وهم؛
انگار دیگه نمیتونم قضاوت کنم چی به چیه من دوستشم؟ یا یه سرمایهگذاری؟ من براش چی هستم؟
و جالبه تا وقتی با اون آشنا نشده بودم متوجه نبودم که شاید مدت زیادیه که انگار هشیار نیستم...
در تمام این مدت، زندگی رو حس کردم و میکنم؛ آهنگهارو با تمام وجود حس میکنم، آسمون ابری و آبی رو با تمام شکوهش ستایش میکنم، باد رو روی پوستم حس میکنم و صدای نفس کشیدنم رو میشنوم اما باز انگار بین من و دنیا یه پنجرهاست... یه پنجره و یه دیوار... انگار پشت یه دوربین زندگی رو تجربه میکنم و برام مهم نیست کرکتر اصلی سریال چیکار میکنه...