شکافی که به اندازه یک دنیاست و این دفعه من هیچ میلی به پر کردنش به زور ندارم
پس میزارم شکاف همونطور که هست باقی بمونه، وسیع و پر از خالی. هیچ پلی نمیزنم. بهجاش یه تابلو نصب میکنم تا به خودم يادآوری کنم که شکاف، منطقهی پر کردن ممنوعه. که یه دلیلی داشته که از اول ایجاد شده.
دوباره رسیدم به ته چاه. انگار وقتی چشمم به اون شکاف میخوره، تکثیر میشه و بین من و خیلی چیزهای دیگه قرار میگیره. اما الان فرقش اینه که باید شکافهای بین من و چیزهای دیگه رو پر کنم. اصولی و با مواد مرغوب. به اون شکاف دست نمیزنیم، ولی بقیهشونو درست میکنم. فردا روز بهتری خواهد بود برای من.
تدریجی بودن چیزها شکنجهآوره و من این وسط دنبال چیزهای کوچکی میگردم که بهم لذت بده، یه انگیزه برای ادامهی راه.
احساس میکنم با مشت یکی زده توی دیافراگمم. حتی پیامش رو کامل سین نکردم، اما احساس خفگی میکنم. از چی انقدر میترسم؟ از اینکه دوستداشته بشم؟ آیا این به این معناست که دیگه نمیتونم ازش لذت ببرم؟ یا میتونم لذت رو در بعد دیگهای از اون رابطه پیدا کنم؟
یه تئوری یا فکت بود میگفت آدما وقتی بعد از یه مدت طولانی به محیط قبلی برمیگردن، حتی اگر حسابی تغییر کرده باشن، رفتارشون برمیگرده به چیزی که قبلا توی اون محیط داشتن. این خیلی عجیب و ترسناک و در عین حال دوستداشتنیه.
قدرت تصمیمگیری فقط من که کلی روی نتایج مختلف فکر میکنم و بعد بلافاصله از تصمیمی که گرفتم پشیمون میشم.