eitaa logo
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
316 دنبال‌کننده
451 عکس
139 ویدیو
1 فایل
دلورانه 🪴 اینجا کنار همدیگه کتاب میخونیم📚 ترجیحا زندگی نامه شهدا💚 روزمـرگـی‌هـا،لبـخنـدهـا و رنـگ‌هـای زنـدگـی مـن 🩷 انگـیزشـی وحالِ خوب💕✨ لحظه هایی برای آرامش دل💓 به رنگ خدایی🫀 کپی❌باذکرمنبع✅ 🕊️تولد:۶/اسفند/۱۴۰۴🪽 جانِ‌دل👇: @adminsolindora
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☔️ سـلام از یـه روز بـارونـی🌧🥺 بـهـارخـانـوم 🌸 روز بـه روز داره دلـبـریـاشـو بـیـشـتـر مـیـکـنـه 🪴🌱🦢..» 🌻✨🦦
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
#فصل_اول_کودکی 📚 #من_زنده_ام #پارت_۲۳ کودکی 📕 باآمدن پاییز،آقا از بیمارستان مرخص شد ومدتی درمنز
📚 کودکی 📕 هیچکس متوجه نشد رحمان شعراین مولودی سوزناک را فی البداهه از خودش ساخته. تامداح بیاید کلی مجلس راگرم کرده بود ولی آقا که متوجه نوحه‌ی پرت و پلای رحمان شد،به خاطراین مجلس گرمی واین نوع نوحه سرایی به شدت بااو برخورد کرد. سال بعد، پس از تلخی هایی که آن سال برای خانواده‌ی ما داشت،عروسی فاطمه شورو شوق عجیبی درخانه ایجاد کرد. حال و هوای خانه عوض شد و عبدالله همکلاسی و دوست کریم داماد خانواده ما شد. تازمانی که آنها ازدواج نکرده بودند حس نمی کردم عبدالله برادرم نیست؛چون همیشه با ما زندگی می کرد و در غم و شادی هایمان شریک بود. فضای پر شور ونشاط عروسی توانست چهره های مغموم ودرهم رفته ی خانواده را باز کند. اگرچه اختلاف سنی من و فاطمه ده سال بود اما به او اونس داشتم واین عروسی برایم به معنای فراق و جدایی از فاطمه بود. بعداز عروسی آنها برای این فراق راه حلی یافتیم؛ من و احمد و علی هروز از راه مدرسه به منزل خواهرم می رفتیم وفاطمه با بیسکویت وچای شیرین مثل همیشه خستگی وتنهایی مارا می تکاند. آقا برای حمید که دوسالش بود کالسکه خریده بود. هنوز بعضی مادرها بچه هایشان را در ننو می گذاشتند و خانواده ها آنقدر پر جمعیت بودند که مادرها نیازی به بردن بچه هایشان به بیرون از خانه نداشتند. همیشه کسی بود که از بچه نگهداری کند؛ تازه اگر در خانه هم کسی نبود آنقدر محله پراز خاله بود که هیچ نوزادی تنها نمی ماند. به محض اینکه بچه نو پا میشد و راه می رفت دیگر نیازی به دایه نداشت. آن زمان کالسکه یک کالای مدرن بود که حالا وارد خانه‌ی ما شده بود؛کالایی که برای ما در ردیف اسباب بازی ها قرار داشت. یک روز تصمیم گرفتیم حمید را توی کااسکه بگذاریم و با احمد و علی،چهار نفری میهمان آبجی فاطمه شویم. روپوش مدرسه را عوض کردیم و لباس میهمانی پوشیدیم و کالسکه را راه انداختیم. برای اینکه مدت بیشتری کالسکه دستمان باشد مسیرمان را عوض کردیم و از راه نخلستان رفتیم. کالسکه را نوبتی می راندیم. بعضی وقتها دنده چهار می زدیم و یادمان می رفت حمید داخل کالسکه است. ناگهان درحالی که احمد کالسکه را می راند؛چندتا از بچه های نخلستان،پتبرهنه،باچوب و چماق به ما حمله ور شدند. من و علی را از پشت گرفتند و سخت زدند. ماهم کتک می خوردیم و هم کتک می زدیم اما زور آنها بیشتر از ما بود. راستش بیشتر کتک می خوردیم چون غافلگیر شده بودیم. احمد که فکر می کرد پشت یک کامیون نشسته،متوجه دعوا نشده بود وبا سرعت کالسکه را می راند اما یکی از آنها یک سنگ برداشت و سر احمد را نشانه گرفت. یکباره احمد متوجه شد ما دوتا خونین و مالین گوشه ای افتاده ایم وآنها هم به سمت خودش می دویدند. چند نفری افتادند به جان احمدو آخر کار کفش و کیف مارا هم به عنوان کالای زینتی برداشتند و رفتند. من فیلم های گانگستری را دیده بودم. اما آن صحنه از آن فیلم ها دیدنی تر بود. آن روز به چشم دیدم که چطور چند بچه می توانند راهزن شوند. کاروان کوچک ما با تنها وسیله نقلیه مان که کالسکه حمید بودمورد دستبرد واقعا شد. یکی از آنها کالسکه رااز دست احمد کشید و فرار کرد. حمید توی کالسکه بود وما باهمه‌ی درماندگی می دویدیم تا اورا پس بگیریم. گرچه خیلی از ما دور شده بودند و امیدی نداشتیم که به آنها برسیم اما چیزی نگذشت که حمید را مثل یک بقچه از کالسکه بلند کرده و روی زمین پرت کردند وبا کالسکه ای که سبک تر شده بود با سرعت هرچه تمام تر دویدند و ازما دور شدند. آنها کالسکه را می خواستند،حمید به دردشان نمی خورد. ازینکه حمید را رها کردند خوشحال شدیم. اورادر بغل گرفتم وبالباس های پاره وخاکی در حالی که از بینی و دهان علی خون می آمد و لب من هم شکافته بود به سمت خانه‌ی آبجی فاطمه دویدیم. فاطمه و عبدالله بادیدن قیافه ما چهارتا وحشت زده شدند. عبدالله به سرعت مارا به بیمارستان رساند. سراحمد و لب من چند بخیه خورد وسه تا از دندان های شیری علی هم افتاد. سرو صورتمان را شستشو دادیم و به خانه برگشتیم. باتلخی تاثیر این خاطره در روحم به استقبال مقطع دیگری از زندگی ام رفتم... 📚 🚨کپی باذکر منبع 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
💎 خطاب به کسبه و مغازه داران در اجتماعات مردمی این شبها... 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🐣 با مرگ بر آمریکای خالی دلش خنک نشد😂😂😂 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
💌دوستی و محبت، دو بال پرواز قلب‌ها هستند؛ وقتی ما برای یکدیگر عشق و احترام قائل می‌شویم، زندگی بــــه معنای واقعی زیبا می‌شود 🌱 گرامی باد🌱
🌷 دوازدهـم فـروردیـن مـاه سـالـروز تـولـد جـمـهـوری اسـلـامـی ایـران مبـارک ✨🇮🇷 🤚🏻 «آری» بـه جـمـهـوری اسـلـامـی ایـران تـاابـد 💚🤍❤️ و 👊🏻 «نـه» بـه هـرچـی کـه غـیـرجـمـهـوری اسـلـامـی ایـران اسـت تـاابـد 🚫 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
4_5936183933136804471.ogg
زمان: حجم: 14.5M
| چرا جمهوری اسلامی متفاوت است؟ مگر ما کم خطا نداشته‌ایم؟ 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
🇮🇷 دلم میخواست شبا که میرم تجمعات یه چیزی مثل امضای کارم همراهم باشه 😌🌱 امروز وقت کردم اینو آماده کردم😊🧶 شب بهتون نشون میدم چیه🇮🇷🌷..» 🎍🐚🌼