وهم؛
عشق.
ای گوهرِ آبی، زادهی باغهای خاموشِ سپیدهدم،
تو قطرهای از آسمان افتاده بر شاخههای خاکی.
ای بلوبری، تو را سوگند به رنگ نیلگونت،
که هر کام از تو، جان را جوانی دوباره بخشد،
و هر دانهات، چونان نغمهای شیرین،
بر زبان میلغزد و دل را به وجد میآورد.
اگر خدایان میوهای برای ضیافتشان برگزینند،
تو خواهی بود؛
زیرا که در کوچکیات، جهانی از لذت پنهان است—
و در آبیِ سادهات، شکوهی شاهانه.
دلم میخواد فقط با یکنفر راجعبهش حرف بزنم ولی نمیتونم. هنوز نه. از صبر کردن متنفرم اونم وقتی هرچندوقت یکبار میخزم سمت گوشهی ذهنم تا اون خاطراتو دوباره زندگی کنم چون مطمئنم دیگه هیچوقت توی واقعیت خاطرهای شبیهش نخواهم ساخت و... کاش الان اونجا بودم یا حداقل میتونستم درموردش با یکنفر صحبت کنم...