930.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😎
بازم من 😌
توسط همراهان عزیز شکار شدم🦅
🇮🇷
یه چیزایی قابل بخشش نیستن..
مثل حرمت هایی که شکسته شد 🍂🌸
دل هایی که شکست
شخصیت های که خورد شد
و اعتماد هایی که از بین رفتند🍃🪴🦢
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
#فصل_اول_کودکی📚 #من_زنده_ام #پارت_۱۷ کودکی 📕 از سر کوچه چشم از در خانه برنمی داشتیم. بادیدن آقاد
#فصل_اول_کودکی📚
#من_زنده_ام
#پارت_۱۸
کودکی 📕
امّا باز هم وقت برگشتن ازمدرسه دیدیم خبری از آقا نیست. بازهم خاله توران بود وچای شیرین او که با ناف مابسته می شد. هرچه از او می پرسیدیم می گفت: مرد ها که مال تو خونه نشستن نیستن،مال سرکارن.
بعدازینکه چندشب به همین منوال گذشت،وفتی آبجی فاطمه آمد آنقدر به او اصرار کردیم وقول دادیم به کسی نگوییم وراز دار باشیم تا بلاخره کوتاه آمد. آبجی فاطمه آهی کشید ودر حالی که بغض کرده بود گفت: آقا تو بیمارستان بستریه وما می ریم ملاقاتی آقا.
بیشتر از یک جمله چیز دیگری نگفت. اما همین مقدار هم برای گریه و زاری کردن ما کافی بود. اینکه می گفت آقا چند روز دیگه میاد، مارا آرام نکرد.
روز ها میگذشت وما چشم انتظار مانده بودیم. ناله های شبانه مادرم قطع نمی شد. ضجه می زد و اسماء الهی را تا نماز صبح صدا می کرد وخدارا قسم می داد که : هیچ سفره ای بی پدرباز نشه،تاج سرم افتاده ،من نباشم و اوباشه و از این دست جملات که ماهم با او هم ناله و هم نوا می شدیم. بعداز چند روز که تمام فامیل آمدند و چیز هایی گفتند،بلاخره از فال گوش ایستادن وحرف های بریده بریده فهمیدیم چندروزه که آقا در بیمارستان بیهوش و ممکنه حالا حالاها خوب نشه و به این زودی ها نتونه به خونه برگرده. تا آن موقع فقط فهمیدیم برای آقا که در پالایشگاه کار می کرد حادثه ای رخ داده است. بعداز یک ماه از طرف محل کار آقا سه نفر آمدندوضمن توضیح جزییات حادثه که ما برای اولین بار می شنیدیم گفتند:
این طلای سیاه لعنتی که ته زمین خوابیده،هم خیر داره هم شر.
تا بره اجاق های مردم رو گرم کنه ، جون صدها آدم رو میگیره. آنها به کارگرانی که درطول این سالها در چاه های نفت وکوره ها و پالایشگاه های نفت جان دادند،اشاره کردند و گفتند:«ما نونمون رو تو خونمون می زنیم.»
بعد همکار آقا شروع کرد به شرح حادثه:
وقتی بشکه داغ قیر روی پای آقای آباد برگشت،فقط صدای سوختم،سوختم رو می شنیدیم اما خودش رونمیدیدیم.
متوجه شدیم آتش تمام هیکل درشتش رو گرفته. اون فقط می دوید و از ما و مخازن دیگه دور می شد. اگه بااون آتیشی که به تنش افتاده بود و دم به دم شعله ور تر می شد کنار مخازن می ایستاد تمام بخش،آتیش می گرفت و یه نفر هم زنده نمی موند. همین طور که می دوید لباساش رو می کند تاجایی که خودش افتاد ومابایه پتو تونستیم آتیش رو خاموش کنیم و سریع به بیمارستان اعزامش کنیم اما دیگه تمام هیکلش سوخته بود
#فصل_اول_کودکی📚
#من_زنده_ام
#پارت_۱۸
🚨 کپی باذکر منبع
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
#فصل_اول_کودکی📚 #من_زنده_ام #پارت_۱۸ کودکی 📕 امّا باز هم وقت برگشتن ازمدرسه دیدیم خبری از آقا نی
#فصل_اول_کودکی📚
#من_زنده_ام
#پارت_۱۹
کودکی 📕
معنی کار بابام رو بعدها فهمیدم واین اولین تصویر من از واژهی فداکاری بود. یک سالی در بیمارستان O,P,D که یکی از پیشرفته ترین بیمارستان های کشور بود بستری شد و تحت مداوا قرار گرفت. دوماه اول بیهوش بود. حتی مارا نمیشناخت. زندگی برای ما مخصوصا برای مادرم خیلی سخت شده بود. دسترنج قیر و نفت خرج دوازده سر عائله می شد. همهی بچه ها محصل بودند. فقط برادر بزرگم کریم بعداز کلاس نهم به هنرستان فنی حرفه ای ( کارآموزان) رفته بود تا بعداز تحصیل استخدام شرکت نفت شود ودر بخش فنی کار کند. حادثه ای که برای بابا پیش آمد به یکباره همه ما ا بزرگ کرد. کریم و رحمان می خواستند جای خالی آقارا پر کنندو خودشان یک پا آقا شده بودند. من هم دیگر آن دختر بچهی شاد قبلی نبودم. لبخندمی زدم اما لبخندم آنقدر کم رنگ بود که بیشتر به گریه شبیه بود. جای خالی آقا انقدر خانه را بی رمق کرده بود که همهی برادرهای بزرگ تر بعداز مدرسه چند ساعتی در نانوایی یا بقالی پادویی می کردندویکی دوتومانی به خانه می آوردند و سفره هنوز به برکت بازوی آنها بازو بسته می شد. حالا دیگر آنها هم نان آور خانه بودند؛خانه ای که تا دیروز آقا تنها نان آور آن بود ودائما در حال بنایی جوشکاری و رنگ کاری بود ودر اوقات استراحتش یه هر هنری مشغول می شد. برای کمک خرج خانه، دفتر های مشق وتمرین حساب وهندسه رابرای ما با برگ های باطلهی شرکت نفت می دوخت وجلد می کرد. اول زمستان همهی بافتنی هارا می شکافت و شال و کلاه و زاکت جدید می بافت. همکلاسی هایم باور نمی کردندشال و کلاه و ژاکتم را آقا باسیم دوچرخه های اسقاطی پسرها و به صورت هشت میل برایم می بافد.
گل های باغچه مان رنگ خودرا ازدست داده بودند. به چشم من دنیا کمرنگ شده بود. هرکس که می آمد می گفت دست مشدی به گل ها می نشسته والان که نیست گل ها پژمرده اند. گاهی با گل ها و مرغ و خروس های خانه حرف می زدم؛ انگار حتی گل های باغچه و مرغ و خروس هاهم احساس کرده بودند که آقا دیگر نیست. همیشه پشت پای مرغ کاکلی ده دوازده تا جوجه درحال دویدن بود. او نمی گذاشت یک دانه برنج درراه آب برود. با وجود ده تا بچه ته سینی هیچ وقت چیزی نمی ماندو آقا بااشغال سبزی به مرغ وخروس ها آب و دانه می داد.
هرشب جمعه برای پدر و مادر و رفتگان خاک به اهل مسجد خیرات میداد. هرصبح جمعه کاچی سید عباسش به راه بود وچند شاخه شمع روشن می کرد و در طول هفته روزی نبود که یک بشقاب غذا برای همسایه به نیت به جاآوردن حق همسایه گری وردمظلمه از خانه بیرون نرود. خانهی ما سرقفلی مسکینان بود. اگر گدایی در خانه را می زدتا به او آب خنک نمی داد وسیرش نمی کرد وپاپوشش نمی داد نمی گذاشت دست خالی برود. می گفت: بعضی اولیا در لباس ژنده وژولیده وبا هیبت مسکینان در خانه را می زنند وما نمی دانیم. غفلت نکنید. همه را ره دهیدو در راه خدا خیرات بدهید. امام زمان در بین ماست. به همه سلام کنید شاید یکی از آنها او باشد.
#فصل_اول_کودکی📚
#من_زنده_ام
#پارت_۱۹
🚨 کپی باذکر منبع
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋