eitaa logo
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
316 دنبال‌کننده
451 عکس
139 ویدیو
1 فایل
دلورانه 🪴 اینجا کنار همدیگه کتاب میخونیم📚 ترجیحا زندگی نامه شهدا💚 روزمـرگـی‌هـا،لبـخنـدهـا و رنـگ‌هـای زنـدگـی مـن 🩷 انگـیزشـی وحالِ خوب💕✨ لحظه هایی برای آرامش دل💓 به رنگ خدایی🫀 کپی❌باذکرمنبع✅ 🕊️تولد:۶/اسفند/۱۴۰۴🪽 جانِ‌دل👇: @adminsolindora
مشاهده در ایتا
دانلود
🔆 اینم نقاشی های بچه ها🥺 یکی از یکی قشنگ تر✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🇮🇷📖 ♦️وعده قرآنی شکست یهود لَنْ يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذًى ۖ وَإِنْ يُقَاتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ الْأَدْبَارَ ثُمَّ لَا يُنْصَرُونَ یهودیان هرگز نمی‌توانند به شما آسیب سخت برسانند، فقط شما را اندکی می‌آزارند و اگر به جنگ به شما آیند از جنگ خواهند گریخت و سپس از سوى هیچکس یارى نخواهند شد و هرگز پیروز نخواهند بود. 📖 آل‌عمران آیه ۱۱۱ 🌷
🗣 درچه حالین رفقا ؟؟؟ خوب و خوشین؟؟؟😌🍃 طبق قرارقبلیمون هرروز یه قسمت ازمستندشنود رو براتون میزارم که ازون صوت هاییه که قطعا میخکوبش میشی👊 شک نکن❗️
مستند صوتی شنود - 03.mp3
زمان: حجم: 14.3M
🎙 مستند صوتی شنود، قسمت ۳ (تجربه نزدیک به مرگ یک مسئول امنیتی در بیمارستان بقیه الله تهران) 🔺 تجربه‌گر در پی حذف برخی قسمت‌ها توسط ارشاد و نامفهوم شدن برخی قسمت‌های آن و همچنین بیان برخی مطالب گفته نشده، تصمیم به روایت صوتی تجربه خود گرفته‌ است و استاد امینی‌خواه مستندات روایی مرتبط با تجربه را بیان می‌دارد. مروری بر نکات جلسه سوم: 🔻 با اشاره حضرت عزرائیل برگشتم. 🔻 جان هایی که قبض می شد را می‌دیدم 🔻 دیوارها را نمی‌دیدم و مسلط به محیط بیمارستان بودم 🔻 نحوه متفاوت قبض روح افراد 🔻 به هرچه توجه می کردم، کنه آن را می‌دیدم 🔻 معجزه بازگشت روح به تن را در هرشب جدی بگیریم 🔻 احساس ترس هنگام بازگشت دوباره به دنیا 🔻 احساس می کردم بالای سرم بی‌کران است و به پایین تسط دارم 🔻 تصرف در عالم ماده،از مقامات شهدا 🔻 قهقهه ی شیطان را شنیدم 🔻 در اتوبان دیدم که تا سقف ماشین زیر منجلاب است. 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
🪴 خوش اومدی جانِ دل 🫀معنی دلورانه 🧕🏻من کی ام؟ اینجا کجاست ؟؟ 💥جنگ با اسرائیل 🤲🏻 دعا برای پیروزی جنگ 📻مستندشنودقسمت اول 📻مستند شنود قسمت دوم 📻مستند شنود قسمت سوم 📚پارت ۱ داستان من زنده ام 📚پارت ۲ داستان من زنده ام 📚پارت ۳ داستان من زنده ام 📚پارت ۴ داستان من زنده ام 📚پارت ۵ داستان من زنده ام 📚پارت۶ داستان من زنده ام 📚پارت ۷ داستان من زنده ام 📚پارت ۸ داستان من زنده ام 📚پارت ۹ داستان من زنده ام 📚پارت ۱۰ داستان من زنده ام 📚پارت ۱۱ داستان من زنده ام 📚پارت ۱۲ داستان من زنده ام 📚پارت۱۳ داستان من زنده ام 📚پارت ۱۴داستان من زنده ام 📚پارت ۱۵داستان من زنده ام 📚پارت ۱۶ داستان من زنده ام 📚پارت ۱۷ داستان من زنده ام 📚پارت ۱۸ داستان من زنده ام 📚پارت ۱۹ داستان من زنده ام 📚پارت ۲۰ داستان من زنده ام 📚پارت۲۱ داستان من زنده ام 📚پارت ۲۲ داستان من زنده ام 📚پارت ۲۳ داستان من زنده ام 📚پارت ۲۴ داستان من زنده ام 📚پارت ۲۵ داستان من زنده ام 📚پارت ۲۶ داستان من زنده ام 📚پارت ۲۷ داستان من زنده ام 📚پارت ۲۸ داستان من زنده ام 📚پارت ۲۹ داستان من زنده ام 📚پارت ۳۰ داستان من زنده ام 📚پارت ۳۱ داستان من زنده ام 📚پارت ۳۲ داستان من زنده ام 📚پارت ۳۳ داستان من زنده ام 📚پارت۳۴ داستان من زنده ام 📚پارت۳۵ داستان من زنده ام 📚پارت۳۶ داستان من زنده ام 📚پارت۳۷ داستان من زنده ام 📚پارت ۳۸ داستان من زنده ام 📚پارت۳۹ داستان من زنده ام 📚پارت ۴۰ داستان من زنده ام 📚پارت ۴۱ داستان من زنده ام 📚پارت ۴۲ داستان من زنده ام 📚پارت ۴۳ داستان من زنده ام
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
🪴 خوش اومدی جانِ دل 🫀معنی دلورانه 🧕🏻من کی ام؟ اینجا کجاست ؟؟ 💥جنگ با اسرائیل 🤲🏻 دعا برای پیروزی
برای دسترسی راحت تر به پارت های داستان و صوت ها ومعرفی کانال روی هرلینک بزنین میاره براتون ✨😌 دیگه نمیخواد دنبال بگردین😊
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
#فصل_اول_کودکی📚 #من_زنده_ام #پارت_۱۶ کودکی 📕 من هنوز باصدای بلند گریه می کردم و مادرم که نمی دان
📚 کودکی 📕 از سر کوچه چشم از در خانه برنمی داشتیم. بادیدن آقادلگرم می شدیم و خستگی های مدرسه از یادمان می رفت. آقا می گفت: هرکدومتون می تونه ازتوی جیب هام فقط یکبار به اندازه‌ی مشت هاش نخود چی کشمش برداره. به من می گفت : اول نوبت دختر توجیبی باباس، بعد نوبت علی وبعد احمد. همه آرزویم این بود که بزرگ شوم وقدم به حیب آقا برسد چون همیشه کنار جیب هایش رااز بس که حرص می زدیم پاره می کردیم. بااین یک مشت نخودچی کشمش که هنوز مزه اش زیر زبانم ماندهسرمان گرم بودتاخوردنی دیگری گیرمان بیاید. انقدر شرطی شده بودیم که اگر اقا را دم در نمی دیدیم بغض می کردیم. یک روز که من کلاس چهارم واحمدوعلی کلاس دوم و سوم بودند، وقتی رسیدیم دم‌خانه،اقانبود. رفتیم داخل خانه،دیدیم داخل هم کسی نیست. حتی مادرم که عضو ثابت خانه بود،هم حضور نداشت. داداش حمید راکه هنوز شیر خوار بود سپرده بودند به خاله توران. بعدازچنددقیقه خاله توران که همسایه‌ی دیوار به دیوار مابود داخل آم وگفت: بچه ها بریم خونه‌ی ما چای شیرین بخوریم. رفتیم چای شیرین خوردیم اما سراغ هرکس راکه گرفتیم خاله توران می گفت: حالا می ان،جایی رفتن،کارداشتن،برید بازی کنید. نزدیک غروب شد وبازهم خبری نشد. بعداز غروب یواش یواش سرو کله‌ی آبجی فاطمه وبچه ها پیداشد،همه‌ی قیافه هاهراسان و چشم ها سرخ و نمناک بود. اما بازهم ازاقا و مادرم کریم و رحیم خبری نبود. آنها بی آنکه توضیحی بدهند می گفتند: حالا پیداسون می شه. حالا می آن. اما نمی گفتند آنها کجارفته اند. اواخر شب همه آمدندجزآقا. باز کسی چیزی نگفت چراآقا نمی آید. آن شب مادرم تاصبح بیداربود وپای سجاده اشک می ریخت و پیغمبر وامام هارا صدا می زد وقسم می دادو دخیل می بست. صبح که بیدار شدیم همه رفته بودند ودوباره خاله توران بود و چای شیرین وناهار دمپختک.خورده نخورده رفتیم مدرسه. احمد آن روز کیف هایمان رابر سر نگذاشت وهرسه آرام آرام به مدرسه رفتیم. همه‌ی ما لحظه های آن سنگین راکه سخت می گذشت سپری کردیم به امید اینکه وقتی به خانه برگشتیم آقا با جیب های پراز نخودچی منتظرمان باشدولگوید اول دختر تو جیبی بابا. 📚 🚨کپی باذکر منبع 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋