اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطآءُ
خدایا بلا و مصائب ما بزرگ شده و بیچارگی ما بسی روشن و پرده از روی کار برداشته شد
وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ
و امیدم نا امید شد و زمین (با همهی پهناوری اش) بر ما تنگ آمد و آسمان رحمتش از ما منع گردید.
وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ
تنها توئی یاور و معین ما و مرجع شکایت ما و یگانه اعتماد ما.
فِى الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد
در هر سختی و آسانی بر لطف تو است. خدایا پس درود فرست بر محمد و آل محمد.
اُولِى الاَْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ
آن زمامدارانى که پیرویشان را بر ما واجب کردى و بدین سبب مقام
مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ
و منزلتشان را به ما شناساندى به حق ایشان به ما گشایشى ده فورى و نزدیک مانند چشم بر هم زدن
اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى
یا نزدیکتر اى محمد اى على اى على اى محمد مرا کفایت کنید
فَاِنَّکُما کافِیانِ وَ انْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِب الزَّمانِ
که شمایید کفایت کننده ام و مرا یارى کنید که شمایید یاور من اى سرور ما ای صاحب اختیار زمان
الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى
فریاد، فریاد، فریاد، دریاب مرا، دریاب مرا، دریاب مرا
السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ
همین ساعت، همین ساعت، هم اکنون، زود، زود، زود
یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرینَ.
اى خدا اى مهربانترین مهربانان به حق محمد و آل پاکیزه اش✨🕊🤲🏻
@Delooraneh☁️
25.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با خود نگفتی
عاشقانت بیتو میمیرند؟؟؟
با خود نگفتی نیستی
دلشوره می گیرند؟؟؟😭
ای کاش ما جای تو در آوار می ماندیم😭
14.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از جنگ بیا بیرون
یک دقیقه زیبایی ببینیم😍
#سیدکاظم_روحبخش
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️🩹
شب جمعه است !
و دوباره من دلم تنگه برای کربلا😭
#امام_حسین
#شب_جمعه
#استوری
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
#فصل_دوم_نوجوانی📚 #من_زنده_ام #پارت_۲۵ نوجوانی 📘 بعداز اتمام دبستان،وارد دوره تازه ای از زندگی ام
#فصل_دوم_نوجوانی📚
#من_زنده_ام
#پارت_۲۶
نوجوانی 📘
درآن لحظه فکر کردم،عجب جایی آمده ایم.مگراینجا کجاست که انقدر زود هبرش پیچیده وبرادرهایم راتااین حد عصبانی کرده وپشت در خانهی نغمه خانوم کشانده.
درهمین فکر بودم که زری محکم به بازوی من کوبید وفهمیدم دیگر وقت رفتن است.
باوجود تلاش نغمه خانوم چیزی یاد نگرفته؛بارو بندیلمان را جمع کردیم واز آرایشگاه بیرون رفتیم.
وای،چه میدیدم!! همهی برادرها بیرون ایستاده بودند. فقط ترکه دستشان نبود. گویی گناه بزرگی مرتکب شده بودم.
پارا که داخل خانه گذاشتیم سروصدا بالا گرفت:بگو ببینم چندتا دختر دوازده ساله وهم سن و سال شمااونجابود؟؟ کی به تو گفته بری آرایشگری یاد بگیری؟
مادر بیچاره ام که نمیدانست بابردن من به آرایشگاه چه آشوبی درخانه راه می افتدمات و مبهوت به پسرها نگاه می کرد. بندهی خدا که فکر می کرد بااین کارش می تواند ازمن یک خانوم تمام عیار وهنرمند بسازد باقیافهی حق به جانب گفت: دختربایداز هرانگشتش یه هنر بباره،بالاخره باید یه چیزی یاد بگیره که به درد در و همسایه ها هم بخوره!
رحمان گفت: بله، ولی قبل از اینکه دستش توی صورت تو و خاله توران و همسایه ها بره اول توی صورت خودش میره..
رحیم با تعجب و عصبانیت گفت: ننه چشم مون روشن،یعنی میخوای جای ننه بند انداز رو بگیره؟؟
بلاخره بعداز کلی حر و بحث به مادرم قبولاندند که مرابرای یادگیری هنری دیگر به جای دیگر بفرستد. قرارشد از فردای آن روز به خانهی خانوم دروانسیان بروم تا ازاو خیاطی یاد بگیرم.
از فردابازهم،من و زری هم مسیر بودیم اما با اختلاف دوتا خانه. او به آرایشگاه تغمه خانوم می رفت و من کلاس خیاطی خانوم دروانسیان می رفتم.
کلاس خیاطی هیجان وتازگی کلاس آرایشگری را نداشت و ساعت به ساعت یک مشتری با قیافه و اطوار عجیب و غریب وارد و خارج نمی شد.
برعکس مشتری های نغمه خانوم که همه حوان و زیبا بودندیا اگر هم زشت بودن. زیبا می شدند،مشتری های خانوم دروانسیان زنان میانسال و خسته ای بودند که تحملشان در همان لحظهی ورود سخت و ملال آوربود. خانوم دروانسیان با لهجهی ارمنی تلاش می کرد شمرده شمرده خیاطی را به زبان فارسی به ما تفهیم کند.من و بقیهی کار آموز ها دور یک میز مینشستیم و هرکس از دری سخن می گفت و برش می زد و می دوخت و تن پوش ابتدایی را ردیف می کرد و همه به به چه چه می گفتند.
این هنر هم دلپسندم نبود.حضور در جمع بی قرارم میکرد.خانوم دروانسیان که نتوجه بی قراری وبی حوصلگی من شده بود بعداز کلاس مرا با بچه هایش آشناکرد.
#فصل_دوم_نوجوانی📚
#من_زنده_ام
#پارت_۲۶
🚨کپی باذکر منبع
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
🧕
خلاصه چند ساعت نبودن..🧼🧴🛋🥗🥪
#روزمرگیِخانومخونه🏘
@Delooraneh🌻