eitaa logo
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
315 دنبال‌کننده
451 عکس
139 ویدیو
1 فایل
دلورانه 🪴 اینجا کنار همدیگه کتاب میخونیم📚 ترجیحا زندگی نامه شهدا💚 روزمـرگـی‌هـا،لبـخنـدهـا و رنـگ‌هـای زنـدگـی مـن 🩷 انگـیزشـی وحالِ خوب💕✨ لحظه هایی برای آرامش دل💓 به رنگ خدایی🫀 کپی❌باذکرمنبع✅ 🕊️تولد:۶/اسفند/۱۴۰۴🪽 جانِ‌دل👇: @adminsolindora
مشاهده در ایتا
دانلود
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
#فصل_دوم_نوجوانی📚 #من_زنده_ام #پارت_۲۵ نوجوانی 📘 بعداز اتمام دبستان،وارد دوره تازه ای از زندگی ام
📚 نوجوانی 📘 درآن لحظه فکر کردم،عجب جایی آمده ایم.مگراینجا کجاست که انقدر زود هبرش پیچیده وبرادرهایم راتااین حد عصبانی کرده وپشت در خانه‌ی نغمه خانوم کشانده. درهمین فکر بودم که زری محکم به بازوی من کوبید وفهمیدم دیگر وقت رفتن است. باوجود تلاش نغمه خانوم چیزی یاد نگرفته؛بارو بندیلمان را جمع کردیم واز آرایشگاه بیرون رفتیم. وای،چه میدیدم!! همه‌ی برادرها بیرون ایستاده بودند. فقط ترکه دستشان نبود. گویی گناه بزرگی مرتکب شده بودم. پارا که داخل خانه گذاشتیم سروصدا بالا گرفت:بگو ببینم چندتا دختر دوازده ساله وهم سن و سال شمااونجابود؟؟ کی به تو گفته بری آرایشگری یاد بگیری؟ مادر بیچاره ام که نمیدانست بابردن من به آرایشگاه چه آشوبی درخانه راه می افتدمات و مبهوت به پسرها نگاه می کرد. بنده‌ی خدا که فکر می کرد بااین کارش می تواند ازمن یک خانوم تمام عیار وهنرمند بسازد باقیافه‌ی حق به جانب گفت: دختربایداز هرانگشتش یه هنر بباره،بالاخره باید یه چیزی یاد بگیره که به درد در و همسایه ها هم بخوره! رحمان گفت: بله، ولی قبل از اینکه دستش توی صورت تو و خاله توران و همسایه ها بره اول توی صورت خودش میره..‌ رحیم با تعجب و عصبانیت گفت: ننه چشم مون روشن،یعنی میخوای جای ننه بند انداز رو بگیره؟؟ بلاخره بعداز کلی حر و بحث به مادرم قبولاندند که مرابرای یادگیری هنری دیگر به جای دیگر بفرستد. قرارشد از فردای آن روز به خانه‌ی خانوم دروانسیان بروم تا ازاو خیاطی یاد بگیرم. از فردابازهم،من و زری هم مسیر بودیم اما با اختلاف دوتا خانه‌. او به آرایشگاه تغمه خانوم می رفت و من کلاس خیاطی خانوم دروانسیان می رفتم. کلاس خیاطی هیجان وتازگی کلاس آرایشگری را نداشت و ساعت به ساعت یک مشتری با قیافه و اطوار عجیب و غریب وارد و خارج نمی شد. برعکس مشتری های نغمه خانوم که همه حوان و زیبا بودندیا اگر هم زشت بودن. زیبا می شدند،مشتری های خانوم دروانسیان زنان میانسال و خسته ای بودند که تحملشان در همان لحظه‌ی ورود سخت و ملال آوربود. خانوم دروانسیان با لهجه‌ی ارمنی تلاش می کرد شمرده شمرده خیاطی را به زبان فارسی به ما تفهیم کند.من و بقیه‌ی کار آموز ها دور یک میز می‌نشستیم و هرکس از دری سخن می گفت و برش می زد و می دوخت و تن پوش ابتدایی را ردیف می کرد و همه به به چه چه می گفتند. این هنر هم دلپسندم نبود.حضور در جمع بی قرارم میکرد.خانوم دروانسیان که نتوجه بی قراری وبی حوصلگی من شده بود بعداز کلاس مرا با بچه هایش آشناکرد. 📚 🚨کپی باذکر منبع 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🧕 خلاصه چند ساعت نبودن..🧼🧴🛋🥗🥪 🏘 @Delooraneh🌻
🪴 چه جمعه‌ای شود آن جمعه‌ای که آمدنت به چارگوشه‌ی عالم صدا کند مهدی... ♥️ @Delooraneh🤲🏻
🐣 این وسطام یه بچه خانی ام هِـی قهرمیکنه🐥🦖...» چه لوس شدن پسرا جدیداً 🙊 قهر مگه واسه دخترا نبود🤨..!! 🫀 @Delooraneh👶🏻
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💌 چنان در قلبِ من جا داده‌ای خود را که انگاری تو اینجا خانه‌‌ت بوده‌ست و من یک دل بنا کردم... @Delooraneh🦢