دلم میخواد فقط با یکنفر راجعبهش حرف بزنم ولی نمیتونم. هنوز نه. از صبر کردن متنفرم اونم وقتی هرچندوقت یکبار میخزم سمت گوشهی ذهنم تا اون خاطراتو دوباره زندگی کنم چون مطمئنم دیگه هیچوقت توی واقعیت خاطرهای شبیهش نخواهم ساخت و... کاش الان اونجا بودم یا حداقل میتونستم درموردش با یکنفر صحبت کنم...
احساس میکنم خیلی وقته هشیار نیستم و فقط جسمم توی این دنیا زندگی میکنه درصورتی که ذهنم توی دنیای دیگهای بهسر میبره. حتی نمیدونم کجا...
انگار دیگه نمیتونم قضاوت کنم چی به چیه
من دوستشم؟ یا یه سرمایهگذاری؟ من براش چی هستم؟