشکی دیگری بلند شد: توی این گرما و شرجی،بارون کجاست که زیر چتر بریم؟؟ همه زدند زیر خنده.سید ادامه داد: خداوند بزرگ که مارا خلق کرده برای چگونه زندگی کردن ما کتاب هدایت و پیامبر را فرستاده است که بیاموزیم و راه درست را انتخاب کنیم. انسان در تعیین سرنوشت خود سهیم است. مثل اینکه همه باهم دست به یکی کرده بودند که اجازه ندهند سید سخنرانی کنه. از هرگوشه ای صدایی در می آمد و هر لحظه یکی از آنها اظهار فضل می کرد. حالا نوبت فریده بود که تلقینات همیشگیه مادرش را فریاد بکشد: ما که جزء اشتباهات خداییم،با کتابم هدایت نمیشیم.بهترین حرف حساب برای ما کشیده و اردنگی است. تازه وقتی کتک می خوریم یکم آدم میشیم. سید صبورانه و مهربان گفت: نه بچه ها ،اگر کسی با کتک آدم می شد،خر تا حالا آدم شده بود. سوژه‌ی خوبی دست بچه ها افتاده بود.حالا دیگر هرکس چیزی می‌گفت. سهراب گفت:آقا ما همان خری هستیم که از بس کتک خوردیم شبیه آدمیزاد شدیم. 🚨کپی باذکرمنبع 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋